پنجشنبه 1 تیر 1396

رمان: شاگرد قصاب (روان ارّه شده‌ی فرنسی...)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،


«پاتریک مک کیب»


رمان: شاگرد قصاب

نویسنده: پاتریک مک‌کیب

ترجمه: پیمان خاکسار

نشر: جهان نو

*

روانِ ارّه شده‌ی فرنسی...


 

پیام رنجبران

 

داشتم از کتاب‌‌فروشی درمیومدم بیرون که یکی پشت‌سرم هی «پیس‌پیسس» می‌کرد! برگشتم و سرمو دنبالِ صدا اینور و اونور چرخوندم! دیدم یه کتابه که روش نوشته «شاگرد قصاب!» جلوتر رفتم و به‌ش گفتم تویی «پیس‌پیس» می‌کنی؟! کتابه گفت:«نُچ!» گفتم:«پس کی بود؟» که یهوو یه پسره سرشو از لای صفحاته کتاب‌ درآورد بیرون و گفت:«منم!» با صدای خش‌دارم گفتم:«آقا کی باشن!؟» اونم با صدای زنگ‌دارش گفت:«فرانسیس!» بعد دماغشو محکم چِلوند و گفت:«البته می‌تونی فرنسی هم صدام کنی!...مثل من که خانوم «نوجنت» رو خانم «نوج» صدا می‌زدم...به نظرم اینجوری بامزه‌تر بود ولی به نظره خودش نه!» گفتم:«خانم نوج دیگه کیه؟!» گفت:«سیگار داری؟!» سرمو یهجوری بالاپایین کردم که یعنی:«آره...بچه پررو» گفت:«می‌دونستی بخاطره کاری که من با خانمِ نوج کردم یه شهر دنبالم می‌گشت؟» کتابایی که خریده بودمو، از این دستم دادم به اون یکی و بعد نوکه انگشتامو دنبالِ قوطی سیگارم توی جیبم فرو کردم و گفتم:«نه!» گفت:«اینجا قاطیِ این کتابای لوس آدم بدجوری حوصله‌اش سر می‌ره!...منو از اینجا ببر تا واست تعریف کنم!». به کتابایی که خریده بودم اشاره کردمو گفتم:«می‌بینی که...سرم شلوغه!». طوری بهم نگاه کرد که انگار یه چیزی ازم می‌دونه که خودم چندسال پیش یادم رفته! گفت:«پشیون نمی‌شی...تو یهجورایی منو خوب می‌فهمی!..» بعد با اون چشاش که حالته پایدارش شبیه آدمیه که یه غول‌تشنگ با مشت، محکم کوبیده باشه تو دهنش ولی اون کوتاه نیومده و چندساله قصد تلافی داره گفت:«...هه‌هه...تازه دیدمت که هرهفته میای اینجا با کتابا حرف می‌زنی!...گاهی هم با خودت!!» بعد با یک تای ابروش به صاحبه کتاب‌فروشی اشاره کرد و گفت:«می‌خوای قضیه رو بهش بگم؟...فکر نکنم صورته خوشی داشته باشه...رفیقته؟! نه؟...مثل «جو» که با من رفیق بود...می‌دونستی همینجوری رفاقتمون داغون شد؟...یه چیزایی ازم ‌دید که نباید می‌دید». انگار یکی با چنگ یه‌وره صورتمو بالا کشیده باشه طوری نگاش کردم که یعنی:«واسه من تیزبازی درنیار جوجه!» اما بهش گفتم:«کی بهت فارسی یاد داده؟...زبونه مارو از کجا یاد گرفتی؟!» گفت:«خاکی...خاکساز...خاکباز...» گفتم:«پیمان خاکسار» گفت:«آره». شاگرد قصابو از توی قفسه‌ی کتابا برداشتم و بهش گفتم:«فقط بخاطر پیمان...اون هیچ‌وقت باعث نشده پشیمون بشم!». یه سیگار ازم گرفت و گفت:«بزن بریم...هه!..راستی تو خبر داری وقتی مگس‌ها «دَنگ» زیره دستت کشته میشن نظرشون چیه؟!...تا حالا برات پیش اومده مرغ‌ها از دیدنت تعجب کنن؟...»

 

****

خدای من! عجب داستانِ مریضی بود قصه‌ی «فرانسیس!». من ماجراهای مریض زیاد خوندم و دیدم، ولی این یه چیزِ دیگه‌ای بود! چه جهنمی توی سرِ نویسنده‌ی «شاگرد قصاب» آقای «پاتریک مک‌کیب» برگزاره! این بزرگوار شبا چطوری خوابش می‌بره؟! چه سر و صدایی تو مخشه! خواب؟! نه! از اون بی‌خواباست...آخه می‌دونستید طبق برآوردی که طیِ زندگی‌ام داشتم، فهمیدم این‌که می‌گن گناه‌کارها شبا خوابشون نمی‌بره چرندی بیش نیست، اتفاقاً  گناه‌کاران تخت می‌خوابن، و بی‌گناه‌ها شبا خوابشون نمی‌بره...چه ربطی داشت؟! خودمم نمی‌دونمم!...

حینِ خوندنِ «شاگرد قصاب» خاطرم همش یادِ «میشائیل هانکه»‌ی بزرگ می‌افتاد!(فیلم‌ساز) یعنی کتاب یه چیزی تو فاز و فضا و دست‌مایه‌های فیلم‌های عالی‌جناب «هانکه» است. همان نمایشِ تمایلات و غرایضِ انفجاری و اغتشاش‌های سادیسمی، همان روان‌های از درون جویده و منحرف و منهدم شده، همان فروپاشی‌های روانی، و همان خشونت‌های عریان! بلی! خشونت اونم از جنسِ خالص و نابِ به کار رفته در روایت داستانی، یعنی معنادار و آموزاننده! و نه ابتذال! و نه صرفاً بهره‌بری از خشونتِ عریان جهتِ سرگرمی. «شاگرد قصاب» از اون سنخ کتاب‌هاست که حینِ خوندن و بعدش تکلیفت با خودت روشن نیست که باید بشینی «های‌های» گریه کنی؟ بخندی؟ به سرِ خودت بکوبی؟ وقتی مشغولِ خوندن هستی، هی دلت می‌خواد داد بزنی:«فرانسیس!...بس کن پسر...بس کن» اما یه کمی که بهش فکر می‌کنی ممکنه با خودت بگی:« نه! انگار این پسر یهجورایی ناگزیره، اون داره با خشونت از خشونت و رذالت و نامردی آدم‌هایی انتقام می‌گیره که در ظاهر و نگاهِ عموم، خیلی معقول و کاردرست به نظر میان، اما درونشون...» و بعد شاید آرزو کنی! ای کاش با بچه‌ها طوری رفتار بشه، که هیچ‌کدوم تبدیل به فرانسیس نشن...ای کاش آدم‌ها یه کمی، فقط یه کمی هوای همو داشته باشن...به خصوص بچه‌ها رو.

در پایان باید بگم: فرانسیس صاحبِ یکی از پِرس‌شده‌ترین و تنها‌ترین و داغون‌ترین و شوریده‌ترین روان‌‌های کارکترهای داستانی‌ست که تا به حال دیده‌ام و خوانده‌ام، قبل از این، روانِ فشرده‌ی «ایگنیشس» قهرمانِ رمانِ «اتحادیه ابلهان» همره ناگزیر و خودمونی و ماندنی‌ای‌ بود و هست و در نوعِ خودش بی‌نظیر در ذهنم، که شاید بی‌شباهت نباشه با «فرانسیس!»؛ «فرنسی» که به همه چی چنگ می‌ندازه، اون با نما به نمای حالات و رفتارش، لحظه به لحظه همه‌ی دلتنگی‌ها و بغض‌ها و تنهایی‌شو فریاد می‌زنه...می‌دونید! من تنهاش نمی‌ذارم...باز می‌خونمش.

  


  پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

فهرست ارزش‌گذاری شده یکصد و چند رمان‌ِ خواندنی؛ اینجاست

نقد و معرفی رمانِ «نادیا» نوشته مرشد مکتب سوررئالیسم «آندره برتون»؛ اینجاست


برچسب ها: نقد و معرفی رمان شاگرد قصاب ، نقد و تحلیل رمان شاگرد قصاب ، درنگی بر ترجمه های پیمان خاکسار ، معرفی و پیشنهاد رمانهای خواندنی ، نقد شاگرد قصاب پاتریک مک کیب ، شاگرد قصاب پاتریک مک کیب ، رمان روانشناختی شاگرد قصاب ،

زائرسرای قم
دوشنبه 5 تیر 1396 06:03 ب.ظ
ســــلام !
وبلاگتون زیباست!
موفق باشید
پاسخ پیام رنجبران : سلامت باشید، سپاس.

الهام
پنجشنبه 1 تیر 1396 09:50 ب.ظ
یه کتاب دیگه به لیست کتاب های خوانده نشده و عمری که با نخوندنشون تلف شده
مرسی بابت کتاب جدیدی که معرفی کردین
پاسخ پیام رنجبران : اگه هزار بار دیگه به نقطه تولدم برسم، تا امروز جریان زندگی ام رو دقیقاً همانگونه که از سر گذرانده ام، سپری خواهم کرد! جداً با همه ی ابعادش موافقم و راضی. اما بابت اوقات زیادی که می تونست نشه، اما تلف شد هیچگاه خودمو نمی بخشم! یکی از مهم ترین مولفه های جلوگیری از نابود شدن اوقات عمر و زندگیِ عزیز! پرهیز از انسان های پرت و پلاست! در کنار دوستان فوق العاده خوبی که داشتم و هر جای این دنیا که هستند سلامت باشند، اما خودمو بابت اوقاتی که با بعضی از آدمها تلف کردم نمی بخشم! من بخاطر این خودمو نمی بخشم.

الان انتخاب می کنم!!

زمانمو با فلان کتابه بهمان نویسنده بگذرونم یا مثلاً با فلان جریان یا بهمان آدمی که کیلو کیلو مزخرف تلاوت می کنه؟

منم کلی کتابه نخوانده دارم، که وقتی بهش فکر می کنم استرس می گیرم که نکنه فرصت نشه

برای شما دیر نشده بانو، نگران نباشید

سپاس از حضورت.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.