یکشنبه 21 مرداد 1397

او که گذشت... (داستان کوتاه)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،



این داستان‌ام، در روزنامه فرهیختگان شنبه 20 مرداد 97 منتشر شده!



او که گذشت...

 


می‌دود، می‌دود، هر چه خون در بدن دارد می‌دود در رگ‌ها و ماهیچه‌ها و عضلات پاهایش تا سریع‌تر بدود و او می‌دود. گلوله‌ها بی‌وقفه‌‌‌ پیشِ پایش، کنارش، پشت‌سر، این‌طرف، آن‌طرف به زمین می‌خورند، به خاک که برمی‌خیزد زیر تیغِ آفتاب، به خارها به خاشاک، به سنگ‌ها، و صحیه می‌کِشند در این برهوت و کمانه می‌کنند در این زبانه‌های آتش، و صفیر می‌کشند در این آسمانِ خشک و بی‌باران و جرقه می‌زنند در این دود و غبار؛ چیزی تا خاکریز‌ِ نیروهای خودی نمانده، و او می‌دود و می‌دود، و حالا دیگر صدای فریادِ بچه‌های خودی را می‌شنود، که صدایش می‌زنند و با هیهای و هلهله تشویق‌اش می‌کنند تا سریع‌تر بدود و او می‌دود و می‌دود تا برسد و رها شود و امشب ستاره‌ای باشد در شب‌های سنگین و ظلمانی‌ِ این کویر. و کودکی‌هایش می‌دود تا بپرد در آغوش بابا، تا بیاویزد به تنِ خنده‌های شیرینِ مامان، تا ناگهان بپرد در اتاق خواهرش و او را بترساند و بعد همه انارهای سرخ دانه کنند و بخندند و او می‌دود و می‌دود. فاصله‌ی میان شلیک یک گلوله تا رسیدن به هدف چندثانیه‌ای زمان می‌بَرد- دو تا سه ثانیه- مدت زمانِ میانِ خروجِ سرخی و داغیِ یک گلوله از لوله‌ی تفنگ- مابین دو تپشِ قلبِ تک‌تیرانداز برای تمرکز- شتاب‌ و شتاب تیر، اصابت و ترکاندن و از هم پاشاندن هدف مقابل در فاصله‌ای چندصدمتری- دو تا سه ثانیه زمان می‌برد- مثل حالا که او می‌دود و می‌دود و هدفِ مقابل‌‌ست که می‌دود و می‌دود، و در این چندثانیه تمام زندگی‌اش مقابل چشمان‌اش می‌دود و می‌دود و جوانیِ یک عمر مقابلِ چندثانیه می‌دود و می‌دود. انگشتانِ مطمئنِ یک دست، گلنگدنِ قبضه‌ سلاحی دوربین‌دار را می‌کشد و چشمانِ تیزش هدف را نشانه می‌گیرد؛ حالا لباس‌های خاکی‌ِ او در علامت «+» می‌دود و خاکریز خودی همین چندده متر باقی مانده‌ست پیشِ روی پاهای‌اش که باید بدود و بدود تا رهایی‌اش گذر کند. علامت «+» فیکس و میزان می‌شود، ماشه چکانده می‌شود و تیر در می‌رود و زوزه‌ و زوزه و زوزه‌کنان هوای کویر را رو به جلو می‌شکافَد، که او به خاکریز می‌رسد و بالا می‌دود و سپس سرازیر می‌شود، او از خاکریز گذشته است، از خط پایان، و زمان می‌ایستد و در زمینِ خاکِ خودی می‌افتد، و دیگر نمی‌دود و بچه‌ها گِردش حلقه می‌زنند، و چیزی از سرخیِ صورت نمانده، و جای تیر حفره‌ نیست، و نیمی از جمجمه‌اش نیست و دانه‌های سرخ انار که روی خاکِ تفتیده‌ی بیابان پاشیده و او دیگر نمی‌دود؛ و امشب ستاره شده و ستاره‌ای سوخته شده و بابا می‌دود و مامان می‌دود و خواهرش می‌دود و می‌گرید و می‌گرید و می‌گرید و مادر می‌شکند و پدر دود ِ تلخِ سیگار می‌شود.

 

 

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)



 

فهرست پیشنهادی رمان و کتاب (کتابخانه‌ی سیناپس)


برچسب ها: داستات کوتاه فارسی ، داستان کوتاه جنگی ، داستان کوتاه تلخ ، داستان کوتاه علیه جنگ ، داستان کوتاه غمگین ، داستان کوتاه ادبی ، داستان کوتاه پیام رنجبران ،

محمد علی
چهارشنبه 24 مرداد 1397 01:00 ب.ظ
بسیار عالی بود
پاسخ پیام رنجبران :




درود بر شما و سپاس
چهارشنبه 24 مرداد 1397 12:09 ق.ظ
داستان خوبی نیست
نکته ی عجیبش سر و شکل نثرتان است که جدیدا جذابیت های پیشینش را از دست داده
تصاویر هم زنده نیستند. ادم نیستند. سر و شکل ندارند. خلاصه یک چیزی هست ولی خوبش نیست. یعنی تلاشتان را می بینم برای به تصویر کشیدن لحظه و تپش و...ولی...
از شما خوانده ام. قبلا ها بهتر خط خطی می کردید.
پاسخ پیام رنجبران :

درود بر شما و موفق باشید.
متین
سه شنبه 23 مرداد 1397 07:21 ب.ظ
پاسخ پیام رنجبران : سلام متین جان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.