تبلیغات
سیناپس - نقد فیلم: کشتن گوزن مقدس (در جستجوی آن نیروی مرموز)





 The killing of a sacred deer

 کشتن گوزن مقدس

 

در جستجوی آن نیروی مرموز

 

پیام رنجبران

 

و بازهم «یورگوس لانتیموس» با فیلمی چونان مشتی محکم به دهان استکبار جهانی، مرگ بر، مرگ بر، مرگ بر...؟! نه! ببخشید اشتباه شد؛ و اما بازهم «یورگوس لانتیموس» با فیلمی چونان مشتی به صورتِ تماشاگر؟ به مثابه‌ی اره کردن روح و روانش؟ به مثابه‌ی تکه‌تکه کردن رشته‌های عصبی‌اش جلوی دیده‌گانِ خیره‌اش؟ بله، «لانتیموس» دل و روده و اعضا و جوارح روح و روان‌تان را جلوی چشم‌تان به خوردتان می‌دهد، طوری که خاطره‌ی تماشای فیلم‌اش همیشه در یاد باقی بماند. فضا، اتمسفر، میزانسن و قصه‌ی «کشتن گوزن مقدس» آخرین ساخته‌ی «یورگوس لانتیموس» کارگردان یونانی یادآورِ ویژه‌ترین و عجیب‌ترین آثار و کارگردان‌های سینمای جهان است، از جمله: «بازی‌های مسخره» (هانکه)، «تئورما» (عالیجناب پازولینی)، «درخشش» (عالیجناب استنلی کوبریک)، «انتخاب سوفی» (آلن جی پاکولا) مرموزی و اسرارآمیزی فیلم‌های عالیجناب «دیوید لینچ»، و همچنین آثار دیگری نیز، که البته «کشتن گوزن مقدس» همه‌ی این‌هاست اما خودش است، یعنی اثری از آنِ «یورگوس لانتیموس» کارگردانِ «دندان نیش» و «خرچنگ» پیش از این.

 

(ادامه مطلب: خطر اسپویل)




پرداختن به همه‌ی ابعاد و ریزه‌کاری‌های فیلم «کشتن گوزن مقدس» و توضیحِ بسیطِ مفاهیم یا برخی ابهامات‌اش که در نخستین نگاه به چشم می‌آید در چینن مجال اندکی نمی‌گنجد، ابهاماتی که حتا شاید شخصِ شخیصِ کارگردان‌ هم نتواند سریعاً به روشن‌شدن‌شان کمک چندانی نماید که این البته برای چنین اثری یک امتیاز محسوب می‌گردد چرا که به زعم من نخستین جرقه‌های قصه‌های آقای لانتیموس عمیقاً ناخودآگاه و جوششی است از درونی‌ترین لایه‌های نهانی ذهنش‌، گونه‌ای از لشکرکشی و انتقام‌گیری ناخودآگاه از بسیاری مضامین که بشر عمری‌ست با آن‌ها درگیر است، از اینرو برای تحلیل‌شان می‌بایست از الگوهای متفاوتِ خوانشِ یک متن و همچنین خوانش‌های روانکاوانه مدد گرفت و البته قطعاً نتیجه‌ی درخوری در پی خواهد داشت، چرا که کارگردانِ «کشتن گوزن مقدس» یک احمق یا متقلب نیست و همچنین کلیت قصه و روند و روالِ اثرش برای تماشاگرِ معنادار آشنا به نظر رسیده و قابل درک است (منظورم از تماشاگر معنادار هم افرادی هستند که ویژگی‌های گونه‌ی انسانی‌شان تاحدی رشد کرده که آن‌ها را از سایر اشیا از قبیلِ میز، صندلی، چکش، فنجان چای یا زیرسیگاری متمایز می‌نماید) پس حتا اگر تماشاگر نتواند مو‌به‌مو همه‌ی قطعات فیلم را برای خودش یا دیگران توضیح دهد ولی ارتباطش با آن برقرار می‌شود، چرا که فیلم بر لایه‌های درونی و ناخودآگاه‌اش تاثیر می‌گذارد، به خاطر اینکه انسان‌ها صاحب یک «ناخودآگاه جمعی» هستند که همه‌ی این قصه‌ها و قطعات و نمادها و الگوها در آنجا وجود داشته و نهادینه شده‌اند از اینرو شکل، جهت و حتا مفهومش برای تماشاگر ملموس و آشناست! پس شاید درست به همین دلیل است که ارکانِ قصه‌ای که لانتیموس تعریف کرده برآمده از داستان‌های اسطوره‌ای و ریشه در آن دارد. داستان‌های اسطوره‌ای در ارتباط مستقیم با ضمیر ناخودآگاه انسان‌اند. (چنین قصه‌هایی طی سالیان دراز رشد و تکامل بشر درون‌‌ ضمیرشان نهادینه شده و همچنین عناصرش به نمادها و کهن‌الگوهایی مبدل شده است). «کشتن گوزن مقدس» در واقع اقتباسِ داستانِ «ایفیگنیا» دختر پادشاه «آگاممنون» از قصه‌های اسطوره‌ای یونان است. «آگاممنون» در شروع جنگ تروی، گوزنی مقدس متعلق به آرتمیس، الهه‌ی شکار و حیات وحش را می‌کشد و به همین علت آرتمیس با نگاه داشتن باد، جلوی رسیدن کشتی‌های آگاممنون به تروی را می‌گیرد، در این هیری‌ویری آرتمیس به او پیغام می‌دهد تنها در صورتی‌ بی‌خیال قضیه می‌شود که دخترش «ایفیگنیا» را برایش قربانی کند و این بزرگوار هم چنین می‌کند! پس همان داستانِ اسطوره‌ایی قربانی کردن فرزند و فرزندکشی که یادآورِ داستانِ ابراهیم و اسماعیل نیز هست. استیو مورفی (کالین فارل) جراح قلب مشهوری است که به دلیل اشتباه‌اش حین عمل، باعث مرگ یکی از بیمارانش می‌گردد، بعد از این اتفاق فرزند شانزده‌ساله‌ی آن بیمار «مارتین» (با بازی حیرت‌انگیزِ بری کیوگن) با او طرح دوستی‌ای می‌ریزد(اگر چه ابتدا ظن رابطه‌ای همجنسگرایانه را برمی‌انگیزاند اما در کل اجباری به نظر می‌رسد یا اینکه دکتر برای کاستنِ عذاب وجدانش به آن تن داده). مارتین از دکتر مورفی می‌خواهد به جبران مرگ پدرش یکی از اعضای خانواده‌اش را بکشد یا در غیر این صورت شاهد ابتلای تک‌تک آن‌ها به مرضی ناشناخته که ابتدا با فلج پاها و سپس امتناع از خوردن غذا و در مرحله‌ی آخر خون‌ریزی چشمان و در نهایت ختم به مرگ‌شان می‌شود باشد. واضح است که دکتر به چنین خواسته‌ای تن نخواهد داد و در برابرش مقاومت می‌کند و سپس باقی ماجراها...اما مگر می‌شود مقابلِ یک نیروی اسرارآمیز، خارج از کنترل، ناشناخته، روان‌پریش و قدرتمند که معلوم نیست چگونه بر زندگی آدمیان تاثیر می‌گذارد مقاومت کرد؟ نیروی مرموزی که تو گویی همه‌ی انسان‌ها ملعبه و بازیچه‌های چنگِ اویی هستند که برای سرگرمیِ شخصی‌اش دکوراسیونِ زندگی و ریخت‌شان را پایین می‌آورد و سپس از عجز، لابه، درد، جیغ و داد و فغان‌مان تحت شکنجه‌های خلاقانه و سادیسمیک‌اش به شیوه‌ی بیمارگونه‌‌تری‌ لذت می‌برد و هرهر به ریش‌مان می‌خندد! حالا می‌خواهم بدون اینکه زیاد در جزئیات یا عناصری مثل موسیقی‌ی اثر که خود به مثابه‌ی یک کارکتر نقش بازی می‌کند و بر روح و روان تاثیر می‌گذارد یا رفتارِ فوق‌العاده‌ی دوربین لانتیموس- قاب‌های به شدت درست و حساب‌شده‌اش- و خلاصه بی‌آنکه زیاد در پایین بالای مفاهیم فیلم فروبغلتم از چند منظر و برداشتِ شاید بیشتر شخصی به آن نگاه کنم و به چند نکته که در جستجوی آن نیروی مرموز به نظرم رسید و برایم جالب بود و همچنین در باب اینکه در فیلم واقعاً چه اتفاقی می‌افتد؟!- یا در کله‌ی کارگردان چه می‌گذرد اشاره‌ای داشته باشم. یکی اینکه ما در فیلم شاهد تقابل «علم» با «ماوراطبیعه» هستیم! مورفی و همسرش (با بازی نیکل کیدمن) هر دو پزشک هستند و بعد از اینکه فرزندان‌شان دچار چنین مرض هولناک و مرموزی می‌شوند علاوه بر خودشان یک تیم برجسته‌ی پزشکی نیز مقابل این جریان صف می‌کشند اما آزمایشات‌‌شان موردی نشان نمی‌دهد و حدس و گمانه و درمان‌های‌شان نیز بی‌فایده و کلا ره به جایی نمی‌برند. آیا لانتیموس بدین طریق توپ را به زمین متافیزیک انداخته است؟! حین تماشای فیلم و هر چه به پایان داستان نزدیک می‌شدیم منتظر بودم کارگردان ورقی رو کند و موضع خودش را به نفعِ جبهه‌ی «علم» اعلان نماید، لیک چنین نشد و همین در جای خودش محل بررسی‌ است و جالب به نظر می‌رسد. اما بیاییم بسیار ساده و خیلی واقع‌گرایانه به موضوع نگاه کنیم: پزشکی حین جراحی بیمارش اشتباه می‌کند و سپس آن بیمار به فنا می‌رود؛ و بعدتر هم فرزندان دکتر دچار بیماری‌‌ای روان‌تنی می‌شوند و یک نفر هم(مارتین) در این مابین یکسری پرت و پلا قطار می‌کند و در کل هیچ‌کدامِ این‌ها هیچ ربطی بهم ندارند و در نهایت اسگل‌مآبی و اختلال‌های روانی دکتر به فاجعه‌ای ختم می‌شود! اما در فیلم صحنه‌ای وجود دارد که وقتی دخترِ دکتر که پاهایش فلج شده و از قضا دلبسته‌ی مارتین گشته و در بیمارستان بستری است، همان وقت مارتین با او تماس تلفنی برقرار می‌کند و سپس از او می‌خواهد که از جایش برخیزد و دختر نیز به حرفش گوش می‌کند و چنین نیز می‌شود یعنی دختر می‌‌تواند از جایش برخاسته و پشت پنجره برود و برای مارتین دست تکان ‌دهد، و در نتیجه این صحنه زیاد با برداشت ما جور در نمی‌آید؛ یعنی نیرویی ناشناخته‌ و غیرقابلِ کتمانی در جهان داستان وجود دارد که همه‌ی حوادث را بهمدیگر متصل می‌نماید.


 

از منظر کهن‌الگوهای دکتر مورفی: بدین طریق که مارتین- و البته خودِ دکتر باعث تحریک کهن‌الگوی «شیطان» شده است، و در نتیجه با فعال شدن آن، انرژی‌های ماورایی‌ و ویرانگرش وارد زندگی‌اش شده و همه چیز را بهم می‌ریزد و در نهایت منجر به فروپاشی روانی‌اش می‌گردد. چیزی شبیه «نیچه» و البته از روی متضادش که بقول «گوستاو یونگ» در کتاب «سمینار یونگ درباره‌ی زرتشت نیچه» که اذعان می‌دارد نیچه زیادی سر به سر کهن‌الگوی «خدا»یش می‌گذارد و از آن‌جا که هر چه‌قدر فرد بگوید خدا مرده است این منجر به مرگ و به منزله‌ی مرگ خدا نیست اما در نهایت تشعشعات و انرژی این کهن‌الگو باعث می‌شود بزرگوار قاطی کند. به یاد داشته باشیم بسیاری از قسمت‌های شاهکارِ تا ابد جاودانِ «چنین گفت زرتشتِ» عالیجناب نیچه به شدت تحت تاثیر کهن‌الگوی خدا و پربیراه نیست اگر بگوییم از زبان این کهن‌الگو به رشته‌ی تحریر درآمده است، و از آنجا که نویسنده با او اغلب دچار اتحاد و این‌همانی‌ست و همان حین مدام نهی‌ و انکارش می‌کند در نتیجه این تضاد منجر به فشارِ بیش از اندازه‌ا‌ی به روانش و از هم‌گسیختگی‌اش می‌گردد و سایر ماجراها...آیا همان صحنه‌ا‌ی که پیش‌تر در سطور بالا گفتم (حضور و تلفن زدن مارتین به دختر) با این چنین برداشتی چفت و جفت و جور می‌شود؟ به گمانم زیاد دور از هم نیستند چه علاوه بر خودِ دکتر، کهن‌الگوی «جادوگر» نیز منجر به تحریکِ کهن‌الگوی «شیطان» شده! اما دیگر منظر، نگاه از دیدگاه اخلاق‌گرایانه و مذهبی است و جریانات مربوط به «کارما» و بازگشت اعمال؛ یک آدم جفنگ در حق فردی اشتباه یا ظلمی کرده و حالا با عواقب‌اش مواجه شده، چرا که بعدتر متوجه می‌شویم دکتر پیش از عمل دو لیوان ویسکی بالا انداخته و سپس به جراحی بیمارش مبادرت فرموده‌اند. لیک در پایان این مقال از منظری کلی و بخصوص از نظرگاه کارگردان به کلیت موضوعات نگاه کنیم که چنین جهان‌بینی‌ای را نیز نشان می‌دهد، یعنی «یک دهن‌کجی و تمسخر همه‌چیز!» لانتیموس سوالاتی مطرح کرده و طرحی درانداخته است، جهانی که آدم‌ها در آن زندگی می‌کنند یا حداقل سعی دارند زندگی کنند اما به سادگی آب خوردن توسط نیروهایی که هیچ در کنترل‌شان نیست، چارستون زندگی‌شان به لرزه درمی‌آید و در نهایت یا به شدت آسیب می‌بیند یا خودشان و زندگی‌شان کلا به فنا می‌رود آن‌هم به شیوه‌ی به شدت مضحکی یعنی توسط نیروهای ناشناخته و متافیزیکی! منظور اینکه علت روشن یا دلیلِ منطقی‌ای برای نابودی‌شان نیست و نمی‌توانیم بجوییم! نیروهایی که در منظر کلی چه در مرگ آن بیمار نقش دارند و چه در انتقام‌جویی یا بلاهایی که بعدتر به سر خانواده‌ی دکتر می‌آید. باری، حالا اگر درست به زندگی آدم‌ها و جهان پیرامون‌مان نگاه کنیم متوجه می‌شویم پاسخی بر علت بسیاری از حوادث که بعضاً به شدت احمقانه‌اند اما به فجایع بزرگ ختم شده‌اند و می‌شوند نداریم. ما آدم‌هایی می‌بینیم که دل‌شان می‌خواهد زندگی کنند اما هر روز بنا به دلایل ناشناخته‌، ناخواسته و اغلب مضحکی له و لورده می‌شوند! برنامه‌ریزی مطمئن وجود ندارد و هر نقشه‌ای ممکن است به اشاراتی که تو هیچ نقشی در بوجود آمدنش نداری، خیلی بی‌ربط نقش بر آب شود. این جهان هولناک لانتیموس است، جهانی که او می‌بیند و البته جهانی که در ارتباط مستقیم با واقعیتِ واقعی و زندگی انسان‌هاست. ردپای این تفکر به شدت در رفتار دکتر نیز دیده می‌شود و بروز می‌کند، او به خوبی دانسته که هر چه او و همه‌ی جهان را در برگرفته، به شدت بی‌معنا و ابلهانه است! از اینرو خطوطی به عنوان ملاحظات ظاهریِ اخلاقی یا تعارفات ندارد یا نمی‌فهمد- شالوده‌ای است از رفتارهای تصنعی و ریشخندی در پس حرکاتش خوابیده- در مهمانی به محض اینکه همکارش را می‌بیند خیلی بی‌ربط ابتدا درباره‌ی این می‌گوید که دخترش برای اولین بار پریود شده. یا در یکی از درخشان‌ترین صحنه‌های فیلم به دیالوگ‌های مارتین حین بلعیدنِ اسپاگتی توجه کنید!


مهمل‌ترین حرف‌هایی که ممکن است بشنویم در آن شرایط گفته می‌شود( که علاوه بر اینکه تکنیکی‌ست برای حسابی حرص تماشاگر را درآوردن) لیک به چنین مضمونی اشاره‌ دارد که به عرض رسانیدم. نقش‌آفرینی‌های فیلم به غایت زیبا و متفکرانه و دقیق هستند، هنرپیشگان دقیقاً مفاهیم فیلم را به عینه بازی می‌کنند و نشان می‌دهند. کرختی، سردی، گیرافتادگی، ندانم‌گرایی و بیگانگی‌ با موقعیتی که در آن درگیرند. درخشان‌ترین و فوق‌العاده‌ترین بازی فیلم به زعم من بی‌گمان از آن «بری کیوگن» است. فُرم بازی‌اش به متنی فلسفی می‌ماند؛ گونه‌ای از گیجی، گولی، تیک یا بی‌اختیاری طوری در حرکات سر و دستان و بدنش دیده می‌شود انگار جانش چیزی را فریاد می‌زند، بیگانگی‌اش، فشار بر سلسله‌ی عصبی‌اش و به مرور خردشدگی‌اش بابتِ تضادی که دارد، تضادش مابین داشتنِ آن قدرت ماورایی‌ اما ناتوانی و عجزش مقابل کنترل یا هدایت سایر وقایعِ جهانش که حتا می‌تواند بسیار کوچک باشد مثل ترک سیگار، یا دیگر حوادثی از جمله واماندگی مادر یا مرگ پدرش که در کنترل او نبوده و نیست، زندگی و جبری که در نگاه کلان و کلی او نیز نمی‌فهمدش اما با آن درگیر است و شکنجه می‌شود.

 

 

 

 کشتن گوزن مقدس

The killing of a sacred deer

کارگردان: یورگوس لانتیموس

نویسنده: یورگوس لانتیموس با همکاری «افیتیمیس فیلیپو»

بازیگران: کالین فارل/ بیکول کیدمن/ رافی کسیدی/ بیل کمپ/ بری کیوگن

زمان: 109 دقیقه / تاریخ انتشار: مه 2017

برنده‌ی جایزه‌ی فیلمنامه جشنواره «کن»

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


نقد فیلم: سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری (اینجا)



برچسب ها: نقد فیلم The killing of a sacred deer ، نقد فیلم کشتن گوزن مقدس ، یورگوس لانتیموس The killing of a sacred deer ، تحلیل روانکاوانه فیلم The killing of a sacred deer ، تحلیل فیلم The killing of a sacred deer ، تحلیل فیلم کشتن گوزن مقدس ، برنده جشنواره کن The killing of a sacred deer ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.