ورنر خواسته یا ناخواسته به او فکر می‌کند؛ به دختری با یک عصا، دختری با لباسی خاکستری و دختری که از جنس مه بود. باد به گیسوانش ضربه می‌زد و گام‌هایش هیچ ترسی نداشت. دختر به عمق وجود ورنر رخنه کرده است.

او چه کسی است؟ دختر همان مرد فرانسوی که مخابره می‌کند؟ نوه‌اش؟ چرا می‌باید آن مرد دختری را این‌طور به خطر بیندازد؟

 

(صفحه 427)

*

ماری: «خانم؟ من چه شکلی هستم؟»

«تو هزاران لک روی صورتت داری؟»

«پدر همیشه می‌گفت آن‌ها ستاره‌هایی بهشتی‌اند؛ مانند سیب‌های روی درخت»

«آن‌ها نقاط ریز قهوه‌ای رنگی هستند، عزیزم؛ هزاران نقطه‌ی ریز قهوه‌ای»

«این‌که زشت است»

«آن‌ها روی صورتت زیبا هستند»

«خانم‌! به نظر شما ما واقعاً می‌توانیم خداوند را از نزدیک ملاقات کنیم؟»

«شاید بتوانیم»

«اگر شخصی نابینا باشد چه؟»

 

(ص 306)

*

خداوند، مثل نوری سفید، مثل نور ماه، با چشمانی باز و خیره به زمین آن بالاست. پلک می‌زند، پلک می‌زند و می‌بیند که شهر به آهستگی به خاکستر تبدیل می‌شود.

 

(صفحه 397)

 

 *

 

 

ضمیمه‌ای بر نقد رمان «تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم»


برنده‌ی جایزه پولیتزر 2015 (آنتونی دوئر )


*

اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است!

 

پیام رنجبران

 

گاهی اوقات متنی را می‌نویسی، تمام می‌شود لیک در تو ناتمام می‌ماند، به فرصتِ دیگری موکول‌اش می‌کنی، اما اغلب فرصت‌اش دست نخواهد داد؛ به هر تقدیر «تئودور آدورنو» می‌گوید:« بعد از آشویتس شعر گفتن بربریت است، پس از کوره‌های آدم‌سوزی فلسفه هم دیگر معنا ندارد». چرا که از هگل تا مارکس و از کانت تا نیچه، و همه‌ی پیشوایان فکری اروپا، تاریخ بشر را تاریخی در جهت رشد و تکامل می‌دیدند اما حوادث جنگ‌جهانی گند زد به  تمامیتِ این چشم‌انداز، آمال‌ و رویاهای اندیشمندان و فلاسفه! به جای بهشت، جهنّم به زمین آورده شد، وقایعی رخ داد که دوزخِ کتاب‌های آسمانی، و دوزخِ «کمدی الهیِ» دانته به گردِ پایش هم نمی‌رسیدند، آنچه سلطنت امیدوارکننده‌ی خردِ آدمی، و شِمای آرمانیِ ترسیم شده‌، و کمال‌یافته‌ی بشر را شکاند و خُرد و خاکشیر کرد، چه اگر قرار است رشد و پیشرفتِ تمدنِ بشری منتج به اردوگاه‌های کار، کوره‌های آدم‌سوزی هیتلر، گولاگ‌های استالینی شود، ملل دنیا آن‌سان به جان هم بیفتند، پیامد تفکر و اندیشه و خردورزی، پیامد عقلانیت، چنان کراهت و فجاعتی باشد که حادث شد، همان‌ بهتر که هیچ گفته نشود، هیچ شعری ساز نشود، هیچ فلسفه‌ای ساختْ نشود. آدورنو و ماکس هورکهایمر کتابِ «ظلمتِ خرد»شان را با این جمله شروع می‌کنند:«روشنگران کوشیدند انسان را توانا سازند بر ترس خود غلبه کند و از این راه به سروری و آقایی بر جهان برسد؛ اما دنیای روشن‌شده کاملاً در تیرگی بدبختی فرورفته است». میلیون‌ها انسانِ بیگناه به خاک و خون کشیده شد، و انگار آن پیشگوییِ فئودور داستایفسکی محقق شد:« اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است» و در باقی انسان‌ها تتمه ایمان‌شان به خدا در ورطه‌ی نابودی و تلاشی افتاد، طوری که هانا آرنت گفت:« چنین جنایتی نمی‌بایست در تاریخ بشر اتفاق بیفتد؛ ولی افتاد و تصویر و تصور از انسان را برای همیشه دگرگون ساخت. چرا نگوییم تصور از خدا هم! خدایی که بندگانش را فراموش کرده بود». اما این پایان فجایعِ بشر نبود و نیست و نخواهد بود؛ تا آدمیان فاصله‌شان با «خودآگاهیِ» متعالی نجومی باشد چنین نسل‌کشی‌های کریه، و سرسپردگی به رهبران ناقص‌العقل بیمار، که البته برآمده از بطنِ هر اجتماعی هستند ادامه پیدا خواهد کرد. رهبران هر جامعه‌ای، و شیوه‌ی مناسباتِ هر مملکتی انعکاسِ دقیقِ میزانِ حجمِ شعوریِ اکثریتِ مردمِ همان ملّت هستند؛ راقمِ این سطور پاسخ‌اش به بسیاری از سوألات اغلب با تردید است، معتقدم هر پاسخی به مرور کامل‌تر می‌شود اما از یک قضیه بسیار مطمئنم و بدان یقین دارم، اینکه آن کودکان و نوزادانی که در آغوش مادران‌شان خفه شدند، به قتل رسیدند و سوختند، هیچ نقشی در بوجود آمدنِ چنین مظالمی نداشتند، دقیقاً بیگناه نابود شدند، هیچ فرقی هم ندارد این وقایع کجا رخ داده باشد، در هیروشیما یا ناکازاکی، در حلبچه، صبرا یا شتیلا، در مدرسه‌ی کودکان استثنایی شهرستان بروجرد و صدها کودک بیگناهی که توسط موشک‌های کفتارِ کثیفی چون «صدام» همگی سوختند! آن‌ها حتا نمی‌دانستند اوضاع بر چه قرار است و چرا حقِ زندگی‌ ازشان دریغ شد! آیا بشر گرفتار نفرینِ خدایان شد؟ به هر تقدیر بعد از فجایع و فظایعِ جنگ‌های‌جهانی، اکثر فیلسوفانِ نیمه‌ی دوم قرن بیستم هدفی والا در برابر بشر گذاشتند که در یک کلام می‌شود گفت:«آشویتس دیگر نباید تکرار شود». آدورنو نوشت:« اتفاق افتاد و می‌تواند دوباره اتفاق بیفتد. حرف اصلی ما این است» و سپس اضافه کرد:« هیتلر باعث شد که بشر فرمانی به ده فرمان کهن اضافه کند: کاری کن که آشویتس هیچگاه در هیچ‌جا تکرار نشود». بدین سبب او خواستار شد که به منظور پیشگیری از وقوعِ مجدد چنین فجایعی تدابیر اساسی اتخاذ گردد، از همان کودکی هدف پرورش و تربیتِ انسان نوینی باشد بر پایه‌ی اجتناب از جنایت در حقّ سایر آدمیان. یکی از پیشنهاداتش بر این مبناست: نشاندن احساسی که از «همدردی» فراتر می‌رود؛ در توضیح این احساس می‌توان گفت: اینکه خود را به جای دیگران بگذاریم. بدین روال انسان درباره‌ی احساسات خود نیز آگاهی می‌یابد؛ و یکی از شیوه‌های ایجاد چنین حسی توسط فلسفه، هنر و علی‌الخصوص ادبیات است و بهره‌بردن از تأثیر و قدرتِ بی‌حد و حصر داستان‌گویی بر وجودِ انسان‌ها، بدین‌سان آدمیان تمامیِ رخدادهای تکان‌دهنده، تلخ و تاریکِ به سررفته‌ی بشر را تجربه می‌کنند، در همان فضا و اتمسفرِ رخدادها قرار می‌گیرند، با شخصیت‌های داستان همدلی و همذات‌پنداری می‌نمایند، سپس به‌شان تلنگری زده شده و دچارِ تفکر می‌شوند و به نوعی آموزش می‌بینند، و چنانچه الگوهای فکری‌شان شکل گرفته باشد، اما هنوز ممکن است با تاثیر داستان بر ناخودآگاه‌شان، به نسخه‌های بهتری از آنچه هستند مبدّل شوند. آشنایی با دونوجوان، «ماری-لو» و «ورنر» در رمان «تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم» نیز می‌تواند چنین باشد، کارکترهایی که «آنتونی دوئر» در اوج ظرافت و مهارت با الهام از وقایعِ جنگ‌جهانی دوم، و صرفِ ده‌سال از زندگی‌اش خلق کرده‌؛ می‌خواهم بگویم، درست است که «ماری» و «ورنر» کارکترهای داستانی‌اند و مربوط به دوره‌ی جنگ‌جهانی دوم، اما اینان نمونه‌های واقعی دارند، حتا مدت‌ها بعد از تاریخ ذکر شده، در ویتنام، بوسنی، افغانستان، حلبچه، یمن، خرمشهر، همین حالا به صفحه‌ی تلویزیون یا اخبار نگاهی بیندازید، جنگ همچنان در حال پیچاندنِ طومارِ زندگی‌ی بسیاری از این کودکان است؛ به زعم من، شعور بشر هنوز در حال پوست‌اندازی‌ست، آنچه ما از شمایلِ امروزِ انسان می‌بینیم- جز عده‌ی معدودی نسبت به جمعیت دنیا- به هیچ‌عنوان آن نیست که باید باشد؛ فاصله‌ی انسان نسبت به آنچه می‌بایست باشد به اندازه‌ و یا شاید بسیار بیشتر از فاصله‌ای‌ست که آدم امروز از گونه‌های ناندرتالِ اولیه دارد؛ ما تازه به مدخل، و دروازه‌ی ورودی شهر انسانیت رسیده‌ایم، اقداماتِ زیادی مانده است که هنوز انجام نشده، خیلی کارها می‌بایست برای «خودآگاهی» انجام داد.

 

 

پی‌نگار:

متن دیگری درباره‌ی رمان «تمام نورها...» در مجله‌ی صدبرگ نوشته‌ام، که بعدتر خواهم‌اش گذاشت.


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

نقد رمان «نادیا» نوشته‌ی مرشد سورئالیسم «آندره برتون» اینجاست!



برچسب ها: نقد و معرفی رمان آنتونی دوئر ، نقد تمام نورهایی که نمیتوانیم ببینیم ، نقد رمان برنده جایزه پولیتزر 2015 ، تئودور آدورنو شعر فلسفه بربریت ، هانا آرنت فلسفه بربریت ، هولاکاست گولاگ هیتلر ، تحلیل تمام نورهایی که نمیتوانیم ببینیم ،

نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic