چهارشنبه 28 شهریور 1397

داستان: حال ما خوب است (6)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،

داستان «حال ما خوب است» پیش‌تر در روزنامه فرهیختگان منتشر شده!


حال ما خوب است (بخش ششم)

خطوط

 

متوجه چگونه رسیدنم به جلوی اولین باجه‌ تلفن نشدم، باید سراغ بعدی می‌رفتم چون هر چه دوروبرش چرخیدم گوشی‌اش پیدا نمی‌شد، انگار یک نفر تشخیص داده لزومی ندارد همه‌ی باجه‌ها گوشی داشته باشند؛ باجه‌ی دوم حالش بهتر است، اندکی مقاومتش را در مقابل ضرباتی که احتمالاً سر، کف گرگی، دندان یا آرنج می‌تواند باشد، آزموده‌اند اما وجه چشمگیرش شکلی از سوراخ‌شدگی در صفحه‌‌ی مانیتور سبزرنگ آن است که احتمالاً نشان‌دهنده‌ی وقت و حوصله‌ی سوراخ‌کننده‌اش دارد، شاید هم می‌خواسته باجه را به اثر هنری آوانگاردی در سطح «چشمه‌«ی مارسل دوشان مبدل کند اما به دلیلی نامعلوم پشیمان شده و باقی کار را به سایر هنرمندان سپرده. وقتی نخستین شماره را می‌گیرم صدای آقایی که انگار بابت موضوعی دلخور است از آن‌سوی خط به‌صورت خودکار پخش می‌شود:«مشترک گرامی کد مورد نظر شما در شبکه موجود نمی‌باشد، لطفاً مجدداً شماره‌گیری نفرمایید» ابتدا ذهنم روی واژه‌ی «نمی‌باشد» گیر می‌کند که آخر تکلیف ما روشن نشد «می‌باشد» و «نمی‌باشد» داریم یا نه؟ اگر غلط است پس چرا در این گستره به‌کار می‌برند؟ اگر درست است پس چرا می‌گویند غلط است؟ ولی الان وقت این حرف‌ها نیست، دوباره شماره می‌گیرم که صدا می‌گوید:«مشترک گرامی کد مورد نظر شما...» قطع می‌کنم و همان حین که دوباره شماره می‌گیرم با خود می‌گویم:«یعنی این کد دیگه در شبکه موجود نیست؟» که صدا از آن‌سوی خط می‌گوید:«مشترک گرامی گویا شما حرف حساب سرتان نمی‌شود، چندبار بگویم کد مورد نظر شما در شبکه موجود نمی‌باشد، بعلاوه مشترک گرامی، شما قصد دارید با 118 تماس بگیرید که مدام 119 را می‌گیرید و این کد سابق ساعت گویاست! که مدت‌هاست  به 20119 تغییر یافته، اوکی؟ ضمناً شما کاری با «می‌باشد» یا «نمی‌باشد» گفتن ما نداشته باشید، با سپاس». یکباره «ساعت گویا» مرا می‌برد به سال‌ها پیش، آن وقت‌ها که تماس گرفتن با ساعت گویا آنقدر روی خوش زندگی بود که روزی چندبار تکرارش کنیم؛ با رفقای بچگی‌مان دور تلفن حلقه بزنیم و هنگامی که آن صدای خودکار با متانت به‌مان می‌گفت: ساعت چند و چنددقیقه است، طوری از اینکه یک نفر حواسش به همه چیز، حتی به دقیقه‌ها هست خیال‌مان راحت شود که مثل یک تیم جراحی که بیماری رو به موت را به زندگی بازگردانده‌اند لبخندزنان رو به یکدیگر رضایت‌مندانه سری تکان بدهیم تا تماس بعدی؛ حالا انگار برای چند لحظه بخواهم به آن جهان سری بزنم، برای چند لحظه در جهانی که همه چیزش حساب و کتاب دارد دمی بیاسایم، در انتظار شنیدن آن صدای دلنشین شماره‌ی ساعت گویا را می‌گیرم؛ بووووق، بووووق، بووووق که صدای سرفه‌‌های ممتدی از ‌آن‌سوی خط به گوش می‌رسد، سرفه‌هایی مثل علامت مورس که عاقبت لابه‌لای یک جای خالی‌اش بانویی می‌گوید:«بفرمایید...» بعد دوباره سرفه، سرفه؛ می‌گویم:«ببخشید مثل این‌که اشتباه گرفتم» می‌گوید:«شماره‌ی...کُخ...کُکُخ...کجا رو...کُخخخخ گرفتید؟» می‌گویم:«ساعت گویا» می‌گوید:«کُخ کَُخخخ...درسته» می‌گویم:«اما قبلا...یهجور دیگه بود» می‌گوید:«اپراتور خودکارمون خراب شده کُخخخخ....البته به زودی کککک درست می‌شه....خودمون ساعتو شفاهی می‌گیم خخکخخ...اجازه بدید...الان می‌گم...کُخخخخخ...ببین، میشه چند ککککخخ دقیقه دیگه زنگ بزنی...» گوشی تلفن را می‌گذارم و جلوی باجه‌ی تلفن می‌نشینم. طوری آنجا می‌نشینم که اگر یکی از آن‌جا رد بشود فردی را می‌بیند که گویی ماجرای زندگی‌اش آنطور که در کودکی گمان می‌برده تمام نشده و انگار زیرلب با خودش می‌گوید:«مساله اصلا این نیست». درست مثل پایان‌بندی این روایت که هر چه به انتها نزدیک می‌شویم آن نویسنده اجازه‌ی نگاشتن آنچه مد نظر داشته‌ام به من نمی‌دهد؛ همان نویسنده که نمی‌دانم کیست؟ «من» است و «من» نیست و می‌گوید:«مساله اصلا این نیست». مگر قرار بود این داستان چگونه تمام شود؟ من می‌خواستم ابتدا با چند جا تماس بگیرم و قضیه‌ی حضور تمساح را به‌شان اطلاع دهم، و آنها نیز پاسخی بدهند و قطع کنند؛ مثلاً پس از تماس با ساعت گویا، توسط 118 راهنمایی بشوم، بعد به آتش‌نشانی تلفن بزنم و بگویم:«آقا...آقا یه تمساح هفت‌متری اومده توی خونه‌ی من» و او نیز بگوید:«مگه در جریان نوسانات ارزی نیستی؟ دلار گرون شده!...» بعد در ادامه بگوید:«هر وقت خونه‌ات آتیش گرفت با ما تماس بگیر» و قطع کند. من هم همان حین یا بعد از پایان تماس آن شعر «ثالث» را بخوانم:«خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی بی‌رحم، نقش‌هایی را که من بستم به خون دل، بر سر و چشم و در و دیوار، وای بر من، سوزد و سوزد». سپس با محیط زیست تماس بگیرم و شرح ماجرا بدهم: او نیز بگوید:«بحران ‌آب، خشک‌شدن آب رودخانه‌ها، تالاب‌ها...همه اینا باعث میشه که بعد تمساح‌ها وارد خونه‌ها بشن...اما مگه در جریان نیستی؟...دلار گرون شده!...» و قطع کند؛ که همان نویسنده که نمی‌دانم کیست، «من» است و «من» نیست می‌گوید:«مساله اصلا این نیست»...

 


 

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

داستان: حال ما خوب است (بخش پنجم)

 


نقاشی: «تداوم زمان» از سالوادور دالی

برچسب ها: داستان حال ما خوب است ، داستان کوتاه خطوط پیام رنجبران ، نوسانات ارزی ، حال ما خوب است ، داستان کوتاه ساعت گویا ، داستان کوتاه نوستالژی ، نقاشی تداوم زمان سالوادور دالی ،

نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic