تبلیغات
سیناپس - رمان: دمیان هرمان هسه (قبل و بعد آن اتفاق)
شنبه 2 دی 1396

رمان: دمیان هرمان هسه (قبل و بعد آن اتفاق)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،




چندیادواره‌ به بهانه‌ی «دمیانِ» هرمان هسه


قبل و بعدِ آن اتفاق!

 

پیام رنجبران

 

1)

 

نیمه‌های یک‌شبِ غلیظِ تابستانی، شبی که انگار زمانْ حوالی‌مان کش می‌آمد با «محسن» روی چمن‌های تازه ‌آب‌خورده‌ی پارکِ محل‌مان، روی سراشیبیِ تپه‌ای دراز کشیده بودیم و به آسمانِ آن شب نگاه می‌کردیم و حرف می‌زدیم، درباره‌ی خودمان، درباره‌ی آینده، و کلافِ رویاها و خیالاتی که دو جوانِ بیست‌ویکی‌دوساله در آن سن‌و‌سال توی سرشان می‌پرورانند می‌بافتیم؛ نمی‌دانم آن لحظه‌ چه می‌گفت یا من چه گفتم که محسن چندثانیه‌ی طولانی ساکت شد و بعد درآمد که:«تو به ساختمانی می‌مانی که هر روز یک‌طبقه‌ی جدید روی خودش می‌سازد و روزبه‌روز قد می‌کشد...ولی طبقات پایین را بی‌در‌وپیکر و پنجره و تاسیسات و سایر امکانات رها می‌کند...یک سازه که به سرعت بلند و بلندتر می‌شود...اما پَتی...». بعد با نگاهی که انگار از چیزی هراسیده بود روبه من گفت:«یک روز باید این در و پنجره‌ و تاسیسات نصب بشود تا یک ساختمان...ساختمان شود...درسته؟!». آنقدر از حرف‌هایش خوشم آمد تا محکم بگویم:«آره!...نصب می‌شه...مطمئن باش!». محسن نخبه‌ی ریاضیات بود و قهرمان شطرنجِ دانشجویانِ کشور و هر دو برق می‌خواندیم و هر دو نمی‌دانستیم چه سال‌های متلاطمی پیشِ رو داریم و درست یادم نیست آخرین بار کجا از هم جدا شدیم، نه! خاطرم نیست...

 

ساختمان آنقدر مرتفع شد که ساختنِ طبقه‌ی دیگری ممکن نبود یا شاید هم اصلاً نیاز نداشت که هوهوی زوزه‌های باد که در طبقات پایین می‌پیچید مرا به فکرِ در و پنجره‌‌های نداشته‌اش انداخت، و بعدِ سروسامان دادن و اتمامِ تاسیسات مجدداً به آخرین طبقه برگشتم، به بالاترین‌شان قدم گذاشتم، آن‌وقت رفتم روی پشت‌بام تا به چشم‌اندازش چشم بیندازم یا شاید زمینِ زیرپایم را ببینم که با آن صحنه مواجه شدم! من این عمارت را در برهوت، در بیابانی به وسعتِ بیابان بنا نهاده بودم؛ تا چشم کار می‌کرد، تا دوردست‌ها، دور‌سرزمینی بود که نه آفتاب برش طلوع می‌کرد و نه مهتاب، شن‌زاری منزوی بود و ریگ‌زار و زمینِ شقه‌شقه‌شده و جایی که گذر هیچ‌ موجود که سهل است هیچ انسانی به آن‌ مختصات نمی‌افتاد-  محسن فکرِ اینجای کار را نکرده بود، نخوانده یا ندیده بود!


تنهایی از آن شب آغاز شد...

 

2)

 

سال‌ها بعد در ناکجاآبادی با مهندسی جوان تنگِ هم افتاده بودیم؟ نه!...گیر کرده بودیم. ناکجاآبادی که روی نقشه‌ی جغرافیای دیوار احتمالاً زیرِ پونز مانده و گمان نمی‌برم روح هیچ‌کس خبر داشت آنجایی وجود دارد، همانطور که نخستین باری بود من نیز فهمیدم در لهیبِ چنین دوزخی که بغلِ گوش‌مان زبانه می‌کشد می‌شود سوخت! می‌شود سوخت و تا همیشه التیام نیافت و جز کتابِ «هستی و نیستیِ» «ژان پل سارتر»‌ هیچ همراه نداشتم. خاطرم نیست اسم مهندسِ جوان چه بود؟! تا همین حالا بارها سعی کرده‌ام نام‌اش به خاطرم بیاید اما هرچه بیشتر می‌جویم، آن اسم و آن چهره بیشتر در غبارِ محوی غبار می‌شود. انگار حافظه‌ام بطور خودفرمان هر چیزی که مربوط به آن دوره است می‌زداید! جز کوله‌پشتی‌اش و چندجمله، هیچ از او به یادم نمانده. کوله‌پشتی‌ای که پُرِ کتاب بود! کامو، بکت و هرمان هسه! همانطور که این سال‌ها همیشه از دست یکی از رمان‌های «بکت» می‌گریزم، همان‌که در آن جهنم‌درّه خواندمش- ماجرای مردی مطرود که روزهای متمادی در برف و بوران روی نیمکتِ یخ‌زده‌ی منحوسی می‌نشست تا عاقبت زنی او را به خانه‌اش ‌برد- به مهندس گفتم:«از هسه فرار می‌کنم...راستش نمی‌دونم قضیه چیه؟!...». کتابِ «دمیانِ» «هرمان هسه» مابین‌مان نشسته بود- مهندس گفت:«توی بلوار کشاورز می‌روندم! قرارِ ملاقاتِ خیلی مهمی داشتم که مطمئناً جهتِ زندگیم رو کاملاً تغییر می‌داد...همان حین آهنگی از ضبط ماشینم پخش شد...آهنگ (؟؟) (لعنت به من که حتا اسم آن آهنگ هم به خاطرم نمی‌آید) چندباری بهش گوش دادم...بعد مسیرمو عوض کردم...سرِ قرار نرفتم و حالا هم که اینجام!!» گفتم:«خب!!!؟؟...فقط به خاطر شنیدنِ یه آهنگ؟!» گفت:« نه!...ماجرا یه چیزِ دیگه است...» یکباره یادِ خودم افتادم. آخر مدت‌ها پیش‌تر از آن گفت‌و‌گو، شبِ قبلِ وعده‌ای بسیار مهم، نقره‌ای‌ترین پرتوی مهتابی که توی بالکن خانه‌ ریخته بود، آنقدر به طرز مرموز و دیوانه‌واری می‌درخشید تا تصمیمم عوض شد. بر سر وعده نرفتم و حالا هم آنجا بودم.

 

3)

 

«ماجرا یه چیزِ دیگه است»

 

4)

 

متاسفانه باید پاراگرافِ بعدی را اینطور شروع کنم:«به گمانم یک الی دوسال بعد است که!...» می‌گویم متاسفانه چرا که چندسال از زندگی‌ام به طرز عجیبی از نوارِ حافظه‌ام قیچی شده و یکی از دلایلی که به نوشتن روی می‌آورم جست‌و‌جو برای پیدا کردن وقایعِ آن چندسال است! گاهی اوقات دوستی یا آشنایی قدیمی‌تر جمله‌ای گفته یا ماجرایی تعریف می‌کند  که شرحش مرا به شدت اندوهگین کرده یا می‌خنداند بعد می‌گویم:«عجب! حالا کی اینکارو کرده؟ یا این حرفو زده؟!» آنوقت او برمی‌گردد و می‌گوید:«این قصه‌ی تو بود! یا تو این حرفو زدی!» گاهی اوقات ناراحت می‌شوم یا بهم برمی‌خورد، ولی در کل از اینکه بدین‌وسیله بساط شادی و سرگرمیِ دوستانم فراهم می‌شود مشعوفم. اما این وسط انگار یک نفر گم‌شده! آخر من نمی‌دانم آن منی که فلان اتفاق برایش افتاده یا بهمان حرف را زده که بوده؟! آیا او هم من بوده‌ام؟! نه اینکه آنقدر مشغولِ این موضوع شوم که امروزم به باد رود، ولی چنین گشت‌و‌گذارهای نابهنگامی لابه‌لای خاطرات بیشتر به این دلیل است که علت نوساناتِ احساساتِ امروزم را بفهمم! نمی‌دانم شاید برای شما هم پیش آمده باشد که امروز حال‌تان بدون هیچ‌دلیلی اصلاً خوب نیست، مغموم هستید یا عصبانی و شاید در موارد معدودی بی‌هیچ دلیلی شاد! خب واقع این‌که شاید شما نتوانید علت کیفیتِ حال‌تان را بجویید اما معمولاً حس و حال امروزمان به شدت و به طور مستقیمی به گذشته‌ای که از سرگذرانده‌ایم و انبار حافظه که حالا بر ضمیر ناخودآگاه‌مان تاثیر گذاشته یا حتا مبدل شده‌ مرتبط است و توده‌های شکل‌گرفته‌ی خوب یا بد و گاهاً جراحاتی که بدون اینکه قضیه‌اش در خاطرتان مانده باشد کار خودش را می‌کند. امواجی نامرئی ازش ساطع می‌شود؛ ظلم است و ناعادلانه اما واقعیت است که مثلاً امروز بی‌دلیل غمگینی، یا وقتی بیدار می‌شوی به هیچ‌عنوان دلت نمی‌خواهد تاابد از تختخواب بیرون بیایی یا بدت نمی‌آید خودت را از پنجره‌ی اتاق کف حیاط بیندازی، این حالات اغلب به علت فلان حادثه یا بیسار جراحتی‌ست که چندسال پیش برایت رخ داده و روان‌ات را خراشیده و لهیده اما حتا تو فراموش کرده‌ای قضیه‌اش چه بوده؟! اصلاً کدام ماجرا؟! حتا مطمئن نیستی آن اتفاق برای تو حادث شده باشد!...

فقط تاثیراتش مانده...

 

5)

 «یک الی دو سال بعد است» توی باشگاه بیلیارد نشسته‌ام. شب‌ها در ساعاتی که باشگاه خصوصی می‌شود بهمراه عمویم «ع» به آنجا می‌رویم. من بازی نمی‌کنم، به دیوار تکیه می‌دهم و به میزها چشم می‌دوزم یا در کاناپه‌ای فرو می‌روم و به حرکتِ سایه‌های مبهم و دودآلودِ روی سقف خیره می‌مانم و به صدای «شق‌شقِ» گوی‌ها که هر چندثانیه یکبار توی سالن می‌پیچد گوش می‌سپارم و به گندهایی که در زندگی‌ام به طرز حیرت‌آوری بالا آورده‌ام یا بالا آورده‌اند فکر می‌کنم. آقای «؟» (بله! درست حدس زدید اسم ایشان هم به خاطرم نمانده) آقای «؟» رفیقِ عمو «ع» است و مردی پنجاه‌وچندساله که او هم شب‌ها می‌آید و اغلب بازی نمی‌کند. توی بار می‌نشیند، قهوه‌ای، نسکافه‌ای، چای یا دلستری می‌نوشد و سیگار می‌دودد. بعد چشم‌مان که بهم می‌افتد سری برای هم تکان می‌دهیم و سپس کنارِ هم می‌نشینیم. خانواده‌اش مهاجرت کرده‌اند ولی چهره‌اش شبیه افرادی‌ست که او را تنها گذاشته‌اند. صاحب یک‌کتابفروشی‌ست. از آن کتاب‌فروشی‌هایی که بوی نم و کهنگیِ کاغذ‌ می‌دهد و درست به همین خاطر کتاب‌های عجیب‌غریبی آن‌جا پیدا می‌شود. یکبار طوری به من نگاه کرد انگار دلش می‌خواست ازش بپرسم:«الان چیکار می‌کنید؟» من هم پرسیدم:«الان چیکار می‌کنید؟!». انگشتانِ خسته‌اش را گردِ لیوانِ چایش درهم فرو کرد و گفت:«بازخوانی ادبیات...بازخوانی کتاب‌هایی که چندسال پیش خوانده بودم و فکر می‌کردم فهمیدم‌شان اما تازگی‌ها متوجه شده‌ام هیچ درک درستی ازشان نداشته‌ام» گفتم:«چطور؟!» گفت:«آن اتفاق!!...گاهی اوقات اتفاقی برات می‌افتد که تمامی زندگی‌ات به دوقسمت قبل و بعدِ آن اتفاق تقسیم می‌شود!...بعد از آن حادثه نگاهت نسبت به خودت و سپس جهان تغییر می‌کند، تازه متوجه می‌‌شوی چی به چیست...آن اتفاق برای همه نمی‌افتد...انگار فقط به بعضی آدم‌ها تعلق دارد...حتا خیلی‌ها را می‌شناختم که به دنبال تجربه‌کردنِ آن اتفاق راهی شدند، یعنی سعی کردند برایشان پیش بیاید یا بسازنش، اما فایده‌ای نداشت...آن اتفاق فقط در سرنوشتِ بعضی آدم‌هاست» نمی‌دانم بهش گفتم یا نه، اما در آن لحظه یادِ عالیجناب «صادق هدایت» افتادم و صدای این جملاتش در داستان «زنده‌بگور» توی گوشم زنگ زد:«نه! کسی تصمیمِ خودکشی را نمی‌گیرد، خودکشی با بعضی‌ها هست، در خمیره و سرشت آن‌هاست، نمی‌توانند از دستش بگریزند...» آن‌وقت‌ها تازه به این نتیجه رسیده بودم که همه‌ی ما موجوداتی هستیم به طرز اسفباری کوچک که در دامنه‌ی یک ساختارِ جبریِ بی‌نهایت وسیع قرار داریم، آنقدر وسیع که حدودِ دامنه‌اش را نمی‌بینیم و به همین سبب خیال می‌کنیم صاحب اختیاریم و البته همین‌طور هم هست ولی واقعیت این است: جبر بر اختیار ما می‌چربد. پس عنوانِ آن جبر را عشق بگذاریم تا همه‌چیز به مسالمت ادامه یابد. آقای «؟» ادامه داد:«بعد از آن اتفاق صفحاتِ هر کتابی را باز می‌کردم انگار بار اولی بود که باهاش روبرو شده‌ام...حافظ، خیام، مولانا، ملاصدرا، سهروردی، شوپنهاور، نیچه، کانت...همه‌‌ی این‌ها را انگار بار اولی بود که می‌دیدم...و تازه متوجه می‌شدم این جماعت درباره‌ی چه چیزی صحبت می‌کنند و منظورشان چیست!...به خاطر همین تصمیم به بازخوانی گرفته‌ام». یکباره‌ ذهنم به گذشته و همان جهنم‌دره‌ پرید، در آخرین تصویر باقی مانده وقتی مهندسِ جوان داشت از آن خراب‌شده می‌رفت، گفت:«یه چیزی!!» گفتم:«چی؟!» درآمد که:«من مشغول بازخوانی ادبیات و فلسفه‌ام...به تازگی متوجه شده‌ام قضیه چیست!» بعد «دمیانِ» «هرمان هسه» را برای من گذاشت و رفت...آن کتاب گم‌شد یا جا ماند!؟ نمی‌دانم، فقط می‌دانم آن «دمیان» هم درست مثلِ صاحب‌اش به جرگه‌ی آدم‌هایی پیوست که جایی در زندگی‌ام گم‌شدند، جا ماندند، درست مثل آن مردِ گم‌شده‌ای که می‌گویند من بوده‌ام و من می‌گویم:«کدام مرد؟».


آقای «؟» را دیگر ندیدم! چون عمو «ع» را دیگر ندیدم! متوجه‌اید که؟...


6)


پس ماجرا این‌طور شد که انگار «بعضی» آدم‌ها بعدِ واقعه‌ای در زندگی‌شان مجدداً به سراغ ادبیات، فلسفه و عرفایی می‌روند که پیش‌تر خوانده‌اند و به زعم خودشان آن‌را دریافته‌ بوده‌‌اند اما واقعیت چیزِ دیگری بوده و از آب درآمده. هر چه پیش از آن حادثه درباره‌ی آن آثار می‌گفته‌اند در واقع چرت و پرت بوده و حفظیجات، بدون هیچ درکِ درستی از آن‌چه انباشته بوده‌اند!

انگار بعضی آدم‌ها در نقطه‌ای از زندگی‌شان آن «اتفاق» که حالا شاید بهتر باشد آن‌را مرکز ثقل یا محور انتقال بخوانیم باعث شده لایه‌های ذهنی‌شان که به مثابه‌ی دیوارند فرو بریزد و برای لحظه‌ای «منِ» واقعی یا درونی‌شان را ببیند.

«هرمان هسه» به این آدم‌ها می‌گوید نشانه‌دار...


7)

 

اندیشه‌های «هرمان هسه» به شدت تحتِ تاثیر عرفانِ شرقی و مجاور با فلسفه‌ی اشراق است؛ «دمیانِ» او مظهر عینی و به شکل درآمده‌ی «منِ» درونی‌ی راویِ نوجوان داستان یعنی «امیل سینکلر» است، ضمیر درونی‌اش که حالا به صورتِ یکی از کارکترهای اصلی داستان درآمده. این رمان شرحی‌ست نسبتاً اتوبیوگرافی‌گونه و برآمده از بطن و رویدادهای زندگیِ واقعی نویسنده‌اش «هرمان هسه» و جست‌وجوهایش برای یافتن خود. آنچه او در توصیف شمایلِ آن «منِ» درونی‌اش اذعان می‌دارد یکی از تامل‌برانگیزترین نوشتارهایی‌ست که در این باب خوانده‌ام و بهتر است توصیفِ این «من» را از زبان «امیل سینکلر» که در واقعِ خودِ «هسه» است بشنویم:

«...به چهره‌ی یک پسربچه نمی‌مانست، بلکه‌ شبیه به صورت یک مرد بود؛ و نیز احساس کردم و یا دیدم که صورتِ او کاملاً هم به چهره‌ی یک مرد نمی‌ماند، بلکه حالتی زنانه دارد. در آن لحظه، از اینکه صورتش نه به مردان شباهت داشت، نه به کودکان و نه به پیران و نه به جوانان، یکه خوردم؛ به پیری هزارساله می‌مانست، بیرون از حوزه‌ی زمان بود، داغ نشان‌هایی از رویدادهای مختلف تاریخ- بیش از آنچه می‌شناسیم- بر آن بود؛ شبیه به حیوانات  و درختان و سیارات بود...به یک روح شباهت داشت، یا به یک تصویر می‌مانست، چیزی متفاوت بود، به گونه‌ئی غیرقابل تصور با همه‌ی ما فرق داشت...»

 

 

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

می‌بری از یاد...(اینجا)

 

درباره‌ی رمان «رهنمودهایی برای نزول در دوزخ» (اینجا)


 درباره‌ی رمان «به امید دیدار در آن دنیا» (اینجا)


برچسب ها: نقد رمان دمیان هرمان هسه ، دمیان هرمان هسه ، دمیان هرمان هسه کیست ، خودشناسی هرمان هسه ، من درونی هرمان هسه ، اشراق هرمان هسه ، پیشنهاد رمانهای خواندنی ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.