سه شنبه 11 اردیبهشت 1397

چرا مجردی؟ بابتِ گواهینامه (نهنگ 52 هرتز)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،




 چرا مجردی؟ بابتِ گواهینامه!



اصلاً چطور بحث به اینجا کشید؟ مابین تماشای دو فیلم، تازه از سالن سینما درآمده بودیم و چند دقیقه‌ای تا فیلم بعدی فرصت داشتیم، روی کاناپه‌ای در سرسرای کاخِ جشنواره نشسته بودیم و به آدم‌ها نگاه می‌کردیم که پرسیدم:«راستی تو گواهینامه‌ رانندگی نداری؟»

گفت:«شش‌هفت‌ ساله بودم، شب‌ها زود می‌خوابیدم، ساعت نُه یا همین حوالی می‌رفتم توی اتاقم که بخوابم، دَرِ اتاقم پنجره‌ی شیشه‌ای بزرگی داشت، یک شیشه‌ی ماتِ بزرگ، قرار نبود جز رنگ‌و‌نور چیزی روی شیشه‌اش بازی کند اما از همون پنجره کِتری وارد اتاقم شد، درست از وسطش کِتری داخل اتاق شد، شیشه‌ هم با صدای مهیبی ترکید و خرد شد، با خودم گفتم چه اشکالی داره؟ کتری‌ست! دلش می‌خواهد از پنجره بیاد داخل، فرداش برای آن پنجره شیشه انداخته‌اند، اما همان شب باز کتری به سرش زد و داخل شد، گفتم مزه‌اش به همان یک‌بار دیشب بود کتری جان! همان یک‌شب ترسوندیم بس نبود؟ همان‌شب تا صبح توی رخت‌خواب لرزیدم بس نبود؟ شاید بخاطر همین بود که فرداشب بجای کتری، زیرسیگاری از شیشه گذشت و سرزده پرید توی اتاقم، بار بعدی یک ظرف کریستال بزرگ، خلاصه این اتفاق هرشب به اَشکال متفاوت تکرار می‌شد‌، باورت می‌شه؟ هر شب، بی‌وقفه، اونا هرشب با هم دعوا می‌کردند! عربده، داد و بیداد و جیغ و جیغ و جیغ‌جیغ‌شون هنوز توی سرم می‌چرخه، عشق‌شون بهم زبانزد عام و خاص بود، عمه‌خانم یادته؟ همیشه بهم می‌گفت پدر و مادرت عاشق هم شدند، ما زیاد موافق ازدواج‌شون نبودیم، اما آنقدر عاشق هم بودند که چاره‌ای نموند، همه می‌گفتند اونا عاشق هم بودند و به زیبایی و جذابیت این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، هر جایی می‌رفتیم توجه همه به‌شون جلب می‌شد و راستش رو بخوای این عشقِ کثافت‌شون آنقدر کِش آمد که...». چیزی در چشمانش جرقه می‌زد، طوری لایه‌ای نازک و نمناک روی مردمک چشمانش می‌درخشید و می‌لرزید و به نقطه‌ای مات، بعد به من خیره می‌ماند که خواستم حرفی بزنم توی این مایه‌ها:«خب واقعاً جذاب هم بودند...اصلاً تو خودت! همیشه توجه همه‌رو جلب می‌کنی...رفتارت، چرت‌و‌پرت‌هایی که می‌گی، ژست‌هایی که می‌گیری واسه ملت جالبه» دیدم حالا ابلهانه‌ترین حرف‌های ممکن است پس ساکت ماندم. ‌گفت:«آن‌وقت‌ها رفت‌و‌آمدها بیشتر بود، زیاد مهمانی می‌رفتیم، مادرم تازه گواهینامه‌ی رانندگی گرفته بود و هنوز خوب راه نیفتاده بود، من خیلی کوچیک بودم، هربار که خانه‌ی پدربزرگ می‌رفتیم، مامان فاز می‌گرفت که برگشتنی خودش رانندگی کنه به هوای این‌که بابا کنارش مراقبش هست، و اینطوری نابلدی‌اش کاری دست‌مون نمیده، که البته من آرزو می‌کردم ای کاش کاری دست‌مون بده، ای کاش بریم زیر تریلی، طوری له بشیم که هیچی از این خانواده‌ی احمقانه‌ی عاشق باقی نماند، هر بار که مادرم اشتباهی می‌کرد، اشتباه کلاچ و ترمز می‌گرفت یا هر مزخرف دیگه‌ای، بابا داد می‌زد، مردک نکبت با تمام وجود داد می‌زد، عربده‌های غیرانسانی و فحش می‌داد، میفهمی؟! بعد همون‌طوری شروع می‌کردند به زدو‌خورد، همون‌طور که ماشین حرکت می‌کرد اونا همدیگرو می‌زدند! و من اون پشت می‌لرزیدم و با دهان باز تماشاشون می‌کردم! ولی این تهوعِ من نیست، لحظه‌ی مشمئز اصلی وقتی بود که فرداش بابا با یک جعبه شیرینی، کیکِ شکلاتی، یا هدیه‌ای برای ما به خانه می‌آمد، بعد منو برای دلجویی به سینمایی، پارکی، رستورانی، جایی می‌برد و برام خوراکی‌های خوشمزه می‌خرید، لحظاتی که با هم آشتی می‌کردن! تا به‌حال صحنه‌هایی به این اندازه تهوع‌آور ندیدم، بهم لبخند شیرین و عاشقانه‌ای می‌زدند و توی اون لحظات با تمام وجود به همدیگه احترام میذاشتند...وقتی سنم قانونی‌ شد، هیچ‌وقت هیچ‌تمایلی به رانندگی نداشتم و حتا از علاقه‌ی دیگران به این‌کار تعجب می‌کردم، هربار اسم رانندگی رو می‌شنیدم حس عجیبی بهم دست می‌داد، بعد‌ها فهمیدم، بعدها که یاد گرفته بودم خودمو واکاوی کنم متوجه شدم، خوانشِ ناخودآگاه من در زمان کودکی از رانندگی و اون‌‌ شب‌های منحوس باعث شده که هیچ تمایلی به رانندگی کردن نداشته باشم، و حالا هم که دیگه کلاً اعصاب این کارو ندارم...» چندثانیه‌ای مکث کرد و لبخند محوی زد و گفت:«نه! من گواهینامه ندارم!» بعد دوتایی باز به آدم‌ها زل زدیم، چای، نسکافه یا غذا می‌خوردند، خبرنگارها، مصاحبه‌کننده‌ها و مصاحبه‌شونده‌ها، آن‌ورتر زوج‌های جوان دست همدیگر را گرفته بودند، بعضی‌ها با هم آشنا می‌شدند، بهم معرفی‌شان می‌کردند، لبخند می‌زدند، برای هم ادااطوار درمی‌آورند، همه تا جای ممکن سعی کرده و می‌کردند زیباتر به نظر بیایند یا بیشتر به چشم. بعضی هم که آشنای‌مان بودند همانطور گرم گفت‌و‌گو باهم، وقتی چشم‌شان به ما می‌افتاد با خوش‌رویی سری برای‌مان تکان می‌دادند! برگشت و گفت:«توی اینا چی می‌بینی؟!» گفتم:«من؟!...تو چی می‌بینی؟!» آهی کشید و گفت:«دروغ!...من جز دروغ هیچی نمی‌بینم، احساسات و عواطف‌شون رقت‌آور و مبتذله، اسم جنبش‌ها و فشارهای هورمونی و کشش‌های غریزشون رو نسبت بهم عشق میذارن، حتا نمی‌تونم بهش بگم هوس، اینا چه میدونن هوس چیه...اینا هیچی از خودشون نمی‌دونن، عاقبتِ همه‌شون هم به فاجعه ختم می‌شه...بدون اینکه خودشون بزرگ و بالغ شده باشن ازدواج می‌کنن، چه علاقه‌ی عجیبی هم به زاد‌ و ولد دارن، بعدش هم یه زباله‌ای مثل منو پس میندازن و بعدِ یه مدت از همدیگه جدا میشن! چه حالا فیزیکی باشه یا عاطفی و روحی» سپس برگشت رو به من و ادامه داد:«می‌بینی چقدر مریضم؟! می‌بینی چه افکار بدی نسبت به آدم‌ها دارم!...من از اینکه اینطو‌ری نگاشون می‌کنم حالم از خودم بهم میخوره!...اینا همه آدمن، ببین چقدر زیبا و قشنگن!...من خیلی مریضم، آره؟» گفتم:«تو خودت همه‌چی رو می‌دونی!» طوری به ساعت مچی‌اش نگاه کرد انگار ساعتش از چیزی خجالت می‌کشید و گفت:«منو ببخش...حالا ما سالی یکبار همو می‌بینیم اونوقت من با غرغرهام سرتو درد آوردم» گفتم:«مسخره!» گفت:«میدونی شبیه این دستگاه‌ها شدم...نمی‌دونم اسمش چیه، از این حشره‌کش‌ها، پشه‌کش‌ها یا هر چی که هستند و دم در بعضی بستنی‌فروشی‌ها یا رستوران‌ها میذارن و هر مگس و پشه و حشره‌ای واردشون میشه یهوو میگه «بوم» می‌ترکه! وضعیتم نسبت به آدم‌هایی که بهم نزدیک میشن اینطوری شده! به محض اینکه وارد حیطه‌ی خصوصی‌ام میشن، یا بهم نزدیک میشن، منهدم‌شون می‌کنم، بخصوص اگه بهم ابراز علاقه کنن! دستِ خودم نیست، کاملا ازشون متنفر میشم، این خیلی افتضاحه، یه فاجعه است، درسته؟!» گفتم:«لزوماً نه!» گفت:«هر کی هم بهم میرسه میگه تو چرا هنوز مجردی؟...چطوری می‌تونی این همه سال تنهایی زندگی کنی؟ چطور طاقت میاری؟» گفتم:«تنهایی همه‌ی عمر با من‌ بوده، همه‌جا...توی بارها، ماشین‌ها، پیاده‌روها، مغازه‌ها، همه‌جا، راه فراری نیست...من مرد تنهای خدام» گفت:«هوم!...راننده تاکسی، مارتین اسکورسیزی!» بعد ادامه داد:«ولی آدمی که یادش باشه تنهاست، یه تنهای واقعی نیست، تنهایی واقعی وقتیه که تو حتا دیگه یادت نباشه که تنهایی! حتا یادت میره چرا هر کسی بهت نزدیک میشه منهدمش می‌کنی! متوجه‌ای؟ یه دوره‌ای فرا می‌رسه که علت‌ها کاملا فراموشت میشه و ذهن قادر به یادآوری نیست چرا این واکنش رو نشون میده و خودش به‌طور خودکار عمل میکنه! شایدم بخاطر اون اوایلِ که بهت سخت گذشته! ممکنه از سایر آدم‌ها رنجش‌های عمیقی به دل گرفته باشی، ازشون عمیقاً دلگیر شده باشی، همون وقت‌ها که مدام از خودت می‌پرسی چرا هیچ‌کس کنارت نیست که نذاره تنها باشی، در حالی که واقعاً بقیه مقصر نیستند، این صدای توست که به گوششون نرسیده و نمی‌رسه، اما اینارو به مرور زمان فراموش می‌کنی، همه‌‌اش می‌گذره، فقط رنجش می‌ماند، علتو فراموش می‌کنی اما انگار یه چیزی در ناخوداگاهت باقی مونده، بعد هم که دیگه کلاً انگار به یه زبونی حرف می‌زنی که هیچ‌کس متوجه حرفات نمی‌شه، تو هم دیگه برات مهم نیست، راستش من مدت‌هاست این قضایا رو فراموش کردم، دیگه باهاشون درگیر نمی‌شم، فقط میدونم تنهایی آدمو مبدل به یه هاله‌ی نرم و سیال می‌کنه، با چاکراهایی به قطرِ تونل که هر نُویزی ممکنه آزارش بده» نفسی بیرون داد و گفت:«تنها غذا می‌خوری، تنها می‌خوابی، با خودت حرف می‌زنی، خود با من، با درون خودت، ممکنه یه‌وقت‌هایی اصلا حرف هم نزنی و با خودت ساکت باشی، عصرها تنهایی میری قدم می‌زنی و شب‌ها دیروقت به خونه برمی‌گردی اما دیگه یادت نمیاد تنهایی، متوجه‌ای؟ شبیه یه روح سرگردان پرسه می‌زنی، البته من نمی‌دونم ارواح در جریان‌اند که روح‌اند؟...» نیشخندی زدم و گفتم:«حالا بد هم نیست به سفارش مردم گوش بدی...تنهایی ممکنه اذیتت کنه یا واست خطرناک باشه». قهقهه‌ای زد و گفت:«ببین کی منو نصیحت میکنه! تو چرا یه فکری بحال خودت نمی‌کنی؟!...بقول خودت: مسخره!» حالا من خنده‌ام گرفت و گفتم:«هان! من به شما ابرانسان را می‌آموزانم» چندلحظه‌ای بهم زل زد:«خوشم میاد همیشه طفره میری!» بعد انگار چیزی ناگهان به خاطرش آمده، چیزی که یادآوری‌اش حسابی سرشوق‌اش آورده باشد، ذوق‌زده گفت:«قضیه‌ی اون نهنگ 52 هرتز رو می‌دونی که!»... 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

پی‌نگار:

تنها‌ترین نهنگ دنیا، عنوانی است که روزنامه‌ی نیویورک تایمز در سال 2004 به یک والِ آبی داد. دانشمندان از سال 1992 این نهنگ تنها را تحت‌نظر داشتند تا عاقبت دلیلِ تنهایی‌اش را کشف کردند. نهنگ 52 هرتزی، نامی بود که دانشمندان بعدِ ضبط صدای او برایش در نظر گرفتند. آواز این نهنگ فرکانسی معادل 52 هرتز داشت، در حالیکه محدوده‌ی صوتی آواز وال‌های آبی بین 15 تا 20 هرتز است. در نتیجه صدایش به گوشِ هیچ نهنگ دیگری نمی‌رسد و هیچ پاسخی برای نغمه‌های عاشقانه‌اش دریافت نمی‌کند، انگار به زبانی سخن می‌گوید که فقط خود آن‌را می‌فهمد! همچنین در انتخاب مسیر مهاجرت خود هرگز مسیر سایر نهنگ‌ها را انتخاب نمی‌کند.


گروه iday یک گروه موسیقی روسی با الهام از زندگی این نهنگ قطعه‌ی فوق‌العاده‌ای ساخته و از صدای ضبط‌شده‌ی این نهنگِ تنها، در آن استفاده کرده است. صدای پس‌زمینه آهنگ آوای تنهاترین نهنگ دنیاست؛ از پارسال تا بحال بارها آن‌را گوش داده‌ام، می‌توانم درباره‌اش بگویم دقیق‌ترین قطعه‌ای است که با درونمایه‌ی تنهایی و بیگانگی شنیده‌ام!

 

 

لینک نماهنگ این قطعه (اینجا)

 

لینک موسیقی‌اش بعلاوه‌ی چند موسیقی فوق‌العاده‌ی بی‌کلامِ دیگر (والا موزیک)

 

فهرست پیشنهادی رمان و کتاب (کتابخانه‌ی سیناپس) (اینجا)


برچسب ها: چرا مجردی؟ بخاطر گواهینامه ، داستان آسیب‌های خانوادگی کودکان ، داستان کوتاه روانشناسی کودکان ، تنهاترین نهنگ دنیا ، تنهاترین نهنگ 52 هرتز ، اختلافات پدر مادر آسیب کودکان ، موسیقی تنهاترین نهنگ دنیا ،

متین
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397 02:08 ق.ظ
یعنی نهنگ واقعا چه خصوصیاتی داره؟!
آهنگ که زیباست ،کلیپی هم که داشت واقعا قشنگ بود
مرسی از حُسنِ انتخابت پیام خان
پاسخ پیام رنجبران :

کتمان نمی‌کنم که فازهای مشابهی با این نهنگِ بخصوص وجود داشت اما آخه نهنگ؟ آیا مثال‌های دیگری نبود؟!





زنده باشی متین، خواهش می‌کنم، خوشحالم که دوست داشتین؛ بلی، رنگش و آن حس سرما و جدا افتادگی که در کلیپ القا می‌کنه عالی‌ست!
متین
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 11:02 ب.ظ
خیلی زیبا بود
مرسی از پی‌نگار و معرفی آهنگ
نمی‌دونم چرا ناخودآگاه یاد یکی از سخنرانی‌های دکتر سروش که از مثنوی مولانا ایراد می‌کردن و اونجا از نماد ماهی تو ابیات مولوی حرف می‌زد افتادم!
پاسخ پیام رنجبران :

میگم حالا خوبه که شما یادِ ماهی در ابیات عالیجناب مولانا افتادید، از پارسال چندتا از دوستان این آهنگ رو برام می‌فرستادن و منم می‌گفتم خیلی خوشم آمد و زیباست و ممنون، میگفتن:«نه!...این نهنگ‌ رو...» میگفتم: خب؟؟؟!!...یکی گفت: هیچی یاد تو افتادم!!...گفتم: خیلی ممنون که نهنگ می‌بینی یاد من میوفتی! باید برم دنبال شباهت‌هام با نهنگ بگردم!!!...پاسخ داد: نه، اخلاقِ نهنگِ شبیه توست!! گفتم: یعنی من نغمه سر میدم؟ گفت: میگم رفتارش شبیه توست» فکرشو بکن، میگه اخلاق و رفتارِ نهنگه شبیه توست، خلاصه رفتم تحقیق کردم ببینم اخلاق این نهنگه چطوریاست!؟ راستش نه دانشمندان چیزی درباره‌ی اخلاقش نوشته بودن و نه خودش رساله‌ی فلسفی‌ اخلاقی‌اش رو منتشر کرده بود!






وقت‌بخیر متین. خیلی خیلی ممنونم از لطفت.
بله، ماهی از پدیده‌ها و سمبل‌های مورد علاقه‌ی عالیجناب مولانا برای انتقال مضامین‌اش هست. همچنین امیدوارم از آهنگ خوشتون بیاد، برای من که جالب بود و البته خیلی درست ساخته و پرداخته شده. مخلصیم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.