تبلیغات
سیناپس - شب‌نوشت:« پدیده‌ی شب‌زی، گربه‌ی حنایی، من!»
یکشنبه 29 مرداد 1396

شب‌نوشت:« پدیده‌ی شب‌زی، گربه‌ی حنایی، من!»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،


پدیده‌ی شب‌زی، گربه‌ی حنایی، من!

 

پریشب نیمه‌شب به اویی مثل من می‌گفتم! به پدیده‌ای شب‌زی که زنده‌گی‌اش شب‌ها شروع می‌شود، به گذشتی که برم سرگذشت شده دریافته‌ام جنسِ این آدم‌ها از سنخِ دیگری‌ست، نوعی از اعتراض در رفتارشان به چشم می‌نشیند، چیزی در جان‌شان مستور است که انگار با بقیه فرق دارد، ضرباهنگِ هرمی ناگفتنی در وجودشان می‌تپد، از همین اعتراض‌ِ بی‌خوابی‌شان به وقاحتِ روز می‌آغازد، به تابشِ وقیحانه‌ی خورشید که قرن‌هاست بی‌پاسخ به هر سوالی می‌تابد و می‌تابد و عین خیال‌اش نیست در زمین چه غوغایی‌ست! شب‌زی‌ها با ماه رفیق‌تر‌اند، انگار مهتابِ ماه، رازوارگی‌اش، سکوت‌ِ معترض‌اش را سلولی می‌فهمند، این‌که چیزی در خویش نهفته دارد که در خورشید نیست، چیزی که شبی می‌جوشد، جاری خواهد شد، در همه‌ی کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر موج خواهد زد، آنی که در سفیدیِ موذیانه‌ی نورِ خورشید نیست! به‌ش می‌گفتم رفته بودم قدم زدن! آخری‌ها اغلب نصفه‌شب‌ها قدم می‌زنم! نه این‌که غروب‌های طهران را بی‌خیال شده باشم، نه! هنوزم هر چندعصر یکبار مسیر خیابان انقلاب بهترین جای دنیاست، انقلابی که شبیه انقلاب نیست اما نوستالوژی‌ِ غمین‌اش را دوست می‌دارم، بقولِ خودم «وقتی توی خیابان انقلاب، روبروی دانشگاه طهران، شلوغی میدانش، کتاب‌فروشی‌ها گام می‌گذاری انگار لابه‌لای اوراقِ تاریخِ معاصر ایران قدم می‌زنی». میان شلوغیِ مردم راه می‌روم، زیرچشمی به انرژیِ موّاج‌شان نگاه می‌کنم، به صورت‌شان، غم‌ها و دلتنگی و شادی‌های‌شان، و حتماً گذرم به کتاب‌فروشی اختران، پارت یا تالار بزرگ کتاب می‌افتد، جوان‌ترها را نگاه می‌کنم، بچه‌های دانشجوی‌مان با آن چهره‌های گیج و لاغر و نپخته‌ی دوست‌داشتنی‌شان، سیگارهایی که هنوز به انگشتانِ نحیف‌شان نمی‌آید، انگار اضافه‌ای به بال‌شان اضافه شده، و از خودم می‌پرسم زن‌ها و دخترها چه مرضی دارند اینقدر خودشان را با شلوار پوشیدن زشت می‌کنند؟ توی ذوق می‌زنند، مگر دامن چه اشکالی داشت؟ چه از منظر زیبایی‌ و چه از لحاظِ اینکه زن بودن نشان‌شان باشد! صدای‌شان باشد، و تن ندهند به سلطه‌ی جهانی که با عنوان برابری، برای تولید کارگر، قصد از بین بردن جنسیت را داشت و چه موفق شد، زن‌ها شبیه مردها لباس می‌پوشند و هیچ از خودشان نمی‌پرسند پس چرا مردها دامن نپوشیدند؟! و بندهای موسیقی که گاه شانس‌ دیدن‌شان نصیب‌ام می‌شود، کفِ پیاده‌رو می‌نشینند و به سبکِ هیپی‌های آن دوره‌‌های متروک و خاک‌گرفته در خیالِ موسیقی، ژست می‌گیرند و ساز می‌نوازند(من هنوز می‌گویم هیپی، نمی‌دانم به فازهای جدید چه می‌گویند؟!) چنددقیقه‌ای به‌شان خیره می‌مانم، دوست‌شان دارم، فالش می‌زنند اما وفادارترین  موسیقی‌هایی که شنیده‌ام- صدای زنده‌گی‌ست- همین‌هاست که توی پیاده‌روها از جانِ جوانِ همین بچه‌ها شنیده‌ام. داشتم به پدیده‌ی شب‌زی می‌گفتم رفته بودم توی پارک قدم بزنم، آخر نیمه‌شب‌ها انگار با خودم روراست‌ترم و تا ساعت پنج صبح اینگونه‌ام، ارتباط‌ام با ناخودآگاه‌ام برقرارتر است، وقتی به مسئله‌ای فکر می‌کنم گویی هسته‌ی مرکزی‌اش را می‌بینم؛ مشغولِ «آرتور شوپنهاور» بودم و فحوای «اراده‌»ی آرتورخان در من مرور می‌شد که چه ذوقی داشته وقتی در اوان جوانی‌اش به گمان‌اش دچار کشفِ بزرگی شده و راه‌حلی برای شناخت «شی‌ء فی نفسه» یافته و تنداتند شاهکارش «جهان همچون اراده و تصور» را چون یک سمفونی در چهارموومان نوشته، آخر عالیجناب «کانت» می‌گوید: ما تا ابد به دلیل حجاب خرد نمی‌توانیم «شی‌ء فی نفسه» را دریابیم و بشناسیم‌اش، راست گفته؟ شاید می‌خواسته بگوید شما معمولی‌ها نخواهید شناخت، نگفته؛ اما ناگهان جرقه‌ای در ذهن‌ آرتورخان می‌جهد و حتماً درآن لحظه‌ی ارشمیدسی با خودش گفته:یافتم!..یافتم! ما خودمان گونه‌ای، جزوی از نمودها و پدیدارها هستیم پس قاعدتاً خودمانْ قابلیتِ شناختِ خودمان را داریم، به دلیلِ هم‌نشینی با «شیء فی نفسه» که نهفته در تن‌مان باشد، یعنی:«راهی از درون به سوی آن سرشت واقعی و درونیِ چیزها بر ما گشوده می‌شود که از بیرون نمی‌توان بدان نفوذ کرد. چنان‌که گویی معبری زیرزمینی است، یک راه دسترسی سرّی که انگار خیانتکاری ما را، از طریق آن، به درون دژی راه می‌دهد که از بیرون راهی برای حمله بدان نیست». انگار آن خیانتکار، شمایل‌اش توی نورافکن‌های پارک افتاده باشد به‌شان خیره مانده بودم که دیدم یکی روبرویم پنجه‌هایش را می‌لیسد و بعد چند گام جلوتر آمد و پیشِ پایم لمید و برقِ چشمانِ درشت‌اش به من دوخته شد! گربه‌ی حنایی رنگی بود که وقتی ازش پرسیدم:«چطوری رفیق؟» پرید روی نیمکت و نرم برم لولید و گفت:«به چی فکر می‌کنی؟!». به چه فکر می‌کردم؟! راست می‌گوید به چه فکر می‌کردم؟! خواستم برایش بگویم «به چی فکر می‌کردم» اما به جایش انگشتانم رفت توی قوطی سیگارم و تا نخی گیراندم‌، پاسخ‌ام از کجاهای ناکجا که سر درنیاورد!...سکوت شدم و کلافگی‌ام برخاست سوی دیگری از پارک رفتم، نمی‌دانم! همیشه همین طور است، وقتی ازم می‌پرسند «به چی فکر می‌کنی؟» لال می‌شوم، انگار سیلابی، تندبادی به تندیِ طوفان کاترینا ناگهان به رگ و ریشه‌های وجودم می‌زند، انگار توی محرابِ سینه‌ام هیئت به راه می‌افتد، واژگانِ قربانی تشییع می‌شوند، عزادارن طبل می‌کوبند، آنقدر که در کوبه‌هایش، در تکانه‌های کرکننده‌ی هیهات‌اش، در امواجِ «بام‌بامِ» غرانش، ناله‌ی احتضارِ کلماتِ باقیمانده‌ام به گوش نمی‌رسد، قالب یخی که هیچ خیال آب شدن ندارد راه گلو می‌بندد و سکوت می‌شوم و درست مثل گربه‌ی حنایی که پی‌ام آمد و روبرویم مجدد نشست، تنها به چشمانِ پُرسانِ مقابلم زل می‌زنم! ساعدهایش را لیسید و گفت:«حاضری همین زنده‌گی رو دوباره زنده‌گی کنی؟!». دستانم توی جیب‌ها فرو بردم و با گربه‌ شروع شدیم گردِ پارک قدم زدن! وقتی کنار شمشادها گذشتیم تا پارک را بگذریم، سر چرخاندم به صدای مه‌گرفته‌ای که مخاطب‌اش بودم«سلام آقا...امشب تا سحر نموندید؟!» نگاه بر آسمان شب لغزاند و گفت:«شاید امشب بارون بیاد»؛ نگهبان بود، نگهبان شیفت شبِ پارک، یکی از پاهایش را نمی‌دانم در کدامین جاده‌های زند‌ه‌گی جا گذاشته‌ است، عصا زیربغل مثل آونگ ساعت دیواری در پارک تاب می‌زند و پاچه‌‌ی شلوارِ پای نمانده‌اش تا زیرزانو تا می‌شود، لبخندزنان قوطی سیگارم را جلوش گرفتم و گفتم:«سیگار؟!» آخر من حرفی نزدم که سرخ‌ شد و شرم‌زده گفت:«قربانِ شما...هست...ممنونم...اما دست شما رو رد نمی‌کنم». فندک‌ام برایش شعله شد:«تق»، سرخ‌تر پُکِ عمیقی زد و نوک سیگار جلزولز کرد و تا جایی که به من مربوط است، حتا ذره‌ای دود از دهان یا دماغ‌اش پس نداد، انگار همه‌اش نقطه‌ای در اعماق هستی‌اش نیست شد، یکباره بُرّاق با سر به گربه اشاره کرد و گفت:«مزاحمتون شده؟!» تنداتند سر جنباندم:« نه نه اصلاً...». گربه انگار به تیریشِ قبایش برخورده باشد، چند گام از من جلو افتاد اما تا جلوی درِ خانه مشایعت‌ام کرد، شب‌ می‌ماسید بر من و من بر شب، بر خلوتیِ چربِ خیابان، همان دو رج خیابانِ تا خانه، تا جلوی در هیچ نگفتیم، همو سکوت بود و هم من نگاه، فقط یک‌بار خواستم بگویم:«دیگر نمی‌توانم ادامه دهم» اما تا جمله را توی ذهنم چرخاندم دیدم می‌خواهم عین سگ به خودم دروغ بگویم و تا «سینش» در سرم «سگ» شد، گربه چپ‌چپ نگاه تیزی برم انداخت و ایستاد. کلید به درِ خانه انداختم و گفتم:«بفرمایید داخل عالیجناب» خمیازه‌ای کشید و گفت:«نه!...متشکرم» بعد لخ‌لخ‌کنان و سلانه‌سلانه رفت...به رفتنش نگاه می‌کردم، عمری رفتنِ همه را، همه را چشمانِ خیره‌ام بدرقه کرده که یک لحظه انگار گوشی یا سوئیچ اتومبیل‌اش روی پیشخانِ نگاه‌ام جا مانده باشد، مکث کرد و سربرگرداند و گفت:« راستی می‌خوام یه چیزی بهت بگم!» چانه چلاندم و گفتم:«چی؟!»...چندثانیه‌ای توی چشمانم پیِ چیزی گشت و زبان روی سیبیلش چرخاند و گفت:«هیچی...» و رفت.

 

پشت لپ‌تاپ نشستم و شروع کردم به نوشتنِ شرحِ شب‌گردی‌ام، برای پدیده‌ی شب‌زی از امشب گفتم اما صدای ازدحامِ بیدارشدن کبوتران روی نورگیر‌های سمت‌چپِ اتاق خبر از روز می‌داد، کاری نداشتم در گرگ‌ومیش هوا درباره‌ی چه تنداتند حرف می‌زدند، چون دیگر می‌بایست خود را می‌سپاردم به خواب «که در آن دولتِ خاموشی‌هاست، که در آن رویای فراموشی‌هاست» دیگر خستگیِ چشمان‌ام نمی‌گذاشت بگویم با گربه‌ی حنایی تا دم در خانه آمدیم. پشت لپ‌تاپ که می‌نشینم دست‌چپ‌ام پنجره‌ای‌ست که باز می‌شود به نورگیرهای طبقه‌ی پایین‌، دریچه‌های بسیار پهنی با شیشه‌هایی مات که بر سقف آشپزخانه‌ی طبقه‌ی زیرین نشسته‌اند، اما اگر مثل من سرگیجه‌ات گیج نرود و از بالای پشت‌بام به دریچه‌ها نگاه کنی، آنقدر ارتفاعِ هولناکی‌ست که به قوطی‌های کبریت می‌مانند! حالا می‌گویی:«خب به من چه!؟ فدای سرم که پنجره‌ی اتاقت به نورگیر طبقه‌ی پایین باز می‌شود، این توصیف چه ارتباطی به داستان داشت؟». حق با توست پس دیگر بهت نمی‌گویم مدتی‌ست حس غریبی دارم، هولِ یک انفجار، همش احساس می‌کنم زلزله‌ای، طوفانی، بمبی هسته‌ای، چه می‌دانم زهرماری یکباره بغل گوشِ من منفجر می‌شود و بعد همه‌ی شهر را با خودش می‌روبد! همان حین که پرده‌های ضخیمِ اتاق را می‌کشیدم تا از هجومِ چشم‌سفیدی نور در امان بمانم این هول مجدداً تکانم می‌داد، اما وقتی روی کاناپه ولو شدم کم‌رنگ‌تر شد، آخر طبیعتِ دردهایی که وقتِ خواب سرمی‌زنند با من به مکالمه درآمدند. آنهایی که چندین سال از عمرشان حرفه‌ای دنبال توپ دویده‌اند، خوب می‌دانند چه می‌گویم! خوشبختانه این کاناپه‌ی عریض درک عمیقی نسبت به دردهایم دارد، خودش کتف‌چپ‌ام را به نرمی در آغوش می‌گیرد، اما نمی‌دانم چه طبیعتی‌ست تمامیت دردها وقتِ خواب می‌غُلند، نمی‌دانم چه حکمتی‌ست چشمانت را که می‌بندی همهمه‌ی زخم‌های متراکمی پشتِ جناغ سینه‌ات ولوله می‌کنند، داغی چون سوختگی می‌سوزد؛ نمی‌دانم چه حکمتی‌ست آدم‌هایی که جایی در کوچه‌پس‌کوچه‌های هیهاتِ زندگیِ متلاطمِ گذشته‌ات گم‌شان کرده‌ای، همه‌شان وقت خواب، پشت‌ پلک‌هایت پرسه می‌زنند، گاهی سلام می‌کنند، گاهی با آن خنده‌های فراموش‌ناشدنی‌شان برایت دست تکان می‌دهند، گاهی روی‌شان را برمی‌گردانند، در مه‌غلیظی گام می‌گذارند و ناپدید می‌شوند و هر چه صدای‌شان می‌زنی:«نرو...نرو» برنمی‌گردند. همان حین که غلظتِ خلسه‌ی خواب غلیظ شد و دربرم گرفت و دقیقاً در همان لحظه‌ای که مدخلی گشوده یا زیرپایت خالی می‌شود و به جهان دیگری می‌غلتی و من قصد پایان داستان را در همین نقطه داشتم- ناگهان، ناگهان صدای بلوا و بال‌‌بال‌زدن ده‌ها کبوترِ بیرون پنجره در فضا پاشید، و سپس حتا بدون اینکه خودم بفهمم چه شد یا اصلاً چرا؟ صدای ترکیدنِ شیشه‌های نورگیر همزمان ترکید، و با چنان شدتی جیغ‌جیغِ شیشه‌ها توی خانه پیچید که خودم نفهمیدم چگونه پشت پنجره بودم؟ انگار هنوز دروازه‌بان فوتبالم و به قصد گرفتن توپ با چنان سرعتی سمت پنجره پریدم که کاناپه‌ی اتاق متعجب تکان خورد! آنسوی پنجره، غلغله‌ی کبوتران؟ نه! ریسه‌رفتن‌شان بود، و ضربانِ قلبِ من و خزیدنِ دُمی پشمالو و حنایی که در پیچِ انتهایی نورگیر به سرعت پیچید و ناپدید شد. گربه‌ی حنایی؟!!! اینجا چه غلطی می‌کرد؟! از لبه‌ی پنجره‌ی گشوده روبه نورگیرها خم شدم و بعد سر به بالا چرخاندم و به بالاترین طبقات فوقانیِ عمارت نگاه کردم، آنتنِ تله‌ویزیون شکسته و آویزان به سیم‌اش، به طرز ابلهانه‌ای انگارنه‌انگار برایش چه اتفاقی افتاده‌ در حال سابیدنِ کمرِ دیوار بود! با توجه به قهقهه‌ی کفترها بابتِ جاخالی‌شان، و فلنگی که گربه بست، فقط یک پرش ناموفق و یک سقوط موفق قشقرق شیشه‌ها را توجیه می‌کند!

خرده شیشه‌های معترض را به حال خودشان گذاشتم و تا فاصله‌ی رفت و آمد برای جستن سیگار توی خانه، انگار تکانه‌ای از این ماجرا در بطنِ ناخودآگاه‌ام جنبید. نمی‌دانم بر سرِ گربه‌ها طی چندین هزاران‌سال تکامل‌شان چه گذشته‌ است؟ چه بر سرشان رفته و ذهن‌شان با چه مسائلی درگیر بوده‌ تا عاقبت «آنچه آنان را نکشته قوی‌ترشان کرده»؛ که تکامل‌ وجودشان بر پایه‌ی پریدن و سقوط متکامل شده! حماسه‌ی گربه‌ی حنایی به دلم نشست، در پی سقوطی سهمگین، برخاسته و بازهم مجدد دویده بود! به قاعده‌ی سقوط! بی‌تردید زخم‌هایی بر تنش به یادگار مانده، اما...

به لنگه‌ی پنجره تکیه دادم و دود سیگار را به خنکیِ صبحگاه ‌دمیدم که چشمم به پای تاکِ خمیده‌ی همسایه افتاد، به گمان‌ام گربه‌ی حنایی را دیدم که مشغول لیسیدنِ خودش بود و تکاندن گرد و غبار از تنش، او هم مرا دید، برایم دستی تکان داد و نیشش تا بناگوش باز ماند!

مردادماه است، اما انگشتانِ باران، بر تنِ تابستانِ طهران ضرب گرفت...

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)



برچسب ها: پدیده شب زی گربه حنایی ، داستان گربه حنایی من ، شکست پیروزی موفقیت ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، گربه حنایی کبوتران ، باران مرداد ماه طهران ، خاطره بازی خلوت شب ،

زندانی ۲۴۷
چهارشنبه 1 شهریور 1396 12:18 ب.ظ
چقدر تو حوصله داری پسر
لابد اگه تمام دیشب را رانندگی میکردی که فقط خودت را از تهران؟طهران بکشونی بیرون الان حتما خواب بودی و داستان نمی نوشتی.اما خیلی هم اعتباری نداره .مثل منکه با این هم شب بیداری خسته ام اما خوابم نمیبره نشسته ام توی تاریکی اتاقی که از نور جداش کردم دارم نوشته های تو رو میخونم و با خودم میگم چطوری ادم تو غربت طهران میتونه دوام بیاره.تو هم دیونه ای.اخرش یه شب به سرت میزنه از همون ارتفاع خودت را پرت کنی پایین.اما نمیکنی.فقط فکر میکنی باید بپری.منم خیلی وقته به سرم زده بپرم پایین
پاسخ پیام رنجبران : سلام «زندانی 247» عزیز.
.
امیدوارم در لحظاتی که بیخوابی ات را در این وب سپری کرده ای، میزبان خوبی بوده باشم.
بقول نیچه:« فکر خودکشی آرامبخش قوی است، با آن چه شبهای تلخی را می شود سپری کرد» یکی اینگونه می اندیشد، یکی دیگر هم مثل بوکوفسکی می گوید:«می نویسم تا آدم نکشم»
به هر تقدیر هر کدامشان در شبی به کار می آیند!
به گمانم و در کل، این دنیا حتا ارزش پریدن هم ندارد. حیفیم!
همینکه می دانیم تو هستی ، و هم سنخهای دیگری دور یا نزدیکمان هستند، خودش آرامبخش است.
موید باشی دوست عزیز، و سپاسگزارم ازت.
الهام
دوشنبه 30 مرداد 1396 01:42 ق.ظ
نوشته اتون رو سه بار خونددقیقا سه بار
و به نظرم این یه معركه اس
من عاشقش شدم خیلی عالیه

و چند تا جمله اش رو خیلی دوست داشتم
یكی فلسفه شلوار پوشیدن خانم ها
یكی پایی كه تو كدوم پیچ زندگی رفته بود
و اینكه ایا حاضری دوباره این زندگی رو زندگی كنی
و سیگاری كه دودش رو بیرون نداد
خلاص پر از جمله های معركه بود
خسته نباشین
این نوشته عالی بود و معركه
پاسخ پیام رنجبران : سپاسگزارم از لطفتون. بی نهایت سپاسگزارم از وقت شما.

این نوشتار، تقدیم به ساحت معرکه ی نگاهتان.

درود بر شما.





 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.