یکشنبه 25 شهریور 1397

داستان: حال ما خوب است (4)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،


حال ما خوب است (بخش چهارم)

گسست

 

لعنت! اصلا قرار نبود ماجرای حضورِ ناگهانی تمساح در اتاقم به اینجا کشیده شود، واقع این‌که حال من خوب است. هرگاه اوضاع قمر در عقرب می‌شود یادِ عبارات پایانیِ «نام‌ناپذیرِ» بکت می‌افتم:«باید ادامه دهی، نمی‌توانم ادامه بدهم، ادامه می‌دهم». من می‌خواستم ماجرایی خنده‌دار بنویسم. پس نویسنده‌ی این متن کیست؟ اصلاً چرا دارم این قضایا را می‌نویسم؟ اصلا نوشتن و خواندن از کجا آغاز می‌شود؟ آدمی اغلب در کودکی دچار چنین عارضه‌ای می‌شود، از نشانه‌های اولیه‌اش فکر کردن به این قبیل مسائل است: تعداد قطرات باران چندتاست؟ این همه زیبایی شب بابت چیست؟ رویداد بعدی که موجب عبور از چنین موضوعات رمانتیکی می‌گردد، هنگامی است که با چشمان هاج‌و‌واج مشغولِ تماشای اولین تصادف رانندگی‌‌ زندگی‌ات هستی که مغز سرنشینان خودرو به شکل خرده‌های لیز و لزجی روی شیشه‌های نداشته‌ی ماشین‌شان پاشیده، از خودت می‌پرسی چرا آن‌ها کمربند ایمنی نبسته‌ بودند؟ و متعاقباً پرسش‌های بعدی مانند چرا بچه‌های کوچولو در جنگ‌ها کشته می‌شوند؟ در نهایت/ بالاخص اگر هیچ‌کس کنارتان نباشد تا آنچه را که در سرتان می‌گذرد با او در میان بگذارید به خودتان رجوع می‌کنید، به حرف زدن با خودتان دچار می‌شوید. کم‌کم درمی‌یابید پاسخ بسیاری از سوالات‌ را نمی‌دانید یا این‌که حوصله‌تان از دست خودتان کلافه می‌شود که به سراغ جهان مردگان و بعضاً زنده‌ها می‌روید یعنی کتاب‌ها...حالا شروع به خواندن می‌کنید و چیزی نمی‌گذرد که بلای دوم به سرتان می‌آید: مرضی ناشناخته‌تر! یعنی حرف‌هایی را که پیش‌تر بصورت شفاهی با خودتان درمیان می‌گذاشتید اینک می‌نویسید. سوال می‌شوی در حضور دیگران. آیا باز هم دارم بی‌ربط می‌بافم؟ نمی‌دانم؛ اما وقتی آقای «آدامس خرسی» مدیر آخرین کارخانه‌ای که در آن‌جا مشغولِ ‌به‌کار بودم گفت:«زرشک...اخراج» شروع به پرسه‌زنی در خیابان‌ها کردم، آنقدر در شهر راه می‌رفتم که نم‌نمک می‌توانستم خودم را از بالای سرم، بعد بالا و بالاتر، از بالای شهر ببینم، خودم را ببینم که آنقدر توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها و خیابان‌های شهر پرسه می‌زند که درمی‌یابد موجوداتی که زیست‌شناسان آن‌ها را در گونه‌های «انسانیان» دسته‌بندی کرده‌اند حتی اگر نتوانند فکر کنند اما مکانیزم سیستم بدن‌شان طوری تکامل یافته که برای‌شان ممکن نیست از طریق هوا تغذیه نمایند، و تلاشم برای جُستن نام موجوداتی که تغذیه از راه هوا برای‌شان مقدور باشد به نتایج ناامیده‌کننده‌ای ختم شد که یکباره خودم را جلوی یک کتاب‌فروشی دودهنه یافتم که با حروف چاپی روی تکه‌کاغذی بر شیشه‌‌ی ویترینش نوشته شده بود:«به یک فروشنده مجرب نیازمندیم» بدین‌سان به جهان مردگان پناهیده شدم! وقتی داخل کتابفروشی گام گذاشتم صاحب آن‌جا که چهره‌اش شباهت چشمگیری به «برتولت برشت» داشت آنقدر با طمانینه به استکان چایی‌ که می‌نوشید دقت می‌کرد تا در همان نگاه نخست تشخیص بدهد:«تو هر چیزی می‌توانی باشی جز یک فروشنده‌‌ی مجرب» با این‌حال آن کتابفروشی آخرین جایی بود که من‌ مشغول به‌کار شدم و آخرین جایی بود که این‌بار خنده‌های نابهنگامم در آن عصر کذایی موجب اخراج یا به عبارت دیگر موجب خوداخراجی‌ام شد. کتاب‌فروشی به دو بخش تقسیم می‌شد:«فلسفه‌ی غرب و شرق!» روزهای اول به خوبی می‌گذشت، جریان گرمی در رگ‌هایم جاری شده بود، این‌طرف کتاب، آن‌طرف کتاب؛ همین گرمای مطبوع انگیزه‌ای شد تا سعی کنم سایر احساسات مورد نیاز زندگی را نیز در خود زنده کنم، مثلاً پشت پیشخان یک‌بند می‌ایستادم و به ازدحام مردمی که توی پیاده‌رو و خیابان عبور می‌کردند چشم می‌دوختم و با قدرت تمام به دو تمرین مشغول می‌شدم: 1- خلوت بودن مداوم کتاب‌فروشی باعث «تعجب‌«ام بشود 2- خاطرم نیست، تمرین دوم یادم نمی‌آید؛ ولی علاوه بر اینکه در هر دو مورد مذکور نتایج مطلوبی حاصل نمی‌شد آنچه ذهنم در اختیارم می‌گذاشت بازساخت شرح تصاویر انواع و اقسام شیوه‌های چگونگیِ سقوطِ مستاجر قبلی اتاقم در آن طشت پلاستیکی سرخ بود که منجر به شکستگی گردنش شده بود. در همین گیرودار اتومبیل شاسی بلندی که می‌توان برای توصیفش آنرا در طبقه‌ی تانک‌ها یا هواپیماهای فوق‌پیشرفته نیز قرار داد، یا به زبان ژورنالیست «نمودی از رشد غیرقابل کنترل شکاف طبقاتی در جامعه‌ی امروزمان» مقابل کتاب‌فروشی پارک کرد و دختری جوان از آن پیاده و سپس وارد کتاب‌فروشی شد و چرخی مابین کتاب‌ها زد و گفت:«چندتا کتاب می‌خوام» همان‌طور که آرایش چهره‌اش مرا به یاد رنگ‌های درهم‌برهمِ عکس‌برگردانِ روی مچ دست آقای «آدامس خرسی» انداخت، ادای لبخند فروشنده‌ای مجرب درآوردم یعنی «چه کتابی؟» که درست در همان لحظه شروع شد...شروع شد...خنده‌های نابهنگامم سراغم آمده بود، هجوم آورد، با تمام وجود سعی می‌کردم جلوی خودم را بگیرم و فقط به پاسخ دختر توجه کنم...اما موفق نمی‌شدم...نمی‌شنیدم چه می‌گوید...فقط مابین کلماتش چند واژه به گوشم می‌رسید:«شیک...قشنگ...چندتا کتاب شیک...» و من در حالیکه برای ممانعت از انفجار، کفِ دستم را جلوی دهانم تا حد خفگی می‌فشردم، به همان شکل سرم را رو به بالا تکان‌تکان می‌دادم که یعنی «نداریم»...ما کتاب‌های شیک نداریم...بعد ناگهان پاره‌فکری...سریع...لعنتی...به‌سرعت برق‌ از ذهنم گذشت...گفتم حالا خوب است دختر بگوید: سنجش خرد ناب کانت، فنومنولوژی روح هگل، چنین گفت زرتشت نیچه، هستی و زمان هایدگر، یا سرمایه‌ مارکس را می‌خواهم، که او جلوتر آمد و با نوک انگشتش به‌ قفسه‌ها اشاره کرد:«اون...اون...اون...» که هر کدام از «اون‌»‌ها نسخه‌ای کتاب بود و سپس چندلحظه‌ای مکث کرد و چرخید و دوباره «اون...اون...اون...» و ادامه داد:«اونا رو هم می‌برم...» اولی خرد ناب کانت بود، دومی فنومنولوژی...سومی...چهارمی...پنجمی حکمت‌الاشراق سهروردی،، ششمی...قهقهه...قهقهه...هفتمی «فیه‌ ما فیه»...خنده...ریسه...نشد که نشد...نتوانستم...منفجر شدم...صاحب کتاب‌فروشی به تکه‌تکه‌هایم که  بر در و دیوار و روی کتاب‌ها پاشید خیره ماند...تنداتند پلک می‌زد...دختر هراسیده از خرده‌های من فاصله گرفت...روی کف کتاب‌فروشی افتاده بودم...می‌خندیدم...بعد خودم...آنچه را باقی مانده بود به پیاده‌رو کشانید...می‌خندیدم....ریسه می‌رفتم...کف پیاده‌رو...می‌خزیدم...من ملک بودم و فردوس برین جایم بود...برمی‌خاستم...منصور حلاج را در جلجتا به صلیب می‌کشند...دوباره می‌افتادم...بر سر دار او منم...می‌غلتیدم...من نه منم، نه من منم....خنده‌هایم به عربده می‌مانست...سهروردی را از پشت‌بام دارخلیفه به زیر انداختند....آسمان سربی شهر...دیگر نمی‌توانم نفس بکشم...آهای ما هنوز زنده‌ایم...تمام هوای شهر آلوده به سرب است....آینه‌ها خرد می‌شوند...سرم....سرم...گیج می‌رود...چرا چشمانم همیشه توی آینه‌ها سیاهی می‌رود...مستاجر قبلی‌...اجاره‌بها....اجاره‌ها..خرده‌های لیز و لزج مغز...صدای سوتِ گوش‌خراشِ صاحبخانه...نیچه جلوی درشکه‌چی گردن اسب را در آغوش گرفت و زار زار گریست...آدم‌ها از هوا تغذیه نمی‌کنند...طشت سرخ‌رنگ...بکت هم این‌آخری‌ها پیپ می‌کشید...خستگی را خسته‌ام...پنهان کردن حقیقت جنایت است...کف پیاده‌رو...انسان‌ها...حقیقت چیست؟...برتولت برشت...روی کف پیاده‌رو...کتابفروش نگاه می‌کند...مردم گِردم حلقه می‌زنند...پا می‌شوم تا بروم...سر تا پا خاکم...گفت: نرو...بیا...فریاد زد...بیا اینجا....نرفتم...رفتم...بمان...بمانید...در خاک خودتان بمانید...فرار مغزها...کشور به شما نیازدارد...زندگی خرج دارد...رفاه...شکاف طبقاتی....بیانیه‌ی حقوق بشر...تمساح‌ها...تمساح‌ها...من با این تمساحی که هم‌خانه‌ام شده چه باید بکنم؟

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 


پی‌نگار:


سطرهای قرمز رنگ در کادر اصلی داستان در روزنامه به دلیل اینکه ستون دیگر جا نداشت کاسته شد.

این داستان بخشی از یک داستان بلند است با عنوان «حالِ ما خوب است» که من چندی پیش «بداهه» نوشتم و در روزنامه‌ فرهیختگان طی «9» قسمتِ هشتصد تا هزار کلمه‌ای منتشر شد (3 الی 15 شهریور 97)، شب‌ها می‌نوشتم و فردا چاپ می‌شد. ابتدا قرار بود یک داستان هفتصد کلمه‌ای باشد اما تا آغاز به نوشتن کردم کلمات هجوم آوردند و دیدم نه! این رشته سر دراز دارد، مختصر این‌که در حال مبدل شدن به یک رمان آنلاین بود که جلویش ایستادم! رفقایی که پیش‌تر از من خوانده‌اند یا با من آشناترند می‌دانند که چه علاقه‌ای به بداهه‌نویسی دارم و چقدر این سبک نوشتن برایم گرامی است. البته چون تا به حال تجربه‌ی نوشتن یک داستان بلند را به شکل بداهه نداشتم می‌توانم آنرا تجربه‌ی دشوار، ورطه‌ی غریب اما جالبی بخوانم؛ امیدوارم فرصتی دست بدهد تا قطعات این داستان را کنار هم چیده و ویراستی جهت یک‌دست شدن و هماهنگی بیشتر همه‌ی بخش‌ها با هم داشته باشم و همچنین پرداختی فزون‌تر؛ چون گاهی اوقات برای اینکه می‌خواستم تقریباً هر قسمت ماجرایی جداگانه هم داشته باشد و در عین حال سر خط ماجرای اصلی نیز گم نشود، پردازشِ وسواس‌‌گونه‌ی برخی شخصیت‌‌ها یا ماجراهایش را به فرصتی که همه‌ی قطعات داستان کنار هم قرار گرفته باشند موکول کردم.

 


برچسب ها: داستان حال ما خوب است ، داستان کوتاه حال ما خوب است ، داستان فارسی ، کتابخانه برشت بکت نیچه ، داستان کوتاه ایرانی ، عبارات پایانی نام‌ناپذیر بکت ، باید ادامه دهی نمی‌توانم ادامه بدهم ادامه می‌دهم ساموئل بکت ،

متین
یکشنبه 1 مهر 1397 02:53 ب.ظ
بسی لذت بردیم
مخصوصا همون بخش قرمزرنگ و رگباری از کلمات و جملات
تو بنویس ما فقط بخونیم آقا پیمان
پاسخ پیام رنجبران :










گفت: فلانی چرا اون آخرش اینقدر نقطه‌چین گذاشتی؟ گفتم: خب آخه مثلاً اونجا کارکترِ داستان دچار فروپاشی روانی شده...دیگه نگفتم: البته اون حالت فرم کاملاً طبیعی ذهن من است، من اون‌طوری فکر می‌کنم و با همین وضعیت سعی دارم به زندگی ادامه بدم



قربانت متین جان، ممنون از لطفت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.