پنجشنبه 27 دی 1397

نگاهی به فیلم 2018 The favourite (یورگوس لانتیموس)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،



The favourite

سوگلی

محصول سال 2018

کارگردان: یورگوس لانتیموس

یادداشت کوتاه

پیام رنجبران


«سوگلی» آخرین فیلم «یورگوس لانتیموس» در قیاس با سایر فیلم‌هایی که از او دیده‌ایم تنوعی دیگرگون به‌همراه دارد و به نوعی انگار کارگردان با فاصله‌ گرفتن از فرم‌های ویژه‌اش که تماشاگران خاصی را جلب می‌کرد، این بار می‌خواهد طیف وسیع‌تری از مخاطبان را به تماشای آثارش دعوت کند. قصه‌ی این فیلم با نگاهی به واقعیت است. سرگذشت ملکه «آن» که در قرن هجدهم بر مسند قدرت نشسته! ملکه‌ای زار و همیشه بیمار. همچنین به منازعه‌ی «سارا چرچیل/ دوشس مارلبرو» و دخترعمویش برای نزدیک شدن به راس قدرت نیز می‌پردازد. وقتی مساله‌ی قدرت مطرح می‌گردد، یکی از موتیف‌های اصلی آثار لانتیموس برگزار می‌شود. او در فیلم‌هایش به مساله‌ی قدرت در شکل‌های مختلفی پرداخته و این‌بار به قرن هجدهم رفته و دستگاه سلطنتی انگلستان. بازی‌های نقش‌های اصلی فیلم همگی‌شان فوق‌العاده‌اند. «الیویا کلمن» در نقش ملکه‌ای رو به اضمحلال بی‌نظیر بازی کرده است؛ نحوه‌ی نشان دادن این اضمحلال در اواخر فیلم توسط او حیرت‌انگیز است. نقش سارا چرچیل و دخترعمویش را نیز به ترتیب «ریچل وایس» و «اما استون» به عهده گرفته‌اند که هر دوی آن‌ها به نوبه خودشان عالی هستند. چشمان «اما استون» انگار آفریده شده برای درآوردن نقش «ابیگل هیل». کارگردان از نور طبیعی برای فیلمبرداری استفاده کرده که تضاد جالب‌ توجه‌ای با صحنه‌آرایی به وجود می‌آورد؛ باطبع وقتی به قرن هجدهم می‌رویم با آرایش صحنه‌هایی به سبک باروک مواجه می‌شویم که همخوانی و همپوشانی فراوانی با روایت و شخصیت‌های فیلم دارد. واژه‌ی «باروک» در جواهرسازی به مروارید نامنظم یا به سنگی که نامنظم تراش خورده باشد اطلاق می‌شود. باروک علاوه بر محیط بورژوازی، محافل اشرافی و مذهبی در میان دهقانان و مردم عادی نیز نفوذ داشته است. باروک درباره‌ی «شدن» و حرکت است و هنر تظاهر و تلالو بر پایه‌ی مقابله، شباهت و قرینه‌سازی‌ها. دنیایی شکوفان و متغیر، دنیای تناسخ و استحاله. بی‌ثباتی، پرواز، کم‌دوامی از نشانگانش است. این مکتب در جلوه‌گری، تصنع و تفاخر ظاهر می‌شود که به واقعیت متحرک اشاره دارد. آرایش چهره چه در مردان و چه زنان، شکل‌های غلو شده حرکت‌ و آراستگی بیش از حد لباس‌ها کوششی برای ندیدن چیزهاست آنچنان که هستند، تظاهر به آنچه نیست و مخفی کردن آنچه هست؛ در نهایت وسیله‌ای برای برافتادن یا برانداختن نقاب از چهره‌ها. تمام این چهره‌ها نشانه‌های هذیان‌آلود دنیایی هستند در حال تحول، ناپایدار و نامطمئن از هویت خود و پیوسته آماده‌ی واژگون شدن. آنچه در ظاهر به نمایش درمی‌آید با واقعیتی که در پسش نهان شده متفاوت است. در فیلم هم شاهدیم که آدم‌ها با آنچه در ظاهر به شکل غلو شده‌ای بروز پیدا می‌کنند فرق‌های عمده دارند و اساساً «منِ» باروک متغیر و جاری است. انگار استفاده از نشانگان باروک کنایه‌ای نیز داشته باشد به تغییر در فرم این فیلمِ لانتیموس که با دیگر آثارش متفاوت است. در نهایت، سوگلی فیلمی است که به نظرم تماشایش نیاز به اندکی صبوری دارد، چه برای تماشاگران و مخاطبان همیشگی لانتیموس که منتظر شگفتی دیگری از کارگردان مورد علاقه‌شان هستند، و چه برای بینندگانی که نخستین باری‌ست اثری از او می‌بینند. این صبوری که زمان زیادی به طول نمی‌انجامد به پشیمانی ختم نخواهد شد. تنش و تعلیق در فیلم نم‌نمک به ظهور می‌رسد و هر چه پیش می‌رویم سیر صعودی‌اش افزایش پیدا کرده و گویی حالا کم‌کمک اوج می‌گیرد؛ لحظه‌ی لانتیموسی در فیلم وجود دارد، منظورم آن لحظه‌ای است که ناگهان با خودت می‌گویی حالا این شد یک فیلم لانتیموسی.


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


فهرست پیشنهادی کتاب و رمان (اینجا)



ادامه مطلب

برچسب ها: نگاهی به فیلم The favourite ، نقد و بررسی فیلم 2018 The favourite ، باروک سینما ، سوگلی یورگوس لانتیموس ، سوگلی ریچل وایس ، سوگلی الیویا کلمن ، سوگلی اما استون ،



 The square

 مربع

نویسنده و کارگردان: روبن اوستلوند 

برنده نخل طلای جشنواره کن سال 2017

*

الیناسیون و نمایش


پیام رنجبران


«کریستین» توانایی عذرخواهی از پسرک فیلم را ندارد، پسرکی که به‌خاطر اشتباه کریستین به او آسیب وارد شده است. این به خودی خود موردی ندارد اما وقتی به جایگاه کریستین به عنوان مدیر سرشناس یک موزه‌ی هنرهای معاصر نگاهی می‌اندازیم ماجرا شکل دیگری پیدا می‌کند. موزه‌ای که از قضا آثار چالش‌برانگیزی را به نمایش می‌گذارد که بر اعتماد، مودت و همدلی میان انسان‌ها تاکید می‌ورزد، آثاری که علاوه بر پیشرو بودن‌شان به شدت بیانگر هستند تا جایی که مخاطب‌شان را به طور مستقیم با اثر درگیر و پیام‌شان را به او منتقل می‌کنند؛ چرا کریستین که در مجاورت با چنین هنرهای برانگیزاننده‌ای قرار دارد هیچ تاثیری از هنری که خود به جامعه ارائه می‌کند نگرفته؟ به دیگر سخن، گویی ارتباطی میان کریستین با کاری که به عنوان منادی و عرضه‌کننده‌ی فرهنگ انجام می‌دهد وجود ندارد؛ او ارتباطش را با کارش از دست داده است. اما سوال دیگری که حین تماشای فیلم پیش می‌آید این است که چرا بعد از سرقت کیف پول و تلفن همراه کریستین، او پلیس را در جریان نگذاشت و خود وارد ماجرا شد؟ انگار جای خالی یک هیجان، نیاز به پر شدن نوعی خلاء در زندگی‌اش احساس می‌شود. با این‌حال ناگفته نماند کریستین یک فرد منفعل نیز هست، او بدون این‌که خود بخواهد وارد ماجراها می‌شود، مثلاً در همان صحنه‌ی سرقت گوشی‌اش، یا پیشنهادی که کارمندش برای نوشتن نامه‌های تهدیدآمیز به او می‌دهد و می‌پذیرد. تمام موارد ذکر شده و همچنین نشانه‌هایی که ذکر خواهد شد نگارنده‌ی این سطور را به مفهوم «الیناسیون» یا «ازخودبیگانگی» می‌رساند! انگار کریستین دچار گونه‌ای ازخودبیگانگی است، فردی که ارتباطش با جهان پیرامونش قطع شده و بیشتر به شیء یا ماشین‌ می‌ماند تا آدمی؛ که این می‌تواند دلیلی باشد برای همان متاثر نشدن از هنری که عرضه می‌کند؛ ارتباط کریستین با کارش قطع شده است!

«ازخودبیگانگی» مفهومی است که پیشینه‌ی دیرینه‌ای در تفکرات اندیشمندان دارد، اما نخستین بار از سوی «هگل» مطرح شد، «فوئرباخ» به نحو چشمگیری در نقد دین بدان پرداخت و سپس «مارکس» متاثر از اندیشه‌های اسلافش این مفهوم را از ابعاد دیگر و مختلفی در نقد اجتماعی- اقتصادیِ برآمده از نظام سرمایه‌داری بسط و گسترش داد و در «دست‌نوشته‌های فلسفی-اقتصادی 1844»‌ می‌نویسد:«...بیگانگی کارگر با کار نه تنها کار را به شی‌ء بدل می‌کند و از آن یک هستی خارجی می‌سازد، بلکه باعث می‌‌شود کار مستقل و بیرون از موجودیت او هستی یابد» به دیگر سخن، در نظام سرمایه‌داری، کارگران رابطه‌ی میان کار و محصول‌شان را از دست می‌دهند، درکش نمی‌کنند و نسبت به واقعیت کاری که انجام می‌دهند بیگانه می‌شوند، یعنی ارتباط‌شان با کاری که انجام می‌دهند قطع می‌شود! و در نهایت انسان نسبت به خود، طبیعت و همنوعانش نیز بیگانه می‌گردد. به تعبیر «اریک فروم» درکتاب«فراسوی زنجیرهای پندار» از تبعات این مفهوم ذکر شده‌ی مارکس:«انسان، خود را به مثابه‌ موجودی اندیشمند، حساس و عاشق، تجربه نمی‌کند»؛ درست مثل کریستین در فیلم مربع که او نیز ارتباطش با کاری که انجام می‌دهد قطع شده و البته با جهان پیرامونش. و چنانچه به مصاحبه‌اش در ابتدای فیلم توجه کنیم به رابطه‌ی تنگاتنگ رقابت و پول و این قضایا در شیوه‌ی اداره‌ی موزه اشاره می‌کند. اما مطالبی که مارکس درباره‌ی ازخودبیگانگی می‌گوید چطور به کریستین مربوط می‌شود؟ چرا که توجه مارکس به «پرولتاریا» است که کریستین جزو این طبقه محسوب نمی‌شود. او در واقع مدیر نسبتا مرفه موزه‌ای سرشناس است که می‌توانیم در طبقه‌ی متوسطِ رو به بالا قرارش بدهیم. واقعیت این است که برخی از جامعه‌شناسان در الگوهای‌شان، جامعه را به شکل یک هرم تشبیه می‌کنند که فقرا در قاعده‌ی آن قرار دارند و هر چه رو به بالا می‌رویم، یعنی به راس هرم نزدیک می‌شویم افراد متمول‌تر می‌شوند. گرچه در این ساختار، جامعه طیف به هم پیوسته‌ی تفکیک‌ناپذیری است یعنی مرز مابین یک طبقه با طبقه‌ی دیگر مشخص و قطعی نیست، اما جایگاه کریستین جایی مابین این طبقات است، یعنی او نسبت به طبقه‌ای که از خود پایین‌تر است بورژوا محسوب می‌شود- البته بهتر این‌که او را «خرده‌بورژوا» یا نگهبان سرمایه بخوانم- اما نسبت به طبقات بالاترِ خود، چیزی جز یک «برده» نیست! کما این‌که در بی‌توجهی‌ای که در انتشار آن ویدیوی «انفجار» رخ می‌هد مدیران رده بالا و صاحبان سرمایه به سادگی او را از مقامش خلع کرده و حتی توسط بیانیه‌ای به سرعت خودشان را از پیامدهای انتشار آن ویدئو کنار کشیده و بری دانستند؛ با وجود این‌که مابین خبرنگاران فردی به این مساله اعتراض کرد و آن را تخطی از قوانین آزادی بیان دانست!

 نخستین بار مارکسیست‌ها جامعه را به طبقات متخاصمی تقسیم کردند که منازعه مابین این طبقات هیچ‌گاه به آشتی ختم نخواهد شد! در فیلم نیز می‌بینیم کریستین آن پسرک را از بالای پله‌ها هل می‌دهد و از خود می‌راند؛ و البته در ویدیویی که پس از این اتفاق برای پسرک می‌فرستد خود به درستی بر این اختلاف طبقاتی و تخاصم که نتیجه‌ی تحمیلی کردوکار نظام سرمایه‌داری است اشاره می‌کند و می‌گوید:«من از ساختمون شما و آدم‌هایی که توی یه ساختمون مثل ساختمون تو زندگی می‌کنند می‌ترسیدم...این انتظارات چیزی درباره‌ی من و جامعه‌ی ما میگه، این به سیاست و توزیع سرمایه ربط پیدا می‌کنه چون این مشکلات به تنهایی نمی‌تونن رفع بشن» و ادامه می‌دهد:«من در واقع یکی از 291 نفری که بیشتر از 50 درصد ثروت دنیا رو دارن می‌شناسم، یکی که می‌تونه همه‌ی این ماجراها رو توی یه لحظه درست کنه». البته می‌بایست حتی مقامات و رهبران بسیاری از کشورهای دنیا را نیز به کریستین اضافه کنیم، مقاماتی که آن‌ها نیز زیرمجموعه‌ها و گوش‌به‌فرمان همین 291 نفر مذکور هستند؛ به هر تقدیر این همان موردی است که در سطور پیش به عرض رسانیدم، کریستین نیز خود برده‌ و قربانی نظام سرمایه‌داری است. اینک که او «خودآگاه» می‌شود، یعنی نسبت به ایدئولوژی‌‌‌ای که آلوده‌اش کرده است آگاهی پیدا می‌کند، در فرجام فیلم دنبال پسرک می‌گردد... 

اما در این راستا به آثاری که در موزه به نمایش درمی‌آید نیز نگاهی داشته باشیم: اثر مربع:«یک جایگاهِ مقدسِ اعتماد و مهربانی است. در این محدوده همگی حقوق و مسئولیت‌های یکسان داریم» یا آن یکی که برای «وارد شدن باید تصمیم بگیرید که به مردم اعتماد دارید» یا آن بخش جالب اجرای جنگل! همگی‌‌شان آثاری هستند برانگیزاننده، اینستالیشن‌ و پرفورمنس‌هایی تاثیرگذار که البته برای جلب توجه طبقه‌ی بورژوا به نمایش درمی‌آید. فیلم مربع دست بر کارکرد پرفورمنس بدین معنا و صورت کنایه‌آمیز گذاشته است: همه چیز نمایش و «شوآف» است. آن آثار هم ابتدا برای پرکردن لحظات و سرگرمی و کسب رضایت صاحبان سرمایه ترتیب داده می‌شود (سرمایه‌داری هنر، و همه‌ی متعلقاتش را یک‌جا بلعیده و می‌بلعد) شاید به آن واکنش‌های انسانی یا عاطفی نشان ‌دهند، حتی ممکن است به‌به و چه‌چه کنند، اما واقعیت چیز دیگری‌ست، چرا که این هم جزوی از یک نمایش کلی و تبلیغات بورژوایی است که متعاقباً خیل کثیری از جامعه را نیز درگیر و وارد این نمایش می‌کند. فیلم از ما می‌خواهد ریاکاری‌ها و واکنش‌های متظاهرانه موجود در جامعه را ببینیم. جهان واقعی، و واقعیت واقعی با آنچه به نمایش درمی‌آید یا انسان‌ها بدان واکنش نشان می‌دهند بسیار متفاوت است. کما اینکه کارگردان فیلم «روبن اوستلوند» به درستی دقیقا بعد از خاتمه‌ی آن سکانس مهمانی مجلل و اجرای جنگل به آدم‌ها و خانه‌به‌دوشان و نیازمندانی که در خیابان خوابیده‌اند بُرش می‌زند. آدم‌های واقعی که در خیابان خوابیده‌اند و نیاز به کمک واقعی دارند. و گرنه در تماشاخانه‌ها و مقابل توهم واقعیت همگی ما واکنش‌های انسان‌دوستانه نشان می‌دهیم. به باور من کارگردان می‌خواهد بگوید:«همه‌ی این‌ها شوآف است». راست این است که انسان‌ها نسبت به حال و روز هم بی‌تفاوت‌اند. شاید جلوی دوربین یا به شیوه‌هایی که این روزها در شبکه‌های مجازی مُد می‌شود بسیاری خود را نگران وضعیت سایر آدم‌ها، جک و جانوران یا درختان نشان بدهند، اما این‌ها همه نمایش‌هایی متظاهرانه‌ است و نه واقعیت.

 

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


فهرست پیشنهادی کتاب و رمان (اینجا)

 



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم 2017 The square ، نقد و بررسی فیلم مربع 2017 ، نقد فیلم The square روبن اوستلوند ، Karl Marx Alienation the square film ، برنده جشنواره کن سال 2017 ، الیناسیون مارکس فیلم مربع ، کریستین ازخودبیگانگی فیلم مربع ،

چهارشنبه 19 دی 1397

مدایح بی‌صله

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شعر ،


ما با نگاه ناباور

فاجعه را تاب آوردیم

تنهایی را تاب آورده‌ایم و خاموشی را،

و در اعماق خاکستر

می‌تپیم.




(مدایح بی‌صله) ( ص 81) احمد شاملو

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


فهرست پیشنهادی کتاب و رمان (اینجا)


برچسب ها: مدایح بی‌صله ، مدایح بی‌صله احمد شاملو ، کتابهایی که باید بخوانیم ،

چهارشنبه 19 دی 1397

I, Daniel Blake

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پراکنده ،




«اینجانب، دانیل بلیک»



برچسب ها: I Daniel Blake ، فیلم اینجانب دانیل بلیک ، کارگردان کن لوچ ، برنده نخل طلا جشنواره کن 2016 ، دیو جونز دانیل بلیک ، فیلمهایی که باید ببینیم ،


اما ممکن است ویژگی منحصر به‌ فرد روح او- عشق بی‌پایان- آمادگی نامحدودی برای دلاوری و بی‌اعتنایی به خویشتنِ خویش باشد. آخر این تقصیر او نیست که فرصتی داده نشد، تا آن کارهایی را که می‌خواست و می‌توانست، عملی کند. او را در آستانه‌ی معبد، پای قربانگاه به قتل رساندند.

اما، اگر قرار بر این بود، که ارزش انسان، نه به آن‌چه کرده است، که به آن‌چه می‌خواست بکند، باشد، پس او سزاوار تاج شهادت است.

 

 

برچیده از رمان «داستان هفت نفری که به دار آویخته شدند»

شاهکارِ «لیانید آندری‌یِف» / ترجمه‌: حمیدرضا آتش‌بَرآب

ص 105/ فصل: مرگی در کار نیست

 



نقد و بررسی اثر (اینجاست)



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: داستان هفت نفری که به دار آویخته شدند ، لیانید آندری یف حمیدرضا آتش برآب ، لئونید آندریف ، مرگی در کار نیست آندریف ، کتابهایی که باید بخوانیم ، بهترین رمانهای روس ، کتابهای حمیدرضا آتش برآب ،

سه شنبه 11 دی 1397

نقد فیلم Paterson (پترسون) جیم جارموش

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،


Paterson 

پترسون

نویسنده و کارگردان: جیم جارموش

بازیگران: آدام درایور، گلشیفته فراهانی

سال انتشار: 2016

*

در اوج سادگی


پیام رنجبران

 

فقط کارگردان‌های بزرگی مثل «جیم جارموش» می‌توانند از پس این همه سادگی در فیلم‌های‌شان برآیند. «پترسون» آخرین ساخته‌ی جارموش فیلمی به معنای واقعی کلمه ساده است. از آن دست سادگی‌هایی که چنین عباراتی از کتاب‌های مقدس را در ذهن تداعی می‌کند:«ما جهان را آفریدیم به سادگی». این سادگیِ ناب به سادگی ممکن نمی‌شود. کارگردان می‌بایست از بسیاری پیچیدگی‌ها عبور کرده باشد تا بتواند به این خلوص دست یابد. یک سادگی خالص و عمیق. ذره‌ای زوائد یا حشو در فیلم دیده نمی‌شود. همه‌ چیز به سادگی جریان دارد. حس و حال تماشای فیلم به این می‌ماند که در کنار چشمه‌ای نشسته باشی و به حرکت آرام آب چشم دوخته باشی.

«پترسون» ماجرای هفت روز از زندگی مردی به نام «پترسون» با بازی «آدام درایور» است که شعر می‌سراید اما شعرهایش را جز به همسرش به هیچ‌کس نشان نمی‌دهد یا منتشرشان نمی‌کند. او یک شاعر گمنام است که شعرهایش ساده و بی‌آلایش درست به مثابه‌ی نحوه‌ی زندگی‌اش در ذهنش جریان دارد و در فرصت‌هایی که به دست می‌آورد می‌نویسد‌شان. پترسون فردی است که در کل می توانیم درباره‌ی او بگوییم:«یک شهروند خوب!»؛ مردی نجیب که راننده‌ی اتوبوس شهری است و زندگی را به مثابه‌ی آنچه که هست پذیرفته، بی‌آنکه به دنبال پیوست و ضمیمه‌ای برایش بگردد یا دست به توصیف و تفسیر‌های عجیب و غریبی از جهان پیرامونش بزند. شعرهایش هم به همین سادگی است که این سادگی‌ مفرط‌شان به زیبایی جلوه‌گرشان می‌نماید. او در کنار همسرش «لورا» با بازی خانم «گلشیفته‌ فراهانی» به خوبی و خوشی زندگی می‌کند.

همان‌طور که از جارموش انتظار می‌رود او هربار فرم تازه‌ای برای ارائه دارد. چیزی که از تماشایش متعجب یا غرق لذت می‌شوی. پترسون از سنخ آثاری است که از پیش‌‌شناخت تماشاگر بدین نحو استفاده می‌کند: ما معمولاً انتظار بحران‌های عجیب و غریب و حوادث هولناکی را در فیلم‌ها داریم. انتظاری که سایر فیلم‌ها در ما نهادینه کرده‌اند. در پترسون از این خبرها نیست و همین بداعت و تازگی لطیف و شیرینی به فیلم بخشیده است. اما باز هم یادآور می‌شوم این بداعت فقط از دست کارگردان‌های کاربلدی مثل جارموش برمی‌آید چرا که او به جهان قصه و داستان‌گویی احاطه و تسلط کامل دارد و مثلا در همین اثر از پیش‌‌شناخت ما از سایر فیلم‌ها که به صورت عادت و کلیشه درآمده- بازی با روال و قراردادهای که بر حسب تکرار در ذهنیت‌مان خودکار و تثبیت شده‌اند- نهایت بهره را به شیوه‌ی درستی برده است؛ ابتدا یک زندگی آرام و شخصیت‌های دوست‌داشتنی را طوری به اکران گذاشته است که به دلت می‌نشیند- همذات‌پنداریت را برمی‌انگیزاند- سپس با پرداختن به جزئیات یک تعلیق و دل‌نگرانی برای حفظ و بقای این زندگی در تو به وجود می‌آورد. مثلاً در یکی از صحنه‌ها وقتی پترسون به همراه سگ‌شان مثل هر شب به پیاده‌روی می‌رود چند نفر جلوی او را می‌گیرند و در مورد دزدیده شدن سگ‌شان به او هشداری تهدید‌کننده می‌دهند. پترسون هم عادت دارد وقتی به نوشگاهی که هر شب بدان مراجعه می‌کند می‌رود سگش را جلوی در می‌گذارد. حالا تو طبق عادت منتظر هستی اتفاقی برای این سگ بیافتد. خلق چنین تعلیق‌هایی از جزئیاتی بسیار ساده است که وجوه تمایز و نقاط برجسته‌ی شیوه‌ی قصه‌گویی و هنرِ جارموش را به رخ می‌کشاند. او در واقع از «هیچ» یک داستان جذاب، شخصیت‌های دوست‌داشتنی و موقعیت‌های تاثیرگذار خلق می‌کند.

«پترسون» فیلمی است طناز و پر از لحظات شیرین و موسیقی و شعر چه به صورت کلامی و چه به شکل تصاویرِ زنده‌ای که این حس را در ذهن متبادر می‌نماید که گویی در حال تماشای شعری، بعید نیست بعد از تماشایش حال و هوای شاعری به سرتان بزند (دو قطعه‌ی «کیه کیه در می‌زنه» و «سطان قلب‌ها» هم در موسیقی متن فیلم استفاده شده)؛ همچنین این فیلم نگاهی دیگرگون به زندگی دارد آن‌هم در اوج سادگی! شاید جهانی که در آن به نمایش درمی‌آید و از آن خبر می‌دهد حداقل برای ما ایرانی‌ها که از فردای خودمان هم خبر نداریم رویایی بیش نباشد، اما اثری‌ست که گویی می‌خواهد بگوید چطور می‌شود زندگی را زندگی کنیم آن هم به سادگی.

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم Paterson جیم جارموش ، نقد فیلم پترسون 2016 ، جیم جارموش گلشیفته فراهانی ، پترسون گلشیفته فراهانی ، آدام درایور گلشیفته فراهانی ، نقد و بررسی فیلم Paterson ، نقد و بررسی Paterson جیم جارموش ،

سه شنبه 11 دی 1397

LILYA 4 - EVER

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پراکنده ،




«لیلیا برای همیشه»



برچسب ها: فیلم لیلیا برای همیشه ، فیلم لیلیا تا ابد ، کارگردان لوکاس مودیسون سوئد ، فیلم لیلیا برای همیشه 2002 سوئد دانمارک ، لیلیا برای همیشه Lukas Moodysson ، فیلمهایی که باید ببینیم ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2