The killing of a sacred deer

 کشتن گوزن مقدس

 

در جستجوی آن نیروی مرموز

 

پیام رنجبران

 

و باز هم «یورگوس لانتیموس» با فیلمی چونان مشتی به صورتِ تماشاگر؟ به مثابه‌ی اره کردن روح و روانش؟ به مثابه‌ی تکه‌تکه کردن رشته‌های عصبی‌اش جلوی دیده‌گانِ خیره‌اش؟ بله، «لانتیموس» دل و روده و اعضا و جوارح روح و روان‌تان را جلوی چشم‌تان به خوردتان می‌دهد، طوری که خاطره‌ی تماشای فیلم‌اش همیشه در یاد باقی بماند. فضا، اتمسفر، میزانسن و قصه‌ی «کشتن گوزن مقدس» آخرین ساخته‌ی «یورگوس لانتیموس» کارگردان یونانی یادآورِ ویژه‌ترین و عجیب‌ترین آثار و کارگردان‌های سینمای جهان است، از جمله: «بازی‌های مسخره» (هانکه)، «تئورما» (عالیجناب پازولینی)، «درخشش» (عالیجناب استنلی کوبریک)، «انتخاب سوفی» (آلن جی پاکولا) مرموزی و اسرارآمیزی فیلم‌های عالیجناب «دیوید لینچ»، و همچنین آثار دیگری نیز، که البته «کشتن گوزن مقدس» همه‌ی این‌هاست اما خودش است، یعنی اثری از آنِ «یورگوس لانتیموس» کارگردانِ «دندان نیش» و «خرچنگ» پیش از این.

 

(ادامه مطلب: خطر اسپویل)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم The killing of a sacred deer ، نقد فیلم کشتن گوزن مقدس ، یورگوس لانتیموس The killing of a sacred deer ، تحلیل روانکاوانه فیلم The killing of a sacred deer ، تحلیل فیلم The killing of a sacred deer ، تحلیل فیلم کشتن گوزن مقدس ، برنده جشنواره کن The killing of a sacred deer ،

یکشنبه 20 اسفند 1396

ای آرزوی آرزو، آن پرده را بردار زو

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شعر ،






آن دامِ آدم را بگو

وان جانِ عالم را بگو

وان یار و همدم را بگو

مستان سلامت می‌کنند

 

آن بحرِ مینا را بگو

وان چشم بینا را بگو

وان طورِ سینا را بگو

مستان سلامت می‌کنند...






ادامه مطلب

برچسب ها: حضرت مولانا رندان مست ، انسان کامل رندان مست ، ابرانسان رندان مست ، تصنیف رندان مست ، انسان کامل ، مستان سلامت میکنند ، دانلود آهنگ رندان مست محمدرضا شجریان ،

جمعه 18 اسفند 1396

لبریخته‌ها (3)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شعر ،




بر لب‌های ما ابدیتی خفته‌ست، بزرگتر از فضایی

که در برابر نگاه‌مان خالی‌ست






برچیده از نامه‌های یدالله رویایی

نقاشی: «سرگردان بر فراز مه» اثر «کاسپار داوید فردریش»


 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: لبریخته ها ، یدالله رویایی ، دفتر لبریخته ها ، سرگردان بر فراز مه ، کاسپار ادوار فردریش ، نقاشی مهاجر بر فراز مه ، نامه های یدالله رویایی ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ بهمن 96 منتشر شده!











رمان : او بازگشته است 

نویسنده: تیمور ورمش 

  مترجم: مهشید میرمعزی/ انتشارات نگاه


پیشوا زنده است!


پیام رنجبران

 

هر از گاهی بحث ساختگی بودن ماجرای خودکشی «آدولف هیتلر» رهبر آلمان «نازی» در رسانه‌ها داغ می‌شود، بعضی هم می‌گویند او هنوز زنده است؛ مدتی پیش سازمان اطلاعات- جاسوسی ایالات متحده‌ی آمریکا «سیا» نیز با مجوز «دونالد ترامپ» سندی مبنی بر خودکشی نکردن «پیشوا» و گریختن‌اش- پس از تصرف برلین توسط ارتش سرخ شوروی- منتشر کرد و به این اخبار که همچنان دنبال‌کنندگان زیادی دارد سوی دیگری بخشید. کاری به زنده بودن یا نبودن «آدولف هیتلر» ندارم چه با وجود انتشار این اسناد هنوز نمی‌توان درباره‌ی سرنوشت او با قطعیت نظر داد، اما می‌خواهم بگویم به طور یقین «او بازگشته است» ولی در رمانی نوشته‌ی «تیمور ورمش» به همین نام. قصه‌ی جذاب، طنازانه و گزنده‌ای که راوی آن دیکتاتور اعظم «آدولف هیتلر» است، و آغازش ساعات اولیه‌ی بعدازظهر وسط یک پارک در «برلینِ» مدرنِ امروز و بیدار شدن ناگهانی‌اش صحیح و سالم پس از چندین‌دهه. این نخستین رمانی‌ست که «تیمور ورمش» به رشته‌ی تحریر درآورده، و البته در زمان انتشارش سال 2012 با اقبال عمومی و استقبال فراوانی مواجه گشته، ‌طوری که اثر فقط در آلمان یک‌میلیون نسخه و همچنین بیش از سیصدهزار نسخه‌ی الکترونیکی و صوتی فروش داشت، و حق ترجمه‌ی کتاب به 38 زبان داده شده است. نویسنده‌ی رمان «او بازگشته است» آقای «تیمور ورمش» در سال 1967 در نورنبرگ آلمان متولد شده، مادرش آلمانی و پدرش تباری مجاری داشت. او که با نگاشتن همین اثر یکباره به شهرتی جهانی دست یافته در دانشگاه «ارلانگن» سیاست و تاریخ خواند، و سپس به عنوان روزنامه‌نگار مشغول به کار شد. تا سال 2001 برای نشریات «ابندسایتونگ» و «اکسپرس» شهر «کلن» مطلب می‌نوشت و بعدتر برای نشریات زیادی کار کرده است، تا سال 2009 به عنوان «سایه نویس» یعنی نویسنده‌ با اسم مستعار چهارکتاب منتشر کرد و کتاب‌های دیگر او در حال آماده شدن است. به نظرم می‌رسد ایده‌ی جالب همین کتاب، یعنی بازگشت «آدولف هیتلر» در قوت گرفتن، حواشی و البته ایده‌پردازی‌های پرسروصدا برای جذب خواننده و بیننده در رسانه‌های این سال‌های بعد از انتشار رمان بی‌تاثیر نبوده است. جدای اینکه چنین اخباری برای مصرف و سرگرمی آدم‌ها همیشه جذابیت‌های منحصر به فردی دارد، بد نیست گوشه چشمی به علاقه‌ی فراوان و نقش پررنگ مردم در ساخت و پرداخت دیکتاتورها نیز داشته باشیم؛ تو گویی انسان‌ها به طرز عجیبی علاقمند‌ند یک نفر را بیابند و سپس به دیکتاتورش مبدل کنند و چنانچه در لابه‌لای تراوشاتِ سلایق و علایق‌ حاکم مربوطه که غالباً حول محور جنگ‌افروزی، حذف و تصفیه می‌چرخد کشته نشوند یا به قتل نرسند اخبار صعود تا نزولش دنبال نمایند؛ تاریخ هم پس از سقوط‌ دستگاه‌ دیکتاتوری که همیشه بی‌بروبرگرد حادث می‌شود، حین پرداختن به بزنگاه‌ها و بررسی سیر وقایع آن به علت اینکه طبق روال مالوف و ناگزیر چنین زمام‌دارانی که هماره افتضاحات و فجایع بزرگی به بار می‌آورند طوری یک‌سویه علیه‌شان شروع به «مونولوگ» می‌نماید انگار فقط دیکتاتور یا در نهایت عده‌ای دوروبرش مقصر بوده‌اند و آنچنان نقشی شامل حال مردم نمی‌شود. یکی از محورهای اصلی‌ی رمان «او بازگشته است» پرداختن به چنین مضمونی‌ست و اکران چگونگی‌اش. وقتی ساختاری تک‌حزبی که به هیچ‌عنوان صدایی جز صدای خودش نمی‌شنود و بها نمی‌دهد، به عنوان مثال همین حزب «نازی»، که از ایدئولوژ‌ی‌های کلی‌اش نابودی و انهدام سایر حزب‌هاست - شما بخوانید خفه‌کردن سایر صداها- با تمرکز قدرت در یک دولت و تاکید ورزیدن بر یک حزب واحد وارد کارزار می‌شود، بی‌گمان مردمان کثیری نیز بوده‌اند که حال خودآگاه، ناخودآگاه، یا شاید هم حواس‌پرت و بی‌تجربه گردشان حلقه زده‌‌اند. «آدولف هیتلر» در رمان «او بازگشته است» درآمده و می‌گوید:«پیشوا بدون ملت خود، هیچ نیست. البته پیشوا بدون ملت خود هم چیزی هست، ولی بعد کسی نمی‌بیند که او کیست. این موضوع را می‌توان برای هر آدمی با یک شعور سالم قابل درک کرد، زیرا درست مثل این می‌ماند که موتسارت را در جایی نشاند و بعد به او پیانو نداد». «تئودور آدورنو» فیلسوف آلمانی بعد از رویدادهای ننگین جنگ جهانی دوم و آنچه بر جان «انسان» رفت می‌نویسد:«اتفاق افتاد و می‌تواند دوباره اتفاق بیفتد. حرف اصلی ما این است» و این‌جا نقطه‌ای‌ست که هنر و ادبیات برای رعایت «انسان» به کلمه درمی‌آید، به ظهور می‌رسد، برای یادآوری، برای تقویت حافظه‌ی تاریخی آدم‌ها، علیه فراموشی، برای ممانعت و پیشگیری از پیش آمدن فجایع دیگر، چرا که چنانچه آدمی از اندکی سلامت روحی و روانی برخوردار باشد، با نگاهی به سرگذشت «انسان»هایی که به چنگ دیکتاتوری‌ها به خاک و خون کشیده شده‌اند دچار غبن و تاسف می‌شود، اما می‌بایست بدانیم:«اشتباهات برای متاسف شدن نیستند، بل‌که برای تکرار نشدن هستند».

 

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

آکواریوم‌های پیونگ‌یانگ (حکومت اوباش) (اینجا)

 

مرگ کسب و کار من است (اینجا)

 

 

 

ادامه‌ی مطلب- (آشویتس)

 



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان او بازگشته است ، نقد رمان ببین کی برگشته ، هیتلر زنده است ، پیشوا زنده است ، نقد رمان آکواریومهای پیونگ یانگ ، نقد مرگ کسب و کار من است ، بیوگرافی تیمور ورمش ،

این مطلب پیش‌تر در «کافه نقد» و ماهنامه‌ی «صدبرگ» منتشر شده!



سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری


نویسنده و کارگردان

مارتین مک‌دونا

 بازیگران

فرانسیس مک‌دورمند، وودی هارلسون، سم راکول،

جان هاکس، پیتر دینکلیج

موسیقی: کارتر برول

تاریخ انتشار: سپتامبر 2017

 *

خشمِ سرخورده‌یِ ناچار

 

پیام رنجبران

 

یحتمل فلاسفه‌‌ی زیادی به این موضوع فکر کرده‌اند، شاید هم نیاز نیست حتماً فیلسوف باشیم، فقط کافی‌ست یک رده نسبت به سایر موجودات تکامل یافته‌تر باشیم آن‌وقت ممکن است وقتی شاهد جنایتی بوده‌ایم یا به گوش‌مان رسیده- مثلاً آزار و اذیت و سوءاستفاده از کودک یا نوجوانی- برای‌مان این پرسش پیش آمده باشد ما آدم‌ها دقیقاً چه هستیم؟ بعد نفس‌مان بیخ گلوی‌مان یخ زده و خواسته‌ایم برای جلوگیری از پیش‌آمدن چنین شناعتی، که بی‌گمان منجر به فنا رفتن روح و روان قربانیان می‌گردد چاره‌ای بیندیشیم! حتماً نیاز نیست فیلسوف باشیم تا بپرسیم ما آدم‌ها در حق همدیگر چه می‌کنیم؟ علت این بلاهایی که به سر هم می‌آوریم چیست؟ بعد شاید دنبال مقصر گشته‌ایم، درست مانند کارکتر مادرِ فیلم «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» که وقتی دختر نوجوانش مورد آزار قرار گرفته و سپس جسدش جزغاله شده، حق دارد دنبال مقصر باشد! حق دارد خشمگین باشد، حق دارد دنبال پیدا شدن مجرم و مجازاتش باشد؛ نخستین مجرایی نیز که در جوامع انسانی برای ستاندن داد به ذهن آدمی‌ می‌رسد قانون است، اما وقتی تا مدت‌ها پاسخ نمی‌گیرد پس سه بیلبورد بر جاده‌ای اجاره می‌کند، بر پس‌زمینه‌ی به رنگ خون‌شان با حروف درشت درج می‌کند «تجاوز در حالی که جان می‌داد»، «خبری از دستگیری نیست»، بعد رئیس پلیس شهر را مورد خطاب قرار می‌دهد:«واقعاً چرا، رئیس ویلوبی؟» حالا شب‌هنگام وقتی کارگران مشغول نصب بیلبوردها هستند پلیس سر برسد و بعد از بگو‌مگویی با نصابِ رنگین‌پوست تهدید کند:«می‌تونم بابت خالی‌کردن سطل رنگ روی چمن‌ها و آسیب زدن به محیط زیست بازداشتت کنم!» طنز تلخی شکل می‌گیرد، عواطف دوگانه‌ای، نمی‌دانی باید بخندی یا گریه کنی؟ دختر نوجوانی مورد ظلم بی‌اندازه‌ای قرار گرفته، اما مجرم آزاد است و به ریشِ همه‌‌ی ما می‌خندد، در این هیری‌ویری سلامتی چمن‌ها به خطر افتاده؟! حالا اگر «رئیس ویلوبی» با بازی چشمگیر «وودی هارلسون» مرد خوبی باشد و همه‌ی شهر دوست‌اش داشته باشند چه؟ حالا اگر بیمار باشد و در آستانه‌ی مرگ؟ حالا اگر پیدا کردن مجرم غیرممکن شده باشد؟ نه، دیگر التیامی نیست چرا که «خشم» چونان گردابی به هم پیچیده؛ بازی شروع شده و قطعه‌ی نخست «دومینو» بر دیگری افتاده. نویسنده- کارگردان فیلم «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» آقای «مارتین مک‌دونا» که عمده شهرت‌اش بابت نمایشنامه‌هایش است تا جایی که مهم‌ترین نمایش‌نامه‌نویس زنده‌ی ایرلند می‌خوانندش، پیش از «سه بیلبورد...» دو اثر سینمایی دیگر نیز در کارنامه‌اش دارد، «هفت روانی» و فیلم به یاد ماندنی‌ی «در بروژ». آثارش سرشار از دیالوگ‌های محکم و درخشان، و شخصیت‌های عاصی‌اش گونه‌ای از خشم سرخورده در خودشان دارند که برای خلاصی هیچ‌ کاری از دست‌شان برنمی‌آید، دسته‌ای دیگر علاوه بر این خشم سرخورده‌ی ناچار، با گونه‌ای از بلاهت معصومانه و بدوی در وجودشان به دنیا آمده‌اند. شخصیت‌هایی که باید ازشان بدمان بیاید اما دوست‌شان داریم، حتا از اینکه چرا و چگونه در این موقعیت گیر افتاده‌اند بی‌خبرند، له و لورده می‌شوند و می‌خواهند تلافی‌اش دربیاورند، به در و دیوار می‌زنند، می‌گریزند و حمله می‌برند، موجودات رقت‌آوری که انگار خلق شده‌اند تا به یادمان بیاورند همه‌ی ما گیر افتاده‌اییم، راستی باید یقه‌ی کی بگیریم؟ «مارتین مک‌دونا» فیلم‌نامه‌ی مرتبی نوشته؛ جذاب، فکورانه و گیرا. ساختارش به قطعات دومینویی می‌ماند که دایره‌وار، گرد هم چیده شده‌ و شبکه‌ای تشکیل داده‌اند- ما افتادن نخستین قطعه را نمی‌بینیم، یعنی اتفاق شومی که پیش‌تر حادث شده و ما آن‌را ندیده‌ایم ولی شاهدی هستیم بر معلول آن و بروز خشمی تا نهایت و سپس عواقب‌‌‌‌اش. نصب بیلبوردها بر جاده در واقع افتادن قطعه‌ی دوم است و سپس کل شبکه و شاخه‌ها که زیر سایه‌ی سنگین آن اتفاق درگیر می‌شوند. انگار همه‌ی کارکترهای فیلم، همه‌ی آدم‌هایش در مقابل نیرویی ایستادگی‌ناپذیر و فراتر از کنترل خودشان صف کشیده‌اند؛ مقابل خشم و عصبانیتی که حالا آنقدر به نیرویی بزرگ مبدل شده که به‌‌سان هیولایی ماورایی و ناشناخته هر کدام‌شان را به گوشه‌‌ی رینگ می‌راند؛ آدم‌ها در تقابل با نیرویی که حالا بر روان‌شان مسلط شده عاجزند. جایی در فیلم می‌گوید:«عصبانیت، عصبانیت بزرگتری تولید می‌کند» و گویی این هیولا همان عصبانیتی‌ست‌ که از جایی آغاز و اینک آنقدر پروار شده که همه را زیر چکمه‌های خود لگد‌کوب می‌کند. نقش‌آفرینی‌ها، هنرپیشگان فیلم جملگی تحسین‌برانگیز‌اند. بانو «فرانسیس مک‌دورمند» در نقش مادری دردمند، یکی از بهترین‌ بازی‌هایش را به نمایش گذارده. «سم راکول» نقش پلیس خنگ با گرایشات نژادپرستانه را به خوبی و بامزه درآورده. «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» فیلمی‌ست قوی و موثر که مجموعه‌ای از احساسات دوگانه‌ را در آدمی برمی‌انگیزاند؛ شاید شاهکار نباشد، اما از بهترین‌های سال 2017 است و پس از تماشا به سادگی فراموش نخواهد شد.

 

 


 

پی‌نگار:

این متن پیش از مراسم اسکارِ امسال (2018) نوشته شده، بانو «فرانسیس مک‌دورمند» و آقای «سم راکول» در مراسم امسال، جایزه‌ی اسکار بازیگری را بابت بازی در همین فیلم به خود اختصاص دادند.

 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

نقد رمان «تسلی‌ناپذیر» نوشته‌ی «ایشی گورو» (اینجا)

 

نقد کتاب: سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه (اینجا)


برچسب ها: نقد فیلم: سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری ، نقد سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری ، نقد Three Billboards Outside Ebbing Missouri ، فرانسیس مک دورمند اسکار 2018 ، سم راکول اسکار 2018 ، وودی هارلسون اسکار 2018 ، خشم سینما فلسفه ،

سه شنبه 15 اسفند 1396

لبریخته‌ها (2)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شعر ،




48



کجای فاصله‌ی ما

روانِ تو ایستاده‌ست

 

روان ما آیا

تمام فاصله را از تپیدن

پُر خواهد کرد؟

 

 

 

 



قطعه‌ی 48، سروده‌ی «یدالله رویایی» دفتر «لبریخته‌ها»

نقاشی اثر «کلود مونه» از مجموعه‌ی «نیلوفرهای آبی»

نیلوفرهای آبی به وحدت وجود و پیوستگی اشیا اشاره دارد، مونه اساساً چیزی را می‌کشد که نامرئی‌ست، او با بازی رنگ و نور درواقع امر نامرئی را نقاشی می‌کند، با تاثیرش بر جزئیات اشیا درون سری تابلوهای زنجیره‌ای نیلوفرهای آبی و متعاقباً تغییرشان، فضای بین خود تا اشیا، و امر نامرئی‌ای که در برشان گرفته به نقش درمی‌آورد.

 

 

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 


برچسب ها: لبریخته‌ها یدالله رویایی ، مجموعه لبریخته ها یدالله رویایی ، وحدت وجود کلود مونه ، امر نامرئی کلود مونه ، نیلوفرهای آبی کلود مونه ، نقاشی فضای نامرئی ، پیام رنجبران واژگان کبود ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- بهمن 96 منتشر شده!






کیم فیلبی




یک جاسوس میان دوستان- کیم فیلبی و خیانت بزرگ

نویسنده: بن مک‌اینتایر

مترجم: علی هادی

کتاب کوله‌پشتی

رازِ انگلیسی

 

پیام رنجبران

 

 

قرن بیستم بستر حوادث بزرگ است؛ بزرگ‌ترین اکتشافات، بزرگ‌ترین ایدئولوژی‌ها، انقلاب‌ها، دیکتاتوری‌ها، جنگ‌ها، جاسوسی‌ها و بزرگ‌ترین جاسوسان که البته بزرگ‌ترین‌ و بدنام‌ترین‌شان تا به امروز کسی نیست جز «کیم فیلبی» دانشجوی نخبه‌ی دانشگاه کمبریج، متولد سال 1912 انگستان، مردی که همیشه خودش را «بی‌چون و چرا انگلیسی می‌داند» اما بعدها بر اینکه شوروی موطن اوست تاکید می‌ورزد. موجودی کارکشته که سه‌دهه یکی از تاثیرگذارترین ماموران و سپس رئوس‌ هرم «ضدجاسوسی» آژانس اطلاعاتی انگلستان است ولی بزرگترین تقابلات کشورش در آستانه‌ی پیروزی بر «کا.گ.ب» سازمان اطلاعات شوروی را مبدل به شکست‌های خفت‌آور و یک تراژدی مخفی و رذیلانه می‌نماید! چرا که این مرد پرجذبه‌ی انگلیسی، مهم‌ترین جاسوس شوروی در انگلستان است و به‌طور پنهانی عمیقاً دلبسته‌‌ی حزب کمونیست. کتاب «یک جاسوس در میان دوستان- کیم فیلبی و خیانت بزرگ» نوشته‌ی «بن مک‌اینتایر» داستان واقعی‌ی این جاسوس دوجانبه، به سیر رویدادهای مهم زندگی‌ خصوصی و حرفه‌ای‌اش می‌پردازد. مترجم کتاب آقای «علی هادی» در مقدمه‌ی اثر می‌نویسد:«کتاب سراسر بر مبنای حقایق و منابع موثق نگاشته شده است؛ با این حال، مک اینتایر با تبحر و سابقه‌ای که در تألیف رمان‌های جاسوسی دارد، با رویکردی داستان‌گونه و گاه طعنه‌آلود به توصیف ساختار دو آژانس اطلاعاتی بریتانیا، ام‌آی5 و ام‌آی 6، و در کل بررسی فضای سیاسی و اجتماعی انگلستان و اروپا در طول جنگ‌جهانی دوم و پس از آن پرداخته است. علاوه بر راز بزرگ فیلبی که در طول داستان و با ظرافت قلم نویسنده به تدریج و لایه‌به‌لایه افشا می‌شود، صفحاتی از تاریخ معاصر اروپا در خلال این حوادث ورق می‌خورد». بدین‌سان یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های «نیویورک تایمز» شکل می‌گیرد، و شاید گفتن‌اش خالی از لطف نباشد در لابه‌لای ماجراهای کتاب، مأموران دیگری که بعدها شهرت‌شان در زمینه‌ی ادبیات داستانی و سینما بر حرفه‌ی جاسوسی‌شان پیشی گرفته و منجر به ماندگاری‌شان تا همیشه در خاطر تمام مردم دنیا می‌گردد نیز حضور دارند، یعنی «ایان فلمینگ» خالق مشهور داستان‌های «جیمز باند» مأمور «007»، یا «گراهام گرین» نویسنده‌ی فیلم‌نامه و رمان فراموش‌ناشدنی «مرد سوم». لیکن از چند زاویه می‌توان به کتاب «جاسوسی میان دوستان» نگاه کرد؛ می‌توان مسحور سطح بالای هوشمندی «کیم فیلبی» شد و جایگاه‌اش را در حد یک نابغه‌ ارتقا داد، ازش افسانه‌ای ساخت و شگفت‌زده شد، که البته ممکن است؛ فردی که بتواند با موفقیت چیزی بالغ به سی‌سال یکی از عظیم‌ترین دستگاه‌های جاسوسی جهان را بازی دهد قطعاً یک آدم‌فروش یا خبرچین دم‌دستی نیست، یا فردی که در به دست آوردن موقعیت‌اش هیچ نقش و دخالتی نداشته و صرفاً به دلایلی از جمله دست‌روزگار در یک پست حساس مشغول است یا به اطلاعات محرنامه‌ی کشوری دسترسی دارد و سپس به شنیع‌ترین نوع خیانت یعنی خیانت به وطن مبادرت می‌ورزد. اما حین مطالعه‌ی این کتاب و درست در لحظاتی که آدمی مقهور ماجراهای جذاب و هیجان‌انگیز اثر شده، چنانچه ازش فاصله بگیرد و آن‌را در حالت کلی مورد مداقه و تامل قرار دهد، ماجراها طور دیگری نیز به چشم می‌آیند، چیزی درست مانند یک بازی بچگانه، اما بازی‌ای که پیامدهایش به بی‌خطری بازی‌های کودکانه‌ نیست. انگار این آدم‌ها و زمام‌داران‌شان فقط عدد سن‌وسال‌شان افزایش یافته اما همچنان در اتمسفر کودکی‌شان جا مانده‌اند و به بچه‌های نابالغی می‌مانند که حالا سال‌هاست از شلوغ‌بازی‌های ایام مدرسه‌ و بازی‌های دزد و پلیس‌شان گذشته لکن هنوز به بلوغ نرسیده‌اند؛ آنچه اینجا به چشم می‌آید چیزی نیست جز موجوداتی که به واقع دچار توهم، فقدان سلامت عقل و بیماری‌های روان‌پریشانه‌‌ای هستند که عواقب درمان نشدن اختلالات روحی‌‌شان استثمار ملل، و بروز جنگ‌های بزرگ است و متعاقباً قتل‌عام تعداد بی‌شماری از آدم‌های بی‌گناه و مردم عادی که علتی جز دسیسه‌های آنان، بازی‌های‌ به ظاهر هیجان‌انگیز، و طبع لذت‌جوی‌ خودشان و رؤسای‌شان ندارد. زمام‌دارانی که دنیای امروز هرلحظه توسط همین طبع لذت‌جوی بیمارگونه‌شان به جنگ کشانیده شده یا مورد تهدید است؛ مثلاً به چهره‌ی آن مرد منحوس «صدام حسین» در لحظاتی که فرمان حمله به کشورمان و تحمیل جنگی درازمدت می‌دهد دقت کنید، یا به نوازش شدن موشک‌های هسته‌ای به دست رهبر کره‌ی شمالی، به چهره‌‌ی مسخ و خنده‌های مالیخولیایی‌اش که به خنده‌های کارکتر روان‌پریش «جک نیکلسون» در فیلم «درخشش» می‌ماند، انگار هنوز هیچ‌کس او را در جریان نگذاشته‌ که این‌ ادوات اسباب‌بازی‌های دردانه‌ی بابا نیست، ببینید در حالیکه همه‌ی ماهیچه‌های صورت‌اش به وجد آمده چگونه با لذتی بیمارگونه به پیکر منحوسِ موشک‌هایش دست نوازش می‌کشد! اصلا بعید نیست یک‌شب به سرش بزند و تکمه‌ای بفشارد و متعاقباً زندگی میلیون‌ها انسان سیاه شود. لکن هنوز بزرگ‌ترین قاتلان و جانیان تاریخ شانس بالایی برای قدیس شدن دارند، هنوز هستند متوهمانی که «هیتلر» را منجی می‌دانند.

 


 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

 

کتاب: انقلاب هانا آرنت (خوانش یک واژه) (اینجا)

 

کتاب: آکواریوم‌های پیونگ‌یانگ (حکومت اوباش) (اینجا)

 

درباره‌ی شاعری رمان‌نویس (چارلز بوکوفسکی) (اینجا)



برچسب ها: یک جاسوس میان دوستان - کیم فیلبی و خیانت بزرگ ، یک جاسوس میان دوستان کیم فیلبی و خیانت بزرگ ، نقد کتاب یک جاسوس میان دوستان ، بن مک اینتایر ، نقد یک جاسوس میان دوستان کیم فیلبی و خیانت بزرگ ، نقد کتاب انقلاب هانا آرنت ، نقد آکواریوم های پیونگ یانگ ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2