چهارشنبه 19 اسفند 1394

داستان کوتاه : «سیم آخر»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان های کوتاهِ من ،

                                
«سیم آخر»

 زنی تار به دست یک بند انگشت بالای نوک سینه ی سمت چپم در تاریکی مرده ی گوشه اتاق ساز می زند!...

این وقت سال سردی هوا گذر هیچ کس را برای دیدن ناخواسته ی مردی که تنهایی اش را در کلبه ای جنگلی می شمارد، گم نمی کند. در عمق شکاف دو کوه که پاهایشان را در صورت خاکستری رودخانه ای می شورند که بی توجه به لُختی درختان اَفرای اطرافش راه می رود. با شنیدن صدای تار نوک انگشتان متعجبم لای در کلبه را آنقدر باز می کند تا ابرهای کبودی را ببینم که خود را در کنار صبح به انبوه سروهای دامنه ی کوههای آنسوی رودخانه می مالند. پنداری حجمی به رنگ سایه روی زمان خیمه زده! پوسیده پله های چوبی ایوان کلبه را رو به پایین جیر جیر می شمارم. پنجه های ضرباهنگ تار لابلای صدای گذر آرام رودخانه می لولد و به سردی هوای روی آن چنگی می زند و سپس آنرا میاورد بر صورتم می پاشد تا به سمت شناوری قایقی برگردم که امتدا خمیده ی طناب بسته شده به آن همیشه به تنه ی درختی خشکیده رسیده! و این بار کنارش روی کمر قوز کرده ی یک تخته سنگ زنی برهنه نشسته! که سیاهِ گیسوانش نازکی شانه ها تا سفیدی کفلهایش را پوشانده و انگشتانش بر سیمهای تار چه خوش آهنگ می لغزند، روی خِش خِش برگها خود را به روبرویش که می رسانم آب دهانم می خشکد و یکباره دکمه های بلوز کلفت بافتنیم را باز می کنم تا به خالکوبی روی سینه ام مات بمانم. صورتش را بالا می آورد، شانه های عسلیش را جمع می کند و می گوید: «سردمه!» صدای آن را از بهم خوردن دندانهایش می شنوم: «بیا از اینجا بریم اونور» اشاره ی انگشت بلندش به آنسوی رودخانه است. گره های درشتِ توسی بلوز بافتنی ام را که روی شانه هایش می پیچانم! مطمئن می شوم وقتی خواب بوده ام او تار را برداشته و از اتاق خالکوبی روی سینه ام بیرون پریده و حالا روبرویم نشسته! روی سینه ام فقط طرحی سرخ از اتاق دانشجوی ام بجا مانده...

«من دیگه نمیخوام اینجا بمونم! نمیخوام»

جیغ زنان این را می گوید، موهایش لابلای انگشتانش چنگ می زند و در طول اتاق دانشجوی ام بالا و پایین می رود. ته استکان چای که پر از زردی بدبوی مانده بر فیلترهاس، آتش سیگارم را خفه کرده...و سپس لَوندی قامت کشیده ی او را ورانداز می کنم. از اولین بار آشنایی که با کشیدن طرحی از او حین نواختن تار بر بوم نقاشیم موافقت کرد چند ماهی می گذرد. در سلف دانشگاه با لبخندی رشادت ردیف دندانهای سفیدش را به رخم کشید و من گفتم: «حالا خالکوبی!»...نخستین بار که تکه تکه لباسهای سرمه ای و سفیدش را یکی یکی درآوردم گونه هایش رنگی انداخت که خماری هفت ساله ی شرابم مست شد! تا سوزن و مرکب را مقابل آیینه کنار یکدیگر نشاندم، او هم ذره بینِ عتیقه ای بغل دستشان. «منو گم نکن!» این را که گفت حلقه های قرمزی دور سیاهی مردمک چشمان درشتش بود! تلالو سیاه چشمانش. بر لبه ی تختخواب ساز در آغوشش آرمید. مجعد گیسوان رها روی خمیدگی گردنش در هوا با صدای هر زخمه اش بر سیمهای ساز تاب خورد و لبهای تار از دو میوه ی رسیده ی سینه هایش قطره های ترانه را مکید. حالا او بود، من و آیینه! نگاهم مدام مابین هندسه ی اندامش تا صورت آیینه که ذره بین را میان آن و سینه ام گرفتم پرید! سوزن نقش او را با مرکب سرخ زیر پوستم دوخت. هر شب همان خطها که اندازه می زدم ورم می کرد و شاخه ی دردش درون جناغ سینه ام وول می خورد و با ریختن اشک چشمان او بر آنها می سوخت،آخر گونه اش را هر شب و هرشب و هرشب روی صدای ضربان قلبم می گذاشت تا بگوید:« مثل زخمه های تار می مونه...». او در دانشگاه موسیقی می خواند و من نقاشی! زنجیرِ جنونِ موسیقیش را با مضراب میدرید و شیدایی من، اختلاط رنگها را بر بوم می پاشید! شاید هر دو به بیراهه رفتیم! نمی دانم! واژه ای که از آن بیزارم و بیشتر اوقات هم: نمی دانم! مثلن نمی دانم چرا به یکباره هوای سفر به سرش زد.رفتن! و گذشتن از رودخانه! ردِ انگشتان سرما به صورتش سیلی سرخی زده، تار یک دستش را گرفته، من هم نازکی ساعد یخ کرده اش را محکم می گیرم و به دنبال خودم کِشان کِشان به سمت کلبه ی جنگلی می برم. در حالیکه رنگ پریده می لرزد با زوری فراتر از مینیاتور تنش از لای پنجه ام فرار می کند: «نه!...تو بیا با هم بریم...اینجا همه ترانه ها فقط مرثیه اند».  این بار کوتاه نمی آیم، هجوم دوباره ی من بازوهایش را می گیرد و با تکان دادنش فریاد می زنم! فریادی خاموش که در گلویم قالبی یخ شده و هیچگاه آب نمی شود! تنش را با تقلا از میان دستانم که خلاص می کند ناگه تار در هوا معلق می زند و صدای «دَنگِ» شکستنش بر قلوه سنگها از روی خاکستری رودخانه می گذرد، از سینه کش کوه بالا می رود و سرش را به طاق ابرها می کوبد.کنار پیکر تار زانو زده و طره ی موهای آویزانش روی سیمهای پاره ی آن هق هق می کند...

کوله بار شب که روی دره می افتد تا سحر از گوشه ی پنجره ی کلبه به تاریکی مبهمی شبیه یک زن خیره می مانم که گویی کنار قایق زانوانش را بغل کرده. نمی دانم از  گرمایِ نارنجیُ مَواج شعله های هیزم سوز اتاق است یا سوسوی نوای لالایی او که خوابم می برد! آنقدر خوابیدم تا فکر کنم همه ی اینها خیالات تنهایی است که دور و نزدیک می شود. صبح که چشمانم بر عقربه های ساعت باز شد نیم ساعت هم از لحظه ی پروازش گذشته! دیوانه وار « بوق بوق» میان اتومبیل های اتوبان لایی کشیدم تا خود را به لابی فرودگاه برسانم، همانجا که پر از حجم نبودنش بود. حجم رفتنش! کنار رودخانه می نشینم و نگاهم از گره ی طناب بسته شده به درخت و شکم خمیده ی آن می گذرد تا این بار به سازی شکسته بر آب برسد! گویی دیریست طناب بجای قایق به حنجره ی تار بسته شده و جسدش را دمر روی آب نگاه داشته...

آنقدر به کلمات خیس رودخانه گوش می دهم شاید بخاطر بیاورم چه مدت خانه ام جایی است در عمق شکاف دو کوه! تا ابرها از تیغ آسمان کنار بروند و زردی ظهر روی سفالهای سقف و ایوان کلبه ی جنگلی بریزد.تا رفتن به داخل آنجا صدای چِل و گِل برگهای باران خورده ای که زیر قدمهای من و ظهر خشک می شوند را نمی شنوم. از بغل تختخواب ذره بین را برمی دارم و آن را توی آفتاب ریخته بر ایوان کلبه، مابین خالکوبی سینه ام و آسمان می گیرم. تکه ای خورشید از عدسی عبور می کند و یک دایره ی سفید نورانی ریز شده آرام آرام با بوی گوشت جزغاله بر نقش خالکوبی راه می رود. فرو می رود. گویی ظهر آتش سیگارش را روی خطوط آن جوش می دهد.درد درد درد از جناغ سینه ام بالا رفته، با نوکِ تیزِ هق هق قالب یخ مانده در گلویم را خرد می کند و بر رُخ گداخته ی خال قطره قطره قطره از ابر چشمانم می چکد و می چکد و می چکد.

 اینک منم تا آیینه! یک بند انگشت بالاتر از نوک سینه ی سمت چپم تار شکسته ای گوشت اضافه شده و آهنگ ساز زدن هیچ زنی نمی آید.

طهران.93/12/5.پیام رنجبران.

پیوست:

این اثر در ماهنامه ی ادبی هنری «ماندگار» شماره ی 135 خرداد ماه 94 منتشر شده است.

 


برچسب ها: داستان کوتاه ، داستان کوتاه سیم آخر ، داستان کوتاه پیام رنجبران ، داستان های کوتاه من ، سیم آخر پیام رنجبران ، سوررئالیسم داستانی ، داستان کوتاه سوررئال ،

نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic