تبلیغات
سیناپس - عالی‌جناب موسیقی (بخش اول) «پیش‌درآمد»

این روایت‌ام، منتشر شده: دوشنبه 22 مرداد 97 روزنامه فرهیختگان!





عالی‌جناب موسیقی (بخش اول)

«پیش‌درآمد»


پیام رنجبران

 

چندسال بیش‌تر نداری! ‌شش‌هفت ساله‌ای. موشک‌باران و بمباران شهرهای غربی کشور است. و طهران هم. و بسیاری از شهرهای مام‌وطن شبانه‌روز ده‌ها‌ بار کوبیده می‌شوند. انفجارهای دم‌به‌دم با اصواتِ آخرالزمانی. شیشه‌های ریز و درشت و قدی که توی صورتِ آدم‌ها می‌ترکند. حال‌وهوای برزخی بر جانِ مردم حاکم است. مرگ آنان را به بازی گرفته و بسیاری مرگ را. خیلی‌ها به جبهه‌ها می‌روند و دیگر برنمی‌گردند؛ یا عاقبت می‌آیند. سی‌سال بعد با استخوان‌های‌شان می‌آیند، بعضی‌شان را می‌شناسی….خیلی‌ها هم می‌مانند اما در امان نمی‌مانند. هنگامه‌ی جولان ترس است. تقابل شهامت و هراس. بچگی‌ات مرگ نمی‌فهمد شاید هم هراس را. اما ترس واگیر دارد، وحشت مسری‌ست و صدای انفجار‌های پیاپی‌ آن‌را در روان‌ات می‌کوبد. در تو نهادینه می‌شود این قیامت. چهره‌های رنگ‌پریده‌ی مردمی را می‌بینی که بی‌گناه در حمله‌های هوایی آنقدر در وحشتِ خود می‌ترسند تا بمیرند. چندتا از دوستانِ بچگی‌ات در بمبارانِ مدارس کشته می‌شوند. سوأل‌های بزرگِ زندگی‌ات شکل می‌گیرد. گناه‌ مرگ‌شان را نمی‌دانی. بعضی‌شان موجی شده‌اند. موجی را نمی‌دانی. با خود می‌اندیشی به کجا خیره مانده‌اند؟! خواهند ماند. می‌ترسی. می‌ترسی...تنهایی.

شب‌های موشک‌بارانِ طهران به خانه‌ی خاله‌ات می‌دوی. هر‌شب و بسیاری از شب‌های دیگر در طولِ زندگی‌ات. آوایی اهورایی می‌شنوی. صدایی که جانِ تازه‌ای در کالبدِ مرده‌گان می‌دمد. آن‌جا غول‌های موسیقی سنتی ایران را می‌بینی. اما نمی‌دانی این‌ها کیستند؟ بعدها می‌فهمی. بچگی‌ات نجیبانه گوشه‌ای پناه می‌گیرد و فقط گوش می‌دهد. گوش می‌دهد. به ارتعاش هارمونیک تارهای جادویی‌ سازهای‌شان. به کلمات‌شان. نوای حنجره‌های‌شان که حافظ، سعدی، نظامی یا عطار می‌شود. خاله‌ات با آن لبخند آسمانی‌اش به روی تو می‌خندد. اتفاق تازه‌ای در تو می‌افتد. چیزی در شریان‌های وجودت جاری می‌گردد. لبریز می‌شوی. قدرت غالبی بر واقعیت را درمی‌یابی. چیره بر انفجار. بر مرگ. بر ترس. بر تنهایی. بر ظلمات. موسیقی آمده است.

خاله چندسال بعد در جوانی‌ات می‌میرد. در آغوشِ تو می‌میرد. مرگی که هیچ‌گاه با آن کنار نمی‌آیی. او می‌رود. موسیقی به تسلا برمی‌خیزد...

کودکی‌ات مدت‌ها به یک «تار» در گوشه‌ی سالنِ پذیراییِ خانه سر می‌زند. با احتیاط جعبه‌اش را می‌گشایی تا نوازش‌اش کنی. همیشه حیرت‌زده مسحورش می‌شوی. اما روزی پوسته‌اش می‌دری...

قرار است طوفان شود

زوزه‌ی باد در تاروپود زندگی‌ات می‌پیچد

تندباد همه چیز را با خود خواهد برد...

و می‌برد

 اما  

موسیقی می‌ماند...

 

 

 

 

پیام رنجبران ( وبلاگ سیناپس)


پی‌نگار:

برای میلاد، رفیق یکروی دوران دانشجویی که سال‌هاست از او بی‌خبرم، و به خاطره‌‌‌ی خاله‌ام آرزو...

 


او که گذشت...(اینجا)


برچسب ها: داستان کوتاه در مورد موسیقی ، داستان موسیقی سنتی ایران ، داستان کوتاه ساز تار ، داستان کوتاه فارسی ، موسیقی درمانی ، موسیقی درمانی روانشناسی ، موسیقی درمانی و اضطراب ،

متین
پنجشنبه 25 مرداد 1397 07:48 ق.ظ
هر آنچه از دل برون آید لاجرم بر دل نشیند
پاسخ پیام رنجبران :




قربانت متین جان.
تو صاحبِ دلی عزیز جان و ممنونم از لطفت...
موارد بیشماری در ذهن دارم که تمامی صفات از جنسِ سنگ و بتون و چوب...فلان و بهمان و بیسار... رو به دلِ ما نسبت دادند، برخی نیز اساسا وجودش را انکار کرده‌اند...
در نهایت من هم دیگر به این نتیجه رسیده‌ام بقولی :«فقط دلِ ما دل نیست» از این‌ لحاظ پیغامت امیدوار کننده بود

مخلصیم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.