شنبه 31 شهریور 1397

داستان: حالِ ما خوب است (7)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،




حال ما خوب است (بخش هفتم)

مورد مشکوک

 

 

گام بعدی تماس با «آقا پلیس مهربون» بود تا به او بگویم:«یه تمساح هفت‌متری اومده توی اتاقم» که بعد از سکوتی معلق بگوید:«پسر تو چی مصرف می‌کنی؟» ولی راستش را بخواهید قرار نبود با پلیس تماس بگیرم، ترجیح می‌دهم چه تلفنی و چه حضوری حالا حالاها مصدع اوقات‌شان نشوم؛ چون طی آخرین مواجهاتم با ایشان روی نکته‌ای مکث کرده بودند:«پسر، تو آدم ناراحتی هستی» که من هم به‌سرعت عبارت حاضر و آماده‌ام را تحویل‌شان دادم:«کاملاً حق با شماست»؛ در این محله‌ای که ما زیرِ پونز در نقشه‌ی جغرافیای شهری مشغول تنازع بقاییم، مابین آدم‌هایی که پای ثابتِ صفحه‌‌ی حوادث روزنامه‌اند، فردی که هر شب یک گونی روی دوشش بیندازد و مثل سایه‌ چسبیده به زیر دیوار سوی شهر بلغزد، چیزی جز یک مورد مشکوک نیست. دقیق‌تر، نسبت به سایر محلات، مشکوک‌تر. مدتی از خوداخراجی‌ام از کتابخانه نگذشته بود که این‌بار با سرعت بیشتری نتیجه گرفتم: موجوداتی که در گونه‌ی انسانیان طبقه‌بندی می‌شوند قادر به تغذیه از طریق هوا نیستند، پس تنها چاره‌‌ برای آدمی که دیگر فکر هم نمی‌تواند بکند فروش دارایی‌هایی است که طی سال‌ها جمع‌آوری کرده، یعنی کتاب‌هایش؛ هر شب یک گونی پر از کتاب روی دوشم می‌انداختم و به شهر می‌رفتم؛ دقیق‌تر، با ریختِ گویی «که جانم می‌رود» کنار پیاده‌روهای شهر. عاقبت در یکی از همین شب‌ها گیر افتادم و پلیس بهم متذکر شد:«پسر، تو خیلی آدم ناراحتی هستی!» که این‌بار تاکیدشان بر واژه‌ی «خیلی» بود، چون شب قبلش عبارت را به گونه‌ی دیگری شنیده بودم. نیمه‌شب با یک کتاب پله‌ها را چندتا یکی بالا دویده و خودم را به حیاط خانه رسانده و با تمام توان آنر‌ا به آن‌طرف دیوار پرتاب کرده بودم. آن نسخه یکی از همان کتاب‌هایی بود که تصمیم گرفتم به معمار بدهم‌شان...آخر بدجوری روی رگ و پی و مفاصل اعصاب نوک می‌زنند؛ کتاب‌هایی که عکس نویسنده‌‌هاشان با لبخندی پهن و خمیردندانی‌ روی جلدشان به تو نگاه می‌کنند و مدام در رج‌رج نوشته‌های‌شان رازهای موفقیت‌ را برملا می‌کنند! و هیچ‌گاه پرده از راز اصلی برنمی‌دارند، یعنی ساختن رویایی سحرآمیز در ذهن تو که هیچ نسبتی با واقعیت زندگی‌ات ندارد؛ راز اصلی چگونگی فروش کتاب‌شان به تو. ترغیب به سگ‌ دو زدن بیشتر. راز بزرگ منافع جهان سرمایه‌داری. دسته‌ دوم، کارشناسان تخدیرند! در واقع قاچاقچیان و کارتل‌های مواد مخدر پادوشان هم محسوب نمی‌شوند. آنها هم لبخندی آرامبخش بر لب دارند که اصرار می‌ورزد برآمده از یک آرامش عمیق درونی است؛ این لبخند باسمه‌ای به شدت مسری است، مدام از توی کتاب‌ها بیرون می‌پرد و در چهره‌ی آدم‌ها تکثیر می‌شود! معتقدند زندگی جز همین «لحظه‌ حال» نیست، نه گذشته‌ای وجود دارد و نه آینده‌ای، این فریب‌های ذهن توست که تو را به گذشته می‌برد یا از آینده می‌ترساند! اغلب در این مواقع زبانم دنبال دندان‌هایی توی دهانم می‌گردد که دقیقاً در لحظه‌ی «اکنون» سرجایشان حضور ندارند، گویا در گذشته‌ای که وجود ندارد کرم‌هایی که وجود نداشتند کلک دندان‌هایی را کنده‌اند که حالا وجود ندارند! مختصر، نسبت به این کتاب‌ها آلرژی دارم؛ و نیمه‌شب مثل هر شب حین جان‌کندن در رختخواب و به‌خود پیچیدن برای دمی خواب، این‌بار چشمم  به آن‌ لبخند ملیح و خونسرد روجلدِ یکی از آن‌ کتاب‌ها افتاد، انگار مقصر بی‌خوابی‌ام پیدا شده باشد آنرا برداشتم و توی کوچه پرت کردم. بعد گفتم:«خب این‌چه کاریه؟ بذار نظر معمار رو هم بدانم» که برای پیدا کردن کتاب رفتم توی کوچه، اینور و آنور دنبالش می‌گشتم که در همین لحظه ماشین پلیس سر رسید؛ «آقا پلیس مهربون» داخل خودرو با نگاه عمیق و نافذش سرتاپایم را ورانداز ‌کرد و گفت:«دنبال چی می‌گردی؟» گفتم:«کتابم» از اتومبیل پیاده شد و بالای سرم ایستاد، گفت:«پیداش کن» گفتم:«شما بفرمایید، نگران نباشید، پیدا میشه» که با جدیت بیشتری گفت:«پیداش کن» در همین لحظه چشمم به کتاب افتاد، آن گوشه افتاده بود، که تندی برداشتمش و گفتم:«پیدا شد» گفت:«اینجا چیکار می‌کنه؟» روی جلد کتاب را به او نشان دادم، گفتم:«ببینید این لبخندو...حال شما بهم نمی‌خوره از این خنده‌هاشون» که «آقا پلیس مهربون» گفت:«تو آدم ناراحتی هستی!» و شب بعدش وقتی با یک گونی کتاب گیر افتادم با تاکید روی واژه‌ی «خیلی» گفت:«پسر، تو خیلی آدم ناراحتی هستی!» و من جابه‌جا گفتم:«کاملاً حق با شماست».

خلاصه بعد از تعریف این ماجراها قرار بود به خانه برگردم:«گورکی» توی حیاط پرسه می‌زند، جلو بیاید و بگوید:«اون طشت پلاستیکی رو به من قرض میدی؟» بعد من به‌طرف دالانِ منتهی به اتاق بروم، صاحبخانه را روی پله‌ها منتظر ببینم که انگشت شست و سبابه‌اش را به شکل «اجاره‌ی من کجاست؟» روی هم می‌مالد و می‌گوید:«اجاره‌ بیشتر شده» بپرسم «چرا؟» بگوید:«همینه که هست...نمی‌خوای برو» بعد من وارد اتاق بشوم و شروع به نوشتن تمام این ماجراهایی کنم که می‌خواستم خاتمه‌اش این باشد:«وقتی به خانه برمی‌گشتم یادم افتاد تمساح حتماً گرسنه‌اش شده، در این محله، ما خودمان طعمه‌ی تمساح می‌شویم اما غذایش پیدا نمی‌شود. پرسه‌زنان سر از آن خیابان‌ها درآوردم، آن خیابان‌ها که غذای تمساح می‌خورند؛ جلوی مغازه‌‌ی اغذیه‌ی دریایی مشتری خانمی با رخساری «مکش مرگ ما» انگار به چشم «چه غلطا» بهم نگاهی انداخت. می‌خواستم از مغازه‌دار بپرسم:«این قیمت‌ها واقعی‌اند؟» پاسخش معلوم بود:«مثه اینکه در جریان نیستی؟...» نپرسیدم. حین بازگشت وقتی از جلوی بیمارستانی رد می‌شدم، شنیدم یکی به دیگری می‌گفت:«می‌خوان از بعضی وسایل مصرف‌شده پزشکی مجدد استفاده کنن»؛ نمی‌دانستم آیا این شامل نخ بخیه هم می‌شود؟ یعنی اگر عضوی از تنت قطع یا خورده شود، با چه نخی بخیه‌ات می‌کنند؟ وقتی به‌خانه رسیدم مُشتی شمع توی کاسه‌ آب کردم، بعد، هر چند ساعت یکی از اعضای بدنم را کندم جلوی حیوان انداختم، با ولع می‌بلعید، جای زخم را شمع می‌گرفتم که جلوی خون‌ریزی را بگیرد تا تمام نشده‌ام بتوانم بنویسم: نگران ما نباشید! حالِ ما خوب است».

 




پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


 

داستان: حال ما خوب است (بخش ششم)





پی‌نگار:


این داستان بخشی از یک داستان بلند است با عنوان «حالِ ما خوب است» که من چندی پیش «بداهه» نوشتم و در روزنامه‌ فرهیختگان طی «9» قسمتِ هشتصد تا هزار کلمه‌ای منتشر شد (3 الی 15 شهریور 97)، شب‌ها می‌نوشتم و فردا چاپ می‌شد. ابتدا قرار بود یک داستان هفتصد کلمه‌ای باشد اما تا آغاز به نوشتن کردم کلمات هجوم آوردند و دیدم نه! این رشته سر دراز دارد، مختصر این‌که در حال مبدل شدن به یک رمان آنلاین بود که جلویش ایستادم! رفقایی که پیش‌تر از من خوانده‌اند یا با من آشناترند می‌دانند که چه علاقه‌ای به بداهه‌نویسی دارم و چقدر این سبک نوشتن برایم گرامی است. البته چون تا به حال تجربه‌ی نوشتن یک داستان بلند را به شکل بداهه نداشتم می‌توانم آنرا تجربه‌ی دشوار، ورطه‌ی غریب اما جالبی بخوانم؛ امیدوارم فرصتی دست بدهد تا قطعات این داستان را کنار هم چیده و ویراستی جهت یک‌دست شدن و هماهنگی بیشتر همه‌ی بخش‌ها با هم داشته باشم و همچنین پرداختی فزون‌تر؛ چون گاهی اوقات برای اینکه می‌خواستم تقریباً هر قسمت ماجرایی جداگانه هم داشته باشد و در عین حال سر خط ماجرای اصلی نیز گم نشود، پردازشِ وسواس‌‌گونه‌ی برخی شخصیت‌‌ها یا ماجراهایش را به فرصتی که همه‌ی قطعات داستان کنار هم قرار گرفته باشند موکول کردم.


برچسب ها: داستان حال ما خوب است ، داستان کوتاه حال ما خوب است ، نقد کتابهای موفقیت ، نقد کتاب لحظه حال ، استفاده مجدد از وسایل پزشکی ، کتاب کتابفروشی پیاده رو ، داستان کوتاه تلخ فارسی ،

متین
یکشنبه 1 مهر 1397 03:06 ب.ظ
حتما آقا پیام یه همتی بکن داستان رو کامل و یکدست
بنما
ما هم استفاده کنیم ‌ لذت ببریم
خیلی ارادت داریم (خیلی از اون مدل خیلی‌هایی که افسر مهربون داستانت می‌گفت
پاسخ پیام رنجبران :






با خودم می‌گفتم آخرش نفهمیدم لحن اون تاکید بر واژه‌ی «خیلی» توی داستان درآمده یا نه! حالا فکر کنم درآمده! متشکرم از لطفت و همچنین سپاس از این اشاره‌‌ی جالبت‌ خوشحالم که داستان مورد توجه‌ات واقع شده به روی چشم، حتماً این داستانو جمع و جورش می‌کنم، اما حالا منم با تاکید بسیار ویژه بر واژه‌ی «خیلی» بهت میگم: متین جان خیلی مخلصیم




قربانت متین عزیز
ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.