چهارشنبه 3 خرداد 1396

رمان: «نادیا» آندره برتون (واژگانِ شیدا)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،

تولد یک ستاره در سحابی کارینا (عکس تلسکوپ هابل)



رمان: نادیا

نویسنده: آندره برتون

مترجم: دکتر عباس پژمان

*

«واژگانِ شیدا»


پیام رنجبران


«نمی‌دانم» واژه‌ای‌ست که به آن دلبستگی‌‌ِ خاطر دارم. واژه‌ای‌ست، که تو گویی خلاص‌ام می‌کند از بیانِ افکار و احساسات یا وقایعی‌ که وصف‌شان به کلمه درنمی‌آید. حتا در شرح فحوای «نمی‌دانم»هایم، دل‌ام می‌خواهد بگویم:«نمی‌دانم!» تا ارجِ کاربرد این کلمه‌ برای‌ام نهفته، محفوظ بماند. وقتی به عکس‌های تلسکوپ هابل از سیارات و ستاره‌ها و عمق و پهنه‌ی آسمان‌ها خیره می‌مانم این واژه با چه صلابتی در من طنین‌انداز می‌شود که «نمی‌دانم!» من هیچ چیز «نمی‌دانم». البته ابراز این حیرت در مقابل بی‌کرانگیِ کائنات که به ندانستن ختم می‌شود، شرحِ واضحات است، و شوخیِ حقیرانه‌ای‌ با ندانستن؛ ما گاهاً حتا از شرح کلی‌‌ترین تا جزیی‌ترین احساسات و فشارِ تأثرات شخصی‌مان نیز وا می‌مانیم،کمرِ واژگان‌مان می‌خمد، و به این نقلِ قولِ «لودویک ویتگنشتاین» چنگ می‌اندازیم:«آنچه نمی‌توان درباره‌اش سخن گفت، می‌بایست درباره‌اش خاموش ماند» یا «فرانسیس بیکن» دلداری‌مان می‌دهد:«در باب خودمان سکوت می‌کنیم یا از خودمان هیچ نمی‌گوییم». اما انگار سرمنشاء این «ندانستن» که اغلب منجر به خاموشی می‌گردد، به نوعی نشئت گرفته از «دانستن» نیز باشد، منظورم همان دانستنی‌ست که به کلمه درنمی‌آید و دوباره برای شرح‌اش، فقط می‌بایست پناه بری به ساحتِ:«نمی‌دانم». شاید آن‌ نقطه‌ای که جانِ آدمی سربرمی‌آورد! امرِ والا می‌بیند! یعنی لحظه‌ای که آدمی روی برمی‌تابد از هر آنچه بیرونی‌ست(خارجِ از خویش) و در جست‌و‌جوی «خود» به حیرت درون چشم می‌اندازد، به اقیانوسِ بی‌ساحلِ درون، مثل این می‌ماند: نگاه‌ات شبیه دوربینی‌ست که برمی‌گردد به سوی قلبت، درون‌ات، به عمیق‌ترین لایه‌های ذهن‌ات، ضمیرناخدآگاه‌ات، قعرِ وجودت، عمیق‌ و عمیق‌تر! بعد انگار بر لبه‌ی حفره‌ای، گودالی ژرف، مغاکی، یا لبه‌ی صخره‌ای بر فرازِ دره‌ای عمیق ایستاده‌ای، و یکباره می‌پَری، همه‌ی خودت را رها می‌کنی در آن گرگ‌و‌میشِ «هستی»، یا سیاهی‌اش؟ سپیدی‌اش؟ روشنی‌اش؟ بی‌رنگی‌اش؟ خلوص‌اش؟!...سقوط می‌کنی، معلق و بی‌وزن در خلسه و خلاء، اما چیزی شبیهِ سقوطِ آزاد...آزاد...آزاد...و ناگه با وسعت و پهنه‌ و عمق و ژرفنای دیگری مواجه می‌شوی که فرقِ چندانی با بی‌کرانگیِ کائنات ندارد، با گستردگی‌اش، ناشناختگی‌اش، حیرت‌اش، عظمت‌اش- زمین و آسمان، درون و بیرون یکی می‌شود...و این مواجه‌ی بلاواسطه با دانستن، یکپارچه شدن با بطن هستی، که حالا دیگر می‌بایست به‌ش گفت:«غوطه‌وری در جریانِ آگاهی!»، که اگر چندین عمر نیز وقت داشته باشی- یک عمر که زمان ناچیزی‌ست و بقولی بی‌رحمانه اندک- مکاشفه‌ و شرح‌اش، و عجز کلمات‌ در حضورش، باز تو را ناچار می‌نماید به ابرازِ این تک واژه:«نمی‌دانم!». اما شاید از عشق برآید؟! باری، گفتن از غوطه‌وری در فرآیند آگاهی، انگار فقط از دست عشق برمی‌آید با زبانِ شیدایی! این نقطه‌ی علیا، این جایگاه، قدمگاهِ نویسندگان، عارفان، شعرا، و حتا برخی فلاسفه می‌شود، یعنی آن جماعتِ شوریدگان- که هر کدام، بنا به وسع و کفایت و ظرفیت و سهمی که از این ماجرا برده‌اند، و اندازه‌ی گامی که بر ساحت‌اش نهانده‌اند، در سطوح و درجات متفاوت، به زبان و کلمات شیدایی لب به سخن می‌گشایند. اما این زبانِ «شیدایی» چیست؟! جوشیده از کجاست؟! منظورم اتفاقاً همان زبان شیدایی‌ست که بسیاری از این شعرا و نویسندگان و عرفا وفلاسفه-شرح حالات‌شان- در حوزه‌ی علومِ نوپای روانشناختی، لقبِ بیمارِ روانی را از آنِ خود می‌نماید! یا اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم بدان منسوب‌شان می‌کنند؛ نقطه‌ای که خودآگاهِ ذهن و تعریف مرسوم و معمولِ خرد و عقلانیت‌اش، در توضیح و توجیه‌اش کاملاً بی‌کاربرد و عقیم و ناتوان می‌شود، چرا که شور و تکاپوی‌اش، آن‌چنان عظیم و پرخروش به صحنه‌ می‌آید، و عقلانیت و خردِ مختص به خودش نیز آنقدر گسترده و حیرت‌آور و شگفت‌انگیز است که از سوی شعورِ ناچیزِ کُند‌ذهنان و متعصبان و ابلهانِ بسیاری از دیگر علوم قابل فهم و درک و شناسایی نیست- از اینرو خودشان را، در توصیف و قبالِ این پریشانی‌ها و شوریدگی‌های شیدایان با اَنگ‌هایی چون «روانی» یا «مرتد» چسباندن خلاص می‌کنند؛ قامتِ تاریخ بشریت پرشمار است از شوریدگان و شیدایانی چون شیخِ شهید «سهروردی» و امثال‌‌اش که خون‌شان به دستورِ کژفهمی و عدم‌شعور و حسدورزیِ هم‌عصران‌شان به ناحق ریخته شد! و در دوره‌های بعد نیز، به دست عواملِ دولتِ مدرن، از جمله روانکاوان و روانپزشکان(به آرای میشل فوکو رجوع شود)، که اغلب خودشان گونه‌های بی‌بدیلِ بی‌شعوری و بلاهت و انحراف فکری بودند و هستند، پای اینان به تیمارستان‌ها کشانیده شد و به شنیع‌ترین وجه ممکن، مورد شکنجه واقع شده و سپس به قتل رسیدند! و منظورم از این روانکاوان و روا‌نشناسان، ستارگانی مانند «کارل گوستاو یونگ» که یدِ طولایی در فهم و درکِ این سنخ جنون‌ و عشق‌ورزی و شیدایی‌ها، و شرح‌ و تحلیل و تأویل‌اش دارند نیست. آنسان که گفتم، هر کدام از این شعرا و نویسندگان و عرفا و هنرمندان...هر یک بنا به وسع‌ و ظرف‌شان شرح واقعه می‌دهند، یا شرح دیدار با بطنِ «هستی»...و سپس فرآیند آن آگاهی حاصل شده از سینه‌به‌سینه شدن، رودرروشدن‌شان، و سپس تأثراتِ مشاهده‌ی بلاواسطه‌شان، در رگ‌های‌شان جاری می‌شود و خودِ آن فرآیند، پویش و تکانه و تکاپو‌های‌اش که می‌تواند برآمده از جان باشد، یا عمقِ ناخدآگاه، خودش کلماتِ بیان‌اش را گزینه و انتخاب می‌کند(انگار عشق به سخن می‌آید)به همین دلیل بسیاری از اشعار و نوشتارهای عاشقان، جز برای «محرمان»- و نه برای «غیر»- قابل فهم و درک و بهره نیست! مکتب هنری سوررئالیسم، یکی از همین جنبش‌های گفتن به زبان رهایی و آزادی‌ست، یعنی اجازه دادن به عمق‌ِ ناخدآگاه برای هویدا شدن، روی بوم نقاشی یا صفحه‌ی کاغذ، بدون اینکه هنرمند سد و مانعی بشود در برابرش...هنرمند اجازه می‌دهد ناخدآگاه‌اش جاری بشود! و مرز واقعیت و رویا را بهم بیامیزد،  تا این منصه ظهور، اوجِ خلقِ زیبایی شود، زیبایی‌ای که خردِ مختص به خودش در آن موج می‌زند، «خردِ حسی شده، و حس خردمندانه» یعنی:«هنر!» به همین دلیل ما با امر والا و اصالت و آزادی طرف حساب می‌شویم و نه حماقت و بلاهت و تصنع و محدودیت!...رمانِ «نادیا» نوشته «آندره برتون» پدر مکتب سوررئالیسم نیز به همین شیوه نوشته شده! و «برتون» در متن کتاب می‌گوید که ترتیبِ بیانِ رخداد‌های این روایت بر اساس وقایعی‌ست که حین نوشتن به خاطرم متبادر می‌‌شود. یعنی به ناخدآگاه‌اش رخصت و اجازه‌ی آزادی می‌دهد برای بیانِ آنچه در بطن‌اش محفوظ و نهادینه و پخته شده است، و فراموش نکنیم این شگفت از قلمِ نوابغی چون برتون برمی‌آید؛ و لازم به ذکر است «نادیا» به شیوه‌ی «اتوماسیون» به رشته تحریر درنیامده، «اتوماسیون» یا «نوشتنِ خودکار»، یکی از ارکانِ آغازینِ جنبش سوررئالیسم و نوعی از شعرسرایی بود که هنرمند، هر آنچه یکباره  و خودبخود به ذهنیت‌اش خطور می‌کرد حتا اگر دچار غلط‌های املایی می‌شد، به سرعت می‌نوشت و به همان صورت و شکل اولیه‌اش منتشر می‌کرد! اما این رکن، در نویسش رمانِ «نادیا» بدین نحو حادث شده: که شیوه‌ی تعریف و ترتیبِ وقایعِ روایتِ این رمان به طریقه‌ی رهایی‌ست، یعنی روایتی که نویسنده‌ آن‌را پیش‌ترها در ناخدآگاهش مورد تأمل و تفکر قرار داده- به همین علت حس با خرد آمیخته شده است- یعنی تأثراتش طی سالیان در ناخدآگاه نویسنده نهادینه شده، سپس حین نگارش، بر حسب آزادی مطلقِ ناخداگاه و اجازه ندادن به دخالتِ قسمت خودآگاه ذهن به صفحه‌ی کاغذ منتقل شده، از اینرو «برتون» پس از نگارش این اثر تا سال‌ها، برای در امان ماندنِ «حسِ ناب» و «آنِ» لحظه‌ی نویسش- به هیچ عنوان زیر بارِ ویراست و یا ویرایش مجدد اثر نمی‌رود و در آخرین چاپ‌های آن اندکی، صرفاً جهت سلاست و روان شدن متن، کلماتی را جابجا می‌نماید؛ و جالب اینجاست، روایت و رخداد‌های این رمان که انعکاس و برگرفته از خاطرات واقعی نویسنده و برخورد  و آشنایی‌اش با زنی مرموز، اعجاب‌انگیز و ذاتاً سوررئال به نامِ «نادیا»‌ست، برخلافِ نمونه‌های جعلی و تقلبی این سنخ آثار، روایتی گیرا و جذاب است که به طرز شگفت‌انگیزی رخداد‌های‌اش مدام در حالِ پیشروی، و گام برداشتنِ رو به جلو و پیشبرد روایت است، یعنی در این اثر، نشانی از کلافگی، رکود، سکونِ نامطلوب، بهم‌ریختگی یا آشفتگی نمی‌یابیم و ما با قصه‌ای بغایت زیبا روبرو‌ییم!‌ و همچنین وجه دیگری که آدمی را به شوق و حیرت وا می‌دارد این‌که:«برتون» خداوندگارِ هنرِ سوررئالیسم طوری ماجرایی رئال(واقعی) را برای‌مان تعریف می‌نماید که حس می‌کنی در جهانِ رویا و خیال غوطه‌وری!(این خصیصه در آثار لوئیس بونوئل بزرگ‌مردِ سوررئال سینما نیز قابل مشاهده‌ است) و این برای من بسیار شگفت‌انگیز بود که رویداد‌ها به هیچ‌عنوان تخیلی نیستند! یعنی شخصیت‌ها و حوادث تمام‌شان واقعی‌اند، آنسان که می‌پنداری، ظاهراً با اثری رئال روبرو‌ هستی، اما این رخ‌نماییِ شگرفِ هنرِ «برتون» است، که دوشادوش او، شانه‌به‌شانه‌اش، با ظرافتی غیرقابل بیان، گام به ساحت رویا می‌گذاری! در پایان انصافاً می‌بایست به ترجمه‌ی فوق‌العاده عالی‌ِ اثر، به قلمِ دکتر «عباس پژمان» اشاره نمایم، که ترجمان محکم، هوشمند و باشعورِ این بزرگوار از رمان «نادیا» بی‌گمان ماندگار خواهد ماند. همچنین ایشان در پایان کتاب، در شرح رمان، توضیحاتِ بسیار سودمندی به جا آورده‌اند، که اگر بگویم در کمالِ شایستگی، تمام نقاط مجهولِ اثر را مورد مداقه و شرح و توضیح قرار داده‌اند، سخن به اغراق نگفته‌ام.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

در همین‌باره بخوانید: نقد و معرفی کتاب «تصوف و سوررئالیسم» نوشته «ادونیس»، اینجاست!

ارزش‌گذاری و فهرستی خانگی از رمان‌های جذاب و خواندنی، اینجاست!


برچسب ها: نقد و معرفی رمان نادیا ، نادیا اولین رمان سوررئالیستی ، عرفان تصوف سوررئالیسم ، نقد و تحلیل رمان نادیا آندره برتون ، نادیای آندره برتون کیست ، مکتب سوررئالیسم نادیا برتون ، نقد رمان پیام رنجبران ،

محمدحسین
پنجشنبه 4 خرداد 1396 12:53 ق.ظ
سلام
اره
یه چیزو یادم رفت اضافه کنم
با دیگران همانطور رفتارکنیم که دوس داریم با ما رفتارکنن

وقتی ازت انتظار احترام دارم باید احترام بزارم
به نظرم این طرز فکر هم خیلی خوبه

راستی سلام ممنون که اومدی
پاسخ پیام رنجبران :
درود بر شما. بله، متن بسیار خوبی نوشته بودید!
خواهش می‌کنم؛ مخلصم و ارادت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.