تبلیغات
سیناپس - فیلم: سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری ( خشمِ سرخورده‌یِ ناچار )

این مطلب پیش‌تر در «کافه نقد» و ماهنامه‌ی «صدبرگ» منتشر شده!



سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری


نویسنده و کارگردان

مارتین مک‌دونا

 بازیگران

فرانسیس مک‌دورمند، وودی هارلسون، سم راکول،

جان هاکس، پیتر دینکلیج

موسیقی: کارتر برول

تاریخ انتشار: سپتامبر 2017

 *

خشمِ سرخورده‌یِ ناچار

 

پیام رنجبران

 

یحتمل فلاسفه‌‌ی زیادی به این موضوع فکر کرده‌اند، شاید هم نیاز نیست حتماً فیلسوف باشیم، فقط کافی‌ست یک رده نسبت به سایر موجودات تکامل یافته‌تر باشیم آن‌وقت ممکن است وقتی شاهد جنایتی بوده‌ایم یا به گوش‌مان رسیده- مثلاً آزار و اذیت و سوءاستفاده از کودک یا نوجوانی- برای‌مان این پرسش پیش آمده باشد ما آدم‌ها دقیقاً چه هستیم؟ بعد نفس‌مان بیخ گلوی‌مان یخ زده و خواسته‌ایم برای جلوگیری از پیش‌آمدن چنین شناعتی، که بی‌گمان منجر به فنا رفتن روح و روان قربانیان می‌گردد چاره‌ای بیندیشیم! حتماً نیاز نیست فیلسوف باشیم تا بپرسیم ما آدم‌ها در حق همدیگر چه می‌کنیم؟ علت این بلاهایی که به سر هم می‌آوریم چیست؟ بعد شاید دنبال مقصر گشته‌ایم، درست مانند کارکتر مادرِ فیلم «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» که وقتی دختر نوجوانش مورد آزار قرار گرفته و سپس جسدش جزغاله شده، حق دارد دنبال مقصر باشد! حق دارد خشمگین باشد، حق دارد دنبال پیدا شدن مجرم و مجازاتش باشد؛ نخستین مجرایی نیز که در جوامع انسانی برای ستاندن داد به ذهن آدمی‌ می‌رسد قانون است، اما وقتی تا مدت‌ها پاسخ نمی‌گیرد پس سه بیلبورد بر جاده‌ای اجاره می‌کند، بر پس‌زمینه‌ی به رنگ خون‌شان با حروف درشت درج می‌کند «تجاوز در حالی که جان می‌داد»، «خبری از دستگیری نیست»، بعد رئیس پلیس شهر را مورد خطاب قرار می‌دهد:«واقعاً چرا، رئیس ویلوبی؟» حالا شب‌هنگام وقتی کارگران مشغول نصب بیلبوردها هستند پلیس سر برسد و بعد از بگو‌مگویی با نصابِ رنگین‌پوست تهدید کند:«می‌تونم بابت خالی‌کردن سطل رنگ روی چمن‌ها و آسیب زدن به محیط زیست بازداشتت کنم!» طنز تلخی شکل می‌گیرد، عواطف دوگانه‌ای، نمی‌دانی باید بخندی یا گریه کنی؟ دختر نوجوانی مورد ظلم بی‌اندازه‌ای قرار گرفته، اما مجرم آزاد است و به ریشِ همه‌‌ی ما می‌خندد، در این هیری‌ویری سلامتی چمن‌ها به خطر افتاده؟! حالا اگر «رئیس ویلوبی» با بازی چشمگیر «وودی هارلسون» مرد خوبی باشد و همه‌ی شهر دوست‌اش داشته باشند چه؟ حالا اگر بیمار باشد و در آستانه‌ی مرگ؟ حالا اگر پیدا کردن مجرم غیرممکن شده باشد؟ نه، دیگر التیامی نیست چرا که «خشم» چونان گردابی به هم پیچیده؛ بازی شروع شده و قطعه‌ی نخست «دومینو» بر دیگری افتاده. نویسنده- کارگردان فیلم «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» آقای «مارتین مک‌دونا» که عمده شهرت‌اش بابت نمایشنامه‌هایش است تا جایی که مهم‌ترین نمایش‌نامه‌نویس زنده‌ی ایرلند می‌خوانندش، پیش از «سه بیلبورد...» دو اثر سینمایی دیگر نیز در کارنامه‌اش دارد، «هفت روانی» و فیلم به یاد ماندنی‌ی «در بروژ». آثارش سرشار از دیالوگ‌های محکم و درخشان، و شخصیت‌های عاصی‌اش گونه‌ای از خشم سرخورده در خودشان دارند که برای خلاصی هیچ‌ کاری از دست‌شان برنمی‌آید، دسته‌ای دیگر علاوه بر این خشم سرخورده‌ی ناچار، با گونه‌ای از بلاهت معصومانه و بدوی در وجودشان به دنیا آمده‌اند. شخصیت‌هایی که باید ازشان بدمان بیاید اما دوست‌شان داریم، حتا از اینکه چرا و چگونه در این موقعیت گیر افتاده‌اند بی‌خبرند، له و لورده می‌شوند و می‌خواهند تلافی‌اش دربیاورند، به در و دیوار می‌زنند، می‌گریزند و حمله می‌برند، موجودات رقت‌آوری که انگار خلق شده‌اند تا به یادمان بیاورند همه‌ی ما گیر افتاده‌اییم، راستی باید یقه‌ی کی بگیریم؟ «مارتین مک‌دونا» فیلم‌نامه‌ی مرتبی نوشته؛ جذاب، فکورانه و گیرا. ساختارش به قطعات دومینویی می‌ماند که دایره‌وار، گرد هم چیده شده‌ و شبکه‌ای تشکیل داده‌اند- ما افتادن نخستین قطعه را نمی‌بینیم، یعنی اتفاق شومی که پیش‌تر حادث شده و ما آن‌را ندیده‌ایم ولی شاهدی هستیم بر معلول آن و بروز خشمی تا نهایت و سپس عواقب‌‌‌‌اش. نصب بیلبوردها بر جاده در واقع افتادن قطعه‌ی دوم است و سپس کل شبکه و شاخه‌ها که زیر سایه‌ی سنگین آن اتفاق درگیر می‌شوند. انگار همه‌ی کارکترهای فیلم، همه‌ی آدم‌هایش در مقابل نیرویی ایستادگی‌ناپذیر و فراتر از کنترل خودشان صف کشیده‌اند؛ مقابل خشم و عصبانیتی که حالا آنقدر به نیرویی بزرگ مبدل شده که به‌‌سان هیولایی ماورایی و ناشناخته هر کدام‌شان را به گوشه‌‌ی رینگ می‌راند؛ آدم‌ها در تقابل با نیرویی که حالا بر روان‌شان مسلط شده عاجزند. جایی در فیلم می‌گوید:«عصبانیت، عصبانیت بزرگتری تولید می‌کند» و گویی این هیولا همان عصبانیتی‌ست‌ که از جایی آغاز و اینک آنقدر پروار شده که همه را زیر چکمه‌های خود لگد‌کوب می‌کند. نقش‌آفرینی‌ها، هنرپیشگان فیلم جملگی تحسین‌برانگیز‌اند. بانو «فرانسیس مک‌دورمند» در نقش مادری دردمند، یکی از بهترین‌ بازی‌هایش را به نمایش گذارده. «سم راکول» نقش پلیس خنگ با گرایشات نژادپرستانه را به خوبی و بامزه درآورده. «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» فیلمی‌ست قوی و موثر که مجموعه‌ای از احساسات دوگانه‌ را در آدمی برمی‌انگیزاند؛ شاید شاهکار نباشد، اما از بهترین‌های سال 2017 است و پس از تماشا به سادگی فراموش نخواهد شد.

 

 


 

پی‌نگار:

این متن پیش از مراسم اسکارِ امسال (2018) نوشته شده، بانو «فرانسیس مک‌دورمند» و آقای «سم راکول» در مراسم امسال، جایزه‌ی اسکار بازیگری را بابت بازی در همین فیلم به خود اختصاص دادند.

 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

نقد رمان «تسلی‌ناپذیر» نوشته‌ی «ایشی گورو» (اینجا)

 

نقد کتاب: سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه (اینجا)


برچسب ها: نقد فیلم: سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری ، نقد سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری ، نقد Three Billboards Outside Ebbing Missouri ، فرانسیس مک دورمند اسکار 2018 ، سم راکول اسکار 2018 ، وودی هارلسون اسکار 2018 ، خشم سینما فلسفه ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.