این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- دی ماه 97 منتشر شده!







داستان هفت نفری که به دار آویخته شدند

نویسنده: لیانید آندری‌یِف

مترجم: حمید رضا آتش برآب

*

لحظه‌ی‌ موعود

پیام رنجبران


مترجم در مقدمه‌شان بر رمان «داستان هفت نفری که به دار آویخته شدند» نوشته‌ی «لیانید آندری‌یِف»، در توصیف و خطاب به این اثر «هفت‌» بار واژه‌ی «شاهکار» را به کار برده‌اند، چنانچه با اثر مذکور آشنا نبوده و همچنین پیش‌تر چنین تعاریفی را دیده باشید که اغلب در مقدمه‌ها یا روی کتاب‌ها مندرج است که مثلاً «این کتاب زندگی شما را تکان خواهد داد»، «تا ابد رها‌ی‌تان نخواهد کرد» یا «چه‌ و چه‌ها که نمی‌کند»، اما وقتی شروع به خواندن کرده‌اید به اواسط کتاب نرسیده دل‌تان می‌خواسته از پنجره‌ی اتاق بیرون بپرید فقط به خوانشش ادامه ندهید، ممکن است گمان برید مترجم در مورد اثری که ترجمه کرده دست به مبالغه زده است، اما راست این‌که چنانچه خواننده‌‌ای باشید که دنبال ادبیات داستانی در ناب‌ترین و زیباترین‌ شکل‌های ممکنش است بعد از مطالعه‌ی این رمان، بازخواهید گشت، دوباره مقدمه‌ را خواهید خواند، و حتی بعید نیست به نظرتان برسد که ایشان از واژه‌ی «شاهکار» در خصوصش کم استفاده کرده است. مترجم این اثرِ شاخص آقای «حمید‌رضا آتش‌برآب» با ترجمه‌ی درخشانش و این رمان کوتاه یعنی «داستان هفت‌ نفری که به دار آویخته شدند» به معنای دقیق کلمه یک شاهکار واقعی است؛ همچنین در ادامه‌اش یک داستان کوتاه با عنوان «یکی بود، یکی نبود» از همین نویسنده که از بهترین آثارش محسوب می‌شود، اتوبیوگرافی‌‌‌‌اش و بخش کوتاهی از کتاب «یادداشت‌های نویسنده» به قلم نثرنویس روس «نیکالای تیلیشوف» درباره‌ی «آندری‌یِف» وجود دارد که بسیار خواندنی است.

«لیانید آندری‌یِف» متولد سال 1871 شهر «آریول» واقع در روسیه است. در مقدمه آمده که «خانواده‌اش از روشنفکران شهرستانی خرده‌پا بودند و پدرش خیلی زود از دنیا رفت و خانواده به فلاکت افتاد...(1891) در دانشگاه پترزبورگ پذیرفته شد. در پایان نخستین ترم تحصیلی، بر اثر شکستِ عاطفی، اقدام به خودکشی کرد، اما موفق نشد. به خانه بازگشت و چندسالی را به بیکاری گذراند...او به هیچ‌عنوان افسرده و تنها نبود؛ دوستان زیادی داشت، معاشرتی و شاد بود، اما شادی‌اش تصنعی بود و با صرف نیرو و تلاش به‌وجود می‌آمد؛ زیر لوای این شادی، یک آشفتگی تیره و تار و شکل‌نایافته پنهان بود. در جوانی ماجرایی عجیب را از سر گذراند؛ روی تراورس‌های خط آهن، بین ریل‌ها، دراز کشید و قطار بدون برخورد با او از رویش رد شد.» «ماکسیم گورکیِ» بزرگ «از اولین کسانی بود که او را کشف کرد و ستود» و دوستی‌شان تا اواخر سال 1905 ادامه یافت؛ همچنین «آندری‌یِف» علاقه و احترام و ارادتش را به «لف تالستوی» علی‌رغم نقدهای گاه‌به‌گاه تند و تیز پیرمرد به او اینگونه نشان می‌دهد:«تالستوی بی‌تردید مراد من است. چون صاعقه‌ای بر من فرود آمد و در جان من باقی است» ناگفته نماند تالستویِ کبیر هم بعد از خواندن «داستان هفت نفری که به دار آویخته شدند» و تاثیری که این اثر بر او داشته اقدام به نوشتن مقاله‌ی «نمی‌توانم خاموش بمانم» کرده است. «اثر جنجالی و مشهوری که در آن تالستوی به شدت با مجازات اعدام به مخالفت برخاست».

داستان گیرای رمان به آخرین روزهای زندگی چند نفر محکوم به مرگ برمی‌گردد: پنج انقلابی که سه‌تاشان مرد و دو زن، و همچین یک دهقان مزدور استونیایی و یک دزد و جانی که «همگی پای چوبه‌ی دار می‌روند». ماجرای رمان حول محور نحوه‌ی مواجهه‌ی این چند نفر با پدیده‌ی مرگ می‌چرخد که البته به باور من، بیشتر به نحوه‌ی روبرو شدن‌شان از لحاظ روحی و روانی به «زمان مقرر مرگ» می‌پردازد؛ می‌خواهم بگویم همه‌ی انسان‌ها می‌دانند که قطعاً خواهند مرد اما وقتی که زمانی قطعی و مشخص برای مرگ تعیین می‌شود شرایط طور دیگری رقم می‌خورد و آدم‌ها گاردهای متفاوتی می‌گیرند؛ گویی آن «منِ» واقعی که درون آدمی نهان شده در این شرایط خودش را نشان می‌دهد، که در این اثر پرداخت و مداقه و واکاوی چگونگی همین مواضع و آدم جدیدی که حالا از او رونمایی شده و تقابلش با آنچه که پیش‌تر بود جزو نقاط کانونی‌ و کشمکش‌هایش محسوب می‌شود. انقلابیون قصد ترور وزیر کشور را داشته‌اند و بعدِ لو رفتن قضیه، وزیر ابتدا از این بابت خوشحال می‌شود اما نیمه‌شب چون حالا دیگر می‌داند که قرار بوده فردا «راس ساعت یک بعد از ظهر» کشته شود، حال و هوایی مالیخولیایی پیدا می‌کند. شب سختی که «آندری‌یِف» با اتمسفری اکسپرسیونیستی به طرز تاثیرگذاری آن را به اکران می‌گذارد. «مرگ ایستاده است و از اتاق بیرون نمی‌رود، مثل سربازی گوش به فرمان که به اراده و دستور مافوقش سر پست نگهبانی گماشته شده و اجازه ندارد بیرون برود.»(ص 38). «این سایه‌ها در همه جا ظاهر شدند: در گوشه‌ها برخاستند و روی سقفها کش آمدند؛ لرزان بودند و با چنگ زدن به اشیای بلند، به دیوارها چسبیدند. به سختی می‌شد فهمید این همه سایه‌ی ساکت و کریه و این ارواحِ خاموشِ اشیای بی‌جان، پیش از این کجا بودند»(ص 44) نویسنده در بخش‌های دیگر ماجرا سراغ باقی شخصیت‌ها می‌رود، شخصیت‌هایی که به شیوه‌ی استادانه‌ای پرداخته شده‌اند، نوعی از معرفی و شخصیت‌پردازی که به عمق استخوان نفوذ می‌کند. ما با آن‌ها آشنا می‌شویم، در چم و خم‌شان قرار می‌گیریم، شاهدیم بر تقابل‌شان با اندیشیدن به لحظه‌ی مرگ و تاثیراتی که بر روان‌ و رفتارشان می‌گذارد، و حالا در کنارشان منتظر لحظه‌ی موعود می‌نشینیم. شمه‌ای از معرفی و شخصیت‌پردازی انقلابیون در دادگاه:«سرگی گالووین...خیلی جوان بود و موهای روشنی داشت؛ چارشانه و چنان تندرست که انگار هیچ زندان و هیچ انتظار مرگ محتومی قادر نبود گونه‌ها و آن فروغ جوانی و شادابی ساده را از چشمان آبی‌اش محو کند. او، که مدام به ریش روشن و ژولیده‌اش، که هنوز هم به آن عادت نکرده بود، ور می‌رفت، پیوسته با برهم زدن پلک‌های نیمه‌بازش پنجره را نگاه می‌کرد» (ص 47) «دختر جوان و رنگ‌پریده‌ی ناشناسی، با نام مستعار موسیا...انگاری ساز گران‌قیمتی باشد که بی عیب و نقص کوک شده و در هر کلام و ندای ساده‌اش غنای موسیقی‌اش را تجلی می‌دهد» ( ص 48) «وِرنِر...اگر تصور کنیم بتوان چهره‌ی آدمی را با دری محکم بست، پس می‌شد گفت او با دری آهنین چهره‌ی خود را بسته و قفلی هم به آن زده بود» (ص 49) «واسیلی کاشیرین...که وجودش گرفتار وحشتی پیوسته و جانکاه از مرگ و تمایلی بی‌پروا برای غلبه بر این وحشت و پنهان‌کردن آن از دادرسان بود»( ص 49) «تانیا کاوالچوک...هرگز فرزندی نداشت. هنوز خیلی جوان و مثل سرگی گالووین گونه‌هاش سرخ بود، اما به نظر می‌رسید مادر همه باشد...به دادگاه هم هیچ توجهی نداشت، گویی چیزی کاملاً بیگانه است و فقط گوش می‌داد که بقیه چگونه پاسخ می‌هند. آیا صداشان می‌لرزد؟ می‌ترسند؟ احیاناً آب نمی‌خواهند؟» ( ص 51) از پنج انقلابی که می‌گذریم در صفحات بعد به دو محکوم دیگر می‌رسیم: دهقان مزدور با نام «ایوان یانسون...تقریباً دوسالی می‌شد که با هیچ‌کسی حرف نزده بود. در کل هم آدم پرحرفی نبود؛ چون نه تنها با مردم که با حیوانات هم، صحبتی نمی‌کرد.»(ص 54).  حالا «میخاییل گالوبتس...با نام مستعار میشکا تسگاناگ...آخرین جرم ثابت‌شده‌ی وی قتل سه نفر و سرقت مسلحانه بود و اگر می‌خواستی قدری بیش از این بدانی، دیگر گذشته‌ی تاریکش تنها در هاله‌ای از ابهام فرو می‌رفت....در پاسخ به پرسش‌هایی که درباره‌ی گذشته‌اش مطرح می‌شد، فقط نیشخند می‌زد و بنا می‌کرد به سوت زدن: - من چه می‌دانم، از بادِ صحرا بپرسید» ( ص 72). باری اینان افرادی هستند که «لیانید آندری‌یف» مقابل دیدگان‌مان در پیشگاه مرگ حاضر نموده است، شخصیت‌هایی که آن‌چنان با قدرت پرداخته شده‌اند که یادمان می‌اندازند بهترین داستان‌ها‌ یعنی شخصیت!

 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


فهرست پیشنهادی رمان و کتاب (اینجا)

 



پیشنهاد رمان و کتاب (فهرست دو)


برچسب ها: نقد داستان هفت نفری که به دار آویخته شدند ، یکی بود یکی نبود لیانید آندری یف ، داستان هفت نفری که به دار آویخته شدند لئونید نیکلایویچ آندریف ، لئو تولستوی نمی‌توانم خاموش بمانم ، ماکسیم گورکی و لیانید آندری‌یف ، حمیدرضا آتش برآب ، داستان هفت نفری که به دار آویخته شدند لیانید آندری‌یف ،

نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات