فردریک بکمن

 

مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متأسف است

.

.

.

مامان آنقدر مژه می‌زند که چشمانش تقریباً بسته می‌شوند.

«عزیزم، تنهایی شکل‌های مختلفی داره»

السا تمایل پیدا می‌کند دوباره لاستیک دور درِ خودرو را بکشد.

«با وجود این، اون یه بزِ احمقِ وحشتناکه»

مامان سرش را به علامت تأیید تکان می‌دهد.

«وقتی آدم مدت زیادی تنها باشه، می‌تونه تبدیل به یک بز احمق بشه»

 

ماشینِ عقبی دوباره بوق می‌زند.

 


 

صفحه 186

*


و میپلوریس هم دقیقاً همان‌جاست؛ یک قلمروی پادشاهی که قصه‌گویانِ تنها از تمام جهات آسمانی به آنجا نقل مکان می‌کنند. قصه‌گویانی که با خودشان چمدان‌های پر از غم و اندوه دارند. محلی که می‌توان غم‌ها را آنجا گذاشت و به زندگی ادامه داد.

 

 

صفحه 296

*

 

 

...السا تندتر حرکت می‌کند و از کلیسا دور می‌شود، چون نمی‌خواهد یک نفر دنبالش راه بیفتد و از او بپرسد آیا همه چیز مرتب است. چون دیگر هیچ‌چیز مرتب نیست. دیگر هیچ‌چیز نظم و ترتیب سابق را نخواهد داشت. دیگر نمی‌تواند همهمه‌ها را تحمل کند و نمی‌خواهد بشنود که درباره‌اش چه می‌گویند. پشت سرش. مادربزرگ هیچ‌وقت پشت‌سر او حرف نمی‌زند.

نمی‌زد. هیچ‌وقت پشت‌سر او حرف نمی‌زد.

 

 

صفحه 300



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

پدیده‌ی شب‌زی، گربه‌ی حنایی، من!



برچسب ها: نقد و معرفی رمان ، پیشنهاد رمان فردریک بکمن ، مادربزرگ سلام میرساند و میگوید متاسف است ، پاراگرافهای خواندنی ، نقد و معرفی رمانهای فردریک بکمن ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

foot pain
دوشنبه 13 شهریور 1396 05:24 ب.ظ
Wow that was strange. I just wrote an incredibly long comment but
after I clicked submit my comment didn't
show up. Grrrr... well I'm not writing all that over again. Regardless,
just wanted to say superb blog!
الهام
یکشنبه 12 شهریور 1396 11:06 ب.ظ
اصلا قبول ندارم
ادم با تنهایی به خودشناسی میرسه
پاسخ پیام رنجبران : در هر قصه ای یک اژدها وجود دارد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.