سه شنبه 21 شهریور 1396

کتابخانه‌ی سیناپس (معرفی و بررسیِ چهارده‌ کتاب)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،



کتابخانه‌ی سیناپس (معرفی و بررسیِ چهارده‌ کتاب)



«همیشه یار»



1

سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه


(عرفان یا فلسفه؟ مسئله این است؟)


2

تسلی‌ناپذیر


( ایشی گورو ) گشوده بر رویا


3


دوباره از همان خیابان‌ها


( بیژن نجدی ) شاعری سراینده‌ی داستان


4


و نیچه گریه کرد


( اروین د.یالوم ) تقاطع اندیشه، تصادم روان!

 

 

5


مثل هیچ‌کس


( دلفین دوویگان )  مثل خود، مثل هیچ‌کس!


6

 

مدار رأس السرطان


( هنری میلر ) آتشفشان کلمات


 

7

نام گلِ سرخ


( اومبرتو اکو ) این حکایتِ مکرر...

 

8


درمان شوپنهاور


( اروین د. یالوم ) تجارت درد 


9


سفر به انتهای شب


( لوئی فردینان سلین ) شکسته در شب!

 

10


نقاش‌ها همیشه پول دوست داشته‌اند


( جودیت بن هامو- هوئه ) رنگ و پول

 


11


میعاد در سپیده دم


( رومن گاری ) تمنای شعله

 

12


جزء از کل


( استیو تولتز ) ناممکن!

 

13


برادران سیسترز


( پاتریک دوویک ) برادران سیسترز!


 

14


درنگی بر ترجمه‌های پیمان خاکسار



حسِ خردمندانه و خردِ حسی شده (مترجم جزء از کل )

 

 




پی‌نگار:

پیشتر، این نوشته‌هایم در مجله‌ی «صدبرگ» چاپ شده!

فهرست ارزش‌گذاری شده‌ی یکصد و چندجلد رمان ( اینجا )


 

 

پیام رنجبران ( وبلاگ سیناپس )



برچسب ها: نقد و معرفی چهارده رمان ، نقد و معرفی چهارده کتاب ، فهرست ارزشگذاری شده یکصد رمان ، نقد و پیشنهاد رمان وبلاگ سیناپس ، کتابهایی که باید بخوانیم ، نقد و معرفی شاهکارهای ادبیات ، نقد و معرفی رمان پیام رنجبران ،

جمعه 17 شهریور 1396

شب‌نوشت: برگشت به تاریکی!

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،



 برگشت به تاریکی!

 

 

خیلی‌ها مثل تو می‌گویند: فقط از کارکتر‌های منفی قصه‌ها خوششان می‌آید، از روان‌پریشان با اذهانِ چند‌لایه، یا دائم‌الخمرهای خیالاتی، الکلی‌های داغانی که در انتهای داستان تصمیم می‌گیرند ننوشند اما تا آخر عمرشان چیزی در وجودشان سرجای خودش نباشد، چیزی همیشه اشتباه باشد، این دنیای دیوانه را مست نباشند، هشیارْ مصلوب شوند، به خاطر این‌که بد‌آموزی نباشد در فرجام داستان به زندگی‌ برمی‌گردند، می‌گویند به خاطر خودشان است یا واقعاً به خودشان آمده‌اند، اما خزعبل می‌بافند و هیچ مستی در اعماقِ قلبش به خاطر خودش به زندگی برنمی‌گردد؛ همه‌ مجذوب کارکترهای منفی داستان‌ها هستند، عاشقِ لاابالی‌ها، خسته‌ها، دیوانه‌ها، تنهایان، شب‌گردها، فلسفه‌فکرانِ شاعرمآب، آدم‌هایی که خستگی را خسته‌اند، گم شده‌اند، شلوغی را بیزارند، بامداد از خانه‌های‌ متروک‌شان بیرون می‌آیند، یقه‌ی پالتوشان را بالا می‌دهند، در مه، زیرِ سوسوی آخرین ستارگان و چراغ‌های نارنجیِ خیابان، ساکت‌اند و اگر ساعت‌ها کنارشان بنشینی هیچ نمی‌گویند، انگار چشمان‌شان به جراحات عمیقی لابه‌لای خاطراتِ ذهن‌شان خیره مانده، آدم‌هایی که اهل خطرند، یا اهل خطر بوده‌اند، آن‌هایی که بارِ حوادثِ زندگی‌ِ پردردسر گذشته‌ی طوفانی‌شان را سال‌هاست به دوش خود می‌کشند، شاید به خاطر همین ساکت‌اند، ترجیح می‌دهند یکی‌یکی سفید شدن موهای‌شان را همدم دلتنگی‌هایشان کنند اما سکوت باشند، دنبال قائله‌ی تازه‌ای نیستند، شاید حتا اگر به‌شان بتوپند یا ریشخند‌شان کنند، دیگر به سرشان نزند با مشت دماغِ بلاهت را توی صورتش له کنند و از رنگِ خون لذت ببرند، نگاه‌شان پوزخند می‌شود و بی‌خیال می‌روند پی‌کارشان، من می‌گویم اما شما باور نکنید! گفتم که ساکت‌اند اما درون‌شان غوغاست، خشمی منقبض زیرِپوست‌شان هیاهوست، طوفانی فشرده درون‌شان بهم می‌پیچید، توفانی درون‌شان می‌توفد، منظومه‌ای به شانه می‌کشند، آوارِ زخم‌های هزار سیاره را، روحی دردآگین را، روحی که آنچنان جر خورده واکنش‌هایش ترسناک است، خودشان از خودشان می‌هراسند، پس باید ساکت باشند، باید هیچ نگویند، چون فقط خودشان می‌دانند اگر مجدد به سرشان بزند و تصمیم بگیرند «بدمن» قصه بشوند خیلی‌ها زندگی‌شان بهم می‌خورد، آسایش‌شان تعطیل می‌شود؛ آهان، واژه را جُستم:«بدمن»، اکثریت از «بدمن‌» قصه‌ها خوششان می‌آید، برای‌شان جذاب است، اما اینجا اشکال کوچکی وجود دارد، مردم از «بدمن»ها فقط توی قصه‌ها خوششان می‌آید، آنجا برای‌شان گیراست، دل‌شان می‌خواهد فقط در داستان همراه‌شان باشد، وجودشان را بکاوند و انگشت به دهان بمانند، اما در واقعیت، یعنی در همین زندگی، همه ازشان می‌ترسند، همه فرار می‌کنند، شاید فقط در حد یک ناخنک زدن به‌شان نزدیک شوند، آخر در دنیای واقعی آدم‌های خوب به کارشان می‌آید، همین «گودمن»‌های پخمه‌ای که تمام عمرشان همین چرندیِ بوده‌اند که هستند، الگویی منفعل به‌شان حقنه شده و آن‌ها هم مثل بچه‌های خوب تا آخر همان‌اند که هستند، بزرگترین خاطراتِ هولناک زندگی‌شان یک‌شب توی اتوبوس بوده چون خواب‌شان نبرده، یا به دختران در خیابان متلک انداخته‌اند، یک «بدمن» واقعی هیچ‌وقت به زن‌ها تیکه نمی‌پراند، برایشان مزاحمت ایجاد نمی‌کند، بوق نمی‌زند، اصلاً در کل هم کاری به کارشان ندارد، دلش نمی‌خواهد کسی دوستش داشته باشد یا کسی را دوست داشته باشد، آخر دوست‌داشتن مسئولیت بزرگی‌ست، عشق ورزیدن حادثه‌ای حماسی‌ست، او اگر زنی را دوست داشته باشد بسادگی برایش می‌میرد، اصلاً پایش که بیفتد براحتی از جانش برای همه‌ی مردم می‌گذرد، برای سایر آدم‌ها، اما در عاشقانه‌های جعلی، همیشه «گودمن‌»ها به درد می‌خورند، همین‌هایی که اولین قرارشان را در کافه‌ها می‌گذارند، آنهایی که حینِ وراجی ادای «بدمن‌»ها را درمی‌آورند، دستِ بُرد با این‌هاست، در زندگی همین‌ها به درد می‌خورند، همین توسری‌خورها- گربه‌های مطبخ- اتوکشیده‌های جعلیِ به درد نخور...اما «بدمن»ها تاروپودِ این مسائل را خوب می‌فهمند، آنها بلدند، وقتی به چشمان دیگران خیره می‌شوند همه‌ی هست و نیست‌شان را می‌خوانند، اصلاً یک زمانی فهمیدن ابزار کارشان بوده والا سرشان را به باد می‌داده‌اند، به همین خاطر خودشان می‌دانند وجودشان فقط به درد قصه‌ها می‌خورد، می‌دانی؟! نه این‌که نوازش بلد نباشند اما دستان‌شان زبر است، آنها به جای «دوستت دارم» می‌گویند:«خفه شو» به جای «کنارم بمان» می‌گویند «گورت را گم کن» می‌فهمی چه می‌خواهم بگویم؟ درست است درک‌شان سخت است، به همین علّت همیشه خودشان دُم‌شان را می‌گذارند روی کول‌‌شان و می‌روند، آرام از تاریکی می‌آیند و بی‌صدا در تاریکی غیب می‌شوند... 

 

 



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

شب‌نوشت: پدیده‌ی شب‌زی، گربه‌ی حنایی، من!


درباره‌ی عالیجناب موسیقی!

 



برچسب ها: نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، برگشت به تاریکی ، قصه بدمن زندگی واقعی ، شبنوشت پیام رنجبران ، آدم بد قصه داستان ، داستان کوتاه sin city ، برگشت به تاریکی sin city ،

پنجشنبه 16 شهریور 1396

دختری در قطار ( حیرت‌آور و عجیب)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پارگراف‌های مورد علاقه‌ام ،


پائولا هاوکینز

رمان

دختری در قطار



 

 

یک برای اندوه، دو برای لذت، سه برای یک دختر؛ سه برای یک دختر.

در عدد سه گیر کرده‌ام، فراتر از این نمی‌توانم بروم. سرم پر از صداست، دهانم پر از خون است. سه برای یک دختر. صدای کلاغ‌ها را می‌شنوم، می‌خندند، ریشخندم می‌کنند، یک قارقار ناهنجار. یک خبر بد. خبرهای بد. حالا آن‌ها را می‌بینم، پرده‌ای سیاه در مقابل خورشید. پرنده‌ها نه، یک چیز دیگر. یکی دارد می‌آید. یکی دارد با من حرف می‌زند.

«ببین حالا. ببین حالا، وادارم کردی چکار کنم»

 



*

صفحه 322

 

 


پی‌نگار:

رمانِ عجیبی‌ست، جداً رمانِ حیرت‌آور و عجیبی‌ست، گفتن از «دختری در قطار» بماند برای پست‌های آینده...

 



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


فهرست ارزش‌گذاری شده‌ی یکصد و چند رمان؛ اینجا


درباره‌ی بزرگترین چشمانِ کهرباییِ دیده شده...

 


برچسب ها: معرفی دختری در قطار ، نقد و معرفی دختری در قطار ، نقد دختری در قطار پائولا هاوکینز ، نقد و معرفی The Girl on the Train ، پاراگراف دختری در قطار ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، نقد The Girl on the Train پائولا هاوکینز ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ - مرداد 96 منتشر شده!






«آرتور شوپنهاور»



رمان: درمان شوپنهاور

نویسنده:اروین یالوم

مترجم:حمید طوفانی، زهرا حسینیان


*

تجارت درد!


پیام رنجبران


دورش حلقه می‌زنند و نامربوط‌ترین جمله ممکن‌ را به «معتاد» می‌گویند:«تو اراده نداری، والا ترک می‌کردی»، معتاد هم هاج‌واج به اشک‌های شکسته در چشمان مظلوم خانواده‌اش مات می‌ماند و خونش به جوش آمده و تصمیم‌اش را می‌گیرد:«اراده دارم!» بعدش هم محفل را مُزیّن به چندقسم حماسی به جان عزیزان حاضر می‌کند و مابین شوق‌ذوق‌شان، قول می‌دهد فردا صبح با «اراده» فرد سلامتی شود! فردا از خواب پانشده اولین کارش، زدوبند برای تهیه و مصرف است، و نشئگی‌اش که دماغ‌اش را خاراند تازه یادش می‌افتد: می‌خواسته «با اراده ترک کند!» پس چه شد؟! واقع این‌که نه فرد معتاد مقصر است و نه درخواست خانواده‌اش نابجا، و لازم به ذکر است اتفاقاً او صاحبِ «اراده»‌ی قدرتمندی‌ست اما جهت مصرف مواد و خودویرانی‌اش، یعنی «اراده علیه خودش»، چیزی مشابه خودکشی نهنگ‌ها، آیا تا بحال کسی از نهنگ‌ها پرسیده چرا به خشکی می‌زنند؟! چه اراده‌ای جبرِ این هلاک می‌شود؟ همه‌ی ما در کشور معتاد‌خیزمان در هر خانواده‌ای به نوعی شاهدی بوده‌ایم بر آنچه گفته شد و مبرهن دانسته‌ایم، قضیه پیچیده‌تر و هولناک‌تر از این حرف‌هاست، عارضه‌ی تنها بیماری سخنگوی مکشوف؛ یعنی «بیماری اعتیاد» تنها مرضی‌ست که زبان وسوسه دارد و با بیمار، جهتِ نحوه‌ی ارضای درخواست‌های اجباری‌اش حرف می‌زند و «علیه زندگی‌اش» چاه می‌کند! حالا شما فرض بفرمایید، فرد معتادی که در چرخه‌ی وسوسه و اجباری بغایت اجباری، با تمام تلاش‌های ناکام پیِ رهایی از بند، عاجزانه وامانده و زندگی‌اش غیرقابل اداره شده، فردای همان روز موعود از خواب برخیزد و به جای مصرف مواد «فلسفه شوپنهاور» بخواند و حالش خوب شود! من درباره یک اثر فانتزی یا فکاهی صحبت نمی‌کنم بلکه از رمان «درمان شوپنهاور» نوشته «اروین یالوم» روانپزشک هستی‌گرای مشهور، سخن به میان می‌آورم که داعیه‌ داستان‌اش واقع‌گرا-آموزشی است، اما نتیجه به خیالات پرداخت نشده انسان نابالغی‌ می‌ماند که هنوز تکلیف‌اش با خودش هم روشن نشده! و ماجرای مذکور شرح حال یکی از کارکترهای اصلی رمان است به نام «فیلیپ» که گرفتار اعتیاد جنسی‌ست و صرفاً با خوانش فلسفه شوپنهاور درمان شده! نمی‌خواهم بگویم چنین چیزی ممکن نیست، بلکه به عرض می‌رسانم چنانچه این امر اتفاق بیفتد آن‌فرد اصلاً «معتاد» نبوده یا نویسنده‌اش نسبت به بیماری اعتیاد و راه‌ کنترل- و نه علاج، چرا که تا اکنون برای این درد علاجی کشف نشده- و بهبودی‌اش شناخت ندارد! رمان «درمان شوپنهاور» در آغاز قصه روان‌‌پزشکی است که حین روان‌درمانی یک گروه، متوجه بیماری سرطان و مرگ قریب‌الوقوع‌اش می‌شود! نویسنده ابتدا می‌خواسته با نمایش نحوه مواجهه این روانپزشک با «مرگ» برای افرادی که در چنین بحرانی قرار دارند، کتاب آرام‌بخشی به رشته تحریر درآورد، اما گویا خودش متوجه کوتاه‌بودن قامت افکارش، جهت پرداختن به چنین مهمی می‌شود و از این‌رو با چرخشی ناموزون به موضوع «فیلیپ» می‌پردازد و مضمون مرگ به حاشیه رفته و فرجامِ عجولانه‌ای برای آن روانپزشک رقم می‌زند. خوشبختانه امروزه راه تازه‌ای برای بهبودی به «رایگان» در اختیار معتادان قرار دارد، پیوستن به «انجمن معتادان گمنام» و «قدم‌های دوازده‌گانه»شان، و زاویه پنهان‌کار «یالوم» به این فرآیند، در جهت تبلیغ گروه‌درمانی همه فن‌حریف اما تخیلی خودش (برنامه مخدوش با اهدافی نامعلوم) سوألات زیاد، و پاسخ‌های ناقص و ناامید‌کننده‌‌تری به ذهن متبادر می‌کند. اما برنامه معتادان گمنام چه می‌کند؟ تمسک به مسیر «خودآگاهی!» توسط قواعد روشن و کاربردی که موجب می‌شود نیرویی مافوق «اراده»‌ی بیمار در او، و در زندگی‌اش جاری شود، و طی این فرآیند، معتادان در حال بهبودی می‌توانند برای ادامه مسیر، علاوه بر رعایت اصول برنامه‌شان، از دین، مذهب، فلسفه یا هر آیینی که از بدو کودکی‌شان بدان خو گرفته‌اند بهره جویند، یعنی بطن این برنامه، نه فرقه‌سازی‌ست، نه شگرد‌های نوین‌تر کلاه‌برداری از رنج انسان‌ها، آنچه که به عنوان مثال افراد «کتاب‌سازی» چون «یالوم» در تجارت درد به منصه ظهور می‌رسانند. جانِ فلسفه‌ی شوپنهاور با واژه «اراده» عجین شده! البته با مفهوم عمومی اراده توفیر دارد؛ شوپنهاور به نوعی تمامیت نیروی بی‌تاب حیات، غریزه و در فلسفه متقدم‌اش «شی‌ فی ‌نفسه» را نیز «اراده» می‌پنداشت که با سماجت به این کشف اصرار می‌ورزید، اما در بلوغ فکری‌اش به خطای خود پی برد- نه واضح و به صراحت، اما اصلاح کرد اراده «شی‌ فی‌ نفسه» نیست. «کانت» شناخت «شی‌ فی ‌نفسه» را به دلیل «حجاب خرد» برای انسان ناممکن می‌دانست! شوپنهاور در ابتدا به درستی دریافت:«راهی از درون آدمی به سوی آن سرشت واقعی و درونی چیزها بر ما گشوده می‌شود» ولی با «الهی و خیر ندانستن» و «شیطانی» خواندنش، فلسفه‌اش دچار تناقض شد؛ به گمان‌ام، چیزی نهانی «ورای» همان «اراده شرور»شوپنهاور که «واقعیت ماقبل» نهایی‌ست می‌نازد، چیزی در مقصد «خودآگاهی» هست، که مسیرش از نردبام سلوک «خودشناسی» پله می‌گیرد، شاید ما معمولی‌ها به «او» نرسیم، اما حداقل ارمغان این‌ پویش، سکوت ذهن و آرامش درونی‌ست، حضور در خویشتن خویش، که پیش‌ترها فرمود: من عرف نفسه فقد عرف ربه!

 

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 



نقد رمان «تسلی‌ناپذیر» نوشته «ایشی گورو»، اینجا

ضمیمیه‌ای بر «تسلی‌ناپذیر» ( خواب، رویا و تعبیرات)، اینجا

نقد رمان «مثل هیچ‌کس» نوشته «دلفین دوویگان»، اینجا 


برچسب ها: نقد و معرفی رمان درمان شوپنهاور ، نگاهی نقادانه به درمان شوپنهاور ، نقد درمان شوپنهاور اروین یالوم ، اراده آرتور شوپنهاور ، اراده اعتیاد درمان شوپنهاور ، اراده انجمن معتادان گمنام ، معتاد کیست؟ ،


فردریک بکمن

 

مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متأسف است

.

.

.

مامان آنقدر مژه می‌زند که چشمانش تقریباً بسته می‌شوند.

«عزیزم، تنهایی شکل‌های مختلفی داره»

السا تمایل پیدا می‌کند دوباره لاستیک دور درِ خودرو را بکشد.

«با وجود این، اون یه بزِ احمقِ وحشتناکه»

مامان سرش را به علامت تأیید تکان می‌دهد.

«وقتی آدم مدت زیادی تنها باشه، می‌تونه تبدیل به یک بز احمق بشه»

 

ماشینِ عقبی دوباره بوق می‌زند.

 


 

صفحه 186

*


و میپلوریس هم دقیقاً همان‌جاست؛ یک قلمروی پادشاهی که قصه‌گویانِ تنها از تمام جهات آسمانی به آنجا نقل مکان می‌کنند. قصه‌گویانی که با خودشان چمدان‌های پر از غم و اندوه دارند. محلی که می‌توان غم‌ها را آنجا گذاشت و به زندگی ادامه داد.

 

 

صفحه 296

*

 

 

...السا تندتر حرکت می‌کند و از کلیسا دور می‌شود، چون نمی‌خواهد یک نفر دنبالش راه بیفتد و از او بپرسد آیا همه چیز مرتب است. چون دیگر هیچ‌چیز مرتب نیست. دیگر هیچ‌چیز نظم و ترتیب سابق را نخواهد داشت. دیگر نمی‌تواند همهمه‌ها را تحمل کند و نمی‌خواهد بشنود که درباره‌اش چه می‌گویند. پشت سرش. مادربزرگ هیچ‌وقت پشت‌سر او حرف نمی‌زند.

نمی‌زد. هیچ‌وقت پشت‌سر او حرف نمی‌زد.

 

 

صفحه 300



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

پدیده‌ی شب‌زی، گربه‌ی حنایی، من!



برچسب ها: نقد و معرفی رمان ، پیشنهاد رمان فردریک بکمن ، مادربزرگ سلام میرساند و میگوید متاسف است ، پاراگرافهای خواندنی ، نقد و معرفی رمانهای فردریک بکمن ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

پنجشنبه 9 شهریور 1396

مدایح بی‌صله...نمی‌خواستم

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شعر ،



نمی‌خواستم...

 

نمی‌خواستم نامِ چنگیز را بدانم

نمی‌خواستم نامِ نادر را بدانم

نام شاهان را

محمد‌خواجه و تیمورِ لنگ.

نامِ خفّت‌دهندگان را نمی‌خواستم بدانم و

خفّت‌چشندگان را.

 

می‌خواستم نامِ تو را بدانم.

 

و تنها نامی را که می‌خواستم

ندانستم

 

 


مدایح بی‌صله- 1363

 


برچسب ها: مدایح بی صله احمد شاملو ، احمد شاملو شعر ، نمیخواستم...احمد شاملو ، نمیخواستم مدایح بی صله ، مرگ احمد شاملو ، آخرین شاعر احمد شاملو ، شاملو آخرین شاعر ،

پنجشنبه 9 شهریور 1396

از مرگ...آیدا در آینه

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شعر ،



از مرگ...

 

هرگز از مرگ نهراسیده‌ام

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود.

هراسِ من- باری - همه از مردن در سرزمینی‌ست

که مزدِ گورکن

از بهای آزادیِ آدمی

افزون باشد

 

جُستن

یافتن

و آنگاه

به اختیار برگزیدن

و از خویشتنِ خویش

بارویی پی‌افکندن-

 

اگر مرگ را از این ارزشی بیش‌تر باشد

حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.

 



دی 1341 - آیدا در آینه


برچسب ها: آیدا در آینه احمد شاملو ، احمد شاملو آیدا سرکیسیان ، مرگ احمد شاملو ، از مرگ آیدا در آینه ، مدایح بی صله ، آخرین شاعر احمد شاملو ، مرگ شاملو آیدا ،

تعداد کل صفحات: 3 1 2 3
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic