«آرتور شوپنهاور»

*

چشمکی به شش کتاب! 

 

درمان شوپنهاور- مردی به نام اوه - صدای سوم

 آخرین غروب‌های زمین

 سقوط فرشتگان

و

 « جهان و تأملات فیلسوف »

 

پیام رنجبران

 

چند روزی‌ست همزمان با سه‌چهار موضوع در مخ‌مان گلاویزیم ، همچنین ایده‌هایی برای نوشتن مقابلِ دیدگانِ ذهن‌ام پدیدار می‌شوند و خوب می‌دانم چنانچه به‌شان نپردازم لابه‌لای باقیِ ایده‌هایی که دیگر هیچ‌گاه به رشته تحریر درنیامدند تلنبار خواهند شد. اما بعضی‌شان قوی‌اند و ناخودآگاهِ آدمی را آنچنان دچارِ خودشان می‌نمایند که تمرکز لازم برای سایر مسائل اولی‌تر را می‌ربایند. مثلاً در حال خواندن مطلبی هستی اما ناخودآگاه‌ات همچنان مشغول و درکارِ پرسش و پاسخ با ایده‌ی دیگری‌ست؛ بماند...اما یکی‌اش بعد از خواندن کتاب «درمان شوپنهاور» نوشته‌ی «اروین یالوم» به من عارض شد که هنوز دست از سرم برنداشته! حلقه‌های مفقود، و اطلاعات نادرستی در داستان وجود دارد که درونمایه‌ی فکری‌ِ اثر را اساساً زیر سوأل می‌برد، به خصوص در نحوه‌ی پرداختن و به کارگیری، و بروزِ افکار عالیجناب «آرتور شوپنهاور» در رمان که موجب بهت و تعجب‌ام شده! به هر تقدیر من انتظارِ زیادی در حد داستان‌نویسانِ بزرگ از «اروین یالوم» نداشته‌ام یا فردی که قرار بوده مفسری باشد بر آرای «شوپنهاور»، اما برای مولفی که داعیه‌ی روانکاوی اگزیستانسیالیست، تلفیق فلسفه‌ با روان‌درمانی، و آموزش‌اش‌ توسط رمان‌نویسی دارد و همچنین خودش روانپزشک است! به گمان‌ام بی‌اطلاعی، عدم درک یا بی‌خبری از بعضی بدیهیات فلسفه یا «آسیب‌شناسیِ اجتماعی» جای سوأل‌های فراوان برایم باقی گذارده است. در «نت» جست‌وجویی داشتم شاید نقد یا مطلب درخوری درباره‌ی این کتاب بجویم که مرا قانع نماید و نسبت به نوشتن‌اش بی‌خیال کُند، اما چیزی نیافتم! از سوی دیگر وقتی کتابی با کیفیت نسبتاً خوب -البته در قیاس با سایر فجایعِ به اصطلاح روانشناسانه‌ای که گاهاً مُد می‌شود- مورد اقبال و استقبال عمومی قرار می‌گیرد، دچار هراس می‌شوم که نکند نوشتن درباره‌اش، چوب گذاشتن لای چر خ‌اش باشد، حتا اگر به عدد یک فرد، کسی را از خواندن‌اش دلسرد و پشیمان نماید. اما به زعم من، موضوعاتِ حساسی در رمان «درمان شوپنهاور» وجود دارد، که حائز اهمیت بوده، و اطلاعاتی که در همان باب عرضه می‌گردد، به دور از واقعیت و صحت و سلامت‌ است. پس ما یک جای خالی برای این رمان می‌گذاریم تا چنانچه عمری باشد کلامی درباره‌اش به ملاحظه‌ی عزیزتان برسانیم...

ایضاً: پیش‌ترها «و نیچه گریه کرد» را از همین نویسنده خوانده بودم و درباره‌اش نوشته بودم، اما آن «یالوم» کجا و این «یالوم» کجا ؟ وسوسه‌ی کتاب‌سازی رحم ندارد....


نوشته شد:

نقد رمان «درمان شوپنهاور» اینجاست 


 

همین چند شب پیش با او آشنا شدم! با کی؟! «مردی به نام اوه» کجا؟! در همین رمان نوشته‌ی «فردریک بکمن» نویسنده‌ی جوانِ سوئدی! باری، درگیرش شدم! هنوز هم هستم، باید بگویم غرقش شدم، زندگی‌اش نمودم، با من ماند و می‌دانم حالاحالا در من خواهد ماند «مردی به نام اوه». جریانش چیست؟! فقط به همین بسنده می‌کنم: این رمان چونان نامش، راجعبه «مردی به نام اوه» است! مردِ جان به سر شده‌، مردِ جان به لب رسیده‌ای به نام «اوه». نمی‌دانم این همه همذات‌پنداری‌ام با «مردی به نام اوه» بابتِ چه بود؟ به هوای بغض‌هاش؟ تنهایی‌اش؟ دلتنگی و کلافگی‌هاش؟ قصه‌ی فوق‌العاده‌اش!؟ یا چون یکی از شخصیت‌های اصلی‌اش «پروانه» زنی ایرانی‌ست، انعکاسی دقیق از همان زنان دوست‌داشتنیِ زلال، دلسوز، دلربا، حساس، بامزه و تومخیِ ایرانی که همه می‌شناسیم، و نه می‌شود عاشق‌شان بود، نه می‌شود عاشق‌شان نبود- و شخصیت‌پردازی‌ِ بسیار ظریف و قدرتمند «فردریک بکمن»! گویا همسرشان ایرانی هستند. «اوه» را می‌شناختم، آن «گربه»‌ی لت‌وپارِ درب‌و‌داغان، آن «گربه‌»‌ی آویزان بهش را می‌شناختم، «پروانه» را هم می‌شناختم، اصلاً همه‌ی کارکترهای‌اش به شدت زنده‌اند و آشنا. سطری از رمان می‌نویسم و پیشنهاد می‌نمایم این کتاب را در اولویت‌های‌ مطالعاتی‌تان قرار دهید، مطمئنم سرشار از احساسات و عواطفِ عمیقِ انسانی و دل‌انگیز می‌شوید.

«...ولی اگر کسی ازش می‌پرسید زندگی‌اش قبلاً چگونه بوده، پاسخ می‌داد تا قبل از اینکه زنش پای به زندگی‌اش بگذارد اصلاً زندگی نمی‌کرده و از وقتی تنهایش گذاشت دیگر زندگی نمی‌کند»

در ضمن، فیلمی از «مردی به نام اوه» اقتباس و ساخته شده! هنوز ندیدمش، اما به گمانم خوب باشد، چرا که فقط یک کله‌پوک می‌تواند چنین قصه‌ای را خراب کند.

 

با تمام احترامی که برای طبع و سلیقه و ذائقه‌ی طرفدرانِ نویسنده‌ی «صدسال تنهایی» یعنی «گابریل گارسیا مارکز» قائل هستم، اما باید روراست اذعان بدارم وقتی دیدم «روبرتو بولانیو» یکی از سرگرمی‌های‌اش دست انداختن نویسندگانی چون «مارکز» بوده و او را «کسی می‌داند که عشق حرف زدن با رئیس‌جمهورها و اسقف‌ها را دارد» ازش خوشم آمد. «بولانیو» این جوان عصیان‌گرِ شیلیایی در جایی دیگر درباره‌ی بانو «ایزابل آلنده» می‌گوید:« مبتذل‌نویسی ست که در حوزه‌ای از ادبیات کار می‌کند که از کیچ آغاز می‌شود و به ادبیات آبگوشتی ختم می‌شود»! البته «آلنده» نیز کم نیاورده و در مصاحبه‌ای «بولانیو» را آنچنان «مردِ نفرت‌انگیزی خوانده که حتا مرگ او را جذاب نمی‌کند» حالا دیگر نمی‌دانم بعد از مرگ بسیار زودهنگام «روبرتو بولانیو» آیا هنوز اینچنین عمیق ازش بدش می‌آمده یا نه؟ من که حالم گرفته شد. به هر تقدیر مجموعه داستان «آخرین غروب‌های زمین» به ترجمه‌ی روانِ «پویه میثاقی» مجموعه داستانِ بسیار قشنگی‌ست! شخصیت‌های اصلی این مجموعه داستان، نویسندگانِ شکست‌خورده و ناکام‌اند.

مابینِ این هیری‌ویری مجموعه داستان‌‌های دیگری خوانده‌ام، از جمله «صدای سوم» شامل داستان‌هایی‌ست از دوازده نویسند‌ه‌ی نسل سوم آمریکا که آثارِ بعضی از این نویسندگان نخستین باری‌ست که به فارسی برگردان شده‌اند! مجموعه داستانی فوق‌العاده عالی، و بی‌نظیر، با آن داستان‌نویسی خاص آمریکایی که حتا ضد‌پیرنگ، ضد‌طرح و ‌ضدِداستان‌شان مملو از قصه‌هایی منسجم، منضبط و فکورانه‌ است و انتخاب‌های شایسته‌ی آقای «احمد اخوت» مترجم نام‌آشنای ادبیات فارسی. راستش از خودم بدم آمد چون به خاطر «ریموند کارور» که آب‌مان با هم در یک جوب نمی‌رود و در این مجموعه هست، خواندن‌اش را پشت گوش انداخته بودم و دلم نمی‌خواست بخوانمش! اما به محض خواندنِ صفحه‌ی اول و دست‌نگاری از «پل استر»، یک نفس تا آخر رفتم و پیشِ خودمان بماند، به شکلی زیرپوستی با «کارور» وارد مصالحه شدم! آنقدر آقای «اخوت» با سلیقه داستان‌ها را گزینه و ترجمه و چندتایی را نقد فرموده‌اند؛ دست‌مریزاد!

دیگر «سقوط فرشتگان» نوشته «تریسی شوالیه» بود، که با وجودِ ترجمه‌ای خوب، اما به نظرم اثری به شدت بیحال می‌ماند! حالا نمی‌دانم بانو در چه شرایط روحی‌ای این رمان را نوشته‌اند؟ قصه‌اش سینمایی‌ست و البته شبیهِ فیلم‌های درجه‌ی دوم هالیوودی‌! همان‌هایی که حسِ تماشایش سالهاست زما رخت بربسته. چه می‌دانم، شاید بعضی‌ها خوششان بیاید، من که ارتباطم برقرار نشد...ماجرای وقایع رمان، روایت زندگی دوخانواده ست و به یکصد‌سال پیش بازمی‌گردد و زمانِ مرگ ملکه ویکتوریا.

و اما به هوای رمان «درمان شوپنهاور» بازخوانی‌ای داشتم بر کتاب «جهان و تأملات فیلسوف» نوشته «آرتور شوپنهاور!» البته لازم به ذکر است، «شوپنهاور» چنین کتابی ندارد، و مترجم محترم و کاربلد آثار شوپنهاور، آقای «رضا ولی یاری» مجموعه مقالاتِ بسیار مهم ایشان را در این کتاب به نحو شایسته‌ای گردآوری فرموده‌اند و خودشان چنین عنوانی بر آن نهاده‌اند، و چنانچه کسانی دل‌شان بخواهد با آرای این فیلسوف آشنا بشوند، این مجموعه مقالات مدخلِ مهمی محسوب می‌شود.

من همیشه با سخنانِ دو فیلسوف خیلی می‌خندم!! هست و نیستِ خستگی‌ها و کلافگی‌های‌مان تا حدّ زیادی مرتفع می‌شود! جداً عرض می‌نمایم! یکی «نیچه»‌ی بزرگوار است و دیگری عالیجناب «شوپنهاور»- و البته حضرت «شمس تبریزی» که جایگاه‌شان در قلب‌مان زنده‌گی‌ست- جدای عقابِ تیزپرواز افکارشان که تماشای‌اش در پهنه‌ی آسمانِ اندیشه‌ورزی کیف‌آور و الهام‌بخش است، اما گاهی حرف‌هایی می‌زنند که روده‌بُرمان می‌کند! احتمالاً برای خیلی‌ها خنده‌دار نیست، و این‌جانب نیز بی‌مزه‌تر از خوشمزگی‌ام، ولی با چند سطر از نوشتارِ «آرتور شوپنهاور» سخن به پایان می‌برم. لطفاً کژسلیقگی‌ام را هم شما ببخشایید، هم روحِ جنابِ فیلسوف!

 

 

«...افرادی هستند که چهره‌شان ممهور به مهر چنان رذالت طبیعی و دنائتِ فطرتی شده، چنان لاشعوری‌ای حیوانی‌ای، که انسان نمی‌داند اینها چطور می‌توانند با یک چنین چهره‌ای بیرون بیایند و ترجیح نمی‌دهند نقاب به چهره بزنند. اصلاً، چهره‌هایی هستند یک نگاه به آنها احساس کثیف شدن را پدید می‌آورد. بنابراین نمی‌توان افرادی را که به دنبال تنهایی هستند و از این احساس عذاب‌آور «دیدن چهره‌های جدید» فرار می‌کنند سرزنش کرد...»

 

«...اینها نه فقط در صورت و حرکات چهره، که حتی در راه رفتن و اصلاً، هر حرکت جزئی ظاهر می‌شوند. شاید حتی از پشت سر، بین یک کله‌پوکِ ابله و یک نابغه فرق گذاشت. یک جور زمختی زننده تمام حرکات یک تهی‌مغز را مشخص می‌کند؛ حماقت تأثیر خود را بر هر ژست و حرکت می‌گذارد و نبوغ نیز همچنین...»

 

برچیده از مقاله‌ی «چهره‌شناسی»

*

  «...اگر کسی یار و همدمی می‌خواهد که بتواند تنهایی او را پر کند و احساس انزوا را از او دور نماید، اجازه بدهید سگها را پیشنهاد کنم که خصوصیات ذهنی‌شان مسرت و شادی به ارمغان می‌آورد.

با این همه باز هم بی‌انصافی روا نیست. من اغلب هم از فراست و هم از خریت سگم در شگفت می‌شوم؛ و دقیقاً مشابه همین تجربیات را در رابطه با نوع انسان دارم»

 

سگش «اتما» یارِ وفادارِ شوپنهاور، سگِ خیلی خری بوده!! 

 

برچیده از مقاله‌ی «در باب نبوغ».

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

فهرست ارزش‌گذاری شده‌ی یکصد‌وچند‌رمان خواندنی؛ اینجاست!

نقد و تحلیل رمان «میعاد در سپیده دم» نوشته «رومن گاری»؛اینجاست!


برچسب ها: نقد درمان شوپنهاور اروین یالوم ، نقد مردی به نام اوه ، نقد آخرین غروبهای زمین ، نقد سقوط فرشتگان ، معرفی جهان و تأملات فیلسوف ، نقد کتاب صدای سوم ، نقد و معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.