یکشنبه 17 شهریور 1398

شب‌نوشت:«ماجرایی که برای من پیش آمد» (متن شخصی)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،


 

26 روز از این اتفاق می‌گذرد؛ 26 روز از حادثه‌ای که دورِ روزش را در تقویم روی میزم دایره‌ای کشیده‌ام و کنارش نوشته‌ام:«خبر خوش بعد از ده سال». ولی هنوز نمی‌دانم آن را می‌باید چه بنامم؟ حادثه؟ تصادف؟ شانس؟ واقعه‌ای ورای تصورم؟ سزای صبوری یا پیکار؟ نمی‌دانم آن را چه بنامم، درست مانند آغاز همین متن که نمی‌دانم چطور ‌باید آغازش کنم؟ 26 روز گذشت و طی این مدت هر بار که اینجا نشستم تا درباره‌اش چیزی بنویسم، انگار صدای سوت خمپاره‌ای را می‌شنوم که توی سرم می‌پیچد و بعد مابین زنجیره‌ی افکارم فرود می‌‌آید و سپس موج انفجارش کلمات پاره‌پاره‌ شده‌ام را به جایی پرتاب می‌کند که دستم بهشان نمی‌رسد. و بعد جابه‌جا هزاران واژه دوباره در سرم فرو می‌ریزند و هجوم تصاویری که از پس جفت‌وجور کردن‌شان بر نمی‌آیم و نمی‌توانم کنار هم قرارشان بدهم و در نهایت خودم را در حالی پیدا می‌کنم که یا کنار پنجره ایستاده است و به خیابان نگاه می‌کند یا گوشه‌ای نشسته و زیر لب زمزمه می‌کند:«ده سال صلیبم را به تنهایی به دوش کشیدم». اما عاقبت تمام شد! باید بپذیرم که تمام شده است. اینک من مانده‌ام با «خود»ی که ده سال مرا همراهی کرد و حالا انگار جلوی در خانه ایستاده است و منتظر خداحافظی‌ست...باید راهی‌اش کنم. این رفیق تمام و کمال را. خودی که به من آموخت چگونه از پس این قضیه برآید...

اما ماجرا از کجا آغاز شد؟ باید به خیابان گیشا برگردم؛ به ده سال قبل که توی پیاده‌رو قدم می‌زنم. عصرها برای هواخوری از خانه بیرون می‌آیم و سراشیبی پیاده‌رو را پایین می‌روم که ناگهان فقط چند دقیقه‌ زمان می‌برد تا زندگی‌ام زیر و زبر شود. مغاک تاریکی به عمقِ یک دره مابین جریان زندگی‌ام دهان می‌گشاید. خبری دریافت می‌کنم. خبری دریافت می‌کنم. خبری دریافت می‌کنم. و بعدش...


26 روز است می‌خواهم در این‌باره بنویسم اما انگار عادت کرده‌ام که در مورد این ماجرا همیشه ساکت باشم. برای خودم نگاهش دارم. ‌باید با آن کنار بیایم آن هم با روشی که خود اتخاذ کرده‌ام. باید با آن به شیوه‌ی خود بسازم. می‌بینی همچنان می‌گویم باید با آن بسازم. هنوز نمی‌توانم باور کنم که تمام شده است. تمام شده است این کابوس لعنتی...

کابوسی که در چند لحظه بر من عارض شد. می‌خواهم درباره‌ی لحظه‌ی دریافت آن خبر منحوس بنویسم. اما فقط می‌دانم زندگیِ آن «خود»ی که پیاده‌روی خیابان گیشا را پایین رفت با آن «خود»ی که جنازه‌اش را از آن‌جا بالا می‌کشید، زمین تا آسمان فرق کرده بود. بعد از دریافت آن خبر چند لحظه طول کشید تا دریابم چه بر من رفته است(؟) نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد. نمی‌دانم چه به سرم رفت. طعم تلخ سیگار را به یاد می‌آورم، گلویی خشک و نگاهی که به غروب آسمان دوخته شد(؟) و بعد یادم می‌آید درست مانند پایان‌بندیِ فیلم «فایت کلاب» که همه‌ی ساختمان‌ها در انتهای داستان جلوی چشمان «ادوارد نورتون» فرو می‌ریخت، تمامیِ «آنچه می‌خواستم بشوم» بعد از دریافت آن خبر، درست مانند همان ساختمان‌ها جلوی دیدگانم فرو ریخت. بند‌بندِ زندگی‌ام فرو ریخت. همه چیز آوار شد بر سرم. فقط ظرف چند دقیقه به هر آنچه می‌نگریستم آن را طور دیگری می‌دیدم. هر چیزی شکلش با چند دقیقه‌ی پیش تفاوت کرده بود. حالا مجبور بودم طور دیگری نگاه کنم. چاره‌ای نیست. همه چیز تغییر کرده است. همه چیز. همه چیز. همه چیز. هیچ کاری را دیگر نمی‌توانم با آن خودی که پیاده‌رو را پایین می‌آمد انجام بدهم. آن خود در همان لحظات تب‌آلود می‌میرد. حتی فرصتی برای مرثیه ندارم چرا که ذهنم به سرعت شروع می‌کند بر اساس این واقعه‌ به حدس و گمانه زدن، بررسی شانس‌هایم برای ادامه‌ی زندگی(؟) شاید همین خودی که ذکرش رفت، همین خودی که دم در خانه منتظر خداحافظی‌ست وجودش در آن لحظه منعقد شد. اما تردیدآمیزترین لحظات همان دقایق بعد از دریافت خبر بود. اصلا مگر می‌شد؟ نه! این پایان دنیای من بود؛ این پایان بود...

تنم را کشان‌کشان به خانه می‌رسانم...می‌خواهم زندگی را ادامه بدهم. حتما زمان می‌برد. به این سادگی‌ها نیست. ابتدا باید دریابم چه اتفاقی برای من رخ داده است تا بتوانم درستش کنم. اما از هر زاویه‌ای به موضوع نگاه می‌کنم تیر خلاصی در سرم شلیک شده است. تمامیِ مسیرها مقصدشان به بن‌بست ختم می‌شود. لاجرم از پسش برنمی‌آیم. ضعیف می‌شوم. خیلی ضعیف. خیلی ضعیف؛ یکی دو سال گیج و گولم و ضعیف. حالا دیگر خودم را در آینه نمی‌شناسم. چشمانم در تاریکی‌ پرپر می‌زند و صدای همهمه‌ی کفتارها که در همین اثنا به گوش می‌رسد. دورم را می‌گیرند. زخم می‌زنند. مرا می‌درند. هر کدام تکه‌ای از تنم به دندان‌های خون‌چکانشان گرفته‌اند و می‌دوند. باری! وقت تسویه حساب است. حالا می‌باید حسابم را برسند...

یادم نرفته آن روزها. یادم نمی‌رود آن روزها و یادم نرفت آن‌ روزها. چقدر دلم می‌خواست یک روز درست مثل «استیو مک‌کوئین» در فرجام فیلم «پاپیون» فریاد بزنم:«آهای حرومزاده‌ها من هنوز زنده‌ام!». ولی این آرزویی محال در دوردست‌هاست. گمان نمی‌کنم چنین روزی را ببینم. امکان ندارد. اما من یاد گرفته‌ام بجنگم. من در تمام زندگی‌ام جنگیده‌ام و از کودکی عاشق قهرمان فیلم‌هایی که از اوج به زمین کوبیده می‌شوند، شکست می‌خورند ولی دوباره برمی‌خیزند و خودشان را جمع‌وجور می‌کنند. حالا آن اتفاق افتاده است. همان که در خوش‌بینانه‌ترین تصورات من غیرممکن بود...

سال‌ها با آن مساله‌ی نکبت سر می‌کنم. نوشتن درباره‌‌ی چند و چونش برایم دشوار است. مساله‌ای که عادت کرده‌ام درباره‌اش سکوت کنم. حالا وقتی روزهایم می‌گذرد و بعضی وقت‌ها باید کاری را انجام دهم که با این قضیه در تضاد بوده است، طبق فرمول سریعا ذهنم آن کار را-آن مطلوب را- به حاشیه می‌راند. یعنی باید بی‌خیالش شوی و البته دردش را تحمل کنی؛ بعد ناگهان یادم می‌افتد که این مشکل حل شده است؛ حالا خنده‌ام می‌گیرد و به خودم می‌گویم:«فلان فلان شده‌ی سگ جان»...

سال‌ها با آن مساله سر کردم. به روش خودم. درستش این می‌شود که بگویم:«قمار کردم»؛ من این سال‌های گذشته روی زندگی‌ام قمار کردم. هر آن ممکن بود ماجرا شکل دیگری به خود بگیرد. ولی با خودم می‌گفتم باید زندگی کرد. همین و بس. به خودم می‌گفتم:«هی یارو...تو جنگ‌جویی...حالا هنگامه‌ی کارزار است...پس بجنگ!» و سپس در کابوس به تعادل رسیدم. این روزها به رفقا می‌گویم من در کابوس به تعادل رسیدم. مضحک است. حالا که آن کابوس برطرف شده تعادل زندگی‌ام بهم خورده است. مثل یک کشتی که یک‌وری شده و در آستانه‌ی غرق شدن است. انگار چیزی را گم کرده‌ام. بیقرارم و مشوش. نمی‌دانم باید با چه بجنگم؟ یک لحظه دست از سر خودم برنمی‌دارم که آن عبارت نیچه را به خاطر می‌آورم:«در زمان صلح، جنگجو به جان خودش می‌افتد».

شگفتا! حالا که چند خط نوشته‌ام، می‌بینم چه ساده مشغول نوشتن درباره‌ی ماجرایی هستم که زندگی‌ام را بهم ریخت، شکلش را تغییر داد و مرا واداشت که ده سال بر لبه‌ی پرتگاه گام بردارم، بر لبه‌ی تیغ، بر لبه‌ی تاریکی...آیا به همین سادگی هم گذشت؟ تنداتند می‌گویم مهم نیست. مهم نیست. انگار دیگر فقط می‌خواهم از شرش خلاص شوم و ادامه می‌دهم: واقعیت این است که گذشت. ولی درستش این می‌شود:«گذراندم»...

سال‌ها می‌گذرد. قضیه‌ را ساکن می‌گذارم. هر چه بادا باد جلو می‌روم. اما رفقا وقتی می‌خواهند بخندند نقل قولی از من می‌آورند که فلانی وقتی در تلگرام برایش «صبح بخیر» با چند شاخه گل فرستاده‌اند به ارسال‌کننده‌ی پیام گفته است:«دلقک، من صبح‌ها وقتی از خواب بیدار می‌شوم به این فکر می‌کنم که امروز خودم را بُکشم یا بگذارم برای فردا؟ بعد تو برای من صبح بخیر می‌فرستی!». اینگونه ادامه می‌دهم. در کابوس دهشتناکی بیدار می‌شوم و شباهنگام در آن به تعادل می‌رسم...

سرانجام تصمیم خودم را می‌گیرم. باید به سراغ حل این قضیه بروم. سال‌ها روی خود کار کرده‌ام. به نظر آماده می‌آیم و آبدیده. اما در همان تنش‌های نخست چارستون بدنم به لرزه درمی‌آید. آن روی سگم احضار می‌شود. عصبی، بهم‌ریخته و آشفته. شب‌ها که به خانه برمی‌گردم به خودم می‌گویم:«بی‌خیال این قضیه شو!». اما نه! بازی شروع شده است. باید تا انتهای آن رفت. مرددم ولی ادامه می‌دهم. باید آن را حل کنم یا برای یک پایان تلخ، قوی‌تر باشم...یک روز در همین گیرودار جایی منتظر نشسته‌ام. همان حین خودم را مرور می‌کنم. تمام زندگی‌ام را تا بدان لحظه. بعد همان سوالِ «بازگشت جاودانِ» نیچه را از خود می‌پرسم:«آیا حاضری همین زندگی را دوباره زندگی کنی؟». پاسخش سخت است. آخر لامصب این زندگی بود یا فیلمی در ژانر ترسناک؟ بیشترش تعلیق. شوک، استرس و اضطراب. ولی با خودم می‌خندم و می‌گویم:«لعنت بهش...سخت بود...خیلی سخت...ولی این زندگیِ من بود!...حداقلش این‌که خیلی پرماجرا بود...و مهم‌تر این‌که...بله حاضرم...من زندگی خودم را دوست می‌دارم...همین زندگی‌ای که از سر گذراندم...این زندگی مالِ من بود! درست مثل خودم...نه کپی بود و نه فیک...این زندگی من بود...دوستش می‌دارم». و در همین هنگام همه چیز به سرعت پیش می‌رود و یکباره اتفاق عجیبی می‌افتد. ماجرا هنوز شروع نشده تمام می‌شود، چون قضیه بدون اینکه حتی خودم بدانم حل شده است!!...ولی چطور ممکن است؟ طبق منطق من، و البته منطق بسیاری دیگر غیرممکن است...اما حالا غیرممکن یا ممکن...مشکل حل شده است!! به گونه‌ای که انگار نه انگار اصلا چنین جریانی برای من پیش آمده است...این‌بار نزدیک پُل کریم خان‌ام...دروغ چرا؟ من که دیری‌ست نه از چیزی بیش از حد خوشحال می‌شوم و نه غمین، الان حال عجیبی دارم...به گمانم همان حین راه رفتن که اینقدر حواسم پرت است نمی‌دانم به کجا می‌روم چندباری یک‌دستی بشکن هم می‌زنم...بعد یکباره «سمفونی شماره‌ی 9 بتهوون» در سرم اجرا می‌شود، با بلندترین صدایی که تا به حال شنیده‌ام...این‌که با رفتار بدنم هم این اجرا را در خیابان به ملت نشان داده باشم؛ راستش اصلا بعید نیست...

ای یاران و ای دوستان، این سروده‌ها را چاره‌ای کنید!

و بگذارید نغمه و نوایی هر دم رساتر ساز کنیم

نغمه و نوایی بس طرب‌انگیزتر و شادمانه‌تر.

شادمانی!

شادمانی!...

***

هیچ‌کس از واقعه‌ای که ده سال پیش برای من رخ داد خبر نداشت جز یکی دو نفر! چون هیچ‌وقت نمی‌خواستم پشت این ماجرا پنهان شوم. (البته جز این یکی دو نفر، یکی دو نفر دیگر هم در جریان بودند، اما چون جزو آدمیزاد حساب‌شان نمی‌کنم و حالا هم سال‌هاست در زندگی‌ام جایی ندارند پس شمرده هم نمی‌شوند).

اول با «امیر» تماس می‌گیرم! پسردایی‌ام. درباره‌ی کارکتر این موجود حرفی برای گفتن ندارم(البته چون از کلماتی که درباره‌‌‌اش به کار می‌برم و جان کلام را می‌رساند صرف‌نظر کرده و طور دیگری هم در این متن رئال نمی‌توانم او را توصیف کنم)؛ فقط این‌که متاسفانه نسخه‌‌هایی هستیم بسیار شبیه به هم. او از بطن این جریانات سر درمی‌آورد و همچنین جزو کسانی بود که از همان ابتدا قضیه را می‌دانست. سابقه ندارد آن وقت صبح با هم تماس بگیریم؛ هر دومان طبق قانونی ناگفته می‌دانیم که برای مُرده نمی‌توان کاری کرد، پس چنانچه کسی هم مُرد، می‌‌شود تا عصر صبر کرده و سپس همدیگر را مطلع کنیم(البته چنانچه لازم بود!). با خنده جوابم را می‌دهد و می‌گوید:«دوست عزیز» و می‌خواهد شروع کند به لیچار...که من بی‌مقدمه می‌روم سر اصل مطلب:«امیر این ماجرا حل شده...قضیه‌اش چیه؟» می‌خندد. قهقهه می‌زند و با آن صدای همیشه از خود راضی‌اش می‌گوید:«دوست عزیز هه‌هه...(بعد الفاظی درباره‌ی من به کار می‌برد که با خودم فکر می‌کنم ما چرا این‌طوری با هم برخورد می‌کنیم؟)...بعد دوباره می‌خندد...واقعا خوشحال است فلان‌فلان شده اما مابین حرف‌هایش مدام این گزاره تکرار می‌شود:«تو ذهنت خیلی قویه...بارها بهت گفتم تو ذهنت خیلی قویه...بعد دوباره می‌خندد؛ لحظه‌ای به شوخی برگزار می‌کند لحظه‌ای بعد کاملا جدی‌ست...بعد می‌گوید خوشحال است...(بعد دوباره در مورد من الفاظی به کار می‌برد که به نظرم در زشتی نوعی نوآوری محسوب می‌شود) بعد دوباره می‌خندد...و در مقابل سوال‌های عجیب و غریب من پاسخ‌ها و توضیحات مطمئن‌کننده‌ای می‌دهد که البته لحنش متناسب با شکل همان سوال‌هاست...». بعد هم کمی چرت و پرت بهم می‌گوییم و او می‌گوید بیا یه سر کرج و من می‌گویم به زودی می‌آیم...اما هر دومان می‌دانیم احتمالا همان سالی یکبار همدیگر را خواهیم دید و در همان فرصت دو سه روزِ، مغز هم را می‌خوریم.

سر راه به مغازه‌ی دوست خوبم «مهدی» می‌روم(این لفظ‌های مبتذلِ «دوست عزیز» و «دوست خوبم» گفتن‌ها نمی‌دانم از کجا شروع شد؛ ولی چرایی‌اش توضیح مفصلی دارد که در این مجال نمی‌گنجد؛ به گونه‌ای دست انداختن و تمسخر ظاهر رفاقت است). به گمانم 30 دقیقه‌ای برایش پانتومیم اجرا می‌کنم. حرف نمی‌زنم. به هجو کشاندن هنر پرفورمنس و یک سری کارهای دیگر که در شرایط نرمال حداقل به این شکل اجرا نمی‌کنم. ملت هم می‌آیند و می‌روند و هر دومان نسبت به حضورشان بی‌توجه‌اییم؛ طبق معمول با همان لبخندِ نیش‌دارش، آن چشمانی که همیشه یک شیطان پشت آن به آدمی می‌نگرد فقط ساکت نگاهم می‌کند و در همان نگاه نخست دانسته اتفاق خوبی برایم افتاده است؛ ما نیاز به کلمات نداریم...مهدی در جریان اصل ماجرا نبود. فقط قبلا در لفافه به صورت کلی چیزهایی به او گفته بودم. اصلا خاصیت اوست که می‌گذارد راحت باشم. می‌داند همیشه آنچه را که باید بگویم می‌گویم و آنچه را باید بداند خودش درمی‌یابد. مهدی تک است و بلدِ رفاقت...و گاهی اوقات در برخی مواقع و شرایط وقتی کسی چیزی از من می‌پرسد او پاسخ می‌دهد؛ آنقدر با چم و خمم آشناست...و واقعیت این‌که وقتی من از عالم و آدم بریده بودم او به من نشان داد که هنوز رفاقت و دوستی وجود دارد.(چه خوب هم نشانمان می‌دهد شیطان موکد!).

بماند که در این اثنا بامبول‌هایی برای خود می‌تراشم. ذهنم نمی‌خواهد بپذیرد که این ماجرا حل شده است. تحقیق بیشتری می‌کنم و نتیجه را فقط «مسعود» باید واکاوی کند. او حرف‌هایش به نوعی برای من وحی مُنزل است و فقط او باید نتیجه‌ی نهایی را به من بگوید. بامبول‌هایم دو روز طول می‌کشد و بعد با او تماس می‌گیرم. می‌گوید:«کجایی؟» طبق روال معمول می‌گویم:«در سرنوشتم به سر می‌برم، شما کجایی استاد؟» می‌گوید:«منزلم...ولی دارم می‌رم بیرون...» می‌گویم:«وایسا اومدم»...در همان حین که رانندگی می‌کند نیمی از قضیه را برایش تعریف می‌کنم. تا همین‌جا پاسخ‌هایی دریافت می‌کنم. بعد از پایان کارهایش به خانه‌ی من برمی‌گردیم. مسعود هم در جریان اصل این قضیه نبود: حادثه‌ای که سال‌ها پیش برای من رخ داده است. خودم نمی‌خواستم به او بگویم. نمی‌دانم، شاید فقط به خاطر این‌که وقتی آن اتفاق برایم پیش آمد، بعدتر با مسعود آشنا شده بودم و فقط می‌خواستم دوستی‌مان همین‌طوری که هست پیش برود. از او عذرخواهی می‌کنم بابت پنهان‌کاری‌ام. ولی مهم نیست. مسعود هم مرا به خوبی می‌شناسد. خوبیِ این آدم‌ها این است که لازم نیست بابت رفتارهایت ازشان عذر بخواهی. هیچ‌گاه نیاز به توضیح و توجیه هیچ‌ کاری را ندارم. این‌ها دوستان من هستند...

وقتی قضیه را برایش تعریف می‌کنم توی آشپزخانه‌ مشغول قهوه درست کردن هستم. همان حین برمی‌گردم و به او نگاه می‌کنم. مسعود خودِ خودِ موسیقی‌ست. و البته آن‌طور که او موسیقی ناب را می‌فهمد و می‌نوازد؛ نگاهش می‌کنم. انگشتانش را روی سرش فشار می‌دهد. رنگش تیره شده. کمتر زمانی شکلش این ریختی می‌شود، آنقدر به ندرت که می‌توانم تاریخ دقیقش را بگویم(سه سال پیش). حالا می‌ترسم مبادا سردردهای موسیقیایی‌اش به سراغش بیایند. وقتی حرف‌هایم تمام می‌شود طوری نفسش را بیرون می‌دهد که هیچ‌گاه نمی‌توانم توصیفش کنم. بارها صدای آن نفس را که تا آشپزخانه رسید در ذهنم تداعی کرده‌ام اما به هیچ‌کجا نرسیده‌ام. آن رگه‌های بغض‌اش را؛ چیزی شبیه تنگیِ نفس بود...آن...آن...نه!...نه! حرفی برای گفتن ندارم. از جا برمی‌خیزد و آهسته می‌گوید:«تو چطور این چند سال رو گذروندی؟ و با این‌حال زندگی کردی؟»

می‌گویم:«به سختی» و بلند می‌خندم...

شب! در تلگرام قضیه را به «فریدون» می‌گویم. فریدون از قبل اصل ماجرا را می‌دانست. به او گفته بودم. از بسکه جهان این آدم عجیب و غریب و اسرارآمیز است. اصلا بعید نمی‌دانم اگر شبی به او سر بزنم رییس فلان قبیله‌ی سرخپوستی یا نیاکان باستانی‌مان را با او مشغول گفت‌و‌شنود ببینم. وقتی می‌گویم:«فریدون این قضیه حل شده! باورت می‌شه!؟» البته که سوال بی‌موردی است چرا که در جهان فریدون هیچ‌کس از حل شدن این قضایا متعجب نمی‌شود! آنقدر خونسرد جوابم را می‌دهد که خنده‌ام می‌گیرد. بعد انگار بخواهم برای دیدن واکنش دیگری شانسم را بیازمایم ادامه می‌دهم:«خلاصه آقا مابین این همه اخبار بد یه بار هم یه خبر خوب بهت داده باشیم». می‌خندد و می‌گوید:«بلی، بلی، بسیار خوشحال شدم» ولی من می‌دانم این آدم همیشه در طولِ موج متعادل بطنِ هستی به سر می‌برد. خوشحالی کجای کارش بود! این ماجرا حل شده است. فقط همین...

بله! این ماجرا حل شده است. به گمانم این از همه بهتر باشد. بارها به این فکر می‌کردم که وقتی این متن را می‌نویسم این‌طور آغاز می‌شود که من یک خبر خوش دارم! ولی در واقع متن این‌طور رو به انتها می‌رود. من یک خبر خوش دارم. فکر می‌کردم وقتی درباره‌ی این قضیه می‌نویسم از سال‌هایی که در تنهایی محض گذشت بنویسم. تنهایی من با رنجی که همیشه همراهم بود. از شب‌هایی که هر لحظه‌اش کِش می‌آمد و ثانیه‌هایی که هر کدام‌شان را یک به یک می‌شماردم. وقتی دوست خوبم «روزبه»(که خیلی بی‌ربط می‌افزایم: او را رفیق روزبه‌ ایرانی خطاب می‌کنم) از من پرسید:«این چند سال چطور گذشت؟» وقتی خواستم جوابش را بدهم نفسم گرفت. فکر می‌کردم در این متن درباره‌ی این نفس‌تنگی چیزی بنویسم. فکر می‌کردم درباره‌ی پارادوکسی که دچارش بودم بنویسم؛ هم در کنار دوستانم بودم و هم نبودم؛ هم در کنارشان خوش بودم و هم درست در همان لحظات چیزی مشغول جویدن من از درون بود...سال‌هایی که به هر تقدیر گذشت؛ آری...گذراندم.

***

 و حالا می‌ماند دو مورد را که باید پیش از بدرقه‌ی آن «خود»ی که دم در خانه ایستاده است، با او در میان بگذارم؛ به دیوار تکیه داده و نگاهم می‌کند! جلو می‌روم و روی شانه‌اش دست می‌گذارم و می‌گویم: اول اینکه دلم برای بعضی‌ها از آدم‌ها خیلی تنگ شده! سری تکان می‌دهد و می‌گوید: آدم‌هایی که طی این چند سال آمدند و رفتند! آدم‌هایی که دلت می‌خواست بعضی‌هاشان بمانند. آدم‌هایی که بعضی‌هاشان را دلت می‌خواست تا ابد نگاه داری...و یکی‌شان را از همه بیشتر، همان که هنوز هم به او فکر می‌کنی! دوم اینکه حالا بیا حساب و کتاب‌مان را با زندگی روشن کنیم؛ و این جمله‌ای است که دلم می‌خواهد به زندگی بگوییم:«واقعیت این است که رویت را کم کردیم!» من نمی‌دانم فردا چه در انتظار من است؟ من از آینده خبر ندارم ولی تا همین‌جا تمام آنچه را که داشتی برای به زانو درآوردن من رو کردی! می‌خواهم بگویم قدرتت را تحسین می‌کنم- زیبایی شگفت‌انگیز قدرتِ سهمگین‌ات را- تو حریف ارزشمندی بودی! ولی یادت باشد، برنده این ماجرا و کش‌و‌قوس ده ساله من بودم و تو هم باید طبق قاعده‌ی بازی آن را بپذیری! همان‌گونه که من همیشه تو را پذیرفتم و تا همیشه می‌پذیرم.

***

و اما آن شب‌ها چگونه گذشت، آن ثانیه‌های مذاب؟ باید بگویم اگر «سینما» نبود نمی‌دانم آن شب‌هایم چگونه می‌گذشت و آیا اصلا می‌گذشت؟ همچنین کتاب «هاگاکوره» نوشته‌ی «یاماموتو چونه‌تو‌مو»(دقیق‌تر، یک بند کلیدی‌اش)؛ و از همه مهم‌تر همراهیِ پرفسور نیچه‌ی نازنین! به قول خودش:«آقای نیچه» که مرا فهمید، که مرا می‌فهمد...و اینک می‌خواهم به رسم ادب و ستایش و سپاس این متن را با شعرِ «در نیایشِ زندگی» خاتمه بدهم؛ همان که شما بدان عشق می‌ورزیدی «آقای نیچه» و آنکه قطعه‌ای موسیقی برایش آفریدی! همان که درباره‌اش نوشتی:«کسی که معنای آخرین کلماتِ این شعر را درک کند» پی به عظمت آن می‌برد، «اینجا درد به هیچ‌رو بهانه‌یی علیه زندگی نیست». شعری که «لو سالومه» در وصف زندگی سروده است و همچنان بر زبان من جاری‌ست و جاری خواهد ماند؛ تا همیشه!...

 

چونان دوستی عاشقِ دوست

دوستت دارم، آه ای زندگیِ معمایی!

در تو چه شاد باشم و چه نالان

چه شادی به من دهی و چه رنج

تو را با خوش‌بختی و شوربختی‌ات دوست می‌دارم!

و اگر باید نابودم کنی

با درد از تو جدا می‌شوم

هم‌چون دوستی از آغوشِ دوست!

تا در آتش نبرد بیابم

واژه‌ی ذاتِ پُررازت را!

تا هزاره‌ها بیاندیشم و زندگی کنم

مشت‌مشت بیفشان آن‌چه انباشته‌یی در دست!

اگر دیگر شادکامیِ ماندگاری از برایم نداری

می‌توانی دردت را به من دهی!

 

 

 

پی‌نگار:

همچنین برای «رضا»، «یوسف» و «صدرا»ی همیشه جان.

*

شعر برچیده از کتاب «اینک آن انسان» نوشته‌ی فردریش نیچه، به ترجمه‌ی بی‌مانندِ جناب «بهروز صفدری» است.

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: ماجرایی که برای من پیش آمد ، شب نوشت پیام رنجبران ، اینک آن انسان ، در نیایش زندگی ، نقاشی شوالیه ادموند بلر لیتون ، آقای نیچه ، سمفونی شماره 9 بتهوون ،

عطیه
پنجشنبه 28 شهریور 1398 10:18 ق.ظ
برایتان مرهمی ارزو میکنم
از جنس خدا
نزدیک،
بی منت،
همیشگی.
پاسخ پیام رنجبران :


درود بر شما و سپاس بیکران.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.