شنبه 27 مرداد 1397

عالیجناب موسیقی (بخش دوم و سوم)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان های کوتاهِ من ،

این روایت‌ام، 24 و 27 مرداد 97 روزنامه فرهیختگان منتشر شده!




عالیجناب موسیقی (بخش دوم  و سوم)


«میلاد»

 

پیام رنجبران

 

هیچ‌چیز سرجای خودش نیست. طوفان هر چه که بود را درب‌و‌داغان کرده. تکه‌هایی از روح‌ات کنده شده و هرکس تو را ببیند متوجه می‌شود. چند بحرانِ فرساینده بر سرت رفته است. تو را سابیده. مدام توی سرت صدای سمباده و ارّه کشیدن بر آهنِ زنگ‌زده می‌پیچد. مجموع چیزهایی را که مشاهده‌ی هر کدام‌شان به تنهایی برای تاب و توان یک فرد زیاده است یک‌جا دیده‌ای. شناعت، خیانت و سفاهتِ فشرده در سطوح و ورژن‌های متفاوت. آن‌ قسمت‌ها که مربوط به نزدیک‌ترین‌ نزدیکان است دردش فراانسانی‌ست. نه اینکه نمی‌دانسته‌ای. مگر قرار بوده چیزی جز این باشد؟ اما تا این حد را انتظار نداشته‌ای. ضعیف شده‌ای. معادلاتت بهم‌ریخته. ریشه‌هایش چندمجهولی‌ست. نگاه تلخی به زندگی داری. تصمیم می‌گیری مدتی در آرامشِ محض ساکن شوی. دیده‌گانِ هیچ آشنایی(؟) هیچ‌ بیگانه‌ای تو را نبیند. به‌سرت می‌زند مجدداً درس بخوانی. تحصیل در مقطع بالاتر در شهری را انتخاب می‌کنی که طهران نباشد. بعد از آخرین‌بار که ‌چندسال‌ پیش‌تر سال‌ها دانشجو بوده‌ای و مدّتِ‌کوتاهی با «بهنام» هم‌خانه، هرچند خاطراتِ خوشی برایت به یادگار مانده اما دیگر حال‌وحوصله‌ی بنی‌بشری نداری. بارِ نخست تا اتمام تحصیلاتت تنها زندگی کرده‌ای. اما این‌بار بدون این‌که بدانی چرا برای ادامه با «میلاد» هم‌خانه می‌شوی. شاید چون خیلی از تو جوان‌تر است. شاید چون جوانِ نخبه‌ای‌ست و جرقه‌های هوش از چشمان‌اش می‌جهد و تو از عاقبتِ جوان‌های باهوش در دوران دانشجویی مطلعی، با خودت می‌گویی:«بهتر است با من هم‌خانه باشد». میلاد می‌داند درباره‌ی چه حرف می‌زند! ولی ما که حرف نمی‌زنیم.

فقط موسیقی‌ست!

اما نه آنچه من می‌شناختم!...

همیشه دستِ چپ‌اش را پنهان می‌کند. معمولاً با هم غذا می‌خوریم. پدیده‌هایی که غذا خطاب‌شان می‌کنیم و محبوبیت‌شان نزد ما برحسب سرعت آماده ‌شدن‌شان است. به شدت احمقانه‌اند. اما پای سفره، ابتدا امواج موسیقی پخش می‌شود و ریزش نت‌های جورواجور و اکتاوها که به مانند آبشاری مابین‌مان فرو‌می‌ریزد. «راک» و مخلفاتش. آن دوره اعصاب‌ام کششِ راک ندارد، اما تلفن همراه میلاد همیشه پای سفره در آن جهان سیر می‌کند. فقط گوش می‌دهم تا به رفت‌ و ‌برگشت آکوردهای پایانی و ضربات تپ‌تپ‌‌اش برسم. میلاد طوری غذا می‌خورد طوری می‌نشیند طوری با تبحر آهنگ‌ها را روی صفحه‌ی گوشی‌اش عوض می‌کند که فرد مقابل چشم‌اش به دستِ چپِ او نیفتد. با آن یکی دست‌اش غذا می‌خورد. من هم هیچ‌گاه از او نمی‌پرسم:«میلاد...انگشتانِ دست‌ِ چپ‌ات کجاست؟» به این می‌ماند یکی از من بپرسد:«هی آقا...حافظه‌ات کو؟!...تکه‌‌تکه‌های کنده شده از روح‌ات کجاست؟!...وقتی روزانه ساعت‌ها پشت ‌پنجره می‌نشینی و به کوه‌های سراسر ابری آن ‌دورها چشم می‌دوزی دنبال چه می‌گردی؟» غذای‌مان که لمبانده می‌شود من پیپ می‌کشم. روی بالکن. تلفیق پیپ و سیگار همیشه ترکیب مناسبی‌ست. اصلاً خوشم نمی‌آید میلاد گیر سیگار بیفتد. بیشترین کلماتی که بین‌مان ردوبدل می‌شود در همین‌باره‌هاست. به طرز مضحکی نقش ناصح می‌گیرم. اما گاهی پرآشوب از اتاق‌اش درمی‌آید:«میشه پیپ بکشم؟» با سر اشاره می‌کنم یعنی آنجاست. برمی‌دارد و برمی‌گردد به اتاق‌اش. یک شب خیلی می‌خندیم. ساعت‌ها ریسه می‌رویم. خنده‌دارترین شب در دهه‌ی سوم زندگی‌ام. مابینِ بیست تا سی‌سالگی آن شب خنده‌دارترین شب بود. خاطرم نیست چطور شروع شد اما صحبت به انگشتانِ نداشته‌ی میلاد کشیده شد. می‌گفت:«آدامس می‌جویدم!!...یک فقره آدامس که از ابتدای صبح در دهانم اینور و آنور می‌چرخید و ترق‌توروق جویده می‌شد...چندساعت بیشتر تا سالِ نو باقی نمانده بود...همان حین که آدامس می‌جویدم توی دستِ چپم...بهش که نمی‌شود گفت ترقه...یک نارنجکِ دست‌ساز به اندازه‌ی پرتقال بود...همان حین چشمانِ دخترِ همسایه از دور به من افتاد...می‌خواستم پیشش قیافه بگیرم و نارنجک را به دیوار مقابل بکوبم تا از قدرتش یک محل بِگُرخند...که ناگهان صدای برزخی در جانم پیچید، ارکانِ هست و نیستم لرزید...چند لحظه در جهان نبودم...هیچ نفهمیدم...اما فقط می‌دانستم باید آدامس بجوم...باید بجوم...و ‌جویدم»

می‌گفت:«نمی‌دانم کدام‌شان اما یکی از همسایه‌ها مرا به حیاطِ خانه‌اش برد...هیچ‌کس نمی‌دانست چه باید بکند الا دخترِ همسایه...» می‌گفت:«همه چیز به سرعت اتفاق افتاده بود...اما من همچنان آدامس می‌جویدم...بعد دستِ چپ‌ام را بالا آوردم...مقابل چشمان‌ام ثابت نگه داشتم و لاجرم به آن خیره ماندم...انگشتانم نبود...ترقه با نامردی تمام در دستم ترکیده بود...اما من فقط با تعجب به انگشتانم که حالا سرجای‌شان نیستند نگاه می‌کنم و همچنان معتقدم باید آدامس بجوم...و ‌جویدم»

میلاد به این‌جا که رسید دیگر نمی‌توانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم. آن‌چنان قهقهه می‌زدم که هرکس در جریان نبود شاید گمان می‌برد من نمی‌دانم:«زندگی فقط از تو می‌گیرد...چیزی به تو نمی‌دهد...یکبار انگشتان‌ات و یکبار تکه‌هایی از روح‌ات را می‌بلعد و بعد همه‌اش را...و تنها کاری که از دستت برمی‌آید نهایتاً تعجب است». میلاد گفت:«تمام نشده».

مابینِ قهقهه‌هام با انگشت‌ چهره‌ی مبهوت‌اش، چهره‌ای را که انگار قرار است تا ابد در هاله‌ای از تعجب باقی بماند نشانِ خودم می‌دادم و با آن یکی دست‌ام مدام روی رانِ پایم می‌کوبیدم:«بگو...ب..گ...و»...

 




«حیرانی»

 

میلاد می‌گفت:«در همین هیری‌ویری که من خیره به تماشای انگشتانِ نداشته‌ام هستم و طوری که انگار قرارداد بسته‌ام تا ابد مشغولِ آدامس جویدن باشم و ترق‌توروق به جویدن ادامه می‌دهم...دختر همسایه...همان که شاهد انفجار ترقه در دست‌ام بود پرید داخل حیاط...و هیجان‌زده گفت:«میلاد...میلاد...انگشتانت را توی کوچه پیدا کردم...بعد انگشتانم را کفِ آن یکی دست‌ام گذاشت....» میلاد می‌گفت:«من همیشه دلم می‌خواست با آن دختر حرف بزنم به همین خاطر خیلی مودبانه تشکر کردم بابت اینکه انگشتانم را پیدا کرده...» بعد بهش گفتم:«آدامس می‌خوری؟..در جیب‌ام یک بسته هست بردار بخور...» دختر آدامس جویده است یا نه؟ آمبولانس رسیده یا همسایه‌ها او را به بیمارستان می‌برند؟ دقیقاً یادم نیست میلاد چطور سر از بیمارستان درمی‌آورد اما چیزی که به‌ وضوح در ذهنم مانده این است که حتا وقتی دست‌اش را جراحی می‌کرده‌اند تا سه ‌انگشت فراری‌اش را سرجایش بنشانند...او همچنان آدامس می‌جویده...آخر آن انگشتانِ پیدا شده به دردشان نخورده....همان انگشتانِ مفقود که من هیچ‌گاه از میلاد نپرسیدم چرا نیستند؟! تا خودش گفت:«آدامس می‌جویدم».

بعد می‌گوید:« می‌دانستی؟!»

می‌گویم:« نه...چه باید بدانم؟»

می‌گوید:« من گیتار می‌زدم»

 می‌خندم...می‌خندم...ریسه می‌روم...روی کف اتاق غلت می‌زنم...هنوز هم وقتی به یاد قیافه‌ی لعنتیِ متعجبِ میلاد و آن آدامس نکبت‌اش می‌افتم قهقهه می‌زنم...اما نه...دروغ می‌گویم...غرورم اجازه نمی‌دهد که بگویم:«گریه می‌کنم...خیلی گریه می‌کنم...آن شب تا صبح در تنهایی‌ام؟ نه! با موسیقی گریه می‌کنم». 

آن دوره من عاشقِ سینه‌چاک موسیقی کلاسیک‌ام. هنوز هم هستم. موتسارت، باخ، هندل، شومان...شوپن...و تا ابد عالی‌جناب بتهوون. ولی میلاد لابه‌لای موسیقی مدرن و پست‌مدرن نفس می‌کشد. اما از اطلاعات موسیقیایی‌اش حیرت می‌کنم. غیرطبیعی می‌داند. این اشراف برای جوانی به سن‌و‌سال او غیرعادی‌ست. بندهایی به من معرفی می‌کند که حتا روحم از وجودشان خبر ندارد و چهارستونِ بدنم از شنیدن‌شان می‌لرزد. می‌گویم:«چطور ممکنه میلاد؟!»

می‌گوید:« بعد از آن اتفاق دیگر از اتاق‌ام خارج نشدم...ماه‌ها روی تخت‌خوابم به مانند جنازه‌ای افتاده بودم و هیچ‌قصدی برای این‌که تا آخر عمر بلند شوم نداشتم...اما...»

گفتم:« موسیقی...موسیقی!..درسته میلاد؟!...»

می‌گوید:«یک‌سال فقط روی تخت‌خوابِ اتاق‌ام زندگی می‌کردم و فقط و فقط به دنبال بندهای موسیقی و آهنگ‌هایی می‌گشتم که به دادِ حال‌و‌روزِ برزخی‌ام برسند...به همین دلیل سر از بسیاری سایت‌ها و وبلاگ‌های موسیقی جهان درمی‌آوردم و اگر موسیقی نبود خودت می‌دانی چه اتفاقی برای یک‌ گیتاریست بی‌انگشت می‌افتاد درسته؟...تو می‌فهمی من چه می‌گویم!...»

در کنار گروه‌های جدید‌تر، مجدداً شاهکارهای قدیمی را مرور می‌کنیم. اما هرچه گوش‌ می‌دهم انگار بار اولی‌ست که شنیده‌ام. مثلاً قسم می‌خورم «نابخشوده»‌ی «متالیکا» را پیش‌تر‌ها حداقل هزار دفعه گوش داده‌ام اما انگار نخستین باری‌ست که می‌شنوم. می‌شنویم. می‌جویم و هردوی‌مان خوب می‌دانیم:«موسیقی ابدیت است».

میلاد به تحصیلات‌اش ادامه می‌دهد اما من چندی بعد تصمیم دیگری می‌گیرم! همان چندسال عمری که در دانشگاه‌ها تلف کرده‌ام کافی‌ست. یک روز چمدان‌ می‌بندم. انگار توی چشمان‌اش خرده شیشه پاشیده‌اند می‌گوید:«رفتنی شدی؟! ...تو آدم سنگدلی هستی، میتونی همه‌رو فراموش کنی...اما منو از حالت بی‌خبر نذار...»

تکه‌ی دیگری از من کنده می‌شود...

نمی‌دانم چه مدت گذشت! یک‌روز تلفن‌ِ خانه‌ را که برداشتم یکی گفت:«خیلی نامردی!» میلاد بود و فهمیدم که مدت‌هاست از حال هم بی‌خبریم و نتوانسته‌ مرا پیدا کند. یک‌بار دیگر همدیگر را ملاقات می‌کنیم. با همسرش آمده بود. خانه‌ی من در طهران. بعدش...نه! دیگر ندیدم‌اش...آخر، سفرم ادامه داشت...

و نمی‌دانستم قرار است چه جهنمی در زندگی‌ام به پا شود و اگر می‌دانستم؟ هیچ‌ فرقی نمی‌کرد! جهنمی که لهیب‌اش را فقط حدس می‌زدم اما نه آنقدر سوزان...نه آنقدر بی‌رحم.

دوزخی که فقط یک‌نفر صادقانه در میان آتش با من ماند:«عالی‌جناب موسیقی!»

 

 

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)






برچسب ها: داستان کوتاه در مورد موسیقی ، داستان کوتاه عالیجناب موسیقی ، داستان کوتاه فارسی ، داستان کوتاه تلخ ، داستان کوتاه گیتار راک ، داستان کوتاه نابخشوده متالیکا ، داستان کوتاه پیام رنجبران ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.