چهارشنبه 4 مهر 1397

داستان: حالِ ما خوب است (8)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،




حال ما خوب است (8)

رفقا

 

 

روی هم رفته اتاق ویزیتش فضای جالبی داشت، رنگ‌ غالب محیطش با لباس‌هایش «ست» شده و فصل مشترک‌شان سپید بود، امواج موسیقی لایت به نرمی روی انوار ملایمی می‌لغزید که از پنجره‌های کنارمان به آهستگی توی اتاق می‌ریخت؛ اگر حین صحبت به‌جای ور رفتن مداوم با گره کرواتش «کیمونو» پوشیده بود و جای این مبلمان روی تشکچه نشسته بودیم و آن تابلوی «جیغ» ادوارد مونش پشت سرش به آن شدت جیغ نمی‌کشید، گمان می‌بردی اینجا محل ملاقات با یکی از اساتید فن «ذن» است تا مطب روانپزشک و ما در آستانه‌ی وصال به نیروانا! گره کرواتش را شل و سفت کرد و سپس صفحه‌ کاغذی که انگار یکی حواسش نبوده روی آن جوهر ریخته بعد برای پوشاندن کثیف‌کاریش درست از وسط تاش کرده و زیر فرش گذاشته جلوی من باز کرد؛ حالا جوان‌تر به نظر می‌رسید و گفت:«تفسیرت از تصویر چیه؟» با دقت به آن لکه‌های جوهر خیره شدم، او هم قلمش را برداشت و طوری آماده‌ی نوشتن شد انگار قرار است راه‌حل مسائل حل‌ناشده‌ی جهان پیرامون‌مان را در همین لحظه ارائه دهم. گفتم:«یه خانواده می‌بینم» با یقه‌اش ور رفت، گفت:«دیگه چی؟» گفتم:«یه خانواده‌ دوست‌داشتنی، روابط گرم، بابا، مامان، بچه‌ها...به به...چقد اینا همو دوست دارند...همه با هم رفتند پیک‌نیک» با گره کرواتش ور رفت، کارت بعدی گفتم:«عصر پنجشنبه» بعدی:«بهار، شکوفه‌های گیلاس»، بعدی:«کاهو سکنجبین» بعدی:«هایکو...اشعار هایکوی دایگوبو توشیو: به رخساره‌ای، که تبسم‌کنان، با من سخن می‌گفت، با تبسمی زلال، پاسخ دادم»...کارت بعدی در حالیکه گویی اشک شوق در چشمانم حلقه بسته بود(این حلقه‌زدن اشک در چشمان را به تاسی از داستان‌های رمانتیک نوشتم، تقریباً در تمام داستان‌هایشان لحظه‌ای هست که به دلیلی اشک در چشمان طرف حلقه می‌زند، بالاخص لحظه‌ای لطیف) گفتم :«عشق!..عشق!..عشق!» کارت بعدی:«لبِ کارون، چه گل بارون...می‌خونن نغمه‌ی خوش، لب کارون»...تست گرفتنش که تمام شد، لبخندزنان از جا برخاست و جلو آمد و به گرمی دست روی شانه‌ام فشرد و گفت:«یه مقدار شوکه‌ای...اما روحیه‌ات امیدوارکننده است، من مشکل حادی نمی‌بینم...درود»؛ سر چرخاندم رو به همراه بغل دستم، یعنی رو به دو همراهم که رفقای دوران بچگی‌ام بودند، همان رفقایی که کنار هم کیف‌کنان با «ساعت گویا» تماس می‌گرفتیم و حالا به اصرار آنها به مطب روانپزشک آمده بودم، گفتم:«دیدید آقایون! من حالم خوبه» بعد رو به دکتر گفتم:«خواهش می‌کنم به اینا بگید، من خودم می‌دونستم چیزیم نیست» دکتر باقی توضیحاتش را برای آنها ادامه داد و با هر دو کلی گرم گرفت و از قضا با یکی‌شان هم فامیل درآمد. بعد از خوش‌و‌بش‌های معمول، سفارشات و نحوه مراقبات و اندرزهای معمول بابت بهتر نگهداری نمودن از روانم جهت بهبودی کامل، همگی شاد و شنگول از مطب درآمدیم. اما شب فرا نرسیده دچار عذاب وجدان شدم. این احساس به من دست داد: کارم با دوستانم قشنگ نبود. پس با رفقا تماس گرفتم و تا اولی گوشی را برداشت گفتم:«بابت صبح عذر می‌خوام» گفت:«واسه چی؟» گفتم:«مطب روانپزشک رو می‌گم...راستش من تُو اون لکه‌های جوهر، منظورم همون «تست‌ رورشاخ» چیزای دیگه‌ای میدیدم...اما خب دیگه...متوجه‌ای که؟» گفت:«صبح؟...مطب روانپزشک؟! چی داری میگی؟» گفتم:«میگم صبح که با هم رفته بودیم مطب روانپزشکه...من...» پرید توی حرفم و گفت:«ما صبح کجا بودیم؟...مطب روانپزشک چیه؟ این چرت و پرتها چیه تحویلم می‌دی؟» تماس را قطع کردم و به رفیق دوم تلفن زدم و تا گفتم:«چطوری» گفت:«کجایی تو؟...سه چهار روزه دارم دنبالت می‌گردم...حالت خوبه؟» گفتم:«تو چی؟ تو حالت خوبه؟ مرد حسابی ما صبح با هم بودیم که...» گفت:«کجا؟» گفتم:«مطب روانپزشک...» گفت:«چی داری میگی؟ قرار بود با هم بریم...واسه همین دنبالت می‌گشتم» گفتم:«مگه دکتره فامیلت نبود؟...» گفت:«الان کجایی بیام سراغت» وقتی گوشی را گذاشتم لکه‌‌ای روی صورتم به شکل خنده پهن‌ و پهن‌تر می‌شد، سرگرمی جدیدی کشف کرده بودم! رفتن به مطب‌ روانپزشک‌‌ها، متخصصان مخ و ملاج، روانکاوان؛ ولی باید از اولی مطمئن می‌شدم، پس یکبار دیگر با همین رفیقم که با دکتر فامیل درآمده بود پیش او رفتیم. دکتر به‌جایش نیاورد اما از آشنایی با او به شدت اظهار خوش‌وقتی می‌کرد و همچنین مدام احوال آن دوتا همراه قبلی‌ام را می‌پرسید، بالاخص همان‌که با او فامیل درآمده بود! گویا قرار کوه‌پیمایی نیز با هم هماهنگ کرده بودند. 

 

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

 

 

پی‌نگار:

این داستان بخشی‌ست از داستان بلند «حال ما خوب است» که پیش‌تر در روزنامه فرهیختگان منتشر شده.(3 الی 15 شهریور 97)


حال ما خوب است (بخش هفتم) (اینجا)




برچسب ها: داستان حال ما خوب است ، داستان کوتاه تست رورشاخ ، داستان تست رورشاخ ، داستان کوتاه فارسی رفقا ، داستان کوتاه شیزوفرنی ، داستان کوتاه اسکیزوفرنی ، حال ما خوب است پیام رنجبران ،

نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic