این متن درباره‌ی 

«تارهای جادویی فرانکی پِرِستو» 

نیست!

 *

بهانه‌نوشت

 


چندسال بیش‌تر نداری! ‌شش‌هفت ساله‌ای. موشک‌باران و بمباران شهرهای غربی کشور است. و طهران هم. و بسیاری از شهرهای مام‌وطن شبانه‌روز ده‌ها‌بار کوبیده می‌شوند. انفجارهای دم‌به‌دم با اصواتِ آخرالزمانی. شیشه‌های ریز و درشت و قدی که توی صورتِ آدم‌ها می‌ترکند. حال‌هوای برزخی بر جانِ مردم حاکم است. مرگ آنان را به بازی گرفته و بسیاری مرگ را. خیلی‌ها به جبهه‌ها می‌روند و دیگر برنمی‌گردند؛ یا عاقبت می‌آیند. سی‌سال بعد با استخوان‌های‌شان می‌آیند. می‌شناسی‌شان. بعضی‌‌شان برای کودکی‌ات شکلکت درمی‌آوردند تا بخندی. خیلی‌ها هم می‌مانند اما در امان نمی‌مانند. هنگامه‌ی جولان ترس است. تقابل شهامت و هراس. بچگی‌ات مرگ نمی‌فهمد شاید هم هراس را. اما ترس واگیر دارد، وحشت مسری‌ست و صدای انفجار‌های پیاپی‌ آن‌را در روان‌ات می‌کوبد. در تو نهادینه می‌شود این قیامت. چهره‌های رنگ‌پریده‌ی مردمی که بی‌گناه در حمله‌های هوایی آنقدر در وحشت خود می‌ترسند تا بمیرند را می‌بینی. چندتا از دوستان بچگی‌ات در بمبارانِ مدارس کشته می‌شوند. سوأل‌های بزرگِ زندگی‌ات شکل می‌گیرد. گناه‌ مرگ‌شان را نمی‌دانی. بعضی‌شان موجی شده‌اند. موجی را نمی‌دانی. با خودت می‌اندیشی به کجا خیره مانده‌اند؟! خواهند ماند. می‌ترسی. می‌ترسی...تنهایی.


شب‌های موشک‌بارانِ طهران به خانه‌ی خاله‌ات می‌دوی. هر‌شب و بسیاری از شب‌های دیگر در طولِ زندگی‌ات. آوایی اهورایی می‌شنوی. صدایی که جانِ تازه‌ای در کالبدِ مرده‌گان می‌دمد. آن‌جا غول‌های موسیقی سنتی ایران را می‌بینی. اما نمی‌دانی این‌ها کیستند؟ بعدها می‌فهمی. بچگی‌ات نجیبانه گوشه‌ای پناه می‌گیرد و فقط گوش می‌دهد. گوش می‌دهد. به ارتعاش هارمونیک تارهای جادویی‌ سازهای‌شان. به کلمات‌شان. نوای حنجره‌های‌شان که حافظ، سعدی، نظامی یا عطار می‌شود. خاله‌ات با آن لبخند آسمانی‌اش به روی تو می‌خندد. اتفاق تازه‌ای در تو می‌افتد. چیزی در شریان‌های وجودت جاری می‌گردد. لبریز می‌شوی. قدرت غالبی بر واقعیت را درمی‌یابی. چیره بر انفجار. بر مرگ. بر ترس. بر تنهایی. بر ظلمات. موسیقی آمده است.

خاله چندسال بعد در جوانی‌ات می‌میرد. در آغوشِ تو می‌میرد. مرگی که هیچ‌گاه با آن کنار نمی‌آیی. او می‌رود. موسیقی به تسلا برمی‌خیزد...

کودکی‌ات مدت‌ها به یک «تار» در گوشه‌ی سالنِ پذیراییِ خانه سر می‌زند. با احتیاط جعبه‌اش را می‌گشایی تا نوازش‌اش کنی. همیشه حیرت‌زده مسحورش می‌شوی. اما روزی پوسته‌اش می‌دری...

 

قرار است طوفان شود

زوزه‌ی باد در تار و پود زندگی‌ات می‌پیچد

 تندباد همه چیز را با خود خواهد برد...

و می‌برد

اما

موسیقی می‌ماند

 

هیچ‌چیز سرجای خودش نیست. طوفان هر چه که بود را درب‌و‌داغان کرده. تکه‌هایی از روح‌ات کنده شده و هرکس تو را ببیند متوجه می‌شود. چند بحرانِ فرساینده بر سرت رفته است. تو را سابیده. مدام توی سرت صدای سمباده و ارّه کشیدن بر آهنِ زنگ‌زده می‌پیچد. جمیعِ چیزهایی را که مشاهده‌ی هر کدام‌شان به تنهایی برای تاب و توان یک فرد زیاده است یک‌جا دیده‌ای. شناعت، خیانت و سفاهتِ فشرده در سطوح و ورژن‌های متفاوت. آن‌ قسمت‌ها که مربوط به نزدیک‌ترین‌ نزدیکان است دردش فراانسانی‌ست. نه اینکه نمی‌دانسته‌ای. مگر قرار بوده چیزی جز این باشد؟ اما تا این حد را انتظار نداشته‌ای. ضعیف شده‌ای. معادلاتت بهم‌ریخته. ریشه‌هایش چندمجهولی‌ست. نگاه تلخی به زندگی داری. تصمیم می‌گیری مدتی در آرامشِ محض ساکن شوی. دیده‌گانِ هیچ آشنایی(؟) هیچ‌بیگانه‌ای تو را نبیند. به سرت می‌زند مجدداً درس بخوانی. تحصیل در مقطع بالاتر در شهری که طهران نباشد را انتخاب می‌کنی. بعد از آخرین بار که ‌چندسال‌ پیش‌تر سال‌ها دانشجو بوده‌ای و مدّتِ‌کوتاهی با «بهنام» هم‌خانه، با وجودی‌که خاطراتِ خوشی برایت به یادگار مانده اما دیگر حال‌وحوصله‌ی بنی‌بشری نداری. بارِ نخست تا اتمام تحصیلاتت تنها زندگی کرده‌ای. اما این‌بار بدون این‌که بدانی چرا برای ادامه با «میلاد» هم‌خانه می‌شوی. شاید چون خیلی از تو جوان‌تر است. شاید چون جرقه‌های هوش از چشمان‌اش می‌جهد و جوانِ نخبه‌ای‌ست و تو از عاقبتِ جوان‌های باهوش در دوران دانشجویی مطلعی، با خودت می‌گویی:«بهتر است با من هم‌خانه باشد». میلاد می‌داند درباره‌ی چه حرف می‌زند! ولی ما که حرف نمی‌زنیم.

فقط موسیقی ست!

اما نه آنچه من می‌شناختم!

همیشه دستِ چپ‌اش را پنهان می‌کند. معمولاً باهم غذا می‌خوریم. پدیده‌هایی که غذا خطاب‌شان می‌کنیم و محبوبیت‌شان نزد ما برحسب سرعت آماده‌شدن‌شان است. به شدت احمقانه‌اند. اما پای سفره، ابتدا امواج موسیقی پخش می‌شود و ریزش نت‌های جورواجور و اکتاوها که به مانند آبشاری مابین‌مان فرو‌می‌ریزد. «راک» و مخلفاتش. آن دوره اعصاب‌ام کششِ راک ندارد. اما تلفن همراهِ میلاد همیشه پای سفره در جهان راک سیر می‌کند. فقط گوش می‌دهم تا به رفت‌و‌برگشت آکوردهای پایانی و ضربات تپ‌تپ‌‌اش برسم. میلاد طوری غذا می‌خورد طوری می‌نشیند طوری با مهارت آهنگ‌ها را عوض می‌کند که فرد مقابل چشم‌اش به دستِ چپ او نیفتد. با آن یکی دست‌اش غذا می‌خورد. من هم هیچ‌گاه از او نمی‌پرسم:«میلاد...انگشتانِ دست‌ِچپ‌ات کجاست؟» به این می‌ماند یکی از من بپرسد:«هی آقا...حافظه‌ات کو؟!...تکه‌‌تکه‌های کنده شده از روح‌ات کجاست؟!...وقتی روزانه ساعت‌ها پشت‌پنجره می‌نشینی و به کوه‌های سراسر ابری آن‌دورها چشم می‌دوزی دنبال چه می‌گردی؟» غذای‌مان که لمبانده می‌شود من پیپ می‌کشم. روی بالکن. تلفیق پیپ و سیگار همیشه ترکیب مناسبی‌ست. اصلاً خوشم نمی‌آید میلاد گیر سیگار بیفتد. بیشترین کلماتی که بین‌مان ردوبدل می‌شود در همین‌باره‌هاست. به طرز مضحکی نقش ناصح می‌گیرم. اما گاهی پرآشوب از اتاق‌اش درمی‌آید:«میشه پیپ بکشم؟» با سر اشاره می‌کنم یعنی آنجاست. برمی‌دارد و برمی‌گردد به اتاق‌اش. یک شب خیلی می‌خندیم. ساعت‌ها ریسه می‌رویم. خنده‌دارترین شب در دهه‌ی سوم زندگی‌ام. مابینِ بیست تا سی‌سالگی آن شب خنده‌دارترین شب بود. خاطرم نیست چطور شروع شد اما صحبت به انگشتانِ نداشته‌ی میلاد کشیده شد. می‌گفت:«آدامس می‌جویدم!!...یک فقره آدامس که از ابتدای صبح در دهانم اینور و آنور می‌چرخید و ترق‌توروق جویده می‌شد...چندساعت تا سالِ نو باقی نمانده بود...همان حین که آدامس می‌جویدم توی دستِ چپم...بهش که نمی‌شود گفت ترقه...یک نارنجکِ دست‌ساز به اندازه‌ی پرتقال بود...چشمانِ دخترِ زیبای همسایه از دور به من افتاد...می‌خواستم پیشش قیافه بگیرم و نارنجک را به دیوار مقابل بکوبم تا از قدرتش یک محل بِگُرخند...که ناگهان صدای برزخی در جانم پیچید، ارکانِ هست و نیستم لرزید...چندلحظه در جهان نبودم...هیچ نفهمیدم...اما فقط می‌دانستم باید آدامس بجوم...باید بجوم...و جویدم...»

می‌گفت:«یکی از همسایه‌ها مرا به حیاطِ خانه‌اش برد...هیچ‌کس نمی‌دانست چه باید بکند الا دخترِ همسایه...» می‌گفت:«همه چیز به سرعت اتفاق افتاده بود...اما من همچنان آدامس می‌جویدم...بعد دست‌ِچپ‌ام را بالا آوردم...مقابل چشمان‌ام ثابت نگه داشتم...انگشتانم نبود...ترقه با نامردی در دستم ترکیده بود...اما من فقط با تعجب به انگشتانم که حالا سرجایشان نیستند نگاه می‌کنم و همچنان معتقدم باید آدامس بجوم... و جویدم»

میلاد که به این‌جا رسید دیگر نمی‌توانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم. آن‌چنان قهقهه می‌زدم که هرکس در جریان نبود شاید گمان می‌برد من نمی‌دانم:«زندگی فقط از تو می‌گیرد...چیزی به تو نمی‌دهد...یکبار انگشتان‌ات و یکبار تکه‌هایی از روح‌ات را می‌بلعد و بعد همه‌اش را...و تنها کاری که از دستت برمی‌آید نهایتاً تعجب است». میلاد گفت:«تمام نشده»

مابینِ قهقهه‌هام با انگشت‌ چهره‌ی مبهوت‌اش را نشانِ خودم می‌دادم و با آن یکی دست‌ام مدام روی رانِ پایم می‌کوبیدم:«بگو...ب..گ...و»

می‌گفت:« در همین هیری‌ویری که من خیره به تماشای انگشتانِ نداشته‌ام هستم و طوری که انگار قرارداد بسته‌ام تاابد مشغولِ آدامس جویدن باشم و ترق‌تروق به جویدن ادامه می‌دهم...دختر همسایه...همان که شاهد انفجارم بود پرید داخل حیاط...و هیجان‌زده گفت:«میلاد...میلاد...انگشتانت را پیدا کردم...بعد انگشتانم را کفِ آن یکی دست‌ام گذاشت....» میلاد می‌گفت:«من همیشه دلم می‌خواست با آن دختر حرف بزنم به خاطر همین خیلی مودبانه تشکر کردم بابت اینکه انگشتانم را پیدا کرده...» و بعد بهش گفتم:«آدامس می‌خوری؟..در جیب‌ام یک بسته هست بردار بخور...» دختر آدامس جویده است یا نه؟ آمبولانس رسیده یا همسایه‌ها او را به بیمارستان می‌برند؟ دقیقاً یادم نیست میلاد چطور سر از بیمارستان درمی‌آورد اما چیزی که کاملاً در ذهنم مانده این است که حتا وقتی دست‌اش را جراحی می‌کرده‌اند تا سه‌انگشت فراری‌اش را سرجایش بنشانند...او همچنان آدامس می‌جویده...آخر آن انگشتانِ پیدا شده به دردشان نخورده....همان انگشتانِ مفقود که من هیچ‌گاه از میلاد نپرسیدم چرا نیستند؟! تا خودش گفت:«آدامس می‌جویدم».

 

بعد می‌گوید:« می‌دانستی؟!»

می‌گویم:« نه...چه باید بدانم؟»

می‌گوید:« من گیتار می‌زدم»

 

می‌خندم...می‌خندم..ریسه می‌روم..روی کف اتاق غلت می‌زنم...هنوز هم وقتی به یاد قیافه‌ی لعنتیِ متعجبِ میلاد و آن آدامس نکبت‌اش می‌افتم قهقهه می‌زنم...اما نه...دروغ می‌گویم...غرورم اجازه نمی‌دهد که بگویم:«گریه می‌کنم...خیلی گریه می‌کنم...آن شب تا صبح در تنهایی‌ام؟ نه! با موسیقی گریه می‌کنم».

 

آن دوره من عاشقِ سینه‌چاک موسیقی کلاسیک‌ام. هنوز هم هستم. موزارت، باخ، هندل، شومان...شوپن...و تاابد عالیجناب بتهوون. ولی میلاد لابه‌لای موسیقی مدرن و پست‌مدرن نفس می‌کشد. اما از اطلاعات موسیقیایی‌اش حیرت می‌کنم. غیرطبیعی می‌داند. این اشراف برای جوانی به سن‌و‌سال او غیرعادی‌ست. بندهایی به من معرفی می‌کند که حتا روحم از وجودشان خبر ندارد و چهارستونِ بدنم از شنیدن‌شان می‌لرزد. می‌گویم:«چطور ممکنه میلاد؟!»

می‌گوید:« بعد از آن اتفاق دیگر از اتاق‌ام خارج نشدم...ماه‌ها روی تخت‌خوابم به مانند جنازه‌ای افتاده بودم و هیچ‌قصدی برای این‌که تاآخر عمر بلند شوم نداشتم...اما...

گفتم:« موسیقی...موسیقی!..درسته میلاد؟!...»

می‌گوید:«یک‌سال فقط روی تخت‌خوابِ اتاق‌ام زندگی می‌کردم و فقط و فقط به دنبال بندهای موسیقی و آهنگ‌هایی می‌گشتم که به دادِ حال‌و‌روزِ برزخی‌ام برسند...به همین دلیل سر از بسیاری سایت‌ها و وبلاگ‌های موسیقی جهان درمی‌آوردم و اگر موسیقی نبود خودت می‌دانی چه اتفاقی برای یک‌گیتاریست بی‌انگشت می‌افتاد درسته؟...تو می‌فهمی من چه می‌گویم!...»

در کنار گروه‌های جدید‌تر، مجدداً شاهکارهای قدیمی را مرور می‌کنیم. اما هرچه گوش‌ می‌دهم انگار بار اولی‌ست که شنیده‌ام. مثلاً قسم می‌خورم «نابخشوده»‌ی «متالیکا» را پیش‌تر‌ها حداقل هزاربار گوش داده‌ام اما انگار بار اولی‌ست که می‌شنوم. می‌شنویم. می‌جویم و هردوی‌مان خوب می‌دانیم:«موسیقی ابدیت است».

میلاد به تحصیلات‌اش ادامه می‌دهد اما من چندی بعد تصمیم دیگری می‌گیرم! همان چندسال عمری که در دانشگاه‌ها تلف کرده‌ام کافی‌ست. یک روز چمدان‌ می‌بندم. انگار توی چشمان‌اش خرده شیشه پاشیده‌اند می‌گوید:«رفتنی شدی؟! ...تو آدمه سنگدلی هستی، میتونی همه‌رو فراموش کنی...اما منو از حالت بی‌خبر نذار...»

تکه‌ی دیگری از من کنده می‌شود...

نمی‌دانم چه مدت گذشت! یک‌روز تلفن‌ِ خانه‌ را که برداشتم یکی گفت:«خیلی نامردی!» میلاد بود و فهمیدم که مدت‌هاست از حال هم بی‌خبریم و نتوانسته‌ مرا پیدا کند. یک‌بار دیگر همدیگر را ملاقات می‌کنیم. با دوست‌دخترش آمده بود. خانه‌ی من در طهران. بعدش...نه! دیگر ندیدم‌اش...آخر، سفرم ادامه داشت...

و نمی‌دانستم قرار است چه جهنمی در زندگی‌ام به پا شود و اگر می‌دانستم؟ هیچ‌ فرقی نمی‌کرد! جهنمی که لهیب‌اش را فقط حدس می‌زدم اما نه آنقدر سوزان...نه آنقدر بی‌رحم.

دوزخی که فقط یک‌نفر صادقانه در میان آتش با من ماند:«عالیجناب موسیقی!»

 

*

ناشنوا می‌شوم. مدتی پیش ناشنوا می‌شوم. گوش چپ‌ام تصمیم گرفت اعتصاب کند و به مرور گوش راست نیز به او پیوست. چندروز قبلِ این‌که از خواب بیدار بشوم و مطلقاً هیچ‌صدایی نشنوم به مطب دکتر «شاملو» رفتم. تنها پزشکِ شصت‌هفتاد‌ساله‌ی عصبی‌ای که چون همیشه تشخیصی می‌دهد که من دل‌ام می‌خواهد آن باشد، هر بلایی عارض‌ام شود سری به او می‌زنم. به دیگران هم پیشنهادش می‌دهم اما اغلب نمی‌پذیرند. پارسال نفس‌ام بالا نمی‌آمد. خس‌خسِ سینه‌ام به جارو کشیدن پاکبانان می‌مانست بر کفِ ‌آسفالتِ خیابان‌های طهران در نیمه‌شب. بعد از معاینه غضبناک گفت:«دنبال مرض می‌گردی... چیزیت نیست، ریه‌هات کاملاً سالم است...بزن به چاک». وقتی می‌گوید «بزن به چاک» یعنی بنشین یکی‌دوساعت درباره‌ی موسیقی یا سینما حرف‌ بزنیم. من هم می‌نشینم. گفتم:«سیگار می‌کشم می‌دانی که...» یک نخ از قوطیِ خودش گیراند و داد دست‌ام:«بزن به چاک» این‌بار گفتم:«دکترجان کر شده‌ام» بعد زدم زیرِخنده!«روبه اضمحلال‌ام» قهقهقهقه...ماسماسک‌اش را برداشت و نگاهی به داخلِ گوش‌ام انداخت؛ منتظر بودم بگوید:«آهان...یک دستگاه موتور سیکلت اینجاست» آخر قبل از کرشدن توی سرم صدای موتور می‌آمد...قاام‌قااام‌قاااااااااا.گفت:«دنبال مرض می‌گردی هااا...چیزیت نیست، گوش‌هات کاملاً سالم است...بزن به چاک» با نیشِ‌باز یک نخ سیگار گیراندم و به دست‌اش دادم:«دکترجان چه خبر؟!...».

هر کلکی زدم نشد دیگران پی نبرند که شنوایی‌ام از گوش بشده است، نشد که نشد. هر چه به لب‌های‌شان حین صحبت زل می‌زدم یا به رفتار بدن‌شان توجه می‌کردم اما در آخر چندکلمه را از دست می‌دادم و پاسخ‌هایم احتمالاً دقیق نبوده. با اینکه در زبان اشاره و لب‌خوانی به سرعت پیشرفت می‌کردم اما چندبار که به‌طور غریزی گوش‌ام را نزدیک‌شان بردم عاقبت مرا لو داد و  آنقدر با من کلنجار رفتند تا سر از مطب یک جراح متخصص گوش و حلق و بینی و فلان و بیسار درآوردم. وقتی در مطبِ جراح نشسته بودم احساس می‌کردم در حال خیانت به دکتر شاملو هستم.

 

گفتم:« کر شده‌ام»

جراح درآمد که:«چند وقت است؟»

گفتم:« دو الی سه‌ماه...اما الان یک‌ماهی‌ست مطلقاً نمی‌شنوم»

طوری سگرمه‌هایش در هم رفت انگار من مسئول حمله‌ی اتمی به ژاپن بوده‌ام و او در حال معاینه‌ی یک جنایتکارِ جنگی‌ست. با تکان دادن دستان‌اش حالیم کرد:« پس چرا حالا می‌آی؟!»

گفتم:«برایم مهم نبود....دیگر نیازی به شنیدن ندارم...»

گفت:« پس چرا اصلا آمدی؟!»

گفتم:«موسیقی...»

ناشنوا می‌شوم. سه‌چهارماه هیچ ارتعاشی را نمی‌شنوم. روزهای نخست کمی عجیب است. اما به مرور عادت می‌کنم. آدمی به همه‌چیز عادت می‌کند. اما تهِ دل‌ام...تمنای شنیدنِ صدای چندنفر ‌می‌ماند. با خودم کنار می‌آیم:« تو با دیدن هم می‌توانی بشنوی پس اشکال ندارد...» اما موسیقی...موسیقی...


تکلیف موسیقی چه می‌شود؟


نیمه‌شب است! می‌خواهم چای دم کنم. کتری را زیرِ شیر‌آبِ سینک‌ظرفشویی می‌گیرم. شیر آب که باز می‌شود یکباره امواجی باشدت زیاد در سرم طنین می‌اندازد:«دادادامممم...دادادامممم...» یک‌لحظه تمامیِ اندامم منجمد می‌شود. شیر را می‌بندم و به اطرافم نگاهی می‌اندازم و بعد دوباره بازش می‌کنم:«دادادامممم...دادامممم...» برجا می‌خشکم. نه. اشتباه نمی‌کنم. آنچه می‌شنوم نت‌های آغازینِ سمفونی شماره‌ی 5 بتهوون است. درست مثل میلاد اما نگاهِ من به سقف آشپزخانه می‌دوزد. آدامس هم ندارم. به سراغ دستگاه پخش می‌روم. روشن‌اش می‌کنم تا جایی که جا دارد صدایش را زیاد می‌کنم. چیزی نمی‌شنوم. مطلقاً هیچی. به آشپزخانه نگاهی می‌اندازم اما داخلِ حمام می‌شوم. شیر دوش را باز می‌کنم...«سونات مهتاب»...ملودی‌های «سونات مهتابِ» بتهوون در سرم طنین‌انداز می‌گردد...

 

می‌گویند: بتهوونِ مغرور سوناتِ مهتاب‌اش را در فراق عشقِ یک کنتس «جولیتا» نوشت! می‌گویند: احساسِ حضور در قبرستان به شنونده دست می‌دهد. به این می‌ماند در گور دراز کشیده باشی و به آسمانِ شب، به رویاهای از هم گسیخته، به عشق‌های از دست رفته، به ستاره‌ها، به ستاره‌ها‌ی دنباله‌دار  چشم بدوزی... به این می‌ماند که...

 


یک نخ سیگار می‌گیرانم و زیر دوش می‌ایستم؛ سیگار خیس می‌شود و بعد  می‌خمد و می‌شکند و جز فیلترش چیزی مابینِ لبانم نمی‌ماند و توتون‌هایش بهمراهیِ قطرات سوناتِ مهتاب روی تن‌ام نم‌نمک راه می‌رود...تو گویی دیری‌ست آنورتر از طهران، مابینِ نگاهِ دو‌کوه، در اعماقِ ‌آب‌های سردِ سد خفته‌ام و به آسمانِ شب چشم دوخته‌ام...

 

 

  

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


پی‌نوشت در ادامه مطلب:



 

می‌خواستم درباره‌ی رمانِ «تارهای جادویی فرانکی پِرِستو» بگویم: رمانِ شاهکاری‌ست نوشته‌ی «میچ البوم» نویسنده‌ی اثر مشهورِ «سه‌شنبه‌ها با موری». اما به جرئت می‌توان گفت «سه‌شنبه‌ها با موری» کجا و «تارهای جادویی فرانکی پرستو» کجا!  هرچند که «موری» هم عالی‌ست اما «البوم» هرچه که داشته است را در رمان «تارهای جادویی...» رو کرده. اثرِ باشکوه و خارق‌‌العاده‌ای پدید آورده. قصه‌ی این رمان به ترجمه‌ی شایسته‌ی بانو «سحر توکلی» درباره‌ی «فرانکی پرستو» نابغه‌ا‌ی گیتاریست با استعدادِ درخشانِ موسیقی‌ست، ماجرای زندگی و سیم‌های گیتارش که هرکدام بر یک زندگی تاثیر می‌گذارد و  مرگ مرموزش. قصه‌ را لو ندادم. شروعِ ماجرا از جست‌وجوی علت مرگِ مرموز و عجیبِ «پِرِستو» است. جالب‌ این‌که روایت از زبان «موسیقی‌» است! یعنی موسیقی درباره‌ی فرزندانش که  هرکدام در لحظه‌‌ی تولد سهم‌شان از استعداد‌ موسیقی را برداشته‌اند سخن می‌گوید. اکثر پروردگاران کلاسیک، جاز، بلوز، کانتری در کتاب حضور دارند. بعضی قسمت‌ها از زبان آن‌هاست که قصه‌ی فرانکی را پیش می‌برند. همه هستند. سیصد صفحه‌ای منتظرم ماندم تا عالیجناب بتهوون هم از راه رسید! اما چه حضور محشری! موسیقی می‌گوید:«این فرزندم دو دستی از من استعداد برداشت». خیلی‌های دیگر نیز یا خودشان هستند یا ردپاشان. قطعه‌ی «lagrima» و «فرانسیسکو تارگا». ستاره‌های جاز، بلوز، فوق‌ستاره‌های راک، کانتری. هنک ویلیامز، الویس پریسلی،  کارول کینگ، ریچی، بیتلز...نوازندگان: تونی بنت، وینتون مارشال، پل استنلی...افسوسِ موسیقی برای یکی از درخشنده‌ترین فرزندانش و نحوه‌ی مرگ‌اش:«چارلی پارکرِ» بزرگ... و همه‌ی این‌ها در حال خواندن و پیشروی قصه‌‌ی گیرا و جذابِ «فرانکی پِرِستو» حضور بهم می‌رسانند.

 

 

 درباره‌ی کتاب «جنگ، چهره‌ی زنانه ندارد» (اینجاست)



درباره‌ی سه‌گانه‌ی «ساموئل بکت» (مالوی، مالون می‌میرد و نام‌ناپذیر) (اینجاست)

 

 


برچسب ها: نقد تارهای جادویی فرانکی پرستو ، بررسی رمان تارهای جادویی فرانکی پرستو ، تارهای جادویی فرانکی البوم میچ البوم ، درباره تارهای جادویی فرانکی پرستو ، به بهانه رمان تارهای فرانکی پرستو پیام رنجبران ، نقد و معرفی رمان وبلاک سیناپس ، شبنوشت پیام رنجبران ،

طراحی سایت مشهد
یکشنبه 3 دی 1396 11:55 ب.ظ
ممنون خیلی خوب بود
پاسخ پیام رنجبران : درود بر شما
برگ نارنجی
پنجشنبه 18 آبان 1396 03:14 ب.ظ
چه متن عجیبی هیچی ندارم بگم خیلی حس عجیبی داشت انگار تمام لحظات من بودم جای شخصیت
پاسخ پیام رنجبران : درود بر شما دوست عزیز


سپاس از لطف‌تان
الهام
شنبه 13 آبان 1396 12:48 ق.ظ
چرا نوشته بالا انقدر خفن خوف ناك معركه بود؟؟؟
عالی بود
همش خودتون بودین،؟؟
خیلی خوب بود واقعا معركه بود
ممنونم
پاسخ پیام رنجبران : *
خفن خوفناک رو خیلی خوب اومدید خیلی باحال گفتید

بله، این نوشته با شدت و حدت فراوانی خودم هستم البته یکی از خودهای نفرت انگیزم

*

بلادرنگ نوشتم، بلادرنگ منتشر کردم.
البته میخواستم درباره ی «تارهای جادویی فرانکی پرستو» بنویسم، یهوو شد این
خوشحالم دوست داشتید.
سپاسگزارم.


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.