این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ی صدبرگ- مهرماه 96 منتشر شده!

رمان: دلبند

نویسنده: تونی موریسون

 مترجم: شریندخت دقیقیان

 ناشر: جهان نو

*

روحِ متفاوت

پیام رنجبران


بانو «تونی موریسون» نویسنده‌ی سیاهپوست رمان «دلبند» و برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات سال 1993،  حین گرفتن جایزه‌ی حلقه منتقدان آمریکا به پاس یک عمر دستاور هنری گفت:« زمانی که کتابهایم چاپ شدند، روی قفسه مخصوص نویسندگان سیاهپوست قرار گرفتند، نه در کنار دیگر آثار ادبیات داستانی». شاید فاصله‌ی مابینِ آن قفسه‌های کتاب زیاد نبوده اما در کشوری که برده‌داری رکنی اساسی از نظامش بوده این فاصله به اندازه‌ی چندین‌قرن سرکوب، شکنجه، خفقان، طاقت و بردباری‌ست. « تونی موریسون» آفریقایی‌تبار و برای رسانیدن فریادِ برده‌گان سیاهپوست به گوش جهانیان که پدربزرگش نیز از همان برد‌ه‌گان بوده، مسیری طولانی طی نموده‌؛ اینک او یکی از غول‌های ادبیات معاصر آمریکاست، و تقریباً تمامی جوایز ادبی معتبر دنیا را به خود اختصاص داده، و نخستین زن سیاهپوستی است که کرسی‌ای در دانشگاه پرینستون دارد و همچنین اولین زن سیاهپوست آمریکایی‌ست که به دریافت جایزه‌ی نوبل نائل شده. وجه تمایز موسیقی و ادبیات سیاهپوستان آمریکا با سایر، در گونه‌ای از رنج یا به دیگر سخن، زایشی درداگین از گونه‌ای رنج است‌ که وزن‌اش به فشردگی‌ی بغضی سنگین می‌ماند که فقط شبیه به حال‌و‌هوای خودشان و مختص به این نوع موسیقی یا ادبیات است و البته نمی‌توان از تاثیر فراوانش بر ساحت هنر ناب، علی‌الخصوص در حوزه‌ی موسیقی چشم‌پوشی کرد؛ بغضی که وقتی مبدل به آوا می‌گردد، صدای زنان و مردانی‌ست که در جست‌وجوی ترکیبی مناسب، رمز یا کلیدی برای بیان رنج‌های‌شان، گرداگرد هم آنقدر صدای یکدیگر را می‌قاپند تا کمر کلمات شکسته شود، تا به ورای واژگان پل بزنند، تا در خلسه‌ای روحانی به سنخی از هارمونی دست یازند، که وقتی هماهنگ می‌شوند، آوازشان به موجی از صدا با چنان دامنه‌ی وسیعی تبدیل می‌شود که اعتراضش تا اعماق ژرف آب‌ها راه می‌جوید، از دامنه‌ی کوه‌ها بالا می‌رود تا ندایش به آسمان داغ و خاموش، در پی عدالت چنگ بیندازد. بدین‌سان ادبیات سیاهپوستان آمریکا نیز، آیینه‌ای‌ست تمام‌رخ، شاعرانه، صریح و بی‌پیرایه که وقتی به کلمه درمی‌آید، مانند نوت‌های موسیقی‌شان در پس شکل ظاهری واژگان، هاله‌ا‌ی دردآلود از سرگذشت قرن‌ها تبعیض نژادی، بی‌عدالتی، ستم و تحقیر مویه می‌کند. رمان «دلبند» برنده‌ی جایزه‌ی ادبی پولیتزر 1988- ماجرای تاثیر‌گذار و عجیبی دارد! اغلبِ قصه‌هایی که به روایت‌ رنج انسان‌ها تحت فشار سیطره‌ی نظام‌های قدرت می‌پردازند برای تاکید بر وجه واقعی‌بودن قصه‌شان، و جلب همدلی خواننده، جهت تعریف ماجراهای‌شان از الگوهای واقع‌گرایی در داستان‌گویی بهره می‌برند و بر آن پافشاری می‌نمایند؛ سعی می‌شود قصه، شکل تخیل و خیال به خود نگیرد، بدین لحاظ پردازش موقعیت‌ها و شخصیت‌های داستان در بستری از واقعیت‌های ملموس، عینی و روزمره شکل می‌گیرد. اما الگوی روایت رمان «دلبند» وارد حوزه‌ی نوع دیگری از «رئالیسم» یعنی «جادویی‌»اش می‌شود. رمان با چنین جمله‌ای آغاز می‌گردد:« 124 کینه جو بود» و «124» اسم کلبه‌ای‌ست که باقیمانده‌ی خانواده‌ای در آن زندگی- در واقع مردگی!- می‌کنند. ماجرای داستان حول و حوش روایت دردناک یک برده‌ی زن به‌نام «ست» می‌چرخد که بهمراه دخترش ساکن «124» هستند، پسرانش پا بفرار گذاشته‌اند زیرا یک «روح» در آنجا رفت‌و‌آمد دارد . اساساً «رئالیسم جادویی» اعتراضی‌ست به غلبه‌ی فرهنگ بیگانه، تکنولوژی تحمیلی و حاکمیت عقلی که جایی برای تخیل و اسطوره باقی نمی‌گذارد و محملی‌ست برای بیان اسطوره‌های بومی، عقاید و سنن ابتدایی و بازگشت به باورهای خودی. اما همان‌طور که در سطور بالاتر درباره‌ی فضای متمایز هنر سیاهپوستان به عرض رساندم، آنچه در ادبیات‌شان ویژگی‌ها و رنگ «رئالیسم جادویی» به خود می‌گیرد نیز متفاوت است . برای لمس جنس این تمایزات می‌بایست به خاستگاه‌شان رجوع کنیم و به آن لحظات دردآگین آغازین‌، چیزی مشابه زایشِ موسیقی‌شان حین کارهای طاقت‌فرسا زیرشلاق اربابان، یا شباهنگام که برده‌گان در بدترین مکان‌ها به یکدیگر غل‌و‌زنجیر می‌شدند، برای طاقت آوردن زخم‌های روحی، روانی و جسمی‌شان، و شکنجه‌ای که تار و پود وجودشان را بهم لولانده، به موسیقی پناهیده و ندایی از درون‌شان صدا می‌شده. می‌خواهم بگویم: زمانی که روح آنان به دلیل مشقت‌ها- مثلاً طبق قانون نامرئی میان‌شان، آنان نمی‌بایست به اعضای خانواده‌شان دل‌ می‌بسته‌اند زیرا هر آن ممکن بود ارباب تصمیم به فروش همان عضو خانواده بگیرد- به درون خود، و تصورات‌شان رانده می‌شدند، در تمنای جهانی که در آن ظلمی نباشد. اما مگر درون در امان مانده؟! این‌گونه سنخ دیگری از «رئالیسم جادویی» خلق می‌شود. تصورات دردناک. درست مانند لحظاتی که روح، روان و کالبد از شدت رنج بهم می‌پیچد طوری که مرز درونِ دردآگین آدمی با دنیای بیرون، یعنی واقعیت شکنجه‌وار زندگی‌‌ محو می‌شود؛ هر آنچه از درون می‌جوشد و هر آنچه از بیرون به درون‌ فرومی‌ریزد در یک واژه خلاصه می‌گردد:«درد». بدین‌سان روحِ «دلبند»، روح سرگشته‌ی خانه‌ی «124»، با تمامی ارواح سرگردان تصور شده متفاوت است.

 

 




درباره‌ی «جنگ، چهره‌ی زنانه ندارد» نوشته‌ی «سوتلانا الکسویچ» (اینجاست)


کتابخانه‌ی سیناپس «نقد و بررسی چهارده رمان» (اینجاست)

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد رمان دلبند تونی موریسون ، نقد و بررسی رمان دلبند ، نگاهی به ادبیات سیاهپوستان ، نگاهی به موسیقی و ادبیات سیاهپوستان ، نقد و معرفی رمان دلبند تونی موریسون ، نقد و معرفی رمان دلبند ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

دوشنبه 8 آبان 1396

اعتراف به عشق‌های نهان (مارگوت بیکل)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شعر ،





دلتنگی‌های آدمی را باد، ترانه می‌خواند

رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می‌گیرد

و هر دانه‌ی برفی به اشکی ناریخته می‌ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق‌های نهان

و شگفتی‌های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیت تو و من

*

برای تو و خویش چشمانی آرزو می‌کنم

که چراغ‌ها و نشانه‌ها را در ظلمات‌مان ببیند

گوشی که صداها و شناسه‌ها را در بیهوشی‌مان بشنود

برای تو و خویش روحی که همه را در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی بیرون کشد

و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم...

 

 

 

 

 

 

برچیده از دفتر شعر «مارگوت بیکل» ترجمه‌ی عالیجناب «شاملو»

نقاشی از «آمادئوس مودیلیانی»

 

 

 

داستان یک‌خطی‌ی «شیدایی» (اینجاست)

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: شعر مارگوت بیکل ، شعر سکوت سرشار از ناگفته هاست ، شعر سکوت سرشار از سخنان ناگفته‌ است ، مارگوت بیکل ترجمه شاملو ، شاملو سرشار از ناگفته هاست ، داستان کوتاه شیدایی ، نقد معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،


 سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ

 جنگ، چهره‌ی زنانه ندارد

نویسنده: سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ

مترجم: عبدالمجید احمدی/ ناشر: جهان نو

*

بعد از خاموشی!

 

پیام رنجبران


بعضی کتاب‌ها به دویدن می‌مانند، دویدن روی تارهای عصبی‌ات- نفس‌گیرند- مشابه گریختن‌اند، اما گریز به همان کتاب؛  در هر صفحه، هر لحظه به خود می‌گویی این برگِ آخری‌‌ست که خواهم خواند؛ آخر سازه‌های عاطفی بعضی کتاب‌ها به شقه‌شقه‌های امواج توفنده‌ی دریایی خروشان می‌مانند که شدّتِ ضرباتِ سهمگین‌اش‌ تمامیِ تاروپود احساسات آدمی را می‌گسلد و می‌پاشد، می‌گسلد و می‌پاشد؛ از جا می‌پراندد، حیرت‌زده، غمین، درمانده و دیوانه تاب نمی‌آوری و کتاب را به گوشه‌ای پرتاب می‌کنی، می‌گریزی، می‌گریزی، اما دمی بعد خود را درمی‌یابی که لابه‌لای صفحات همان کتاب غرقه‌ای. انگار از کتاب به خودش گریخته‌ای؛ دویده‌ای، غلتیده‌ای، چرخیده‌ای و در آن غرق شده‌ای. بعضی کتاب‌ها به دویدن در گرداب می‌مانند. «جنگ، چهره‌ی زنانه ندارد» چنین کتابی‌ست. اثری شگفت‌انگیز درباره‌ی جنگ‌جهانی دوم از زاویه‌ی نگاه زنانِ روس. زاویه‌ی نگاهی متفاوت با هر آنچه تا به حال در مضمون جنگ خوانده‌ایم، چرا که این‌بار راویان ما «زنان» هستند و نه مردان. نویسنده‌ی اثر خانم «سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ» برنده‌ی جایزه‌ی سال نوبل 2015 بابت همین اثر، درباره‌اش می‌گوید:«من از احساسات ما معبد می‌سازم...از آرزوها و ناامیدی‌ها. از رویاهای‌مان». این نخستین بار در تاریخ نوبل است که نویسنده‌ای به خاطر نوشته‌هایش در ژانر مستند‌نگاری جایزه برده است. کتاب «الکسیویچ» مواجهه‌ی رخ‌به‌رخ با خاطراتِ پانصد زن است که در جنگ‌جهانی دوم شرکت داشته‌ و علیه نازی‌های متجاوز جنگیده‌اند. زنانی که در شروع جنگ اکثرشان دختربچه‌هایی شانزده‌هفده‌ساله‌ بوده‌اند. آنان در لهیبِ زبانه‌های آتش بزرگ شده‌اند؛ جنگیده‌اند، سوخته‌اند، گریسته‌اند، مرثیه‌ خوانده‌اند، جان‌گرفته‌اند، بخشیده‌اند و به اثبات رسیده‌اند و در نهایت همه با هم سرود گشته‌اند:«ما پیروز شدیم». سرودی که آهنگ‌اش پس از خاتمه‌ی جنگ دیری نمی‌پاید، و شرایط به گونه‌ای رقم می‌خورد که برخی‌ از آنان سال‌ها مجبور به سکوت می‌شوند، صدای‌شان در گلو می‌شکند و این خفگی ممتد می‌شود، چه از لحاظ فشار محدودیت‌های فرهنگی-سنتی جامعه‌ی شوروی آن‌روزگار که زنانِ جبهه‌رفته را نمی‌پذیرفته‌اند، چه از لحاظ مردان همرزم‌شان که در کورانِ جنگ‌ هوای‌‌شان را داشته‌اند اما این‌جا پشت‌شان را خالی می‌کنند، و  چه حتا وقتی «الکسیویچ» دست‌نوشته‌هایش را در سال 1978 برای مراکز نشر می‌فرستد، هیچ‌کدام‌شان حاضر به همکاری نمی‌شوند و می‌گویند:«...جنگ در آن چهره‌ای بسیار وحشتناک دارد...از ناتورالیسم پررنگی رنج می‌برد. نقش برجسته‌ و هدایت‌کننده‌ی حزب کمونیست در آن دیده نمی‌شود...». بدین‌سان کتاب تا 17 سال بعد که تغییرات ساختاری و اصلاحات در روسیه آغاز می‌شود اجازه‌ی انتشار نمی‌یابد و پس از چاپ، با تیراژ عجیب دومیلیون نسخه مورد استقبال قرار می‌گیرد، سپس به مرور زمان کامل‌تر می‌شود:«نقطه می‌گذاری و در همان آن، این نقطه تبدیل به چند نقطه می‌شود...». صفحه‌ی آخر «جنگ چهر‌ه‌ی زنانه ندارد» اتمامِ کتاب نیست، روایت همچنان درون آدمی ادامه پیدا می‌کند و به صدها سوأل درباره‌ی «چرا جنگ؟» ختم می‌شود، پرسش‌هایی که عاقبت یک‌روز می‌بایست بدان پاسخ دهیم. زن زندگی‌بخش است «مدت زیادی انسان جدیدی را در بطنش حمل می‌کند. از او مراقبت می‌کند و به دنیایش می‌آورد» حال چه اتفاقی می‌افتد که لباس جنگ می‌پوشد؟! چه بر سر او رفته است که برای عبور از پُست‌های نگهبانی اشغال‌گران آلمانی، فرزندش را نمک‌اندود می‌کند؟ در وجودش چه حادثه‌ای رخ داده تا برای این‌که توجه گشت‌های آلمانی به آن‌ها جلب نشود، نوزاد گریان‌اش را در آب فرو می‌کند و آنقدر نگاهش می‌دارد تا صدایش خاموش شود؛ لیک دامنه‌ی این سوألات صرفاً زنان را در برنمی‌گیرد، بر جانِ آدمی چه رفته است؟ نویسنده می‌گوید:«...این حقیقت دیگر در قالب فرمول کوتاه و آشنای ما پیروز شدیم جا نمی‌گیرد...» و اضافه می‌نماید:«در مورد این مسائل تا به همین امروز هزاران جلد کتاب نوشته شده! نه، من پی چیز دیگری هستم. من دنبال چیزی هستم که آن‌را دانش روح می‌نامم...مسیری که روح می‌پیماید برای من مهم‌تر از خود حادثه است! برای من آن‌قدر مهم و یا در صدر اولویت نیست که بدانم چه و چگونه اتفاقی افتاده است، بلکه دغدغه‌ و نگرانی من این است که در آن‌جا چه بر سر انسان آمده. چه چیزی را آن‌جا دیده و درک کرده؟». کتاب «جنگ، چهره‌ی زنانه ندارد» مجموعه روایاتی‌ست واقعی و تکان‌دهنده که با تدوین شاهکار نویسنده‌اش، قلمی استوار به ترجمه‌‌ی شایسته‌ی آقای «عبدالمجید احمدی» از مابین هزاران مصاحبه، تحقیق و پژوهش، با وجود آدمی، با احساسات و عواطف‌اش به گفت‌وگو می‌نشیند- و آنقدر به شیوه‌ی درستی تأثیر می‌گذارد تا برای جان‌‌ انسانی به تفکر منتج شود- تا بیندیشد و بیابد معنای هستن و بودن چیست، تا جست‌و‌جوگرش کند، تا چاره‌جو شود، تا دگرگونی‌های بنیادین، تا آینده‌‌ای تازه خلق نماید، آینده‌ای بدون کشتار...

 

 

 

 

بررسی شخصیت‌پردازی در رمان‌های فردریک بکمن(مردی به نام اوه)

من از خدا می‌خواهم مرا از خدا نجات دهد (حکمت شادان)

رهنمودهایی برای نزول در دورخ (دوریس لسینگ)

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد کتاب جنگ چهره‌ی زنانه ندارد ، نقد The Unwomanly Face of War ، معرفی کتاب جنگ چهره‌ی زنانه ندارد ، زنان روس جنگ جهانی دوم ، تحلیل جنگ چهره‌ی زنانه ندارد ، نقد رمان وبلاگ سیناپس ، نوبل ادبیات سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ ،


روبر مِرل


مرگ کسب‌وکارِ من است

نویسنده: روبر مِرل

ترجمه: احمد شاملو

انتشارات: نگاه

*

چگونه «رودلف هوس» نسازیم؟!

پیام رنجبران

پس از مد‌ت‌ها که شاید دامنه‌اش به کودکی‌ام نیز می‌رسد و رمانِ «مرگ کسب‌و‌کارِ من است» در قفسه‌ی کتاب‌خانه‌‌مان وجود داشت- و بعد‌ها از سرنوشت‌اش بی‌خبر ماندم- و به خصوص آن قطره‌ی سرخِ روی عکسِ‌جلدش توجه‌ام را جلب می‌کرد و با خیره ماندن به آن حسّ غریبی را می‌آزمودم تا همین اواخر که هنوز مطالعه‌اش را به تعویق می‌انداختم، عاقبت خوش‌بختانه این کتاب را خواندم. رمانی به ترجمه‌ی عالیجناب «احمد شاملو» و نوشته‌ی «روبر مِرل» نویسنده‌ی فرانسوی. 

«مرگ کسب‌و‌کارِ من است» که در واقع زند‌ه‌‌گی‌نامه‌ی «رودلف فرانتس هوس» فرمانده‌ی اردوگاهِ «آشویتس»‌ است، چه از لحاظ نحوه‌ی پرداختِ روایت، گیرایی و جذابیت قصه‌اش و چه از لحاظ مضمون و چه از لحاظ دقت در ریشه‌یابی، شیوه‌ی بیان و توجه‌ای که به وقایعِ دهشتناکِ اردوگاه‌های کارِ برپا شده به دستِ دارودسته‌ی «هیتلر» و علی‌الخصوص اردوگاه «آشویتس» و آن افتضاحِ ننگین به بار آمده‌ و کشتار میلیون‌ها انسانِ بی‌گناه که کراهت‌اش چونان لکه‌‌ای پاک‌ناشدنی در تاریخ بشریت مانده، فوق‌العاده عمل می‌کند و در نوع خودش بی‌نظیر و ماندگار. برای این‌که روایت صرفاً شرح‌ حال «رودلف هوس» نباشد نویسنده نام‌ این جنایتکارِ جنگ را در کتاب به «رودلف لانگ» تغییر داده؛ اما لازم به ذکر است به غیر از تغییرات ناچیزی در جزییاتِ وقایعی که در کودکی یا زنده‌گی خصوصی‌ »رودلف هوس» رخ داده و بسیار اندک است، طوری که همان‌ها نیز به نوعی برگرفته از زنده‌گی او‌ست ما اختلاف عمده‌ای نمی‌یابیم. شاید علاوه بر نظرِ نویسنده مبنی بر این‌که اثر فقط شرح‌حال‌نامه نباشد، برخی ملاحظاتِ کلیسایی در این تغییرات موثر بوده؛ چرا که نقطه‌ی برجسته و درخشان کارِ «روبر مرل» برای جست‌و‌جوی سبب و ریشه‌یابی دلایلی که رویهمرفته منجر به این می‌شود انسانی به درجه‌ای از شرروزی برسد که قادر است مثل آب‌خوردن در یک‌شبانه‌روز بیش‌ از دوهزار انسان را روانه‌ی اتاق‌های گاز و سپس کوره‌های جسد‌سوزی کند و توالیِ این عملیات را چندین سال بی‌وقفه ادامه ‌دهد تا جایی که به قتل‌ عام میلیون‌ها انسان ختم بشود، رجوع به کودکی‌ِ «رودلف هوس» و توجه به نحوه‌ی پرورش، آموزش و تربیت اوست. او می‌خواهد دریابد چگونه «رودلف هوس» نسازیم؟ و بدین‌سان دقیقاً به هدف زده است! واکاوی شیوه‌ی تربیت و آموزش آدم‌ها در کودکی‌شان  و آنچه از سر گذرانده‌اند همیشه ما را به نتایجِ قابل تأملی برای توضیح اعمال و رفتارِ امروزشان می‌رساند و می‌تواند برای جلوگیری از پیش‌ آمدن چنین فجایعی در مقیاس‌های بزرگ و کوچک بسیار کارآمد باشد. حوادث، رویدادها و اتفاقاتی که در کودکی‌شان رخ داده و شاید در ساده‌نگری آنقدر‌ها عجیب و غریب نیست و به چشم نمی‌آید، اما تأثیرات مخرب‌‌ و جراحاتش در ناخودآگاه بچه باقی می‌ماند و آنگاه در بحران‌ها و یا برخی موقعیت‌هایی که ممکن است در سنین بزرگ‌سالی خواه‌ناخواه در آنها قرار بگیرند، نمودش از شکل بالقوه و پنهان‌ خارج گشته و بالفعل و آشکار به جنایت یا انواع و اقسام روان‌نژندی‌ها مبدل می‌شود. یکی در موقعیت «رودلف هوس» و در جایگاهِ فرمانده‌ی اردوگاه قرار می‌گیرد و به‌سادگی، در مقیاسی حیرت‌آور و گسترده حتا بدون این‌که حس خاصی به او دست بدهد قادر به نسل‌کشی می‌شود، و در سویه‌ی دیگر عوارضی که در زنده‌گیِ آدم‌هایی که همین امروز در موقعیت‌های معمولِ اجتماعی و در جایگاه‌های کوچک‌تر اعم از مناصب شغلی‌ یا خانواده‌شان به اَشکال و شیوه‌های متفاوت، از جمله خودویرانگری- و به شدت تأکید می‌ورزم بر واژه‌ی خودویرانگری- و همچنین دیگر‌ویرانی و آسیب‌زدن به این و آن بروز می‌کند؛ به دیگر سخن، آدم‌های زیادی درست همانند «رودلف هوس» هستند، و اگر گندِ رفتارشان به آن میزان بالا نمی‌آید فقط به خاطر آن است که در موقعیت‌اش قرار ندارند! ولی اگر پایش بیفتد امثال «رودلف هوس» و سران حزب ناسیونالیست آلمانِ نازی را در جیب‌شان خواهند گذاشت. نمونه‌های اینچنینی در همین اخباری که مثلاً در بخش حوادث رسانه‌ها می‌خوانیم قابل رویت‌اند! گرفتنِ یک جانِ انسانی، تفاوتی با میلیون‌ها ندارد، ذاتِ آسیب زدن به یک جانِ انسانی به هرشکلی اعم از روانی، روحی یا فیزیکی فرق چندانی با آسیب زدن به میلیون‌ها انسان ندارد(امید که همه‌ی ما عاقبت به خیر شویم). «مرگ کسب‌و‌کارِ من است» می‌تواند مورد خوانش‌های روانکاوانه‌ی عمیقی قرار بگیرد. از شیوه‌ی مستبدانه‌ی تعلیم و ترتیب «رودلف هوس» توسط پدری که به شدت تحت‌تاثیر آموزه‌های مسیحی‌ست که البته اشاره‌ی دقیق‌اش می‌شود: تحت‌تاثیر توهمات مذهبی‌ست و دریافت‌های خودش از دین یا مذهب را به سر فرزندان درمی‌آورد تا کشیشی که مفاد اعترافِ «رودلف هوس» را در کودکی‌‌ِ او به پدرش لو داده و موجب تنبیه‌اش شده است(که در رمان بدین شکل روایت نشده و کشیش خائن نمایانده نمی‌شود) و دقیقاً از همین‌جا، به زعم من در اوان کودکی: «رودلف هوس» با مفهوم و شمایل دنیایی آن‌چنان هولناک و زشت مواجه می‌گردد و سپس خودش در آینده و در آن ابعاد و مقیاس وسیع به نمایشش می‌گذارد، بی‌آنکه هیچ حسی در او برانگیخته ‌شود. به کتاب و صحنه‌ی دادگاه که بر اساس مستنداتِ واقعی‌ست رجوع کنیم:

 

«یک‌بار، در فرصتی که پیش آمد، دادستان فریاد زد:

- شما سه و نیم میلیون انسان را کشته‌اید!

من اجازه‌ی صحبت گرفتم و گفتم:

-معذرت می‌خواهم، دو و نیم‌میلیون بیشتر نبوده...» (صفحه‌ی 459)

.

.

.

- خُب، پس برای ما بگویید ببینیم درباره‌ی آن چه فکر می‌کردید. به این‌جور وظایف چه جور نگاه می‌کردید؟

سکوت سنگینی برقرار شد. تمام چشم‌ها دوخته شده بود به روی من.

لحظه‌یی فکر کردم و بالاخره گفتم: کارِ کسل‌کننده‌یی بود. (صفحه‌ی 461)


 

پی‌نگار:

تاریخ‌نگار آلمانی و فیلسوفِ عالِم بانو «هانا آرنت» به این سنخ بی‌حسی نسبت به ارتکاب جرایمی غیرقابل ‌تصور «ابتذال شر» می‌گویند. ایشان که خود در محاکمه‌ی «آدولف آیشمان» یکی دیگر از روسای حزب نازی و جنایت‌کاران جنگی در سالِ 1962 حضور داشته‌اند در کتاب «آیشمان در اورشلیم» به این موضوع پرداخته‌اند و همچنین واکاوی‌ِ چنین حسی در انسان را  دست‌مایه‌ی شاهکاری بی‌نظیر قرار داده‌اند با عنوان «حیات ذهن» که به ترجمه‌ی عالیِ آقای «مسعود علیا» در اختیار خواننده‌گان علاقمند قرار دارد.

 

 

درباره‌ی «تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم» نوشته‌ی «آنتونی دوئر» (اینجا)


نقد سه‌گانه‌ی (مالوی، مالون می‌میرد، نام‌ناپذیر) نوشته‌ی «ساموئل بکت» (اینجا)


یادداشت «صید قزل‌آلا در آمریکا» نوشته‌ی«ریچارد براتیگان» (اینجا)

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد رمان مرگ کسب‌وکارِ من است ، نقد رمان مرگ کسب و کار من است ، نقد روبر مرل احمد شاملو ، آشویتس رودلف فرانتس هوس ، اسناد اردوگاه آشویتس ، نقد معرفی رمان مرگ کسب‌وکارِ من است ، نقد Death Is My Trade ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic