شنبه 25 آذر 1396

خانم عزیز، قرارِ ما امروز حوالیِ غروب!

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،



خانم عزیز، قرارِ ما امروز حوالیِ غروب!


 

 

دنبالِ ایده برای نوشتن می‌گشت. چیزی که وقتی تیتر روزنامه شود چشم ملت بهش بچسبد. نتوانند از جلوی دکه‌ی مطبوعات بجنبند و روزنامه به دست تنداتند صفحات‌اش‌ را ورق بزنند تا مطلب را پیدا کنند و مخ‌شان سوت‌‌کشان حین جویدن کلمات بگوید:«اووف...مگه ممکنه؟!» بعد نگاه‌‌شان گوشه‌ی سمت راستِ متن روی اسم نویسنده‌اش میخکوب بماند. اینجور وقت‌ها خواننده‌گانِ حرفه‌ای اسم نویسنده در ذهن‌شان می‌ماند تا اگر دفعه‌ی بعدی آن را دیدند حتماً بخوانندش. خبرنگار گروه سیاسی‌ست! یعنی بود، چون به گروه اجتماعی منتقل‌اش کردند. گفتند:«خانم بهتر است شما اینجا بنویسید». اما بعدِ چند روز گفتند:«خانم بهتر است شما اینجا ننویسید». پست‌ شد به گروه ورزش. خودش می‌گوید من حتا نمی‌دانستم تیم فوتبال چند نفر است. اهمیتی نداشت چون در حکم‌اش نوشته‌ بودند:«ویراستار». اما سه‌چهارماه سرنرسیده بود که این‌بار سر از فسادهای سیستماتیک فوتبال درآورده بود. پرده‌برداری از مستندات تکان‌دهنده و افشای شبکه‌های تبانی و رشوه و رسوایی‌های مالیِ مدیران و ‌ایادی. آنورتر مدارس فوتبال و بچه‌هایی که از سراسر کشور به آنجا دعوت و بعدِ خالی‌شدن جیب‌های‌شان شوت می‌شدند به اوت. می‌گفت قضیه فقط سرکیسه‌شدن بچه‌ها نبود، پای مسائل دیگری هم در میان بود. رسوایی‌های اخلاقی. زده بود توی چهارچوب گوشه‌ی بالا سمت راست. کار بالا کشید. گفتند:«اصلاً زن‌ها را چه به فوتبال؟...». حالا نشسته پشت مانیتورش در گروه فرهنگ و هنر. یک کاکتوس روی میزش، بغل دست‌اش نشانده. سیاهیِ‌ آن چشمانِ سیاهی که انگار یکصدسالی‌ست متعجب نشده روی کاکتوس به چیزی که نمی‌دانم چیست خیره مانده. شاید تیغ‌هایش. شاید عصبیّتی‌ست فروخورده. ناخن‌هایش آرایش ندارد. هیچ‌کس جز ما توی این اتاق نیست. راستش قرار نبود من هم اینجا باشم. یعنی اصلاً قرار نبود الان...نه اصلاً قرار نبود امروز بیام روزنامه. متنفرم. همیشه وقتی متن می‌نویسم فقط به تکمه‌ی «send» مراجعه می‌کنم. چه می‌دانم شاید هم می‌خواستم بیام و حالا خبر ندارم. از اتمسفر اتاق‌های تحریر روزنامه...دفاتر تهیه‌ی سینمایی، کلاً با این‌جور فضاها جور درمی‌آیم. خوش‌ام می‌آید. نه بدم می‌آید. متنفرم. هم علاقه است و هم نفرت. اتاقِ نسبتاً بزرگی‌ست. چندتایی میز که هیچ‌کس پشت‌شان مشغول نوشتنِ هیچی نیست آنطرف‌تر‌ قوز کرده‌اند. کنارِ قلاب‌های جارختی، کنارِ آن چلوارِ سیاهِ آویزان، پشتِ پرده‌های بسته‌ی خاکستریِ اتاق‌ انگار یک‌نفر ایستاده. خاموشی‌ی ورم کرده‌ای همیشه توی راه‌پله‌ها، پاگردها، توی اتاق‌ها سان می‌بیند تا مابین چشم‌ها بایستد. مقصر کفش‌دوزک بود. علت به این‌جا آمدن‌ام را می‌گویم. تقصیر کفش‌دوزکی بود که چندروزی‌ست گاه‌به‌گاه می‌بینم‌اش، یا شاید چندماهی‌ست. نمی‌دانم. دیروز عصر تا صبح امروز، حوالی‌ ساعتِ؟...ساعتِ؟...ساعتِ؟...صبح بود، قبلِ ظهر، یک‌نفس سه متن نوشته‌ بودم. یکی برای این‌جا و دو مقاله برای دو ماهنامه‌ی مختلف‌. صفحات‌شان می‌بایست تا شب برای چاپ بسته شود. از کار راضی بودم یا نبودم به «send» رجوع کردم. ارسال نشد. آن دایره‌ی لعنتیِ آبی روی صفحه‌ی مانیتور شروع کرد به چرخیدن. چرخید. چرخید. دوباره فرستادم. چرخید. چرخید. چرخید. اعصاب‌ام دیگر طاقتِ سرگیجه ندارد. از مهندسیِ برق فقط همین برایم باقی مانده که در وصف رشته‌های عصبی‌‌ام بگویم به سیم‌های لخت می‌مانند. هر چه روی‌شان راه برود، حتا به سبکی پر بلمد، بچرخد یا جفتک بیندازد، صدای کشیدنِ ناخن‌های شکسته روی شیشه‌های نشکسته توی گوش‌ام می‌پیچد، انگار کشتی‌ زهوار دررفته‌ا‌ی چوبی گیر بیفتد در طوفان، استخوان‌های جمجمه‌ام چون زیردریایی‌ای که از حدّ طاقت‌اش بیشتر در عمق آب فرو رفته جیر‌جیر صدا می‌دهد، بعد جرقه‌ای‌ در سیستم روانی‌ام می‌جهد. سپس تاریکی‌ست. هیچ نمی‌بینم. هیچ نمی‌فهمم. چندبارِ دیگر آزمودم. نشد. نشد. به صندلی‌ام تکیه دادم و چند نفس عمیق کشیدم. مجدد فایل‌ها را دانلود کردم و این‌بار که «send» زدم کل سیستم به پت‌پت‌ افتاد و بعد کن‌فیکون شد. زیرلب غریدم:«چرا امروز؟...لعنتی...چرا امروز؟». حالِ داد زدن نداشتم. آهسته گونه‌ام را روی میز گذاشتم. دود سیگار مانند ذرات معلق غبار درون شعاعِ نوری که از پنجره‌ی گشوده‌ی کنار دست‌ام اُریب می‌تابید راه به بیرون می‌جست که چشمم افتاد به کفش‌دوزک بر لبه‌ی پنجره. پاشدم و رفتم نشستم کنارش روی هره. انگشت اشاره‌ام جلویش گذاشتم. نرم‌تر از آب، آب‌تر از آرام روی بندِ انگشت‌ام لغزید. پنجه‌ام بی‌حس شد. داشتم بهش می‌گفتم:«می‌دونم منتظری...دیگه معطلت نمی‌کنم» که چیزی از آن یکی دست‌ام ول شد. چشمانم ارتفاعِ بیست‌سی‌ متریِ سقوط‌ تا انهدام‌اش بر کف ورودیِ پارکینگ را دنبال ‌کرد. نه نه نه جانِ عزیزت الان نه. شَپَلق. گوشی‌ام بود. یک‌میلیون تکه شد. تلفن همراه‌ام. ناخودآگاه برداشته بودم که فایل‌ها را با تلگرام بفرستم. سه متن، سه متنِ پرپیچ ‌خم و طولانی، سی‌چهل ساعت نوشتنِ بی‌خواب سوت شد در هوا. نه، فرو شد در زمین. آن هم امروز. فرصت نمی‌شود. آن‌ هم امروز. من نمی‌توانم دوباره یک متن را از سر بنویسم. هیچ‌وقت نتوانسته‌ام. نمی‌توانم. دست‌نوشتِ اول نوشتارِ نهایی‌ست. اگر بخواهم مجدد بنویسم نوشته‌ مطلقاً فُرم دیگری می‌شود. بدتر این‌که به صدرا قول داد‌ه‌ام. بدتر این‌که به خودم قول داده‌ام وقتی قول می‌دهم اگر سرم برود قول‌ام نرود. در تمام طولِ زندگی‌ام قول‌هایم به تعداد انگشتان یک‌دست هم نمی‌رسد اما تا به‌حال دبّه نکرده‌ام. بحبوحه‌ی نوشتنِ طرح یک مستند درباره‌ی فلاسفه‌ی کلاسیک ایران بود. همان‌روزها سروکله‌ی کفش‌دوزک پیدا شد. نمی‌توانستم با هیچ‌کس حرف بزنم. صم‌وبکم. پس تصمیم گرفتم چندروز سکوت باشم. چندروزی هیچ‌کس از من خبر نداشت. بچه‌های تولید می‌گفتند:«چندماه شد!» و من هرچه داد زدم چندروز بیش‌تر نبوده به کت‌شان فرو نرفت. حتا به گوش‌ام رسید دستیار تولید، دختره‌ی قطابه‌ با آن وجنات «همچین‌همچین‌‌«ام گفته بود:«آدمایی که می‌تونند یه‌مدت غیب شند قابل اعتماد نیستند...خیلی خطرناکند». دخترک بهتر بود علتِ غیب‌شدنِ ناگهانیِ آدم‌های زندگی‌اش که براش منتج به خاطرات خطرناکی شده را در خودش پیدا می‌کرد؛ اما وقتی صدرا روی مبل خانه‌ام نشست می‌خواستم رک‌ و راست، قضیه‌ی کفش‌دوزک را توضیح بدهم که سه‌تا از انگشتانش بالا‌آمده، جلوی چشمم با شدت جلو‌عقب شد و گفت:«باید است...سه‌تا در ماه....سه تا مقاله در ماه باید برام بنویسی!» بعدش نوک انگشت اشاره‌اش را به پیشانی‌ام فشار ‌‌داد و گفت:«می‌ترکد!..فهمیدی؟!» گفتم:«چای تُرش خریده‌ام» گفت:«باید قول بدهی!» فشار انگشت‌اش به پیشانی‌ام بیشتر شد. گفتم:«چه خبر رفیق؟» لبخند همیشگی‌ به چشمان‌اش برگشت و گفت:«باید بگویی قول» گفتم:«قول». یکباره شیشه‌ی پنجره‌ها ترکیدند و خرد‌وخاکشی شدند. هره‌ی پنجره زیرم شروع به لرزیدن کرد. کفش‌دوزک پرید روی ستون پنجره که من لنگه‌اش چسبیدم تا بغل دست گوشی‌ام کف ورودی پارکینگ فرو نشوم. تمام عمارت با شدّت شروع به لرزیدن کرد. جستم کف اتاق. دکورهای هال واژگون شدند. قفسه‌های کتاب‌خانه. صندوقِ مُنبت‌ام. صدای شکستن هرچه اثاث بود توی خانه پیچید. لوستر‌ها جرنگ‌جرنگ ‌لرزیدند. مبل‌ها روی خودشان برگشتند. شکاف‌های عمیقی سقفِ خانه را شکافت. خواستم به زیر میز بخزم که روی دیوار ترک‌هایی شبیه رعد‌وبرق دوید و سقف آوار شد بر من. به هر مکافاتی که شده بی‌خیالِ کفش‌دوزک شدم و از جلوی پنجره برخاستم و تن‌ام را سنگین‌سنگین به تلفن خانه رساندم و شماره‌ی سردبیر که خودش شخصاً به حافظه‌ی دستگاه سپرده است گرفتم. صدای صدرا توی گوشی پیچید:«چی شده؟!» گفتم:«خانه خراب شدم...» بعد در چند‌کلمه‌ شرح واقعه دادم. گفت:«کی آخرین متنو نوشت؟» گفتم:«نمی‌دونم...» گفت:«الان کدومی؟!» گفتم:«سرم گیج میره» گفت:«آخرین متن درباره‌ی چی بود؟!» گفتم:«اشراق». صدای قهقهه‌هایش که همیشه پله‌پله گام‌به‌گام بالا می‌رود توی سرم تابید:«فلسفه!...اونو پرهام نوشته!...دقیقاً گوش کن چی بهت میگم...پاشو برو سراغ لپ‌تاپت...پرهام عادت داره به محض تمام شدن متن هر چه هست رو بریزه توی فلش...پاشو پاشو...حتمی فلش همون بغله...بعدش هم بدو بیارش روزنامه...بدو فقط...بدو...من جلسه دارم قبلش می‌خوام ببینمت...یه کار دیگه هم باهات دارم...». تا پیشِ لپ‌تاپ شلنگ‌تخته انداختم، بعد چشمم سُکید روی فلش؛ کنارش پاکتِ سیگارم را برداشتم...


هنوز از پیش‌خوان حراستِ روزنامه نگذشته‌ام که صدای قهقهه‌های صدرا فضای فشرده‌ی راهرو را شکاند. خاموشی‌ی ورم کرده را یک‌لحظه تاراند. همیشه وقتی مرا می‌بیند چشمان‌اش طوری برق می‌زند، طوری جست‌و‌جویم می‌کند که به سرتاپایم نگاهی می‌اندازم مبادا پیچیده در حوله‌ی حمام به روزنامه یا هرجای دیگری که قرار است همدیگر را ببینیم آمده‌ام. هربار وقتی درِ خانه به رویش می‌گشایم چندلحظه‌ مرا می‌پاید، بعد یک‌راست می‌تپد جلوی ظرفشویی آشپزخانه و همان حین که وضو می‌گیرد می‌گوید:«از خانم دکتر چه خبر؟» نمی‌دانم قضیه‌ی خانم دکتر کجای بافت‌های مغزش حک شده که ول‌کن نیست. مس‌سر که می‌کشد فرصت می‌دهد تا جوابش پیدا شود. جوابی که اغلب جز زهرخند نیست. زیرلب غرغر می‌کند. بعد می‌ایستد و لابه‌لای سُریدن قطره‌های آب لابه‌لای موهای ساعد‌ش بهم زل می‌زند:«دو رکعت نماز بزن به اون کمرت...نمی‌میری که...چندساله نخوندی؟» حالا واکنش‌هایم را می‌کاود. یکبار مقر آمد پاسخ‌ات به این سوالات معلوم می‌کند امشب باید با چه کسی درباره‌ی چه هم‌صحبت شوم. بعد هم جز چندجمله‌ی درست‌و‌درمان درباره‌ی هیچی صحبت نمی‌کنیم. چای می‌نوشیم. مزخرف می‌بافیم. همین. می‌خواهم فلش را به دست‌اش بدهم که خنده‌‌‌ی شیطنت‌آمیزش پس‌اش می‌زند. بی‌تفاوت از کنارم می‌گذرد و برمی‌گردد چندقدم عقب‌‌عقبکی پس می‌رود و با انگشت اتاقی پشت‌سرم در انتهای سالن را نشان می‌دهد:«ببرش اونجا...دخترِ خوبیه...منتظرته...بهش سپردم متن‌هارو ازت بگیره» بعد انگار چیزی یادش بیاید یک لحظه می‌ایستد:«در ضمن...دنبال ایده برای نوشتن می‌گرده...بهش گفتم تو می‌تونی بهش کمک کنی!...از همون چرندیاتت که برای من می‌بافی براش بباف، حتماً دوزار به‌درد‌بخور تو حرف‌هات پیدا می‌شه...فقط خواهش می‌کنم باهاش مثل انسان رفتار کن» حین رفتن دستان‌اش را مانند منارجنبان رو به آسمان لرزانده با تضرعی باسمه‌ای می‌گوید:«خدا رو چه دیدی...». باقی حرف‌اش را می‌خورد. انگار می‌خواهد از چنگِ اجنه خلاص شود. طیِ ‌سال‌ها رفاقت می‌توانم حدس بزنم چه می‌خواست بگوید. با صدای خنده‌هایش توی پیچِ راهرو می‌پیچد و محو می‌شود. خانم خبرنگار؟...راهِ آمده را برمی‌گردم اما سر از اتاق‌اش درمی‌آورم...

 

شانه‌اش آنقدر بالا آمده تا گوشی‌ِ تلفن را به گوشش که از زیر‌مقنعه بیرون مانده بچسباند و‌ همان حینِ صحبت که فلش را به لپ‌تاپ‌اش وصل می‌کند با نیم‌خندی که مخصوص آدم‌های مغرور است صندلی کنار میزش را به من نشان می‌دهد؛ لابد برای نشستن. به کفش‌هایم نگاه می‌کنم. به صندلی‌. به پرده‌‌ی اتاق که انگار یک‌نفر پشت آن ایستاده. به کاکتوس بغل دست‌اش. بعد یک‌لحظه به او. فاصله‌ی میان‌ ابروهایش طوری اَخم شده انگار چیزی‌ روی صفحه‌ی مانیتورش به فاجعه پهلو می‌زند؛ یا شاید قیافه‌‌ی من بعد از سه‌روز بی‌خوابیِ مداوم، مغایر با تمامی‌ِ اصولِ اخلاقی نوع بشر است. می‌خواهم کلاه‌ام را بردارم و روی صندلی بنشینم که مجدداً چشمم به او می‌افتد که حالا حینِ گذاشتن گوشی تلفن طوری به من زل زده که دست‌ام میان سر و شانه‌ام می‌خشکد. آدم‌ها در این مواقع لبخند‌‌های احمقانه‌ای تحویل هم می‌دهند، ولی من فقط می‌توانم دست‌‌ام را پایین بیاورم تا نوک انگشتانم دنبال هیچی داخل جیب‌ شلوارم فرو شود. می‌گوید:«سر در نمی‌آرم؟!» یک‌لحظه به سرم می‌زند بزنم به چاک که انگار متوجه شده و برای ممانعت، مجدداً صندلی اتاق را نشان‌ام می‌دهد که مغاکی تاریک و عمیق فاصله‌ی من تا آنجاست. گویی زمین دهان باز کرده. با تهِ خودکارش به صفحه‌ی مانیتورش که من نمی‌بینم اشاره می‌کند:«اینجا سه متن هست که من یکی از نویسنده‌هاشو می‌شناسم که اون شما هستید آقای پویان...متن بعدی به اسم دیگه‌ایه نوشته شده که آقای صدرا گفت الان میاد پیش من یعنی پیام و سومی رو یه آقای دیگه نوشته به نامِ پرهام که فلسفه می‌نویسه و من قبلاً یه چیزهایی ازش خوندم...موضوع چیه؟!...نکنه شوخی‌تون گرفته با من؟!». طوری نگاه‌اش می‌کنم و سرم را به نشانه‌ی نفی تکان‌تکان می‌دهم تا حتماً متقاعد شود اگر شوخی‌ای در کار باشد همیشه محصولِ طبیعت است یا زندگی. انگشتانِ بلندش توی هم فرو شده و بعد زیرچانه‌اش می‌گذارد و مردمکِ چشمانش میان صفحه‌ی مانیتور و صورتِ من روی یک خط مستقیم چندبار جا‌به‌جا می‌شود. زمزمه می‌کنم:«اشکالی داره من برم؟!» گویا شنید:«مگه اشکالی داره؟» می‌گوید:«نه از لحاظ حرفه‌ای که ایرادی نداره اما نثر و گزینشِ واژه‌ها و روش نگارشِ این متن‌ها کاملاً با همدیگه متفاوته طوری که انگار سه تا آدم مختلف اونارو نوشته!...ولی یه حسی به من میگه هرسه‌تاشون رو شما نوشتید آقای پویان!...از قضا من هفته‌ی پیش در جلسه‌‌ی نقد فیلمِ "علفزارِ گریان" بودم...یعنی همون جلسه‌ای که شما بدون این‌که به حضار نگاه کنید داشتید درباره‌ی "آنجلو پولس" صحبت می‌کردید!...من چندتا سوأل برام پیش اومد که خواستم بعد از تموم شدنِ جلسه ازتون بپرسم اما هرچقدر توی محوطه دنبالتون گشتم پیداتون نکردم، مصداق بارزِ آب شد و رفت تو زمین...بعد آقای صدرا رو در جریان گذاشتم...ایشون گفت که شما دوستش هستید...امروز پیشِ پای شما گفت یه آقایی به نامِ پیام میاد اینجا...که دیدم شما هستید آقا پویان!...اینکارها چه معنی داره؟». جلوی صندلی نشسته‌ام. سرم آنقدر روی گردن می‌خمد تا چشمم به کفش‌دوزک بیفتد که مثلِ قطره‌ی آب از زانویم رو به پایین نرم‌نرمک می‌لغزد. انگشت‌ام روی ساقِ شلوارم جلوی مسیرش می‌گذارم. بعد رنگ‌های سیاه و قرمزش را نوازش می‌کنم. با صدایی که فقط خودم می‌شنوم زیرِلب می‌گویم:«آخه ممکن نیست...پرهام نمی‌تونه سینما بنویسه، پویان نمی‌تونه فلسفه بنویسه و پیام فقط از پسِ رمان‌ها برمیاد...هر بار که یکیشون می‌خواد ادای اون یکی رو دربیاره...نوشته‌ مضحک میشه...درست مثل آدمی که درباره‌ی موضوعی می‌نویسه که ازش هیچ اطلاعی نداره». همان حین که به گمانم کارِ ارسالِ متن‌ها به اتمام رسیده نیم‌خندش مجدداً روی لبان‌اش هویدا می‌شود و بدون این‌که نگاهم کند:«خانمتون چطوری با این مسئله کنار میاد؟». سکوتم به این می‌ماند از هراس یک عالم توی اتاقی مخفی شده باشی بعد در حالیکه که می‌لرزی یک‌نفر بی‌مهابا دَرِ آن‌جا را باز کند و بگوید:«یوهووو...من فهمیدم...تو اینجایی!». کفش‌دوزک روی انگشت‌سبابه‌ام مقابل چشمانم به من خیره شده و آهسته می‌گوید:«پاشو بریم دیگه...تا کِی می‌خوای بمونی؟». لبخندی نامرئی می‌زند:«اصلاً خانمتون با کدوم یکی زندگی می‌کنه؟! پرهام؟ پیام یا پویان؟...حتا ممکنه پویان عاشق یکی دیگه شده باشه...پرهام بخواد همچنان به زندگی مشترکش ادامه بده...و پیام از تنهایی خوشش بیاد» نمی‌دانم چشم‌اش به کفش‌دوزک روی دستم می‌افتد یا به انگشتی که در آن هیچ حلقه‌‌ای نیست. سر برمی‌گردانم و چشمانم تا پنجره‌ی بسته‌ی اتاق دمغ‌ترین فاصله‌ها را می‌شمارد. چندلحظه جز سکوت هیچ‌کس آن‌جا نیست، بعد رایحه‌ی محتوایاتِ لیوانی که انگار پرشده از گیاهانِ کوهستان با آهنگِ تق‌تق پاشنه‌های کفش‌اش جلو می‌آید و روی میز کنارم گذاشته می‌شود:«ازتون عذر می‌خوام...مثل این‌که زیاده‌روی کردم...امیدوارم ناراحت نشده باشید...از این جوشنده میل کنین...باور کنید اولین باریه که ازش به یک نفر دیگه تعارف می‌کنم». ذهنش روی «یک نفر دیگه» که گفت درنگ می‌کند- با خودکارش گونه‌اش را می‌مالد- می‌پندارم در حال بررسی اطلاعاتی‌ست که هنوز براش هضم نشده. یکباره اتاق به‌شکلِ غیرقابل‌ تحملی گرم می‌شود. بعد دیوارها به سرعت از من فاصله می‌گیرند، دور می‌شوند از هم دور می‌شوند، بعد همه‌ی اشیاء و محتویات اتاق دورِ من می‌چرخند بعد مانند جیوه شروع به تغییرشکل، ‌ذوب‌شدن، درهم‌تابیدن و سپس از هم پاشیدن می‌کنند. هر چه مقابل چشمانم هست یا گرداگردِ مرا دربرگرفته به مولکول‌ها و ذرات بیشماری تجزیه شده و هر آن از میان سرم می‌گذرند و محو می‌شوند و من عبورشان را می‌بینم تا جایی که فقط هاله‌ای مواج و یک‌دست از هر آنچه هست باقی می‌ماند. هستی‌شان. ذات‌شان. فرایی‌ مواج که در خودش غوط می‌خورد‌. سایه‌ای بی‌رنگ و یک‌دست و متلاطم به گستردگیِ کائنات. پرده‌ی اتاق را کنار می‌زنم، از تمام عالم من مانده‌ام و کفش‌دوزک و پنجره‌ی بسته‌ی اتاق. می‌بایست کفش‌دوزک بپرد. پنجه بر دستگیره‌ی پنجره می‌فشارم و می‌چرخانم و می‌چرخانم و هر‌لحظه با شدت بیشتری تکان‌تکان‌ می‌دهم، ولی باز نمی‌شود. با تمام قدرتِ بازوانم توسطِ هردو دست پنجره را آنچنان جلو و عقب تکان‌تکان می‌دهم انگار بخواهم از جا درش بیاورم، اما ابتدا دستگیره توی دستانم از هم می‌پاشد و سپس پنجره‌ی اتاق و بعد دستانم و آنگاه خودم. ذرات‌مان به باقیِ آنچه هست می‌پیوندد. نفس‌نفس‌زنان از ژرفنای وجودم مویه می‌شوم. در همین اثنا ارتعاشِ آخرین کلمات دختر به گوشِ من می‌رسد. انگار چند‌دقیقه‌ای‌ شده که صحبت می‌کند. نمی‌دانم چند جمله از دست داده‌ام اما می‌شنوم که می‌گوید:«...اینجوری شد که آقای صدرا گفتن شما می‌تونین در پیداکردن ایده‌ به من کمک کنید...» بر صندلی تکیه می‌دهم، چندثانیه‌ای به صورتِ دخترانه‌اش خیره می‌مانم آنقدر که کمی احساس ناآرامی به او دست می‌دهد و می‌گویم:«راجعبه چی باشه؟!» دیوارهای اتاق به سرجای خودشان بازمی‌گردند. می‌گوید:«...راستش مردم دیگه از هیچی تعجب نمی‌کنند...انگار همه چی براشون عادی شده...دزدی، رانت‌خواری، اختلاس، فسادهای مالی کلان، چپاول و غارت اموالِ عمومی به جسارت‌آمیزترین شکل ممکن، شنیع‌ترین شیوه‌های فساد و خیانت به وطن، صفحه‌های اخبار پر شده از گزارش تجاوز به بچه‌های کوچولو...یه باتلاقِ به تمام معنا که همه‌ی ما داریم توی ابتذالش غلت می‌زنیم و فرو می‌ریم، اما مردم، نه! همه‌ی ما کرخت شدیم، همه‌ی ما دچار یهجور بی‌حسی‌یِ احمقانه‌ایم، یهجور نهایتِ ابتذال و حتا واکنش‌هامون هم اگه باشه بابتِ هرهر‌و‌کرکر و لوده‌بازی و سرگرمیه، یه سیرکه دست‌جمعی...به نظرِ شما چی به سرمون آمده؟! چه عاملی باعث شده اینطوری بشیم؟!...» چندثانیه‌ای ساکت می‌شود بعد از جایش برمی‌خیزد و ادامه می‌دهد:«راستش من دیگه از این سوژه‌ها خسته شدم...دنبالِ یه موضوعه متفاوتم....فقط نمی‌دونم چی؟!» دلم می‌خواهد سیگار بکشم اما لیوان جوشانده را به چانه‌ام می‌چسبانم و با مکث بی‌آنکه به آن لب‌زده باشم روی میز می‌گذارم و آهسته‌تر از پیش می‌گویم:«متأسفم که ناامیدتون می‌کنم...اما من هیچی ندارم که به کارِ شما بیاد یا براتون جالب باشه...». سری می‌جنباند و انگار به توده‌ی تاریکی در قعر کهکشان چشم دوخته باشد به من نگاه می‌کند:«حق دارید!...آخه خودمم نمی‌دونم دنبال چی هستم...». کفش‌دوزک پر می‌زند و روی قابِ عینک‌ام می‌نشیند:«مرد پرنده چطوره؟» انگار قصد داشته باشد با دست جلوی لبانش را بگیرد اما مبهوت با صدایی بلندتر از گامِ معمولش می‌گوید:«چی؟...مرد پرنده؟! منظورتون چیه؟»

«یه مرد که پرواز می‌کنه...شاید برای شما ایده‌ی جالبی نباشه...ولی من یه مردی رو می‌شناسم که پرواز می‌کنه».

می‌گوید:« شما دارید با من شوخی می‌کنید؟!»

سر می‌جنبانم:«مشکلم اینه که با خودمم شوخی ندارم»

می‌گوید:«پس مرد پرنده یعنی چی؟»

«یک مرد که بدون هیچ وسیله‌ای مقابل چشمانتون پرواز می‌کنه!...».

می‌گوید:« این یه مسئله‌ی عرفانیه؟!...یهجور سلوک...طریقت؟!...یا...»

به دنبال پرزدنِ کفش‌دوزک نگاه در اتاق می‌چرخانم.

پخی می‌زند زیرخنده:«شبیه این شوخی‌های تلگرامیه...شیوه‌ی جدیدی برای جلب توجه خانم‌ها پیدا کردید؟!»

همه‌ی نفسِ حبس شده در سینه‌ام را یک‌جا «پووففف» می‌کنم و از جا برمی‌خیزم:«اصراری ندارم باور کنید!» و می‌خواهم بروم که می‌گوید:«کجاست؟!...اون مرد پرنده کجاست؟ من چطوری می‌تونم ببینمش؟...» خودکارش را از لای انگشتانش می‌کشم بیرون و بعد خم می‌شوم و بر کاغذی که روی میزش به طرز نجیبانه‌ای سفید است آدرس را می‌نویسم و می‌گویم:«خانم عزیز، قرار ما امروز حوالی غروب» صدای خنده‌ی صدرا توی اتاق می‌پیچد و چندقدم تا وسط اتاق جلو می‌آید؛ نمی‌دانم من متوجه آمدنش به اتاق نشدم یا چون راه‌گشای تمامی بدبختی‌های‌مان در این خلاصه شده که درهای هیچ اتاقی نباید به خلوت زن و مردی بسته باشد حلول‌ کرده:«به‌به! بسلامتی..حتماً حتماً...پس قراره با همدیگه شام بخورید...». بعد طوری به من نگاه می‌کند انگار پس از سال‌ها به راه راست هدایت شده‌ام می‌گوید:«اومدم بهت بگم جایی نرو...من نهایتاً بیست‌دقیقه دیگه کارم تموم میشه منتظرم بمون با هم بریم...البته زود دست از سرت برمی‌دارم تا برای شام خانمو منتظر نذاری...» بعد با نگاه تایید‌آمیزی که انگار من در اتاق نیستم اما شاهد ماجرایم به دختر چشمکی می‌زند و می‌گوید:«...با هرموجودی که تا حالا دیدی فرق داره...مطمئن باش هر روز یه چیز تازه‌ای ازش می‌بینی...تضمین می‌کنم هیچ‌وقت حوصله‌ات سر نره» به ساعتش نگاه می‌اندازد:«فقط مشکل اینه که باید قِلقِش رو پیدا کنی والا خدای‌ناکرده بعد از یه مدت به این نتیجه می‌رسی که باید شاهرگِ خودتو بزنی...». و عقب‌عقبکی به سمت در خروجی اتاق می‌رود و نگاهم می‌کند. انگار ماموریتش رضایتمندانه پایان یافته. هنگام خروج چشمانش طوری مهربان می‌خندد که نمی‌دانم چرا بغض می‌کنم. بعد سر می‌چرخانم و به دختر نگاهی می‌اندازم. می‌گوید:«پس من عصر حتماً میام....» انگار لازم باشد چیزی را برایم توضیح دهد به دستانِ فهیمش نگاه می‌کند:«راستش هنوز سوالهام از فیلم "علفزار گریان" برام باقی مونده، و جایی نتونستم جوابشو پیدا کنم و...و...و به خاطر همین خیلی نسبت به دیدن شما کنجکاوی نشون دادم و آقای صدرا به گمونم متوجه شده...یا طوره دیگه‌ای برداشت کرده...البته آقا صدراست دیگه...اینجا همه می‌دونن چه قلبِ مهربونی داره» بعد با معصومانه‌ترین لبخندی که تا به‌حال دیده‌ام می‌گوید:«اما بدم نمیاد بعدش به شام دعوت بشم».

گاهی اوقات زن‌ها، یک زن از هر کیش و آیین و شکلی می‌تواند تنها دلیل اصلی‌ برای ادامه‌ی زندگی‌ات باشد. به در اتاق نرسیده‌ام که می‌گوید:«آقای پویان...پرهام...پیام...یا حالا هر اسمی که دارید و الان برام مهم نیست...قول می‌دید موضوع سرکاری نباشه؟» کف دستانم را بالا می‌آورم و طوری نشانش می‌دهم که یعنی مطمئن باش من تا به حال قولی نشکانده‌ام و می‌گویم:« دوربین فراموش نشود!»

حین رفتن و توی راهرو یک لحظه برمی‌گردم و به پشت سرم نگاهی می‌اندازم. هنوز میان چهارچوبِ در اتاق‌اش ایستاده و انگار ذهنش به شدت مشتغل به موضوعی‌ست با لبخندی نامرئی روبرمی‌گرداند.

گام به خیابان می‌گذارم و به سمت خانه‌ راه می‌افتم.

*

خواننده‌ی محترم چنانچه به این سطر رسیده باشی «سه‌هزار و دویست و شست و دو» کلمه خوانده‌‌ای و احتمالاً تو هم مثل دخترخبرنگار کنجکاو شده‌ای درباره‌ی «مرد پرنده» بیشتر بدانی؛ اینکه آن مرد کیست؟ و آیا واقعاً می‌تواند پرواز کند؟ چگونه؟ لازم است به عرض برسانم قرار بود تمامیِ این «سه‌هزار و سیصد» واژه درباره‌ی آن مرد باشد اما باز هم میسر نشد. این کلمات آزمون‌های آخر من است. آخرین تلاش‌های من برای گفتن از آن مرد. اگر می‌نویسم فقط برای نوشتن از او بوده. برای اینکه به کلمات دربیاورمش. اما نمی‌شود. هیچ‌گاه نمی‌شود؛ به‌خصوص حالا و خصوصاً امروز. او همیشه مانند یک شبح در پشت کلمات پنهان می‌ماند. ولی حالا می‌خواهم بگویم. حداقل می‌خواهم به این واقعیت اقرار کنم:«او وجود دارد». واقعی‌تر از هر واقعیتی که تا بحال موجود بوده. می‌خواستم بگویم شاید اینکه او همیشه در خفا می‌ماند؛ نه! جمله‌ی صحیح‌تر این است:«به حاشیه رانده می‌شود» می‌تواند دلایل دیگری هم داشته باشد. این‌که آن مرد در حاشیه‌ی متن، در حاشیه‌ی جامعه، در حاشیه‌ی این شهر غروب می‌کند، دلایل چندی دارد و تنها من مقصر نیستم. به محض این‌که می‌خواهم از او بنویسم کلمات دچار گونه‌ای جنونِ لجام‌گسیخته می‌شوند، بعد از سروکول یکدیگر بالا می‌روند، هر کدام برای پریدن بر صفحه با یکدیگر وارد رقابتِ دیوانه‌واری می‌گردند، با چنان ضرب و زوری مالیخولیایی‌ای که تا به خودم می‌آیم هزاران کلمه گفته‌ام و هنوز یک‌‌حرف به او نزدیک نشده‌ام. به سرم می‌زند جلوی این انگشتانِ واله را نگیرم تا تنداتند درست مثل حالا که انگار می‌خواهند انتقام از هستی بگیرند بر روی حروفِ کیبورد بکوبم و به دویدن بر صفحه، برآخرین مقر برای بودن ادامه دهم...اما بخودم که لحظه‌ای می‌آیم فریاد می‌زنم:«هوووی» قامتِ نوشتار در حال مبدل شدن به رمان است، و این‌ روزها چه کسی دلش می‌خواهد نوشته‌ای بلند بخواند که درباره‌ی مسائل جنسی‌اش نیست و حشری‌اش نمی‌کند، یا نوشتنده‌اش با دلیلِ کاذبِ مردم نیاز به خندیدن دارند با نقابِ دروغینِ مردم‌گرایی میمونِ سیرک نمی‌شود و دست به لوده‌گی نمی‌زند؛ بعد از خودم می‌پرسم چرا؟! اصلاً چرا باید نوشت؟! آنگاه دستی انگشتانِ مرا روی کیبورد محکم می‌فشارد یعنی:« ننویس!» و من در انتهای این سطر یک نقطه «.» یا که نه! طبق معمولِ اوقاتی که از آن مرد می‌نویسم سه نقطه«...» می‌گذارم تا به خواننده اعلان کنم «پایان» متن و داستان روی صفحه خاتمه یافته و اینجا سطر انتهای آن است«...»

و اگر ادامه می‌دهم بابت این است که مبادا آن دخترخبرنگار خیال کند سرکارش گذاشته‌ام و موضوع آن مرد پرنده صحت ندارد. آن مرد که نخستین بار بر لبه‌ی پنجره‌ خانه دیدمش. غروب‌های طهران که بر لبه‌ی پنجره می‌نشستم تا به شهرِ بی‌شاعری خیره بمانم که در تاریکیِ نوعی توحش بویناک فرو می‌رود و آمدنِ شب نویدِ تنفس می‌دهد چشمم به آن مرد افتاد که بر لبه‌ی پنجره‌ای که در موازات من قرار دارد نشسته و درست مثل من به شهر خیره مانده بود. با خود می‌پنداشتم اگر رهگذری حین عبور از کوچه سرش را بالا می‌آورد دوپنجره‌ بغل دستِ هم می‌دید که بر لبه‌های‌شان دو مرد نشسته‌اند که مانند کودکی‌شان پاهای‌شان آویزان است و اگر دقت می‌کرد فقط یک مرد می‌دید یا شاید سه‌مرد. لیک دیری‌ست ندیده‌ام آدم‌های این شهر که از کوچه‌ی ما می‌گذرند سر به بالا بچرخانند. انگار گردن‌شان خشکیده یا جاذبه‌ی زمین مانعِ چنین کرداری‌ست. اولین بار که آن مرد را دیدم، گمان بردم فردی‌ست که به تازگی در واحدِ کناریم ساکن شده، اما به خاطر آوردم که هیچ‌واحدی در همسایگی ندارم و من در این طبقه تنهام! یک پنجره و یک مرد که روزها، ماه‌ها بدون این‌که کلمه‌ای مابین‌مان رد‌وبدل گردد فقط به شب، به آَسمان طهران خیره می‌ماندیم که دیگر سوسوی هیچ ستاره‌ای در گستره‌اش نمی‌دیدیم! تا عاقبت یک‌بار که هنوز هوا خاموش‌روشن بود و خورشید در دوردست‌ها کاملاً سر در تاریکی فرو نبرده بود احساس کردم روی گونه‌ام، بعد زیرِ بینی‌ام، روی‌ لب‌هایم خیس شده، بعد مایعِ گرمی روی حاشیه‌ی گردنم لغزید. با کف دست رویش کشیدم و به آن نگاه کردم که متوجه شدم از چشمان و دماغ و سوراخ‌های گوشم خون می‌آمد و هر لحظه شدت خون‌ریزی افزایش می‌یافت. در همین حین چشمم به لبه‌ی آن پنجره افتاد که مرد آنجا نبود. انگار هیچ‌وقت نبوده. می‌خواستم به اتاق برگردم که در شانه‌هایم و درونِ کتف‌هایم احساس درد عمیقی کردم، طوری که غیرارادی سینه بیرون دادم و شانه‌‌هایم از پشت بهم نزدیک و  روبه کمر تا شدم و سرم رو به عقب آویزان ماند که یکباره او را دیدم! در فاصله‌ای چندمتری از من با بال‌هایی که به طرزباور نکردنی طولِ هرکدام‌شان سه‌چهار متر بود و قدرتمندانه به هر دو سوی شرق و غربِ دامنه‌ی نگاه‌ام گشوده شده بودند و همان نفسِ بودن‌شان بدون پر‌زدن مرد را در آسمان نگاه داشته بود...بعد همه چیز تاریک شد، نه هیچ‌چیز دیدم و نه هیچ شنیدم تا فردا حوالی غروب که گفت‌و‌گو میان‌مان آغاز شد و گفتیم و گفتیم و گفتیم اما نه به زبانِ الفاظ و نه رشته‌ی کلمات که کمر هرچه واژه‌ بود در فاصله‌ی میانِ دهان‌مان می‌شکست و آنچنان خرد و تکه‌تکه می‌شدند و از کار افتاده که وقتی مجدداً به اتاق برمی‌گشتم روی بلوزم نعشِ حروف جورواجور اعم از فارسی و یونانی و انگلیسی و فرانسه و زبان‌های ناشناخته‌ای که از وجودشان مطلقاً بی‌خبرم ریخته بود. بله! می‌گفتیم و می‌شنیدیم به آهنگِ سکوتِ محض آنسان که صدای چرخش و گردش کره‌ی زمین را در کهکشان راه‌شیری می‌شنیدیم! سوألات بیشماری باقی مانده بود اما دریافتم که هر روز هنگام غروب می‌توانم شاهد پرواز او باشم و زمانی که چگونگی‌اش را می‌پرسیدم و این‌که سال‌هاست جز آن چیزی توجه مرا به خود جلب نکرده که غلیانش در من ممتد باشد و در انتظارِ کُشنده‌ای به سر می‌برم، او با انگشت اشاره‌اش چیزی را روی شانه‌ی سمت‌چپ‌ام نشان داد:«کفش‌دوزک» بود و دقیقاً همان وقتی بود که برای بار نخست پیدایش شد و حالا می‌‌‌دانستم که من سال‌هاست منتظر اویم و هیچ‌چیزی جز او در من شور تازه‌ای نخواهد آفرید؛ این‌گونه سکوت شدم و از هرگونه توضیحی برای سایر انسان‌ها عاجز. یکبار از مرد پرنده نامش را پرسیدم. هر دو همزمان دهان گشودیم و آن اسم را صدا زدیم. صدایی که آهنگِ امواجش در طومار هزار‌ان نُوت گم شد. اما وقتی آن‌ شب در تختخوابِ اتاق‌ا‌م غلتیدم، زیر بلوزم که بی‌هوا روی شانه‌ی صندلی انداخته بودمش روی زمین پنج حرف ریخته یا افتاد بود:«پ...ر...ه...ا...م».

فرصت دست نخواهد داد. کم‌کم به غروب نزدیک می‌شویم، هر آن ممکن است دخترک برای دیدنِ مرد پرنده بر سر قرار برسد. تا جایی که می‌توانستم این متن را درباره‌ی آن مرد؟ یا حداقل حول حوشِ آن مرد به سرعت نوشتم. مابینش چندباری به آنسوی پنجره سرک کشیدم و این‌بار که برگشتم...کفش‌دوزک را می‌بینم که لابه‌لای حروفِ کیبورد و بعد روی کلمات بر صفحه‌ی مانیتور راه می‌رود و سپس روی لنگه‌ی پنجره می‌پرد و به من خیره می‌ماند و همان‌طور که حدس می‌زدم دیگر نمی‌تواند منتظر بماند...

 

دختر توی کوچه قدم می‌زند؛ به شماره‌ی پلاکِ خانه‌ها نگاه می‌کند . اگر سر رو به بالا بگرداند مرا خواهد دید که بر لبه‌ی پنجره تلو می‌زنم که حالا سر می‌گرداند و می‌بیند. لحظه‌ای حدقه‌ی چشمانش گشاد‌ترین چشم‌خانه‌هایی می‌شود که تا بحال دیده شده و طوری برجایش میخکوب مانده انگار آنچه را می‌بیند نمی‌خواهد باور کند. به دوربینش اشاره می‌کنم یعنی آماده‌ باش. آنچنان سراسیمه سر به این سو و آن سو تو گویی برای استمداد می‌چرخاند که گیسوانش روی صورتِ رنگ‌پریده‌اش می‌ریزد، بعد با هُل‌دادنِ تنداتندِ پشت‌دستانِ شوکه‌اش روبه جلو می‌خواهد به من بفهماند:«برو عقب...برو عقب...خواهش می‌کنم» اما من می‌ایستم و مجدداً به دوربینش اشاره می‌کنم. نمی‌خواهم این لحظه را از دست بدهد چرا که نور در حال کم شدن است، و کفش‌دوزک پریده و در فاصله‌ی میان زمین و آسمان مقابلِ چشمانم مثلِ یویو بالا و پایین می‌شود؛ حالا آن دردِ عمیق درون شانه‌هایم و فشار بر کتف‌هایم آغاز شده؛ دختر ابتدا نم‌نم و بعد مبهوت دوربین را رو به من می‌گیرد. مرا می‌بیند که دستانم را به مانندِ آدمی که می‌خواهد پرواز کند، یا یک‌نفر که به صلیب کشانیده شده از هم گشوده...می‌خندم...می‌پرم.

 

صدرا را می‌بینم پشت رُل با سگرمه‌های درهم به ایده‌ی مرد پرنده که دختر به او گفته فکر می‌کند! بعد به این‌که سابقه نداشته منتظرش نمانم که مابینِ صدای سرسام‌آورِ بوق‌ ماشین‌های پشت‌سرش ناگهان با تمام قدرت روی پدال ترمز می‌زند، دور می‌زند...می‌گازد سمت خانه‌ی من...

 

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


 

فهرست نقد و معرفی یکصد و چندجلد رمان (اینجا)


درباره‌ی بزرگترین چشمانِ کهربایی دیده شده...


برچسب ها: داستان کوتاه روانشناسانه ، داستان کوتاه روانشناختی ، داستان کوتاه روانکاوانه ، داستان اختلال چند شخصیتی ، هویت پریشی ، خانم قرار ما امروز حوالی غروب ، شبنوشت ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.