دوشنبه 19 شهریور 1397

داستان: حال ما خوب است (5)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،






حال ما خوب است (بخش پنجم)

سرگذشت

 

 

تا حالا باید گرسنه‌اش شده باشد، شاید هم گرسنه‌اش‌ بوده که سر از اتاقم درآورده اما بعد از دیدنِ من گویا به دلایلی که فقط برای یک تمساح‌ اهمیت دارد اشتهایش کور شده، این طرز برخورد و رفتار تبعیض‌آمیزش باعث بروز احساسات گنگی در من می‌شود؛ البته باید اذعان کنم تا به‌حال با هیچ مانیفست یا نوشتاری مواجه نشد‌ه‌ام که در آن تمساحی اصول و قواعد‌ی را که بدان پایبند هستند ذکر کرده یا حاصل تاملات‌شان را در قالب یک «تمساح‌نامه» به رشته‌ی تحریر درآورده باشد تا شاید بتوانیم به یک همزیستی مشترک برسیم؛ ناگهان در همین لحظه دُمش را چند‌بار محکم به دیوار اتاق می‌کوبد و غرش‌کنان قصد تغییر موضع دارد که من از جا برمی‌خیزم و نمی‌دانم چرا نگاهم روی طشت توی حمام زل می‌ماند، بعد در فضای اتاق می‌چرخد و سپس راه‌پله را بالا رفته و خودم را به حیاط می‌رسانم؛ هیچ‌کس آنجا نیست، ‌جز تک‌درختی که به شکل تک‌درختی‌ به‌خود پیچیده که شیزوفرنی حاد گرفته باشد؛ وقتی از کنارش می‌گذرم نگاهش مرا تا کوچه دنبال می‌کند و احتمالاً به چشم فردی می‌بیندم که تمساح به جانش زده. می‌روم سمت دکان «معمار»، البته مثل سایر مواردی که در این محل وجود دارد هیچ دلیل قانع کننده‌ای برای گذاشتن نام «معمار» بر مستاجر سوپرمارکت محله وجود ندارد، گرچه بچه‌های محل افسانه‌هایی نیز درباره‌ی او ساخته‌اند؛ می‌گویند شاعری بزرگ اما گمنام بوده و تمام عمر شاعری‌اش به یک شعر با عنوان «سرگذشت» خلاصه شده که با  تخلص «معمار» امضایش کرده و از آن شعر هم فقط دو سطر باقی مانده:«غایت‌مان نیز/ / چون سرآغاز مضطرب بود». همین و همین و آن ‌شب‌ها که از کتاب‌فروشی برمی‌گشتم وقتی از جلوی مغازه‌اش رد می‌شدم صدایم می‌زد و مقابل دکان می‌نشستیم و حین نوشیدن چای به صدای خاک گوش می‌دادیم؛ بعد برایش تعریف می‌کردم «کتاب‌فروش» می‌گوید کتابفروشی‌ها توانایی دگردیسی دارند که شروعش با غیب شدن همراه است؛ هر شب چندتایشان در سطح شهر ناپدید می‌گردند، ولی فردا به هیئت غذاخوری ظاهر می‌شوند؛ اما او بلد نیست از این توانایی استفاده نماید چون در ظاهر شدن مشکل دارد. می‌ترسد کلا غیب شود. شاید چون شبیه «برشت» در پنجاه‌وهشت سالگی نمرده و حالا شصت‌وچندساله است. حضور من هم در آنجا از بسکه پشه پر نمی‌زند انگار فقط برای این بوده که از پس تنهایی برآید؛ همسرش چندی پیش توی راه‌پله خانه‌شان افتاده و سرش به گلدانی می‌خورد که سال‌ها آبش داده و نگهداری می‌کرده و جابه‌جا مرده. فرزندی هم ندارد. گاهی اوقات هم بعضی از کتاب‌هایی را که دوست نداشتم به معمار می‌دادم؛ خودش می‌گوید یک قفسه از کتاب‌هایی که دوست نداری در خانه دارم؛ ولی هر بار راجعبه‌ قضیه‌ شعری که او نوشته می‌پرسم، سکوت می‌ماند تا حدی که هنوز نمی‌دانم آیا واقعیت داشته یا نه؟

جلوی مغازه که می‌رسم روی زمین یک تلفن‌همراه متلاشی شده می‌بینم؛ انگار یک‌نفر از شنیدن چیزی پشت خط آنقدر عصبانی شده تا گوشی‌اش را طوری به زمین بکوبد که در انهدامش کاملاً موفق باشد. «معمار» در حال جمع‌آوری خرت‌وپرت‌هایش از پشت دخل است که ناگه خودم را داخل مغازه می‌اندازم و بهش می‌گویم:«یه مساله‌ای پیش اومده» می‌گوید:«تمام شد؟» می‌گویم:«نه...»، آخر او هر بار مرا می‌بیند می‌گوید یک روز خودت را داخل دکان می‌اندازی و خواهی گفت:«تمام شد» و من می‌پرسم:«چی؟» و تو می‌گویی:«من...من تمام شدم» حالا او می‌گوید:«چی؟» و من می‌گویم:«یه تمساح...یه تمساح اومده تو اتاقم» چندثانیه‌ای نگاه‌مان کش می‌آید تا زیرلب بگوید:«پس تمام شده» بعد نفس عمیقی می‌کشد و به جمع وجور کردن مغازه‌ ادامه می‌دهد، بسته‌هایی را می‌گذارد اینور، کارتن‌هایی را می‌گذارد آنور...می‌گویم:«باید تلفن بزنم» می‌گوید:«قطع شده» بعد از جیب پیراهنش کارت تلفنی درآورده و روی پیشخوان شیشه‌ای مغازه سمت من می‌سراند. برمی‌دارم و می‌گویم:«الان واست میارمش» می‌گوید:«دارم می‌بندم» می‌گویم:«خب...فردا میارم» می‌گوید:« فردا هم نیستم» می‌گویم:«پس‌فردا» می‌گوید:«من دیگه نمی‌تونم این مغازه رو باز نگه دارم...نمیشه...باید تحویلش بدم...» می‌خواهم مابین تلفن‌همراه متلاشی جلوی مغازه، جمع‌آوری دکان و بستن و تحویل دادنش حدسی بزنم ولی می‌گویم:«چرا؟» که معمار انگشتش را پشت گوشش می‌گذارد و طوری آن‌را برمی‌گرداند گویی می‌خواهد بگوید:«می‌شنوی؟» انگار از آن دورها، دوری که مدام نزدیک می‌شود، صدای سوت‌های صاحبخانه‌‌ام به گوش می‌رسد؛ بعد معمار لبخندی می‌زند، از آن لبخندهایی که لبخند نیستند. صاحبِ مغازه‌ی معمار، صاحبِ خانه‌ی من نیز هست، همان که سوت می‌زند، همان که صدای سوت‌هایش به هیچ سوتی که تا به‌حال شنیده شده شباهت ندارد، او صاحب چند مغازه‌ آن‌سوی خیابان نیز هست، او صاحب چند مغازه‌ این‌سوی خیابان هم است، او صاحبِ همه‌ی خانه‌های این محل است، او صاحب خانه‌های آن محل نیز هست، و او صاحب مغازه‌ها و خانه‌های آن خیابان‌ها هم هست؛ خیره به معمارم که ناگهان می‌خواهد خنده‌ام بگیرد، هجومش را احساس می‌کنم، همین حالاست که خنده‌ام بگیرد، و این‌بار آنقدر بخندم...آنقدر بخندم که...

معمار کرکره‌ی مغازه را پایین می‌کشد، و قبل از رفتن برمی‌گردد و چندلحظه‌ای به من مات می‌ماند و سپس می‌گوید:«غایت‌مان نیز// چون سرآغاز مضطرب بود» بعد دست روی شانه‌ام می‌گذارد و می‌رود.

 

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

 

پی‌نگار:




این داستان بخشی از یک داستان بلند است با عنوان «حالِ ما خوب است» که من چندی پیش «بداهه» نوشتم و در روزنامه‌ فرهیختگان طی «9» قسمتِ هشتصد تا هزار کلمه‌ای منتشر شد (3 الی 15 شهریور 97)، شب‌ها می‌نوشتم و فردا چاپ می‌شد. ابتدا قرار بود یک داستان هفتصد کلمه‌ای باشد اما تا آغاز به نوشتن کردم کلمات هجوم آوردند و دیدم نه! این رشته سر دراز دارد، مختصر این‌که در حال مبدل شدن به یک رمان آنلاین بود که جلویش ایستادم! رفقایی که پیش‌تر از من خوانده‌اند یا با من آشناترند می‌دانند که چه علاقه‌ای به بداهه‌نویسی دارم و چقدر این سبک نوشتن برایم گرامی است. البته چون تا به حال تجربه‌ی نوشتن یک داستان بلند را به شکل بداهه نداشتم می‌توانم آنرا تجربه‌ی دشوار، ورطه‌ی غریب اما جالبی بخوانم؛ امیدوارم فرصتی دست بدهد تا قطعات این داستان را کنار هم چیده و ویراستی جهت یک‌دست شدن و هماهنگی بیشتر همه‌ی بخش‌ها با هم داشته باشم و همچنین پرداختی فزون‌تر؛ چون گاهی اوقات برای اینکه می‌خواستم تقریباً هر قسمت ماجرایی جداگانه هم داشته باشد و در عین حال سر خط ماجرای اصلی نیز گم نشود، پردازشِ وسواس‌‌گونه‌ی برخی شخصیت‌‌ها یا ماجراهایش را به فرصتی که همه‌ی قطعات داستان کنار هم قرار گرفته باشند موکول کردم.

 

 

 

 

نقد رمان «طریق بِسمل شدن» محمود دولت‌آبادی (اینجا)


برچسب ها: حال ما خوب است ، داستان کوتاه حال ما خوب است ، داستان کوتاه فارسی ، داستان کوتاه ایرانی ، داستان کوتاه سرگذشت ، داستان کوتاه تمساح ، داستان کوتاه پیام رنجبران ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.