تبلیغات
سیناپس - شب‌نوشت: برگشت به تاریکی!
جمعه 17 شهریور 1396

شب‌نوشت: برگشت به تاریکی!

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،



 برگشت به تاریکی!

 

 

خیلی‌ها مثل تو می‌گویند: فقط از کارکتر‌های منفی قصه‌ها خوششان می‌آید، از روان‌پریشان با اذهانِ چند‌لایه، یا دائم‌الخمرهای خیالاتی، الکلی‌های داغانی که در انتهای داستان تصمیم می‌گیرند ننوشند اما تا آخر عمرشان چیزی در وجودشان سرجای خودش نباشد، چیزی همیشه اشتباه باشد، این دنیای دیوانه را مست نباشند، هشیارْ مصلوب شوند، به خاطر این‌که بد‌آموزی نباشد در فرجام داستان به زندگی‌ برمی‌گردند، می‌گویند به خاطر خودشان است یا واقعاً به خودشان آمده‌اند، اما خزعبل می‌بافند و هیچ مستی در اعماقِ قلبش به خاطر خودش به زندگی برنمی‌گردد؛ همه‌ مجذوب کارکترهای منفی داستان‌ها هستند، عاشقِ لاابالی‌ها، خسته‌ها، دیوانه‌ها، تنهایان، شب‌گردها، فلسفه‌فکرانِ شاعرمآب، آدم‌هایی که خستگی را خسته‌اند، گم شده‌اند، شلوغی را بیزارند، بامداد از خانه‌های‌ متروک‌شان بیرون می‌آیند، یقه‌ی پالتوشان را بالا می‌دهند، در مه، زیرِ سوسوی آخرین ستارگان و چراغ‌های نارنجیِ خیابان، ساکت‌اند و اگر ساعت‌ها کنارشان بنشینی هیچ نمی‌گویند، انگار چشمان‌شان به جراحات عمیقی لابه‌لای خاطراتِ ذهن‌شان خیره مانده، آدم‌هایی که اهل خطرند، یا اهل خطر بوده‌اند، آن‌هایی که بارِ حوادثِ زندگی‌ِ پردردسر گذشته‌ی طوفانی‌شان را سال‌هاست به دوش خود می‌کشند، شاید به خاطر همین ساکت‌اند، ترجیح می‌دهند یکی‌یکی سفید شدن موهای‌شان را همدم دلتنگی‌هایشان کنند اما سکوت باشند، دنبال قائله‌ی تازه‌ای نیستند، شاید حتا اگر به‌شان بتوپند یا ریشخند‌شان کنند، دیگر به سرشان نزند با مشت دماغِ بلاهت را توی صورتش له کنند و از رنگِ خون لذت ببرند، نگاه‌شان پوزخند می‌شود و بی‌خیال می‌روند پی‌کارشان، من می‌گویم اما شما باور نکنید! گفتم که ساکت‌اند اما درون‌شان غوغاست، خشمی منقبض زیرِپوست‌شان هیاهوست، طوفانی فشرده درون‌شان بهم می‌پیچید، توفانی درون‌شان می‌توفد، منظومه‌ای به شانه می‌کشند، آوارِ زخم‌های هزار سیاره را، روحی دردآگین را، روحی که آنچنان جر خورده واکنش‌هایش ترسناک است، خودشان از خودشان می‌هراسند، پس باید ساکت باشند، باید هیچ نگویند، چون فقط خودشان می‌دانند اگر مجدد به سرشان بزند و تصمیم بگیرند «بدمن» قصه بشوند خیلی‌ها زندگی‌شان بهم می‌خورد، آسایش‌شان تعطیل می‌شود؛ آهان، واژه را جُستم:«بدمن»، اکثریت از «بدمن‌» قصه‌ها خوششان می‌آید، برای‌شان جذاب است، اما اینجا اشکال کوچکی وجود دارد، مردم از «بدمن»ها فقط توی قصه‌ها خوششان می‌آید، آنجا برای‌شان گیراست، دل‌شان می‌خواهد فقط در داستان همراه‌شان باشد، وجودشان را بکاوند و انگشت به دهان بمانند، اما در واقعیت، یعنی در همین زندگی، همه ازشان می‌ترسند، همه فرار می‌کنند، شاید فقط در حد یک ناخنک زدن به‌شان نزدیک شوند، آخر در دنیای واقعی آدم‌های خوب به کارشان می‌آید، همین «گودمن»‌های پخمه‌ای که تمام عمرشان همین چرندیِ بوده‌اند که هستند، الگویی منفعل به‌شان حقنه شده و آن‌ها هم مثل بچه‌های خوب تا آخر همان‌اند که هستند، بزرگترین خاطراتِ هولناک زندگی‌شان یک‌شب توی اتوبوس بوده چون خواب‌شان نبرده، یا به دختران در خیابان متلک انداخته‌اند، یک «بدمن» واقعی هیچ‌وقت به زن‌ها تیکه نمی‌پراند، برایشان مزاحمت ایجاد نمی‌کند، بوق نمی‌زند، اصلاً در کل هم کاری به کارشان ندارد، دلش نمی‌خواهد کسی دوستش داشته باشد یا کسی را دوست داشته باشد، آخر دوست‌داشتن مسئولیت بزرگی‌ست، عشق ورزیدن حادثه‌ای حماسی‌ست، او اگر زنی را دوست داشته باشد بسادگی برایش می‌میرد، اصلاً پایش که بیفتد براحتی از جانش برای همه‌ی مردم می‌گذرد، برای سایر آدم‌ها، اما در عاشقانه‌های جعلی، همیشه «گودمن‌»ها به درد می‌خورند، همین‌هایی که اولین قرارشان را در کافه‌ها می‌گذارند، آنهایی که حینِ وراجی ادای «بدمن‌»ها را درمی‌آورند، دستِ بُرد با این‌هاست، در زندگی همین‌ها به درد می‌خورند، همین توسری‌خورها- گربه‌های مطبخ- اتوکشیده‌های جعلیِ به درد نخور...اما «بدمن»ها تاروپودِ این مسائل را خوب می‌فهمند، آنها بلدند، وقتی به چشمان دیگران خیره می‌شوند همه‌ی هست و نیست‌شان را می‌خوانند، اصلاً یک زمانی فهمیدن ابزار کارشان بوده والا سرشان را به باد می‌داده‌اند، به همین خاطر خودشان می‌دانند وجودشان فقط به درد قصه‌ها می‌خورد، می‌دانی؟! نه این‌که نوازش بلد نباشند اما دستان‌شان زبر است، آنها به جای «دوستت دارم» می‌گویند:«خفه شو» به جای «کنارم بمان» می‌گویند «گورت را گم کن» می‌فهمی چه می‌خواهم بگویم؟ درست است درک‌شان سخت است، به همین علّت همیشه خودشان دُم‌شان را می‌گذارند روی کول‌‌شان و می‌روند، آرام از تاریکی می‌آیند و بی‌صدا در تاریکی غیب می‌شوند... 

 

 



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

شب‌نوشت: پدیده‌ی شب‌زی، گربه‌ی حنایی، من!


درباره‌ی عالیجناب موسیقی!

 



برچسب ها: نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، برگشت به تاریکی ، قصه بدمن زندگی واقعی ، شبنوشت پیام رنجبران ، آدم بد قصه داستان ، داستان کوتاه sin city ، برگشت به تاریکی sin city ،

الهام
جمعه 17 شهریور 1396 03:02 ب.ظ
وای این نوشته معركه بود
عالی
منم همیشه عاشق شخصیت های منفی داستان ها و فیلم ها میشم
خیلی خوبن

اما تو دنیای واقعی
میخوام یه چیزی رو بگم
بدمن واقعی خیلی كم پیدا میشه...اثریت ادم هایی هستن كه تظاهر به بدمن بودن میكنن این ادما نه گودمن هستن نه میتونن بدمنی كه میخوان باشن...اخه بدمن بودن خیلی سخته و هنر میخواد...كار هركسی نیست...باید تو ذات باشه...بدمن های واقعی برعكس اسمشون اصلا ذات خرابی ندارن برعكس گودمن هایی كه تظاهر به بدمن بودن میكنن
متنفرم ازشون
پاسخ پیام رنجبران : ممنونم از لطف شما و بسیار سپاسگزارم.
بله! دقیقاً همین است که می فرمایی و در یک کلمه خلاصه می شود «تظاهر» و البته در زندگی جعلی و متظاهرانه ی امروز، دستِ برد با جعلی ها و مزوران است!
درست است، بدمن های واقعی ذاتشان بد نیست، فقط خسته اند!
*
درود بر شما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.