«آن‌کس که خنده نمی‌داند، همان‌به که آثار مرا نخواند» (نیچه)



نقاشی: نیچه اثر ادوارد مونک



به بهانه‌ی کتابِ «حکمت شادان»

برداشتی آزاد و نگاهی به رساله‌ی

«در باب حقیقت و دروغ به مفهومی غیراخلاقی»

*

 

«من از خدا می‌خواهم که مرا از خدا نجات دهد»

 

پیام رنجبران


 

عشق، عشق، عشق، به گمان‌ام بارقه‌ای؟ نه! آذرخشِ عشقْ چونان امواج موسیقی در جانِ «نیچه» طنین‌انداز شده، و آنقدر آهنگ‌اش بر او خوش می‌نشیند که برای چندگاهی هرچندکوتاه عوارض بیماری‌های عجیب و غریب و فرساینده‌اش دست از سرش برمی‌دارد، نسیمی چونان خنکای مرهمی اهورایی بر جان‌ِ به تنگ‌آمده‌اش وزیده می‌شود تا او پاکوبان و دست‌فشان قلم برقصاند و «حکمت شادان» به رشته‌ی سُرور دربیاورد و در باب‌اش چنین بگوید:« این کتاب، به مثابه‌ی تحقق امری بس غیرمنتظره، سرشار از سپاس و قدردانی مردی است که بهبود یافته است..."حکمت شادان" بیانگر شادباش‌های اندیشه‌ای است که عسرتی هولناک و طولانی را با شکیبایی، جدّیت، خونسردی، ناامیدی و در عین حال با مقاومت تاب آورده و ناگهان خود را در برابر امید، امید به شفا، و سرمست از این شفا، غافلگیر می‌بیند». پرفسور «نیچه»‌ پس از اتمام کتاب، آن‌را به الهه‌ی این عشق یعنی «لو سالومه» تقدیم می‌نماید! همان زنِ افسون‌گر و مرموز زندگی‌ی نیچه که با نپذیرفتن پیشنهادِ ازدواج‌اش، چهره‌ی دیگری از عشق و دلبستگی در برابر دیدگان‌اش هویدا می‌نماید، و ردّپای این داغ- آمیخته به غضبِ نیچه شده، تمامیِ ابرنیروهای جنون‌آمیزش را به پا می‌خیزاند- که در آثار بعدی‌اش شرّ به پا کنند؛ گویی او مابینِ فلسفه‌ی انتقادی‌اش به مثابه‌ی پُتک، انتقام یک عشقِ ناکامِ شخصی را نیز از تمامی زنان می‌گیرد. 

عنوان کتاب «حکمت شادان» اصطلاحی قرون وسطایی‌ست (گایاسیانزا) که اشاره‌ای‌ به شاعران و رامشگران جنوب فرانسه دارد که از قرن دوازدهم میلادی حرکتی را در ستایش عشق، جوانمردی و «شاد زیستن» آغاز می‌کنند و خصوصی‌ترین اثر نیچه محسوب می‌شود، و همچنین پیش‌درآمد، مقدمه و تفسیری‌ست به شاهکار بعدی‌‌اش یعنی «چنین گفت زرتشت»؛ نیچه در این‌باره می‌نویسد:«در واقع، من تفسیر کتاب را قبل از نگارش خود کتاب نوشتم». «حکمت شادان» بستری‌ست که ما نشانه‌های مفاهیم بنیادینی که نویسنده در آثار بعدی‌اش به آن‌ها می‌پردازد را به اختصار می‌بینیم، مفاهیمی مانند ( بازگشت جاودانه، ابرانسان، اراده معطوف به قدرت). برای آشنایی با فلاسفه، و درکِ نخبگانِ تاریخِ اندیشه‌ورزیِ بشریت به سفارش «آرتور شوپنهاور» می‌بایست به سراغِ متونِ اصلی‌ِ خودشان برویم و نه تفسیرات و تعبیراتی که از نوشته‌های‌شان شده است! ( و شاید بهتر باشد خوانشِ نقد و نظراتِ منتقدین و مفسرین را به بعدِ مطالعه‌ی آثارشان موکول نماییم) اما خب شاید این تأکید درباره‌ی همه‌ی علاقمندان صدق نکند و برای‌شان مقدور نباشد؛ ولی چنانچه بخواهیم به سفارش شوپنهاور گوش فرادهیم و مستقیماً بسراغ آثار نیچه برویم تا دریابیم، او درباره‌ی چه مفاهیمی سخن می‌گوید، می‌بایست از کدام اثرش آغاز کرد؟ اکثرِ نیچه‌شناسان، شناخت و دریافتن افکار او را در گروی درکِ آثاری چون «چنین گفت زرتشت»، «فراسوی نیک و بد» یا «اراده معطوف به قدرت» می‌دانند؛ که البته در گفته‌شان تردیدی نیست، سازه‌های اندیشه‌‌ورزیِ نیچه در چنین ساختمان‌های رفیعی نمودار شده و سربه‌فلک می‌ساید؛ اما! به زعم من، می‌بایست سراغ از کُنه، و پی‌ای بگیریم که این برج‌ها برش چیده و استوار شده؛ کدامین اثر؟ «در باب حقیقت و دروغ به مفهومی غیراخلاقی» رساله‌ای چندصفحه‌ای که پس از «زایش تراژدی» و پیش از تمامیِ آثار ذکر شده در سال 1872 به رشته‌ی تحریر درآمده، اما تا زمان مرگ نیچه منتشر نشده است؛ خوشبختانه این رساله‌ی بی‌نظیر، که باز هم به زعم من، یکی از درخشان‌ترین، برجسته‌ترین، مهم‌ترین رساله‌های فلسفی، و در کلیت، متونی‌ست که انسانی در طول تاریخِ فکریِ بشر موفق به نگارشِ آن گردیده، با ترجمه‌ی جناب «مراد فرهاد‌پور» به زبان فارسی درآمده و در دسترس علاقمندان قرار دارد. این رساله نسبت، و در قیاسِ با سایر نوشته‌های مولف‌اش با فُرمی استدلالی، یک‌دست، منظم، و همچنین زبانی بسیار همه‌فهم خبر از کُنه، بن‌مایه و ریشه‌ی اندیشه‌ها‌ی او می‌دهد، کلیدِ درکِ باقیِ آثار نیچه در گروی فهم این رساله است، یعنی به گمان من «در باب حقیقت...» کلید‌ِ مدخل ورودی به ساحتِ اندیشه‌های «فردریش ویلهلم نیچه» بوده، و ابزار پی‌بردن به جانِ کلامی‌ست که او در آوردگاهِ آثار بعدی‌اش به منصه ظهور می‌رساند. این رساله مرکز ثقل افکار نیچه بوده، و آن برج و باروی نوشته‌های آینده بر چنین پایه‌‌های مستحکم، و بدیعی بنا و استوار شده! حالا چنانچه بخواهیم بصورت میکروسکوپی بر رساله‌ی « در باب حقیقت و دروغ به مفهومی غیراخلاقی» متمرکز شویم، تا مرکز ثقل آن‌را بیابیم که در واقع مرکز ثقل تمامیّتِ اندیشه‌های نیچه است، به کدام قسمت می‌بایست اشاره کنیم؟ او پس از توضیحاتی در پایان پاراگراف چهارم می‌پرسد:«اما در چنین وضعی، میل به حقیقت دیگر از کجاست؟» مجمل مقصود، درست که این سوألِ «نیچه» و جواب‌اش، پاسخی‌ست به پرسش بنیادی فلسفه یعنی «حقیقت چیست؟»، اما پاسخی که نیچه بدان می‌دهد- تبری‌ست که به درستی بر ریشه‌ی حقیقت، و حقایقی که تا بدان روز در میان انسان‌ها به حقیقت مشهور شده است می‌زند- و این تبر‌زنی مرکز ثقل فلسفه‌ی انتقادی اوست- که سپس در سایر آثارش به پرداخت، شرح و بسطِ سخن‌اش می‌پردازد، و بدین‌وسیله بخودش اجازه‌ی تاخت‌وتاز بر تمامیِ ارزش‌ها و اخلاقیات ساختگیِ سلسله‌ی انسان را می‌دهد. از منظر نیچه به زبانی ساده، حقیقت دروغی بیش نیست! و آنچه ما بدان حقیقت می‌گوییم در واقع قراردادها‌یی ساختگی‌ و ‌دست‌ساز انسان بر اساسِ قواعدِ زبانی‌ست- که پس از جاافتادن و نهادینه شدن- رفتار بر خلاف آن دروغ قلمداد می‌شود، در حالی که ما از ابتدا نیز دروغ‌ها را بعنوان حقایق پذیرفته‌ایم، چرا که ما نامی بر چیزها می‌گذاریم، و اسامی‌ای بدان‌ها اختصاص می‌دهیم و این قواعد به مروز زمان تبدیل به حقایق شده و آن را حقیقت می‌گوییم، اما آن نام و اسامی در واقع آن چیزها و اشیاء نبوده و نیستند! و این نخستین دروغ است؛ به دیگر سخن، مبدأ و سرمنشاء حقایقِ نخستین نیز دروغ‌هایی بیش نبوده و ساخته‌ی اذهان و تصورات انسان‌‌اند؛ و البته مشکل از جایی آغاز می‌شود که این دروغ‌ها ( یا موهومات) مفاهیم دیگری می‌زاید؛ یعنی بر اساس چیزی که از ابتدا نیز دروغ بوده است، آدم‌ها مفاهیم و ارزش‌هایی نیز ساخته‌اند! می‌خواهم بگویم براساس دروغ مفاهیم دیگری تدارک دیده‌اند که در واقع آن‌ها نیز بزرگترین درو‌غ‌هایی‌ هستند که آدم‌ها به یکدیگر می‌گویند، و نکته‌ی دردناکِ ماجرا این است که آدم‌ها بر اساس این مفاهیم یا ارزش‌های ساختگی، ایدئولوژ‌ی‌هایی می‌سازند، و سپس آنرا عقیده یا اعتقادشان قرار می‌دهند و می‌دانند، و بعد چنانچه سایر انسان‌ها یا دیگر ملل از این ارز‌ش‌های ساختگی‌شان عدول نمایند- یا نظرشان خلافِ آنان باشد- به خودشان اجازه‌ی هجوم، و کشتار آن جماعت را می‌دهند! (که در نهایت به کشتار یکدیگر نیز ختم می‌شود) یعنی در واقع دسته‌های متخاصم و دشمنِ یکدیگر به هم می‌گویند:« تو چون عقیده‌ات مانند من نیست مستحقِ مرگ هستی!!» که به زبانِ دیگر این می‌شود:«من دروغ می‌گویم، تو نیز دروغ می‌گویی، اما چون تو مثلِ من دروغ نمی‌گویی من به خودم حق می‌دهم تو را بسوزانم!!!» می‌بینید صورت مسئله چه مضحک، و چه شوخی بی‌مزه‌ای‌ست؟ اما این فقط روی کاغذ شوخی‌ست، و واقعیت‌ دهشتناک‌اش آن است که ما هرروز و هر لحظه شاهدِ بروزش هستیم، یعنی کُشتار کُشتار کُشتار و نسل‌کشی بر اساس عقایدی که چنانچه بیندیشیم مکر و موهوماتی بیش نبوده و دروغین‌اند؛ آن قواعدی که قرار بوده حافظ و موجباتِ رشد و امنیت انسان‌ها باشد علیه‌شان برخاسته و باعث اضمحلال و نابودی‌شان گردیده؛ اینجاست که آدمی به یادِ آن عارف آلمانی یعنی استاد اِکارت می‌افتد تا بگوید:« من از خدا می‌خواهم که مرا از خدا نجات دهد.»

 

 

پی‌نگار:

برای کودکان میانمار.

 

 

 

پیام رنجبران ( وبلاگ سیناپس)

 

 

نقدِ رمان «درمان شوپنهاور» نوشته «اروین یالوم» اینجاست!


برچسب ها: نقد کتاب حکمت شادان نیچه ، نقد و معرفی حکمت شادان نیچه ، نقد در باب حقیقت و دروغ به مفهومی غیراخلاقی ، نقد آرا و اندیشه نیچه ، حقیقت دروغ نیچه ، نقد و تحلیل حکمت شادان نیچه ، اکارت نیچه حکمت شادان ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.