تبلیغات
سیناپس - داستان: حال ما خوب است (1)
دوشنبه 19 شهریور 1397

داستان: حال ما خوب است (1)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،





 حال ما خوب است (بخش اول)


خونسرد

 


واژه‌ی «خونسرد» معمولاً مفاهیم آرامبخشی به ذهنیت یک آدم خوشحال متبادر می‌کند، مصادیقی معادلِ آرام، امیدوار، شکیبا و حتی در بیشتر مواقع دوست‌داشتنی! انسان‌ها اغلب به «خونسرد»ها علاقمندند و دل‌شان می‌خواهد کنارشان بنشینند و دست‌شان را به گرمی در دست خود بفشارند و حین نگریستن به لبخند‌های ملیح‌شان که حاکی از یک ادب و اخلاق نهادینه‌ شده‌ست بگویند:«وای...شما خیلی خوبین»؛ درست که تماشای آن لبخند‌های ملیح باعث کهیر زدنم می‌شود اما وقتی به حالت‌های دیگری دچار گشتم که واژه‌ی «خونسرد» به موجودی هفت‌متری با پوستی زبر و ناهموار، ماترکِ فلس‌های اجداد دایناسوری‌اش در اتاق پنج‌شش‌متریِ استیجاری‌ِ من مترادف «تمساح» شد! این‌که شما وقتی تازه از خواب بیدار شده‌اید با تمساحی هفت‌متری در اتاق‌تان مواجه شوید چه حالی بهتان عارض می‌گردد یا چه واکنش‌هایی انجام می‌دهید به خودتان مربوط است چرا که از متراژ اتاق‌های‌تان بی‌خبرم، اما هنگامی که نیمی از دُم حیوان به‌خاطر کمبود جا روی دیوار اتاق‌ام مثل علامت سوال تا خورده بود من از دیدنش متعجب شدم و نمی‌دانستم چرا باید بابت این مسئله متعجب بشوم که ناگهان خاطرم افتاد سال‌هاست در زندگی‌ام دیگر از هیچ چیزی تعجب نکرده‌ام و می‌‌خواستم بابت این تعجب‌‌ام بیشتر تعجب بکنم که چهارستون بدنم رعشه گرفت، موهای بدنم در اقدامی هماهنگ مثل گربه‌های کم‌روی سگ‌دیده سیخ‌‌سیخ شد، مایع تُرشی در دلم شروع به قل‌قل کرد، خلاصه به‌جز خون بالا آوردن تمام حالت‌های منع ممکن برای تعجب بیشتر مانعم‌ شد؛ بعد همان‌طور نیم‌خیز توی رخت‌خواب یکباره خودم را آنقدر عقب کشیدم تا گرده‌‌ی استخوانی‌ام به دیوار نمور اتاق چسبید، زانوهایم توی بغلم جمع شد و دلم می‌خواست به عنوان نخستین واکنش‌ها صدایی، فریادی، عربده‌ای از گلویم خارج شود اما درست مثل تمامی لحظات‌ تب‌دار این چند سال گذشته‌ام در خواب و بیداری هوا داد زدم و خیره به «تمساح» که حالا آرواره‌هایش را تا نهایت از همدیگر باز می‌کرد، صم‌بکم مچاله شدم و همان حین که مچاله‌تر می‌شدم می‌خواستم به این فکر کنم که دندان‌هایش برخلاف اَشکالِ ماتم‌زده‌ی روی لثه‌های من چه محکم و سرحال‌اند، که در عوض صدای گوینده‌ی «راز بقا» به‌طور ناخودآگاه در سرم شروع به پخش شد:«...این جانوران دوزیست در رودخانه‌، تالاب‌ها و دریاچه‌ها زندگی می‌کنند...» با خودم گفتم: رودخانه‌ها و تالاب‌ها؟ پس این‌جا چه غلطی می‌کند؟ که صدا گفت:«...برخی از تمساح‌ها که به تمساح‌های نیل مشهورند از لاشه‌های مردار نیز تغذیه می‌کنند...» به چشمان خواب‌آلود تمساح که حالا او نیز به من نگاه می‌کرد و انگار چیزی از من می‌دانست که خودم نمی‌دانستم خیره ماندم که ناگهان دُمش تکانی خورد و آرواره‌هایش را بیشتر گشوده و من هم خودم را برای تقدیری آماده کردم که مدت‌هاست حدس زدن پایانش کار سختی نبوده و پیش‌ترها بارها در ذهنم متصور شده بودم اما هیچ‌گاه گمان نمی‌بردم لای فک‌های بهم‌ فشرده‌ی یک تمساح آن هم در این اتاق خاتمه یابد که صدا ادامه داد:«...دهانِ باز این حیوانات نشان خشم یا عصبانیت نیست و دلیل آن گرمای هواست...» بی‌بروبرگرد به تمساح حق دادم؛ اول عرق شرم بر جبین‌ام نشست که کمبود جا موجب شده حیوان این‌طوری به زحمت بیفتد، دوم به‌خاطر پیش‌داوری‌ام! از کجا معلوم این تمساحِ نیل باشد؟ سوم هوای این‌جا در فرهنگ لغت حتماً گرم تعریف می‌شود و عرقی که بر پیشانی‌ام‌ نشست همش به‌خاطر خجلت‌زدگی نبوده زیرا نحوه‌ی بیدار شدنم از خواب معطوف به تابش انوار هستی‌بخش خورشید از لای پرده‌ها به داخل اتاق نیست، چرا که این‌جا پرده‌ای ندارد چون اصلاً پنجره‌ای ندارد و شما نمی‌توانی وقتی چشمانت از هم گشوده می‌شود آن ترانه‌ی زیبای نویدبخش را با خود زمزمه کنی:«باز شدن دیدگان من از خواب، به به از خورشید عالم‌تاب» شما درست در لحظاتی از خواب بیدار می‌شوی یا بهتر است بگویم می‌جهی که دیگر قادر به نفس کشیدن نیستی و گلو‌له‌گلوله دانه‌های درشت عرق علاوه بر پیشانی‌، روی گردن و خلاصه باقی نواحی عرق‌خیزِ بدن‌تان قِل می‌خورد! همیشه برای توضیح شرایط این اتاق خیلی بی‌ربط به یاد کتاب «یادداشت‌های زیرزمینیِ» داستایفسکی می‌افتم، شاید به‌ این سبب که من در حال نوشتن در اتاقی هستم که به نقل از خودم در فرط زمین واقع است، یک زیرزمین پنج‌شش متری‌ و این زیرزمین آن زیرزمینِ عنوان «یادداشت‌های زیرزمینی» را توی سرم احضار می‌کند والا دیری‌ست حتی خاطرم نیست موضوع آن کتاب درباره‌ی چه بود تا بخواهم وجه تشابه دیگری بیابم، و ناگفته نماند دلم می‌خواست به یاد کتاب «آلیس در سرزمین آرزوها» بیفتم اما احتمالا چون واژ‌ه‌ی «آرزو» سال‌هاست از قشر خاکستری مغزم رخت بربسته و «دلم می‌خواهد» در زندگی‌ام کاربردی ندارد چنین انتظاری محال است؛ آلیس این وسط چه نقشی دارد؟ نمی‌دانم.

 

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

 

پی‌نگار:



این داستان بخشی از یک داستان بلند است با عنوان «حالِ ما خوب است» که من چندی پیش «بداهه» نوشتم و در روزنامه‌ فرهیختگان طی «9» قسمتِ هشتصد تا هزار کلمه‌ای منتشر شد (3 الی 15 شهریور 97)، شب‌ها می‌نوشتم و فردا چاپ می‌شد. ابتدا قرار بود یک داستان هفتصد کلمه‌ای باشد اما تا آغاز به نوشتن کردم کلمات هجوم آوردند و دیدم نه! این رشته سر دراز دارد، مختصر این‌که در حال مبدل شدن به یک رمان آنلاین بود که جلویش ایستادم! رفقایی که پیش‌تر از من خوانده‌اند یا با من آشناترند می‌دانند که چه علاقه‌ای به بداهه‌نویسی دارم و چقدر این سبک نوشتن برایم گرامی است. البته چون تا به حال تجربه‌ی نوشتن یک داستان بلند را به شکل بداهه نداشتم می‌توانم آنرا تجربه‌ی دشوار، ورطه‌ی غریب اما جالبی بخوانم؛ امیدوارم فرصتی دست بدهد تا قطعات این داستان را کنار هم چیده و ویراستی جهت یک‌دست شدن و هماهنگی بیشتر همه‌ی بخش‌ها با هم داشته باشم و همچنین پرداختی فزون‌تر؛ چون گاهی اوقات برای اینکه می‌خواستم تقریباً هر قسمت ماجرایی جداگانه هم داشته باشد و در عین حال سر خط ماجرای اصلی نیز گم نشود، پردازشِ وسواس‌‌گونه‌ی برخی شخصیت‌‌ها یا ماجراهایش را به فرصتی که همه‌ی قطعات داستان کنار هم قرار گرفته باشند موکول کردم.

 

 

نقد رمان «طریق بِسمل شدن» محمود دولت‌آبادی (اینجا)


برچسب ها: داستان کوتاه حال ما خوب است ، حال ما خوب است ، داستان کوتاه ایرانی ، داستان کوتاه تمساح ، داستان کوتاه فارسی ، داستان کوتاه پیام رنجبران ، حال ما خوب است پیام رنجبران ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.