این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ-شهریور 96 منتشر شده!



ا

آنتونی دوئر



رمان

 تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم

نویسنده: آنتونی دوئر

مترجم: مریم طباطباییها

برنده جایزه پولیتزر 2015

*

علیه فراموشی


پیام رنجبران


آروزی محالی‌ست؟ توقع زیادی‌ست؟ چه کاری از دست‌مان برمی‌آید؟ نقش ما در قضایا چیست؟ چرا باد سیاهی‌ها را با خود نمی‌برد؟ خستگی را خسته شدیم؛ اصلاً چرا نپرسیم «خب که چی؟» چرا باید ادامه بدهیم؟ چرا یک‌شب تمام‌اش نکنیم؟ چرا انصراف ندهیم و این سیاره‌ی دیوانه را رها نکنیم؟ چرا باید به این بازی ادامه دهیم؟ گناه نخستین چرا دست از سرمان برنمی‌دارد؟ اولین گناهْ فراموشی نبود؟ ما چه چیزی را فراموش کرده‌ایم؟ نکند آنچه که هیچ‌گاه فرا نگرفته‌ایم فراموش کرده‌ایم؟ شاید آمده‌ایم تا به خاطرش آوریم، یا شاید یاد بگیریم، اما تا کنون به طرز مهلکی وانمانده‌ایم؟ آیا هرچقدر پیش می‌رویم راه باریک‌تر نمی‌شود؟ هولناک‌تر نشده؟ آهای آدم‌ها، سوأل اصلی، مسئله‌ی حل‌ناشده‌ی حیاتی، انسداد شریان زندگی این است:«برای این‌که یکدیگر را قتل‌عام نکنیم چه باید کرد؟». ما مدعیان سلطنت شعور بر زمین هنوز چه عاجزیم در پاسخ بدین پرسش؛ با چنین داعیه‌های خرد‌ورزی، با چنان فخری که به دیگر موجودات می‌فروشیم هنوز از پس نکشتن یکدیگر برنیامده‌ایم، پاسداشتِ حقّ زندگی که سایر موجودات حداقل نسبت به هم‌نوعانشان مراعات می‌کنند؛ چه ترسناک‌‌تر شده‌ایم، چه برای‌مان عادی شده؛ هر بار گذرمان به صفحه‌ی تلویزیون، یا صفحات اخبار می‌افتد، شاهدیم بر عاقبتِ انسان! انگار پیامد زحمات خردورزی، شعور، هوش و تعقل بشریت «‌بیعاری»ست! انگار آدمیان کار دیگری ندارند، جماعتی «بیعار» بی‌وقفه مشغول قتل‌عام یکدیگر‌اند و جماعتی «بیعار» حین لنباندن صبحانه‌شان با علاقه اخبارش را تماشا می‌کنند! بی‌مرخصی، با خودشان قرارداد بسته‌اند، صبح تا شام، تا بامداد، تا صبح دیروز، و تا هزار صبح فردا پیگیر‌اند، هر لحظه به مشغولیّتِ «هم‌کشی» و «بیعاری» مشغول‌اند، به خون یکدیگر تشنه‌اند و نمی‌دانم کدامین خون رفع‌عطش خواهد کرد؟ چه‌هنگام سوت پایان این بازی هلاک زده خواهد شد؟ ای کاش لحظه‌ای دست نگه داریم، ای کاش مابین نیمه‌ها فضا عوض شود، ای کاش تاکتیک عوض شود، ای کاش جای جنگ علیه جنگ، تدبیر دیگری چاره شود! هر دو خاکریز متخاصم یاد بگیرند، ریشه‌ی حمله بخشکد تا انتقام برافتد، ای کاش «خودآگاهی» مبتنی بر «آگاهی» متعالی سفره‌ی «جنگ» بروبد. لیک چنین رهی که می‌رویم مقصدش «هیهات» است، چه‌این‌بار «انفجارهای اتمی» مرثیه‌ای‌ست بر پایانِ سلسله‌ی آدمی، انگار که هیچ‌وقت هیچ‌چیز نبوده، انگار که هیچ‌وقت نبوده‌ایم. آخر، بشر شقه‌شقه شده، عده‌ی معدودی به «خودآگاهی» رسیده‌اند و دریافته‌اند بدون قتل می‌توان زندگی‌ کرد، که جا برای همه هست، که اینان تعدادشان نسبت به جمعیت دنیا بسیار اندک است؛ اما شقه‌‌های کثیرتر، خیل عظیمی هستند که پیروان رهبران ناقص‌العقل و متوهمی‌اند، سرسپردگانی که حتا از سرمنشا محتویات سر‌شان، و موهوماتی که به‌شان القا شده خبر ندارند، بدین‌سان «ناخودآگاه» آنچه به‌شان حقنه‌شده، بی‌چون-و-چرا اجرا می‌نمایند! بازیچه‌ی رهبرانی مالیخولیایی‌‌ که شوخیِ طبیعت‌اند، اصلاً صورت مسئله هم آنقدر ساده است که به شوخی می‌ماند، اما چه شوخی‌های ناگواری؛ گناه دیروز، گناه امروز همچنان فراموشی‌ست؛ حال پرسش این است: چاره چیست؟آیا امیدی هست؟ مسلماً پاسخ به این سوالات وظیفه‌ی شخصی و گروهی‌ست، چنانچه امیدی باشد بازهم در گروی «خودآگاهی»ست، یعنی جای تن‌دادن به «نسل‌کشی»های کریه‌تر، می‌توانیم تاریکی‌های تجربه‌های شرم‌آور گذشته‌ی انسان را مجدداً با ادبیات، سینما، فلسفه و هنر مقابل دیدگان‌مان بگذاریم! تا لابه‌لای سیاهی‌ها «تمام نورهایی را که نمی‌توانیم ببینیم» را ببینیم! آن‌سان که نویسنده‌‌اش «آنتونی دوئر» با صرف ده‌سال از عمرش برای نوشتن چنین اثر باشکوه، ژرف‌ و یاددارنده‌ای همت گمارده. داستان گیرای رمان «تمام نورهایی...» برنده‌ی جایزه‌ی «پولیتزر» سال 2015 انعکاسِ دقیقِ یکی از همان تلخ‌ترین، سیاه‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین تجربه‌های نسل آدمی‌ست، یعنی وقایع جنگ‌جهانی دوم؛ ماجرای «ماری-لو» دختر نوجوان و نابینای فرانسوی که پدرش کلیدار موزه‌ی تاریخ طبیعی‌ست، و همچنین «ورنر» نوجوان نخبه‌ی آلمانی که با خواهرش «یوتا» ساکن یتیم‌خانه‌ای در آلمان‌اند، او به دلیل هوش و استعدادش در تعمیر رادیو، آرزوهایی از جمله حضور در دانشگاه‌های معتبر برلین و مبدل شدنش به «فردی خاص» در سر دارد، اما با آغاز جنگ‌جهانی دوم زندگی‌شان زیروزبر می‌شود؛ «ماری-لو» به همراه پدرش از «پاریس» به  شهر «سنت‌-لو» می‌گریزند و در این سفر تنها نیستند چرا که موزه وظیفه‌ی حفاظت الماسی افسانه‌ای به نام «دریای شعله» را به پدر سپرده:‌»کسی که سنگ را دارد تا ابد زنده خواهد ماند؛ اما تا زمانی که آن‌را داشته باشد، بدشانسی رهایش نمی‌کند». استعداد «ورنر» نیز منجر به برنده شدن در آزمونی و ناگزیر رفتن به مدرسه‌ای زیرنظر افسران بی‌رحم هیتلر می‌شود و سپس برای ردیابی فرستنده‌های نیروهای مقاومت فرانسه به این کشور اعزام می‌شود! این دو نوجوان در کوران آتشی که در حال سوزاندن شهر «سنت-لو» است با یکدیگر آشنا می‌شوند، مواجه‌ای که قبل از اینکه یکدیگر را ببیند و خودشان بدانند، پیشینه‌ای بر حسب یک ارتباط رادیویی دارد! «تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم» ارج نهادن قداست زندگی و علیه فراموشی‌ست.

 


 

 

اگر خدا نباشد همه‌چیز مجاز است /ضمیمه‌ای بر نقد رمانِ«تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم»


درباره‌ی «حکمت شادان» نوشته‌ی «فردریش ویلهلم نیچه» (اینجاست)

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم ، تحلیل رمان تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم ، برنده جایزه پولیتزر 2014 آنتونی دوئر ، معرفی رمان تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم ، جنگ جهانی دوم آنتونی دوئر ، نقد All the Light We Cannot See ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.