دوشنبه 2 اسفند 1395

افسانه مارکو! (ماکسیم گورکی)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شعر ،


«افسانه‌ی مارکو»

در جنگل

پایین رودخانه

یک پری زندگی می‌کرد

که گه‌گاه شنا می‌کرد در آب

و یک بار

احتیاط از کف داد و

به تور ماهی‌گیر افتاد

 

ماهی‌گیران از او ترسیدند

اما همراه‌ِ ماهی گیران

نوجوانی بود به نام مارکو

او پریِ زیبا را

گرم در آغوش گرفت  و بوسید.

 

و  پری

چون شاخه‌ای نحیف

در آن دستان قدرتمند

پیچ و تاب می‌خورد

او به چشمان مارکو می‌نگریست

و آرام به چیزی می‌خندید.

سراسرِ آن روز

پری مارکو را نوازش کرد

و همین که شب سایه افکند

پریِ شاداب گم شد...

و مارکو

     دلتنگ...

 

مارکو شب و روز پرسه می زد

در جنگل

پایینِ روخانه‌ی «دونای»

می‌گشت و ناله می‌کرد که

«کجایی پری؟»

و موج‌ها می‌خندیدند که

«ما نمی‌دانیم!»

یک‌بار او فریاد زد که
«شما فریبم می‌دهید!

شما خود با پری سرگرم بازی هستید!»

و نوجوانِ احمق

خود را در رودِ «دونای» افکند

تا پری خویش را پیدا کند.

اکنون آن پری

مثل زمان‌هایی

که هنوز مارکو را ندیده‌بود

دارد شنا می‌کند در آب رود

و مارکو

دیگر نیست...

و  با این همه

نغمه‌ای درباره‌ی مارکو برجای مانده است.

 

و شما

که روی زمین زندگی می‌کنید

چون کرم‌های کورِ در خاک

قصه‌ای از شما تعریف نمی‌کنند

و نغمه‌ای هم حتا

از شمایان نخواهند خواند.



1903-1895

ماکسیم گورکی

...........

 شعر: افسانه مارکو

برگردان: حمیدرضا آتش برآب

از کتاب «عصر طلایی  و عصرنقره‌ای شعر روس»


برچسب ها: افسانه مارکو ماکسیم گورکی ، شعر روس حمیدرضا آتش برآب ، عصرطلایی و عصر نقره ای حمید رضا آتش برآب ، شاهکارهای شعر روس ، کتاب شعر روس ماکسیم گورکی ، شعر روس عصر نقره ای ، شعر روس عصر طلایی ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.