سه شنبه 27 تیر 1396

روانشناسی و شرق (ناشناختن دلیل بر نبودن نیست!)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،


کتاب: روانشناسی و شرق

نویسنده: کارل گوستاو یونگ

مترجم: دکتر لطیف صدقیانی

نشر: دیبا

*


ناشناختن دلیل بر نبودن نیست!


پیام رنجبران


«...برای غربی خطایی بزرگتر از آن نیست که مستقیماً به تمرینات یوگا بپردازد. زیرا مسئله‌ی اراده و خودآگاهی وی در میان است و پرداختن به یوگا تنها خودآگاهی را در برابر ناخودآگاه تقویت می‌کند و نتیجه‌یی را که باید از آن دوری جُست به بار می‌آورد و بدین ترتیب، روان‌پریشی به آسانی تشدید می‌شود»(نقل از کتاب)

 

چرا این بند از کتاب «روانشناسی و شرق» نوشته‌ی «کارل گوستاو یونگ» را انتخاب نموده‌ام؟!

واقع‌اینکه مشکلات ما در حوزه‌ی فرهنگ، اندیشه و ادبیات کشورمان یکی دوتا نیست، و اوضاع داغان‌تر از این‌ حرفهاست، هسته‌ای در داخل، از بیخ، در‌ عمیق‌ترین لایه‌های فکریِ قضیه کپک زده و فاسد شده! منور‌الفکر ایرانی موجودی‌ست که بدون مطالعه، بدون داشتن کمترین دانش و ایقان از صحت اطلاعاتِ ناچیزش، بدون کمترین تحقیق و پژوهش، بدون تلاش و عرق‌ریزی، بدون تجربه‌ی زیستن، بدون حضور و زندگی لا‌به‌لای مردم، درباره‌ی همه چیز نظر‌پراکنی می‌کند! اساساً یک مدل فرهنگِ «همه‌چیزدانی» افراطی در اکثر ما ایرانی‌ها وجود دارد که درباره‌ی هر موضوعی خود را صاحب‌نظر می‌دانیم، و منورالفکرینِ معاصرمان نیز سردمداران این لشکرِ «اظهار فضل» بوده‌اند و هستند، و جالب اینجاست طوری این انگاره‌ی توهمی در ما شکل گرفته و سخت و سنگ و بتون شده که چنانچه خودِ اندیشمندانی که منبع و موجبِ بروزِ آن تفکری هستند که ما با خواندن چارخط از نوشته‌های‌شان، آن هم احتمالاً تصادفی در «تلگرام»، توهم دانستن زده‌ایم و خدا را بنده نبوده و سنگ‌شان را به سینه می‌کوبیم- اگر مرده‌اند از گور سر برآرند، و اگر زنده‌اند به التماس و ضجه و مویه استغاثه کنند، آن‌چه شما از سخنان و افکار‌مان برداشت کرده‌اید به کل اشتباه است، ما ایرانی‌ها زیر بار نخواهیم رفت و همچنان حرف خودمان را می‌زنیم.

کتاب «روانشناسی و شرق» اثری‌ست که تا حد زیادی شکافِ مابین اندیشه‌ی شرقی و غربی را به کلمه درآورده است! «یونگ» که شخصاً پرفراوان از افکار و اندیشه‌های‌اش در زندگی‌ شخصی‌ام بهره‌ برده‌ام، و البته این ارادت، بدین معنا نیست که هیچ‌گونه زاویه‌ای با افکار بلندِ این ‌بزرگ‌مرد نداشته باشم، و همچنین ایشان فروتنانه (که این تواضع از عالمانی چون او برمی‌آید)، در جای‌جای کتابش متذکر شده، داعیه‌ای بر تسلط بی‌چون و چرا بر افکار و اندیشه‌های شرقی ندارد! اما می‌خواهم بگویم، «یونگ» به طرز شگفت‌آوری، شِمایی روشن و تصویری واضح از وجوه تمایزِ تفکر، و طریقه‌ی اندیشیدنِ شرقی و غربی در این کتاب عرضه کرده است! و در موارد متعددی به هدف زده، و در بعضی نکات حداقل کد‌های بسیار ارزشمندی در اختیار خواننده‌اش گذارده. کدهایی که شاید بعضاً در نگاه اول، برداشت‌های اشتباه یونگ از تفکر شرقی باشد، اما می‌تواند مدخلی برای تقابل، قیاس و مطالعه‌ی بیشتر قرار بگیرد-بعنوان مثال، کنار هم نشاندنِ مفهوم «خدا» و «ناخودآگاه» و یکی انگاشتن آن‌ها( که در کتاب «سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه» نیز با چنین یکی‌انگاری ناموجه‌ای در قسمت‌هایی از کتاب روبرو شده بودم؛ یونگ از نقطه‌ی «هیچِ» شرقی که در ورای ناخودآگاه ساکن است، درست مطلع نیست و یا نتوانسته آنرا دریابد یا به کلمه نگارد که کاملا قابل درک است) اما در کلیت، این اثر بسیار مفید به فایده است. اینک خواندن «روانشناسی و شرق» چه سودی برای بزرگورانِ نظریه‌پرداز و همه‌چیزدان ایرانی دارد؟!

کتاب بیشتر به سنخ و جنسِ افکار و اندیشه‌های فلاسفه و عرفای چینی و هندی پرداخته است، و از منظر «روانکاوانه» با دلایل مستدل و قوی و قابل پذیرش- با تعریف دقیق، توضیحِ چگونگی و طرز کارِ ذهنیت غربی‌ و شرقی‌ها در نحوه و شیوه‌ی اندیشیدن- نشان داده که شرقی‌ها تا چه میزان می‌توانند به فهم و درک افکار غربی نائل شوند؟ و بالعکس غربی‌ها تا کجا؟ و چرا تسلط و اِشرافِ کامل ممکن نیست؟ یعنی ما شاید بتوانیم تا جایی به افکار آن‌وری‌ها نزدیک بشویم ولی اغلب، درک دقیق و کامل برای‌مان اتفاق نمی‌افتد و بدین منوال غربی‌ها نیز بسیاری از افکار شرقی به هیچ‌عنوان برای‌شان قابل ادراک نیست و حتا ممکن است بدون لحاظ نمودنِ راهکارها و چاره‌اندیشی، برشان مضر واقع گردد، یعنی چیزی مشابه آن‌چه در کشور ما اتفاق افتاده است و حجم کثیری از سازه‌های فکریِ غربی به جای مفید بودن، مضر واقع شده یا اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم مضر مصادره به مطلوب و استفاده می‌شود. به اصطلاح متفکر و منورالفکر ایرانیِ معاصر که البته این‌جانب از به کار بردن واژه‌ی متفکر در قبال‌شان اذیت می‌شوم، و واژه‌ی «جوزده» و «خودباخته» در موردشان جایگزین مناسب‌تری‌ست، چنین اتفاقی برش حادث شده! او یا از این سوی بام می‌افتد یا دیگر سوی بام! و البته باز هم سطحی و سطحی و سطحی برگزار می‌شود! درباره‌ی آن‌چه طوطی‌وار می‌گوید فقط به حافظه رجوع می‌نماید و انبانِ کلماتی که هیچ از مفهوم‌شان خبر ندارد. شاید شما هم دیده باشید، که بعضی‌ از همین منورالفکرین ایرانی به زعم درک ناچیزشان و به خیالِ خودشان جسورانه -اما شما بخوانید با هوسِ خودنمایی و نیازِ بیمارگونه به دیده‌شدن- به واقع ناآگاهانه و لُمپنانه بر فرهنگ، تاریخ و سنت ما می‌تازند! و منظورم از فرهنگ و تاریخ، صرفاً تیر و تخته‌های تخت جمشید نیست، بل‌که به دقت، فحوا و محتوای فکری و روح و طریقه‌ی اندیشه‌ورزی ماست! و تا جایی پیش می‌روند که مولانا و شمس و بسیاری ریشه‌های فکریِ دیگر را مورد توهین قرار می‌دهند! لازم به ذکر است، صاحب این قلم هیچ عناد یا زاویه‌ای با اسطوره‌زدایی ندارد، بل‌که به نظرم هر چیزی و همه می‌بایست مورد نقد قرار بگیرد! اما این نقد از سوی چه کسانی می‌بایست اتفاق بیوفتد؟! آیا آن افرادی که افکار و اندیشه‌های بزرگانِ ما را مورد هتاکی و توهین قرار می‌دهند کمترین اطلاعی از سنخ و جنس و سخن‌ِ پیشینیان‌ دارند؟! بگذارید خیال‌تان را راحت کنم:«خیر!» جز رسوایی، و پرده‌برداری از عمقِ حمق‌ و اشاعه‌‌ی بلاهت‌شان چیزی بار نمی‌آرند؛ کسی که کمترین فهم، درک و شعوری داشته باشد و چیزی درباره‌ی متفکرین شرقی و جانِ کلام‌شان بداند، و از سوی دیگر با افکار و اندیشه‌های غربی به خوبی آشنا باشد، به روشنی متوجه خواهد شد که بسیاری از کله‌گنده‌های فاضلِ غربی، در ساحتِ حکمایی چون مولانا، شمس، ملاصدرا، ابن سینا، سهروردی و...حرفی برای گفتن ندارند یا کلام‌شان به هیچ وجه تازه نیست! جز این‌ وجه تمایزِ مهم که خسرانش برای گسترش روح فرهنگ‌، و به روزنمایی اندیشه‌های‌مان کُشنده است، یعنی این‌که تفاوت غربی‌ها با ما در داشتن ابزار و رسانه‌های قدرتمند، منتقدان و مفسران فراوان و ساعی و کارکشته است! که پُل‌های ارتباطی هستند میان اندیشه‌های بعضاً ثقیل و سخت‌فهمِ اندیشمندان‌شان با مردم عادی! و شناساندن‌ِ اندیشه‌های‌شان به کسانی که شاید فرصت پرداختن یا مطالعه‌ی خیلی زیاد ندارند، لکن تمامیِ این افکار و اندیشه‌های خودشناسانه برای زندگی‌ِ روزمره‌ و عادی‌شان کاربردی و مفید است! پس به مفسرین و تحلیل‌گران‌شان رجوع می‌کنند. حلقه‌ای که به طرز دردآوری در کشور ما مغفول و غایب است و با توجه به تنبلیِ بی‌حد و حصرمان، جبرانِ این عقب‌افتادگی- یعنی رسیدن به خودمان و آنچه می‌بایست باشیم- دشوارتر به نظر می‌رسد؛ و بدجوری قافیه را به حاضرخوراک بودن‌مان باخته‌ایم. می‌خواهم بگویم ناشناختن دلیل بر نبودن و نداشتن نیست! فقط کافی‌ست گذری بر آثار حکمای پیشینمان و تاریخِ فکری خودمان داشته باشیم تا با گنجینه‌های فراوانی که تا هزارسال آینده کفایت‌مان می‌نماید روبرو شویم. حال فقط منورالفکر ایرانی صرفاً تبدیل به نوکرِ فکری غرب شده و به سنت و سنخ و جنس افکار بومی‌اش با عنوان(توهم) تجدد می‌تازد! خودش را صاحبِ دیدگاهی تعقلی و نگره‌ی علمی جا می‌زند و دردآور این‌که بسیاری‌شان ذره‌ای علم هم نمی‌فهمند. همان‌طور که با اسطوره‌زدایی هیچ مخالفتی ندارم، با نقد سنت نیز چنین‌ام. اما بد نیست یادآوری شود، سنت به معنای این نیست که تمامیت‌اش مشکل دارد، نقد سنت به معنای ریشه‌کنی و نابودی خودمان نیست که بر دست و پای غربیان بیوفتیم تا به ما رسم و رسوم زندگی بیاموزند و خودمان را به خودمان بشناسانند! منورالفکر متوهم و بیسواد ایرانی حتا نمی‌داند بسیاری از فضلای غربی که ورد زبان و نُقلِ محافل‌شان‌اند، به شدت وامدار و تحت‌تاثیر افکار شرقی‌اند، از شوپنهاور، دریدا و هایدگر بگیر...تا دیگرانِ فراوانی هستند که شاید خودشان به این مسئله مستقیم اذعان نداشته‌اند، لیکن با داشتنِ تخصص، از نوشتار و نوع تفکرشان به خوبی می‌توان چنین تأثیری را دریافت. و منظورم از تفکر شرقی گستره‌‌ای‌ست به وسعت ایران، هند و چین! که تشابه میان «شیوه» و «طریقه‌»‌ی اندیشیدنِ عالمان‌شان بسیار به یکدیگر نزدیک است! و فصولِ مشترک میان ما، و مجاورتِ فکری‌مان بیش از نزدیکی به افکار دیگری‌ست؛ و باز هم متذکر می‌شوم بسیاری از مسائلی که عالمان این گستره در تاریخ چند هزارساله‌شان به رشته تحریر درآورده‌اند، بعدها مورد استفاده‌ و پرداخت و بسط‌شان توسط غربیان قرار گرفته، و سپس چیزهایی را که مربوط به خودمان، و برآمده از جانِ شرقی‌ست به زبانی سهل‌تر، جایگزینی و تغییر شکلِ ظاهریِ اسامی و تعاریف، معکوس‌نمایی و البته آغشته به موضع‌های فکری‌شان به خوردِ خودمان می‌دهند و ما خوشحالیم و سنگ‌شان به سینه می‌زنیم. ما نه شرق می‌فهمیم نه غرب، نه سنت می‌فهمیم نه مدرنیته را، اما پر از نظریه هستیم و با عنوان تجدد، ریشه‌ها و داشته‌های فرهنگی‌مان را با عقاید و رسومِ ناکارآمد و مضر اشتباه می‌گیریم و برشان می‌تازیم، آن هم با لایه‌های فکریِ نوکرمآب، مسموم، فاسد شده و سطحی! چه جای اصلاح و خلق و بنیانِ ایرانی نو، ویرانی و از خودبیگانگی به جا می‌گذاریم.

 

در این باره بخوانید:«تفاوط / بودا تا دریدا»؛ اینجاست!  


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)  


برچسب ها: نقد روانشناسی و شرق ، معرفی روانشناسی و شرق ، روانشناسی و شرق یونگ ، دریدا یونگ بودا ، روشنفکر ایرانی کیست ، تحلیل کتاب روانشناسی و شرق ، نقد روانشناسی یونگ سیناپس ،

الهام
سه شنبه 27 تیر 1396 01:45 ق.ظ
به طرز هولناک و فاجعه انگیزی حس میکنم اینم باید به لیستم اضافه کنم
پاسخ پیام رنجبران : به طرز دهشت باری با نظرت موافقم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.