این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- تیرماه 97 منتشر شده!


یوناس یوناسون



 

بی‌سوادی که حساب و کتاب سرش می‌شد 

مترجم: حسین تهرانی

 نویسنده: یوناس یوناسون

 نشر: چشمه

*

شوخی‌های واقعی!

 

پیام رنجبران

 

می‌توانیم برای شرح جهانِ داستانی رمان «بی‌سوادی که حساب و کتاب سرش می‌شد» نوشته‌ی «یوناس یوناسون» از همان واژگان همیشگی استفاده کنیم: شاد، مفرح، بامزه، روایتی جذاب و فانتزی و طنز‌آلود و تاریخی؛ مطمئن باشید حین خواندن این کتاب خواهید خندید و در برخی موقعیت‌ها به شدت؛ چنانچه فضای ذهن‌تان خسته و ملال‌انگیز شده و دل‌تان می‌خواهد این اتمسفر را با خواندن یک کتاب عوض کنید، و اگر این‌ روزها ذهن‌تان حوصله‌ی درگیر شدن با کتاب‌های سنگین و روایات داستانی پیچیده را ندارد نشانی درست همین رمان است و می‌توانید به آن رجوع کنید و با خیال راحت چندساعتی خوش باشید و بخندید! واقع اینکه تمام موارد ذکر شده درباره‌ی این رمان صدق می‌نماید. ماجرای «نومبکو» دختری سیاه‌پوست اهلِ آفریقای جنوبی که در یکی از حلبی‌آباد‌های پرت و دورافتاده‌ی حاشیه‌ی شهرش متولد شده؛ او به وظیفه‌ی خطیر حمل بشکه‌های فاضلاب مشغول است لیکن با در نظر گرفتن شانس و تقدیر و از جایی که ذاتاً دختر باهوش و نخبه‌ای‌ است خیلی زود مدارج ترقی را می‌پیماید و می‌تواند در چهارده‌سالگی رئیس بخش خودش بشود، با این‌حال روزی از خود می‌پرسد «من اینجا چیکار می‌کنم؟» و البته بوی آن محیط در ایجاد این سوال بی‌تاثیر نیست؛ به هر تقدیر او پس از ترک آن مرکز بر حسب حوادث و کش‌وقوس‌هایی از جمله اینکه چون یک‌ سفید‌پوست بی‌اندازه ابله و الکلی توسط اتومبیل‌اش او را در پیاده‌رو زیر می‌گیرد به گذارندن هفت سال پیش‌خدمتی نزد همان راننده‌ در مقری که بعدها درمی‌یابیم مرکز آزمایشات هسته‌ای آفریقاست و آن مرد سفید‌پوست رئیس‌ آن‌جاست محکوم می‌شود؛ باری او توسط یک مست در پیاده‌رو زیر گرفته شده و در نهایت مجرم شناخته می‌شود چرا که دولت آفریقای جنوبی در آن سال‌ها «آپارتاید» یعنی نژادپرست است:«ورود سیاه‌پوست به ساحل دریا ممنوع» و این حرف‌ها. تا اینجای کار و البته در ادامه نیز ما با یک اثر داستانی مواجه‌ایم که بسیار مطلوب و به شیوه‌ی مقبولی گیرا نوشته شده و از پس اولین انتظاری که از چنین آثاری می‌رود یعنی خنداندن خواننده‌اش برمی‌آید و موفق عمل می‌کند! بعد از ورود «نومبکو» به مقر آزمایشات هسته‌ای، آفریقای جنوبی سعی در ساختن بمب اتمی دارد- ناگفته نماند بعضی از وقایع و اکثر کارکترهای این رمان (آدم‌های سیاسی‌اش) برگرفته از رویدادها و شخصیت‌های واقعی و از این لحاظ تاریخی‌ست مثلاً همین اقدام دولت آفریقا برای ساخت بمب اتمی و سپس معدوم نمودن‌شان در دوره‌ی اصلاحات- مختصر این‌که به دلیل بلاهتِ بی‌اندازه‌ی رئیس مرکز به‌جای شش بمب اتمی، هفت‌تا درست می‌شود و یکی اضافه می‌آید و وارد ماجرای این روایت شده و بین چند کشور دست به دست می‌گردد! اما موردی را که می‌خواهم بر شرح این رمان بیافزایم و به نوعی مضمون اثر نیز می‌تواند باشد از اینجا آغاز می‌شود، یعنی با ورود همین بمب اتمی سرگردان به جهان داستان! درست که بنا به فرم و ساختار داستان‌های طنز ما با جهانی اغراق‌آمیز، منطقِ فکاهی، هر کی هر کی، و به شدت مضحک برای خنداندن مواجه‌ایم اما چنانچه با دقت بیشتری به آن بنگریم تفاوت چندانی با جهانِ پیرامون‌مان ندارد تا حدی که جهان واقعی ما بیشتر ابلهانه به نظر می‌رسد. بمب‌های اتمی برای قدرت‌نمایی و عرض‌اندام در دست مشتی سیاست‌مدار بُنجل و کله‌پوک می‌چرخد که اختلالات شعوری و بیماری‌های روان‌پریشانه‌ی جوامع بشری محسوب می‌شوند. بمب‌هایی که همین‌حالا تعدادشان برای نابودی کره‌ی زمین کفایت می‌نماید و چنانچه هر کدام از این سیاست‌چی‌ها که جایگاه اصلی‌شان دارالمجانین است، توهمات‌شان حادتر شود و رفتار و سکنات کشور مقابل را تحریک‌آمیز و دشمنانه بپندارند و چندتا از این بمب‌ها را در شهرهای آن کشور‌ها بترکانند، آدم‌ها دیگر هیچ‌گاه آدم‌های سابق نخواهند شد! به گمانم اینان هنوز نمی‌دانند خودشان ویروس‌ها و دشمنان اصلی انسان هستند و قربانیان‌شان همیشه مردمان واقعی است که قصدی جز زندگی مسالمت‌آمیز در کنار هم ندارند. تفاوتی مابین کارکتر‌های شکلک‌گونه‌ی رمان با شخصیت‌های واقعی در جهان واقعی دیده نمی‌شود و چه ضمانتی وجود دارد آنچه رفت به وقوع نپیوندد؟ رمان «بی‌سوادی که حساب و کتاب سرش می‌شد» به ترجمه‌ی آقای «حسین تهرانی» دومین اثر «یوناس یوناسون» است. او سال 1961 در سوئد به دنیا آمده و مشاغل دیگری از جمله روزنامه‌نگاری، مشاور رسانه‌ای و تهیه‌کننده‌ی تلویزیونی نیز داشته که در همه‌ی آنها موفق بوده و همچنین تاکنون شش‌ میلیون نسخه از کتاب‌هایش به فروش رفته است. نخستین رمانش «پیرمرد صد‌ساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد» به 35 زبان ترجمه شده و موفقیت‌ها و جوایز فراوانی نصیب‌اش نموده است. اثری که در ابتدا پنج ناشر آن‌را مناسب انتشار نمی‌دانستند.

 

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

 


سوختن در آب، غرق شدن در آتش (اینجا)


برچسب ها: نقد رمان بی‌سوادی که حساب و کتاب سرش می‌شد ، کتابهای یوناس یوناسون ، کتاب جدید یوناس یوناسون ، آپارتاید مذهبی ، آپارتاید جنسیتی ، لیست کتابهایی که باید بخوانیم ، صد کتابی که باید بخوانیم ،

متین
یکشنبه 14 مرداد 1397 05:56 ب.ظ
کتاب پیرمرد صدساله‌ای که... رو خوندم و اتمسفر طنزگونه‌اش و نحوه برخورد شخصیت اصلی داستان با دیکتاتورهای بزرگ خیلی جالب بود وقتی کافکا در کرانه رو میخوندم ناخودآگاه آقای ناکاتا منو یاد این پیرمرده مینداخت
پاسخ پیام رنجبران :



آقای «ناکاتا» عالی بود، فکر کنم اصلا یکی از دلایل اصلی‌ای که من از موراکامی خیلی خوشم آمد همون آقای ناکاتا بود چون اولین کتابی که ازش خوندم «کافکا در کرانه» بود!
اون بمب اتمی سرگردان در این داستان سر از سوئد درمیاره و همچنین قسمت زیادی از روایت در سوئد می گذرد و راستش وقتی این داستان یوناسون رو می‌خوندم، به فضایی که مردم‌اش در اون زندگی می‌کنن غبطه می‌خوردم، یعنی آدم باید واقعیت رو بگه، بهشون حسادت می‌کردم! بعدش یه نگاهی به تاریخ خودمون که می‌اندازم، باز همون سوال همیشگی‌ام پیش میاد، چرا چرا چرا ما اینطوری شدیم!؟ که البته درد پاسخ‌اش خیلی بیشتر است؛ چه فاصله‌ای افتاده بین زندگی در کشوری مثل سوئد با مردم ما ! ما تازه باید از کجا شروع کنیم و چه بدیهیاتی رو توضیح بدیم و اونا به کجا رسیدند! منظورم از نگاه به تاریخ‌مون تاریخ باستانی و گذشته‌مون است، و این یک نگاه صرفا ناسیونالیستی نیست- که البته ناگفته نماند شخصاً نسبت به همه‌ی قومیت‌هایی که در این گستره که ایران تعریف میشه حس عمیق ناسیونالیستی دارم، همه‌ی قومیت‌های ایرانی رو از صمیم قلب عاشق‌ام و ایران در صدر هر نگاهی‌ست که دارم- مختصر اینکه وقتی تاریخ هر کشوری رو مطالعه می‌کنم سریعاً به سراغ رمان‌نویس‌های اون دوره‌شون میرم چون لابه‌لای رمان‌هاشون بهتر و دقیق‌تر و صادقانه‌تر میشه با افکار و شرایط اون دوره‌های تاریخی‌شون آشنا شد- کمتر رمان‌نویسی ملاحظه‌گر یا محافظه‌کار بوده- این نوشته‌های یوناسون و فردریک بکمن که مربوط به این دوره‌هاست چرت و پرت نیست، واقعا فضا و نگاه جامعه‌شون رو منتقل می‌کنه. در کل می‌خوام بگم، در سالیان دور ما چه جرقه‌ها و چه آتشی در تاریخ اندیشه به راه انداختیم، و همچنین از سوی دیگر تمام ادیان جهان به نوعی اقتباس از ادیان ایرانی‌ست، اصلا راحت بگم، ما در آغاز به سایر انسان‌ها طرز چگونه فکر کردن و زندگی رو آموختیم که به نام یونانی‌ها ثبت شد، چون چه در غرب و چه اینجا، بسیاری با این قضیه خصومت دارند! بعد ما به کجا کشانیده شدیم و اونا به کجا رفتند! بحثی نیست، از ارتقا تفکر و از تازگی نترسیدند و براش زحمت کشیدند، و افسوس و افسوس و هزار افسوس که فعلا مانده برای ما، درسته! این حرف‌ها شاید عامیانه به نظر برسه، اما بدجوری روی سینه‌ی آدم سنگینی می‌کنه!‌
این هم اضافه کنم! خرد و حکمت و فرهنگ ایرانی هزاران سال سابقه و پیشینه داره و در وجود هر ایرانی نهادینه شده! طوری که هر چی هم روی اونو گرد و غبار بگیره، با تمام این ضدیت‌ها، بازهم به یکباره خودش رو نشان می‌دهند! این ویژگی هر قدمتی‌ست که «اساطیر همیشه بازمی‌گردند» که حداقل برای شروع عالی‌ست و آگاهی دادن به سرعتِ حضور و همچنین به‌روز شدنش کمک شایان و فراوانی میکنه...«اسطوره‌ی خرد و حکمت ایرانی» عمیق‌تر و قوی‌تر از این حرفاست... کار فراوان و تلاش و همت و از همه بیش‌تر اتحاد می‌خواد، اما آنقدر قوی هست که همه چی رو در خودش حل میکنه و مثل ققنوسی از خاکستر برخواهد خاست...

ارادت متین جان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.