درباره‌ی عالیجنابْ «موسیقی» و معاشقات مربوطه

 

غروب که بیدار شدم فازِ مچاله‌ای داشتم! تاریکیِ چسبناکی هم پنجه‌به‌پنجه‌ی سکوتِ فشرده‌ای داده و مثل بختک توی تمامِ اتاق‌های خانه‌ام خیمه زده بود. به خودی که خودش نبود گفتم: بخاطر بد موقع خوابیدن است و عوارض بیداری؛ آخر وقتی پلک‌های‌ام بعدِ خواب باز می‌شود، نیم‌ساعتی طول می‌کشد بفهمم کجام و به این جهان خو بگیرم. انگار آن آدم پیش از خواب حالا جای‌ خودش نیست، معلوم نیست کجاست؟ نیم‌ساعتی زمان می‌برد تا دوباره برگردد و با این آدمی که تازه بیدار شده یکی شوند! البته یک نفر نیست، شبیه کارکترهای داستان‌های «پست‌مدرن» که شخصیت‌های‌شان تکثیر شده، یهجور کِثرت شخصیت «پسا‌مدرن» دارم انگار که وقتی می‌خوابم هر کدام‌شان می‌روند جایی در کوچه‌پس‌کوچه‌های جهانِ وهم و رویا و خیال و کابوس گیر می‌کنند و تا بخواهند همه‌شان برگردند با هم  یکی شویم، همان نیم‌ساعتی که گفتم طول می‌کشد...لعنتی چقدر وراجی می‌کنم، می‌خواهم بگویم ناکوک بودم! طوری که حتا دلم نمی‌خواست با روشن کردن چراغ‌ها به تاریکیِ چرب‌آلودی که کفِ خانه ماسیده کاردک بزنم! اما راستش حالم ربطی به خواب و بیداری نداشت، برایت پیش آمده گاهی اوقات اصلاً نمی‌دانی چه مرگت شده!؟ انگار چیزی باید باشد ولی سر جای خودش نیست، نه! این حال مدلی‌ست که ابدا به کلمه درنمی‌آید یا شاید سنگینیِ خلوارِ کلماتِ ناگفته توی گلوی‌ات مشت شده، نمی‌دانم! گویی چیزی که نمی‌دانی چیست، بیخِ گلویت را می‌گیرد و دلش نمی‌خواهد ول کند، انگار چیزی در آدمی پوسیده و حالا قصدِ افتادن دارد و اینجوری می‌خواهد بگوید:«هی رفیق من پلاسیدم...الوداع». با همین حرف‌ها چشمانم را رکب زدم تا بی‌خیالِ زل‌زدن به سقف شوم و از تخت‌خواب بیرون بِکنم و توی اتاق‌های حالا نیمه‌تاریک تاب بزنم و برای اینکه شاید بهتر شوم، جرعه‌ای آبِ یخ بنوشم و نوشیدم و جز تیر کشیدن گلوی‌ام افاقه نکرد! گوشی‌ام را برداشتم و توی دستم بازی‌بازی‌اش دادم و تصمیم گرفتم به اولین کسی که تماس بگیرد رگباری توهین کنم! بر سرش فرو بریزم، شاید ردیف شوم؛ بعد عینه برهوتِ این چند‌سال، تهِ دلم برای زنی که در زندگی‌ام نیست از صمیم قلب خوشحال شدم! فکرش را بکن در چنین احوالاتِ «چه بگویمت؟» آنی که جانت درمی‌رود برای‌اش، عشقت، زنت، نامزدت یا حالا هر عنوانی دارد به انتظار شنیدن جملات رمانتیک و کلمات محبت‌آمیز با تو تماس بگیرد و به جای‌اش توهین بشنود! در همین هیری‌ویری که سرم گیج می‌رفت و شخصیت‌های‌ام یکی‌یکی از راه می‌رسیدند و به من می‌پیوستند، خودم را جلوی آرشیو صفحات موسیقی‌ام پیدا کردم! نورِ خسته‌ی گوشی‌ام را روی‌شان انداختم و بدون اینکه بدانم کدام یکی‌ست، صفحه‌ای برداشتم و کمی خمیدم و توی دستگاه پخش گذاشتم و پیشانی‌ام بر تیزیِ لبه‌ی دستگاه! انگشت سبابه‌ام روی تکمه‌ی «پلی» سرید و ناگه موج انفجاری از بلندگوی‌ها‌ی‌اش طوری توی شکمم کوبید که همه‌ی حرف‌های گفته و ناگفته‌ام از گوش‌های‌ام ریخت روی شانه‌های‌ام! صدا را کم نکردم، گذاشتم هر چی می‌خواهد بتازد و بکوبد ضرباتِ موسیقیِ کلاسیکی که شدت امواجش می‌خواست خودم را با خودش ببرد، ضرباهنگ‌ِ توفنده‌یِ مواجش، جولانِ تشعشعاتِ خروشان‌اش، انگار امواجِ بی‌تابِ دریاهای حاره‌ای به صخره‌های هزارساله‌ی منجمد قطبِ جنوب می‌کوبید؛ بعد یکباره چیزی توی رگ و پی و مفاصلِ اعصاب و روانم جاری شد، گرمایی نم‌نم توی شریان‌های اصلی بدنم با گردش خون لغزید، خودم و خود‌های‌ام روی فراز و نشیب‌های ملکوتیِ نمودارِ موسیقی سُرید و خودم که به خودش آمد پاشنه‌ی پای راستِ خودش را با سازهای کوبه‌ای ارکستر سمفونیک هم‌گام روی زمین می‌کوفید. توی هال خانه آوای هستیِ موسیقی می‌پیچید و من چرخ‌هایی به تنه‌ای که دستانش شکل پرواز گرفته بودند می‌دادم و یکی از خودهای‌ام را جای رهبر ارکستر گذاشتم و با خودم تنداتند می‌گفتم:«آهنگ‌نویسش کیست؟!» گویی که بارِ اولی بود چنین غوغایی می‌شنیدم، حواسم را حین روشن کردن چراغ‌های خانه که حالا آنها هم تصمیم گرفتند نورِ نارنجی‌شان را توی اتاق‌ها بپاشند، شبیه موج‌سواران روی امواجِ‌ رنگآبیِ این موسیقیِ «والس» سواری دادم و سرم را روی شانه‌های‌ام چرخاندم که «آهان» یادم آمد:«پادشاهِ والس» است «یوهان اشتراوس!»؛ خدای من، چند سالی‌ست «اشتراوس» گوش نداده‌ام؟! اما این آهنگ، این آلبوم، اصلا نمی‌دانستم این آلبوم، این آهنگ را داشته‌ام؟ از کجا آمده بود؟!...صدای‌اش را بیشتر و بیشتر کردم تا لرزش شیشه‌های خانه، که چشمم به آخرین پنجره‌ی ‌آشپزخانه، متنهی‌الهی خانه، یعنی در دورترین فاصله از جایی که من دست می‌فشاندم افتاد! نیش‌ام باز شد و یکباره ایستادم تا زیر‌لب بگویم:«ایول بابا...دمتون گرم». صحنه آنقدر رمانتیک بود که فکر نمی‌کردم من بتوانم شاهدش باشم یا هیچ‌کس در کَتش رود، چه خیالی‌ست! بر لبه‌ی آخرین پنجره‌‌ی نیمه‌باز، بر لبه‌ی پنجره‌ای که هیچ‌وقت هیچی نیست، یعنی از آن لبه تا دوردورها، تا ابدیت هیچی نیست، یا من ندیده‌ام یا نمی‌خواهم ببینم، دو فروند کبوتر با هم مغازله می‌کردند، دوتا کبوترِ تُپلیِ به شدت خوش‌رنگ، این یکی نوکش را به گردنِ دیگری می‌مالید و دیگری انگار نازش گُل کرده باشد، سرش را اینور و آنور می‌تاباند...تخصصی در کفترشناسی ندارم، نمی‌دانم مگر این وقت به خانه‌هاشان برنمی‌گردند؟ یا الان، روی لبه‌ی پنجره‌ی من...نمی‌دانم فقط می‌دانم جلوتر که رفتم روی گردن‌شان نقشِ رنگین‌کمان بود! درخشش هفت‌رنگی که روی تابِ گردن‌شان می‌سرید و می‌تابید. سرخوشانه چند لحظه‌ای ماتم برد به‌شان و طبق عادت، دستی بر چانه‌ام‌ بردم که ریش‌های تیزِ چندروزه‌ام پاسخ‌ام بود؛ خودم گفت: نکند امواجِ انفجاریِ موسیقی حال‌شان را بتاراند و مبادا...مبادا بپرند! انگشت‌ سبابه‌ام روی تکمه‌ی‌ «استپ» کنترل دستگاه که لغزید و سکوتِ فِسرده‌ای از در و دیوار خانه آویزان شد، هردوشان گردن گرداندند و با چشمانِ سرخ‌شان بهم‌ خیره شدند! یکی‌شان به گمانم آقای ماجرا بود و قهرمانِ زندگیِ بانو، بال‌به‌بال و لف‌لف‌کنان ولی قلدرانه جلوتر آمد، و مثل خودم که وقتی حوصله ندارم واکنشِ کلامی به رفتارهای تومخیِ برخی گونه‌های انسانی بدهم و با کج‌ومعوج نمودن اَخم‌های‌ام و مچاله‌ کردن یه‌وری صورتم، الفاظِ ناگواری می‌شوم، گردن خمود و طوری چشمانِ طعنه‌زنش توی چشمانِ مبهوتم زل زد که خواندمش:«مردک مازوخیسیمی...مگه مرض داری؟؟؟...برو ردِّ کارت» هر دو دست به نشانه‌ی تسلیم بالا بردم، چهره‌ام دمغ شد و سوی دیگری رفتم:«اصلاً به من چه!!». هنگامه‌ی موسیقی «والس» همه‌ی خانه را دوباره برداشت... 

به اندازه‌ی چندبار اصلاح روی صورتم خمیر‌ریش مالیدم، بویِ کف‌آلودِ اکالیپتوسِ تندی توی سوراخ‌های دماغم می‌چپید- توی آیینه‌ی روشویی چشمانم به چیزی خیره شده بود که نمی‌دانم چیست؟ تیغی هم دور می‌شد و هم نزدیک- سیلابِ امواجِ موسیقی از زیرِ درِ بسته خودش را می‌لغزاند و می‌لغزید داخل؛ هوس کردم قدم بزنم و زدم، توی خیابان‌های طهرانم، حین پیاده‌روی به چه فکر می‌کردم؟ شاید به این‌که حقیقت از منظر پشه‌ها چیست؟ یا این‌که بعضی زخم‌ها را هیچ تسلایی نیست - من اساساً حافظه‌ی خوبی ندارم، مُنتها حافظه‌ی کوتاه‌مدتم شوخیِ بی‌مزه‌ایست، چرا طفره می‌روم؟! گیجیِ مفرطم. خودآگاهم همیشه با انتزاعی‌ترین شهودِ ناخودآگاهم درگیر. می‌بینم اما نمی‌بینم. نمی‌بینم ولی می‌بینم. بعدِ اصلاح و بوییدن آخرین ادکلنِ بدبویی که خریده‌ام و فِساندنش روی بریدگی‌های صورتی که بریده بودمش؛ یادم رفته بود بر لبه‌ی آخرین پنجره‌ی لنگه‌بازِ خانه‌ام چه بود و چه نبود؛ همان پنجره‌ای که گفتم بر لبه‌اش هیچ‌وقت هیچی نیست، اما مطمئنم یکی از خود‌های‌ام عمیقاً به ایمان می‌اندیشید، که باید مجدداً همه‌ی خودهای‌ام ایمان بیاورند،«ایمان بیاوریم به خدایی که سماع می‌داند».

نیمه‌شب به خانه برگشتم

چندپیمانه قهوه

نورِ زردِ آشپزخانه

خاطرم یکباره به یادِ لبه‌ی پنجره افتاد

یکی از خودهای‌ام گفت: خواب بود...

دیگری گفت: خیال!

آن‌یکی چانه‌اش را خاراند و گفت: دلت می‌خواسته این‌طور ببینی!

حوصله‌ی قهوه‌جوش سر رفت از بی‌حواسی‌ام

باورم شد...وهم بود...

رفتم بر لب‌اش سیگار بدودم...

چوب کبریت میان راه خشکید

چشمم به چیزی افتاد...

انگار جا مانده باشد

یک پر! پری که تبلورش هفت‌رنگ بود...

سهمِ من نیست...سهمِ من نبوده....سهمِ من هیچ‌‌گاه از دنیا پر نبوده...

برداشتم و بردمش به دیگری اتاق

کاوِرِ صفحه‌‌اش‌ گشودم

«یوهان اشتراوسِ» عزیز...این پر برای توست.



پ.ن:

زندگی بدون موسیقی اشتباه است

تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند (نیچه)

 


96/4/31.بدیهه‌نوشت.طهران

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

درباره‌ی بزرگترین چشمانِ کهربایی دیده شده...



برچسب ها: شب نوشت پیام رنجبران ، موسیقی رقص نیچه ، درباره عالیجناب موسیقی و معاشقات مربوطه ، تنهایی موسیقی آرامش ، یوهان اشتراوس موسیقی داستان ، درباره یوهان اشتراوس ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic