و این اتاق اثاث‌دار، در همه‌جا به همین شکل است، نام شهرها تغییر می‌کند، گاهی سورنتو است، گاهی تورینو، گاهی ونیز، گاهی نیس، گاهی مارین‌باد، اما اتاق اثاث‌دار همیشه همان است. همیشه اتاقی اجاره‌ای، اتاقی غریبه با اثاثی بدریخت، کهنه و درب و داغان. با میز تحریر و تختخوابِ رنج‌اش، با تنهایی ابدی‌اش. در طول تمام این‌ سال‌های کولی‌وار دریغ از یک خشنودی و استراحت در محیطی شاد و دوستانه، دریغ از تن برهنه و گرم زنی کنار تنش، دریغ از بامدادی باشکوه از پَسِ هزاران شبِ کاریِ سیاه و ساکت. آه! چقدر تنهایی نیچه وسیع است، بی‌حد و اندازه وسیع‌تر از آن فلات علیای سلیس-ماریای خوش‌منظره که حالا دیگر جهانگردها بین وقت ناهار و شام دوست دارند به دور آن چرخی بزنند: تنهاییش دنیا را فرا گرفته و از مرزهای زندگیش گذشته است.

 

 


کتاب:«نیچه»، نویسنده:«شتفان تسوایگ»

ترجمه:«لیلی گلستان» (ص 12)


 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


عادت، عادی و بی‌حسی(اینجا)


برچسب ها: کتاب نیچه شتفان تسوایگ ، لیلی گلستان ، تنهایی ، زندگی نامه نیچه ، تنهایی نیچه ، شتفان تسوایگ ، فردریش نیچه ،

مهتاب
جمعه 23 اسفند 1398 12:17 ق.ظ
داشتم دنبال یه مطلبی سرچ می کردم، با وبلاگتون آشنا شدم. مطالب خوبی برای خوندن پیدا کردم، اگه تنبلی نکنم و ...(من از مطالعه غیر کتابی(کتاب کاغذی) فراری ام،)باز سر میزنم و از نقدهای خوبتون استفاده می کنم...چقدر این مطلب نیچه غمناک و زیبا بود...نیچه ی طفلکی عزیزم...پایدار باشید...
پاسخ پیام رنجبران :
«نیچه‌ی طفلکی عزیزم»؟؟ نه! بذارید یه بار دیگه بخونم؛ چی؟! «نیچه‌ی طفلکی عزیزم؟». خانم آخه اون آدم با اون سبیل‌های از بناگوش در رفته چطور می‌تونه طفلکی عزیز باشه؟؟ تازه گفته باشم. اون آدم یهجورایی هم چاخانه. الکی داد و بیداد راه می‌ندازه و آی فلان و بهمان می‌کنه که تنهایی تا مغز استخوانم رسوخ کرده اما خودش عاشق این تنهایی ست. خودش از همه بهتر می‌دونه یه شب نمی‌تونه با یه نفر زیر یه سقف زندگی کنه. الکی قضیه‌ «لو سالومه» رو گنده می‌کنه که بگه زنان به من بیداد کردن و این حرف‌ها. خودش خوب می‌دونه چجور موجودی‌ست.
ضمنا درست که مترجم این کتاب بانو گلستان است. ولی والا ما هر جا اسم نیچه از دهنمون پرید خانم‌ها روی برتافتند و از دستمون دلخور شدن و چندتا هم بد و بیراه نثار نیچه کردند. چطور حالا شد «نیچه‌ی طفلکی عزیزم»؟ این خودش مساله‌ای‌ست...


****

درود بر شما بانو. پوزش بابت لحن و مزاح‌ها. نظرتان به دلم نشست. گاهی وقت‌ها که به نیچه می‌اندیشم و به آن جانی می‌نگرم که در ورای آن زبانِ شمشیری و پیامبرانه و حماسی و «فلسفه‌ به مثابه‌ پتک»ش نشسته و می‌خواهم توصیفش کنم واژه‌ها گم می‌شوند. آن جانِ بیدار و رنجور و بی‌نهایت حساس و آن تنهایی بی‌‌نهایت بزرگ؛ شاید فقط با همین عبارت می‌باید و می‌توان حق مطلب را ادا کرد:«نیچه‌ی طفلکی عزیزم».

سپاس از شما.

برقرار باشید.
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic