«درباره‌ی بزرگترین چشمانِ کهرباییِ دیده شده...»

خَر نیستم! گرفته بودم مثل روز‌های سابقت نیستی. این نگاه، نگاهی نبود که نگاه می‌کرد و خودش را می‌زد به بی‌تفاوتی(؟!) همیشه نقش دخترهای جدی را جدی بازی می‌کردی، و من چه راحت بودم! گفتم:«خدا رو شکر اینجوری یه جای بی درد و سر توی دست و بالم هست»؛ حالا دیگر هرطوری که دلم بخواهد می‌آمدم به کتابخانه، می‌چرخیدم لا‌به‌لای قفسه‌ها- هندزفری و موسیقی و چای- توی ذهنم با نویسندگانِ کتاب‌ها حرف می‌زدم، گاهی درد‌دل، گاهی مویه، گاهی ستایش‌شان می‌کردم و گاهی بحثم می‌شد و دعوا و فحش‌کاری و بعدش کلافگی‌‌ام  دَمِ در سیگار می‌کشید؛ کارهایم را همان‌جا، سر و ته‌ش را جمع می‌کردم و می‌نوشتم، اصلاً نقشِ آدم‌های مَلَنگ و فکری به تنم چسبیده بود- گاگولی‌یِ موضعی- این نقش‌های هیپی‌میپی- و نقش دخترهای جدی به تو! چه خوب بود، نه؟! تا امروز!...می‌گویم: نکند بخاطر تنهایی‌ست؟! تو از اول صبح تنها بودی، همکارت نیامده بود؛ روزهای قبل پچپچه‌های زنانه و صدای وراجی‌هایتان از اتاق‌تان بیرون می‌آمد و سالن را تا رسیدن به صندلیِ من گز می‌کرد و روی شانه‌ام می‌زد و می‌گفت:«هی آقا» تا حواسم بپرد! ولی امروز از صبح تنها بودی، با کتاب‌ها لابه‌لای قفسه‌ها تانگو می‌رقصیدم و می‌چرخیدم، که ناگهان جلوم سبز شدی! نه راه پس داشتم نه پیش، لایی کشیدم توی راهر‌وهای اینور و با خودم گفتم:«این دختره امروز یه چیزش میشه!» درست حدس زده بودم؛ طبق معمول همیشه، سه چهارتا کتاب برداشتم که به امانت ببرم و گذاشتم روی میزت تا همان‌حین که اسمم را زیرلب زمزمه می‌کنی، ثبت‌شان کنی و تای ابروی بالای چشمانت را بالا بیندازی، بالای آن بزرگترین چشمانِ کهربایی‌ که تا به حال دیده‌ شده و بعد بگویی:«خوش بحالتون...همه‌ی اینا رو دوسه روزه می‌خونید!» و بعد کتاب‌ها را بگیری سمتم، تا من هم بدون این‌که جوابی بدهم با جنباندن سرم و پایین انداختنش یعنی:«ممنون» بگویم و بروم...اما این بار یکباره گفتی:«شما نمی‌تونین چهارتا کتاب با خودتون ببرین، نهایتاً سه تا». برگشتم بهت زُل زدم، نمی‌دانم اَخم هم بود یا نه؟ نمی‌دانم گره‌های تراشیده‌ بر پیشانی‌ام درشت‌تر شده بود یا نه؟ اما جابه‌جا به خودم گفتم:«این دختره امروز یه چیزش میشه!» که لبانت آرام گفت:«البته شما می‌تونید»؛ بعد هم چیزهایی نوشتی توی مانیتور کنارِ اسمم!...کیف‌ام را از کمد برداشتم و آمدم کتاب‌ها را ازت بگیرم، که آن نگاه!...

آن نگاه چه بود؟! آن چه کوفتی بود؟! ماهیت‌‌اش چه بود؟! وجودش چه؟! انرژی‌اش از کدامین دهلیز‌های ناشناخته‌ی هستی جولان داد؟! چرا تمام نمی‌شود؟! الان دو روز است تمام نمی‌شود! آن چشمانِ کهربایی تمام نمی‌شود! تا بحال اینقدر چشم‌های‌ات تمام نشده در چشم‌های یک نفر؟! تا بحال یکی بهت گفته که تمام نمی‌شود نگاه‌َت؟!...

حالا آخرین کتابی را که از کتاب‌خانه آوردم، تمام شد، خواندم‌ش، ولی تو- تمام نمی‌شوی- انگار دمادم آغاز می‌شوی؛ کاملاً تابلوست!! مطمئناً این‌بار که بیایم کتابخانه، حادثه‌ای بین‌مان تقدیر می‌شود، یا شاید شده و ممتدی در امتدادِ «ما» می‌شود...پس...پس...تلفن را برمی‌دارم، صدرا که می‌گوید: «سلام»...می‌گویم:«یه زحتمی برات دارم رفیق، کتاب‌های کتابخونه مونده دستم، لطف کن، خواستی بری اونجا، بیا ببرشون...»

دیگر به صدرا نمی‌گویم به کتابخانه نمی‌آیم...هیچ وقت!

 

پی‌نگار:

پیام‌رنجبران(وبلاگ سیناپس)

پاییز 95.بدیهه‌نوشت.


برچسب ها: شب نوشت پیام رنجبران ، نقد و معرفی رمان ، نقد و پیشنهاد کتاب وبلاگ سیناپس ، نقد و معرفی آثار ادبی سیناپس ، درباره چشمان کهربایی ، رنگ چشمان کهربایی ، داستانی درباره چشمان کهربایی ،

نگاد ناز
سه شنبه 27 تیر 1396 11:10 ب.ظ
اخی

من مطمئنم بانو کهربا تو کتابخونه منتظرتونه !
برید و تمام فرعیات رو فراموش کنید.

هشتگ عاشقانه !
پاسخ پیام رنجبران : درود بر شما
بی نهایت
بی نهایت سپاسگزارم، از نظر پر لطف و محبت شما.


*


به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها...



صالحه
جمعه 16 تیر 1396 02:09 ب.ظ
خوب بالاخره که چی؟!
ب فرض کتابخونه هم نرفتید
اما اون چشمای کهربایی ک تموم نمیشه!!
تا اخر عمر می مونه...
هر چند
فکر میکنم طاقت نرفتن نداشته باشید:)

+
بازم بنویسید ادمو پرواز میده قلمتون
پاسخ پیام رنجبران : راوی به کتابخانه نرفت!!


*

شاعره بانو، قدم بر دیده نهادید.

سپاسگزارم از لطف و حضورتان.

الهام
پنجشنبه 1 تیر 1396 10:55 ب.ظ
فرار رو بر قرار ترجیه دادن؟چه اشکالی داشت اگه بینشون اتفاقی رخ میداد؟فرار از سرنوشت؟به کدامین گناه؟فقط نگاه بی انتها؟به نظرم انصاف نیست...گاهی ادم باید کنجکاوانه بره تا ته قصه...هیجانش بیشتر است
پاسخ پیام رنجبران : ابتدا خواستم از "شهر آشوب" مدد بگیرم و شانه خالی کنم از صراحت در پاسخ به شما با چنین ابیاتی :

من رانده ز میخانه ام از من بگریزید
دردی کش دیوانه ام از من بگریزید

در دست قضا جان بلب و دیده به مینا
سرگشته چو پیمانه ام از من بگریزید

آن شمع مزارم که ره انجمنم نیست
مهجور ز پروانه ام از من بگریزید

بر ظاهر آباد من امید مبندید
من خانه ی ویرانه ام از من بگریزید

دیوانه ی زنجیر هوس های محالم
افسونی افسانه ام از من بگریزید

آن سیل جنونم که به جان آمده از کوه
بنیان کن کاشانه ام از من بگریزید

زآن روز که دل مرد و عطش مرد و هوس مرد
من از همه بیگانه ام از من بگریزید



دیدم جواب نمیده!

گفتم از ترانه شادمهر مدد بگیرم:

سبب منم که می شکنم
اما حرفی نمی زنم...

دیدم باز نشد جواب!

به دقت بر جانِ مطلب اشاره فرموده ای اصلاً راوی داغون شد، مورد بمباردمان واقع شد...کلاً سیستمش رفت زیرِ سوأل...اینقدر هم پُرروست که نمی خواد اقرار کنه

سپاس از حضورتان.

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.