تبلیغات
سیناپس - داستان: حال ما خوب است (3)
جمعه 23 شهریور 1397

داستان: حال ما خوب است (3)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،




حال ما خوب است (3)

ممتاز

 

 

بی‌توجه به او دهانم را زیر شیر حوض گرفتم و صورتم را چندباری توی آب فرو بردم و سپس چند لحظه‌ای، سکوت مرموزی بین‌مان گذشت که روی موزاییک‌های شکسته‌بسته‌ی حیاط مثل «آدامس خرسی» کِش می‌آمد تا او پُکِ عمیقی به سیگارش زد و من هر چه منتظر ماندم دودی پس نداد؛ عاقبت با صدایی که رگه‌هایی از بوی کافور در خود داشت گفت:«پس تو به‌جای اون اومدی!» من که همچنان در انتظار خارج شدن دود سیگار از دهانش بودم به آدامس خرسی اندیشیدم که یکباره توجه‌ام به سوالش جلب شد:«شب‌ها تشنه‌ات میشه؟» مردمک چشمانم تکانی خورد که یعنی «بله» گفت:«جات راحته؟» گفتم:«بدک نیست» گفت:«چه شباهتی!..اونم همینو می‌گفت» پرسیدم:«کی؟» گفت:«اون لگن سرخه رو دیدی توی حموم؟» با حرکت جزئی سرم مشاهده‌ام را تایید کردم که ادامه داد:«پسر خوبی بود!...شب‌ها تشنه‌اش می‌شد...تا این‌که چند روزی ازش خبری نشد...پایین که رفتیم همه‌ی سنگینیِ تنش افتاده بود روی سرش توی همون طشت سرخ...تشنگی‌اش رفع شده بود...اما گردنش شکسته بود...» بعد همان‌ حین که سیگار نصفه‌اش را دستم داد طوری روی شانه‌ام زد که احتمالاً نوعی آرزوی موفقیت محسوب می‌شد و از لبه‌ی حوض برخاست و رفت سمت اتاقش آنسوی حیاط؛ در تاریکی. من که تازه یادم افتاد به‌خاطر چی به حیاط آمده‌ بودم سرم را بالا بردم و به آسمان خیره شدم، یعنی سعی کردم این‌کار را انجام بدهم آخر تازه همان موقع دریافتم هوای سربی شهر آنقدر سربی‌ست که نه به آسمان، نه ماه، و نه به هیچ‌ستاره‌ای اجازه‌ی تماشا نمی‌دهد که ناگهان خنده‌ام گرفت، بله درست در همان لحظه خنده‌ام گرفت، خنده‌ای که بند نمی‌آمد، روی کف حیاط ول شدم و غش‌غش مابین اشک‌هایی که از فرط خنده از چشانم جاری بود آسمانِ پرستاره‌ای را تماشا می‌کردم که دیده نمی‌شد...

حالا وقتی به این واژه‌ی خونسردِ هفت‌متری در اتاقم نگاه می‌کنم پی می‌برم شاید ورود ناگهانی‌اش بی‌ارتباط به خنده‌هایم نبوده، چرا که بابت همین خنده‌های بی‌اختیار موفق نشده‌ام اجاره‌ی یکی دوماه گذشته‌ی اتاق را پرداخت کنم!...آخر همین قهقهه‌های نابهنگام موجب شد از کار اخراج شوم...هی حرف توی حرف می‌آید، کلمات کلمات کلمات هجوم می‌آورند و هر کدام‌شان مرا به سوی تصاویری پرتاب می‌کنند که خودم هم دیگر در واقعیت‌شان مرددم، مُشتی واژه و تصویر چون «اخراج»، «تحقیر»، «آدامس خرسی»، «دانشجوی ممتاز»، «نیازی به شما نیست»، «دانشگاه»، «هه‌ هه‌ هه‌» «برو بیرون» «فکر می‌کنی؟!!» «زرشک»...اما خوشحالم از این‌که به‌تان گفتم توالی زمان‌ها در ذهنم بهم می‌ریزد و موضوعات بطور مداوم با هم دچار تصادم‌اند پس چاره چیست چون با شرایطی که برایم پیش آمده گمان نمی‌کنم چندی بعد موفق به نگارش چیزی شوم...درست است که ما رابطه‌ای با پرسش نداریم اما حالا ممکن است یکی بگوید تو با این حال و روزت مگر کار هم می‌کرده‌ای؟ اصلاً کدام بخت‌برگشته‌ای حاضر است کاری به تو بسپارد؟ و من در پاسخ می‌گویم «کاملاً حق با شماست» همان‌طور که سال‌ها پیش هم گفتم «کاملاً حق با شماست» همان‌ وقت‌ها که با وجود مشکل بزرگی که تمامی اساتیدم به آن اذعان داشتند تازه از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم: من می‌توانستم «فکر کنم»؛ آن اوایل هر جایی که مشغول به‌کار می‌شدم بدون این‌که بدانم «چرا؟» چندی که می‌گذشت اخراج می‌شدم! تا این‌که یکبار به دفتر مدیر کارخانه‌ای که در آن‌جا مشغول مونتاژ کمربندهای ناایمنی بودم احضار شدم. مدیر کارخانه پسر جوانی بود کم‌سن‌وسال‌تر از خودم، پاهایش را روی میز انداخته بود و با لوزالمعده و دماغش آدامس می‌جوید، و همان حین زبانش درگیر چسباندن طرحی کاغذی روی مچ دستش بود که با واژگان خیس و جویده‌ای گفت:«مشکل تو چیه؟» گفتم:«من فکر می‌کنم که...» اجازه نداد حرفم تمام شود و گفت:«هه هه...چیکار می‌کنی؟» بعد آن برچسب روی دستش را برداشت، یکی از همین عکس‌برگردان‌های آدامس خرسی بود (دیده‌اید که؟) تصویر درهم‌‌برهم سرخ و بنفشی روی مچ دستش افتاده بود که از من خواست جلوتر بروم و آن‌را تماشا کنم و سپس گفت:«دیگه لازم نیست فکر کنی دانشجوی ممتاز سابق...» توی حرفش پریدم:«کاملا حق با شماست» که به گمانم دیر شده بود چون گفت:«...برو بیرون...اخراج...» دفعه‌ی بعدی که جای دیگری مشغول به کار شدم برای این‌که نمی‌خواستم اخراج شوم تصمیم گرفتم دیگر «فکر نکنم» که این عادت شد و به مرور آنقدر عادت برایم عادی شد که دیگر فکری به سراغم نمی‌آمد یا در بهترین حالت ممکن در ذهنم پاره‌پاره می‌شد و بعدتر هر چقدر تلاش می‌کردم «فکر کنم» موفق نمی‌شدم، چون این‌بار بدین‌خاطر اخراج شدم:«چرا فکر نمی‌کنی؟»

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


پی‌نگار:



این متن بخشی از یک داستان بلند است با عنوان «حالِ ما خوب است» که من چندی پیش «بداهه» نوشتم و در روزنامه‌ فرهیختگان طی «9» قسمتِ هشتصد تا هزار کلمه‌ای منتشر شد (3 الی 15 شهریور 97)، شب‌ها می‌نوشتم و فردا چاپ می‌شد. ابتدا قرار بود یک داستان هفتصد کلمه‌ای باشد اما تا آغاز به نوشتن کردم کلمات هجوم آوردند و دیدم نه! این رشته سر دراز دارد، مختصر این‌که در حال مبدل شدن به یک رمان آنلاین بود که جلویش ایستادم! رفقایی که پیش‌تر از من خوانده‌اند یا با من آشناترند می‌دانند که چه علاقه‌ای به بداهه‌نویسی دارم و چقدر این سبک نوشتن برایم گرامی است. البته چون تا به حال تجربه‌ی نوشتن یک داستان بلند را به شکل بداهه نداشتم می‌توانم آنرا تجربه‌ی دشوار، ورطه‌ی غریب اما جالبی بخوانم؛ امیدوارم فرصتی دست بدهد تا قطعات این داستان را کنار هم چیده و ویراستی جهت یک‌دست شدن و هماهنگی بیشتر همه‌ی بخش‌ها با هم داشته باشم و همچنین پرداختی فزون‌تر؛ چون گاهی اوقات برای اینکه می‌خواستم تقریباً هر قسمت ماجرایی جداگانه هم داشته باشد و در عین حال سر خط ماجرای اصلی نیز گم نشود، پردازشِ وسواس‌‌گونه‌ی برخی شخصیت‌‌ها یا ماجراهایش را به فرصتی که همه‌ی قطعات داستان کنار هم قرار گرفته باشند موکول کردم.

 

 

 

 

نقد رمان «طریق بِسمل شدن» محمود دولت‌آبادی (اینجا)


برچسب ها: داستان حال ما خوب است ، داستان کوتاه ممتاز ، آدامس خرسی ، اخراج شغل دانشگاه ، داستان کوتاه پیام رنجبران ، نقد رمان طریق بسمل شدن ، مرض خنده داستان کوتاه ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.