«تو را از اندوه آفریدم»

فریدون دنیاتبار

گویا واژگان نمی‌خوابند، پس هر واژه دروازه‌ای از جهانی ناپیدا در ذهن انسان شکفته می‌گردد، به‌سان صاعقه‌ای که در لحظه جهان را روشن می‌کند؛ به همان اندازه پرشکوه و گذرا.

ادبیات اروپای شرقی و به‌خصوص شعر آن برای من تداعی‌ کننده‌ی پارادوکسی عجیب و در عین حال خوشایند و ترسناک است.

نوعی سردی مرگ‌گونه‌ی ترس همراه با شکوه و عظمتی وصف‌ناشدنی، گویی مردمان این دیار برباد رفتگان قرون و اعصارند و در پیچاپیچ تاریخ مرگ‌بارشان آفریدند و آفریدند و چون قربانیان مقدس در هر برهه‌ای از تاریخ ذبح شدند و درد کشیدند و باز ققنوس‌وار از خاکستر خود بلند شدند تا آغاز و زایشی نو داشته باشند.

در این میان بلغارستان کهن با هنرنمایی خیره‌کننده‌ی قوم تراسین و شعر و موسیقی پربارش شاهدی بر بشریت فرورفته در جنگ و تباهی است، زمانی بر درد و رنج نسل‌‌کشی ترکان عثمانی و سلطه‌ی پانصد ساله‌ی آن‌ها گریان بودند و دیرگاهی افیون برابری استالین توش و توان را از این کشور فرهیخته ربوده بود، اما به قاعده‌ای دیرین درد و رنج قدرت و شکوه کلام و خصوصا شعر را دوچندان می‌کند و به قول نیچه این ضرورت حیات است.

شعر بلاگا دیمتیروا طنین شوق و فراق است، نوای اشعارش حکایت از ناخودآگاهی مملو از درد و اشتیاق دارد.

او چونان که خود در شعرش می‌گوید پرومته‌ای‌ست که کلمه را ربوده است، شعر او بسیار تکان دهنده و درخشان است؛ گویی نکته‌سنجی سیلویا پلات، درد و مصیب آنا آخماتوا و خیال خوش رفته در وحشت مارینا تسوتایوا را توامان با هم دارد.

در عین ترس شجاعت است و در عین مرگ زندگانی، به‌سان چشمه‌ای جوشنده از عمق انسان و فاجعه می‌آید، گویی طنینی‌ست که پایان جهان را اخطار می‌کند و در این گوشه دنیا در ایران من بلاگا را با تمام وجودم درک می‌کنم، عمق نگاهش، بی‌باکی روحش و دغدغه‌ی انسانیش برایم آشناست.

بلاگا دیمیتروا را من با ترجمه‌ی درخشان خانم فریده حسن‌زاده خواندم، این بانو در ترجمه سنگ‌ تمام گذاشته است و در زایش دوباره‌ی اشعار بلاگا به زبان فارسی موفق بوده است.

کمتر کتابی آن هم شعر خارجی نظرم را جلب می‌کند اما این کتاب حال دلم را خوب کرد و بعد از مدت‌ها امیدوار شدم به خواندن ترجمه‌های خوب از اشعار خارجی، آن هم به لطف خانم حسن‌زاده.

اولین چیزی که در این کتاب برایم حیرت‌آور بود میزان اندوهی بود که گویی از حد بیرون است، زمانی دوستی گروه موسیقی‌ای را به من معرفی کرد از زنان بلغار، گروه کر زنان که مویه‌هایی چون زنان ایلیاتی خودمان داشتند و آواز پلی فونی آن‌ها بسیار تاثیرگذار بود، ناخودآگاه حس کردم که آن موسیقی با اشعار بلاگا آمیخته است.

کلام و اندوه بلاگا برای زندگی است در پس اندوهش نور و روشنی حیات چنان با صلابت و پیداست که بعد از خواندن انگار سپیده می‌زند و شب از ذهن خواننده می‌رود.

این نقد نبود، نوشته‌ای بود از سر شوق که پایان کلام را خود بلاگا بگوید نیکوتر است.

«چه باک اگر پامالم کنند

همچون علف

سرنوشتِ خاکِ لگدکوب شده

جاده شدن

و رفتن است»

 

 

پی‌نگار:

«این متن، نوشته‌ی دوستم فریدون دنیاتبار است»

«زمستان 98»

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)



درنگی بر بلاگا دیمیتروا، شاعر ملی بلغارستان (اینجا)


برچسب ها: تو را از آندوه آفریدم ، بلاگا دیمتیروا ، شاعر ملی بلغارستان ، شعر بلغارستان ، فریده حسن زاده ، شعر ترجمه ، ادبیات اروپای شرقی ،

نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic