پنجشنبه 27 خرداد 1395

داستان کوتاهِ یک قلندر

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،

                      

قلندر

 

تو را می‌بینم که گوشه‌ای در تاریکی نیم مرده‌ای چمباتمه زده‌ای.گوشه‌ی پیاده‌رو. توی تخت‌خواب دراز کشیده‌ام و مابین وول خوردن سوناتِ مهتابِ بتهوون زیرِگوشم ساعت صفر شب است. لای پرده‌ی اتاق را که پس می‌زنم نور زرد بی‌جان چراغ خیابان اُریب روی سرت ریخته. پوست گونه‌های استخوانیت می‌لرزد. می‌پرد. بدنِ نحیفت دیگر طاقتش طاق شده. و روحت و نگاهت که نمی‌دانم به دوریِ کدامین خلاصی خیره شده...نیم‌خیز پنجره اتاق را باز می‌کنم.تا صدایت بزنم: «محسن!»

لرزش گوشی تلفنم روی عسلیِ چوبیِ کنار تخت حواسم را می‌پراند.

: «بله؟!»

- «محسن مرد! »

سکوتم ساکت فقط گوش می‌کند!..میخواهم بگویم: «محسن! سالهاست که مرده». نمی‌گویم...

- «فردا بیا بهشت زهرا ! اگه می‌تونی؟!»

از خودم دلم بهم می‌خورد. بجز خشداریِ عادیِ صدایِ : پاسخ دادنم! که فقط ته مانده‌ی خراشش توی سرم هنوز ناخن می‌کشد، یا نارساییِ جمله‌های پراکنده‌ام،، جز این‌ها انگار نه انگار که محسن مرد...در بالکن سیگاری می‌گیرانم و کنار طهران دود‌خوران به قامت شب خیره می‌شوم...و ستاره‌ها و ستاره‌ها و ستاره‌های نامریی. خاموش. هیچ حسی ندارم. نه بغضی نه گریه‌ای...و نه حتی قطره‌ای اشک...

شاید دل سنگ شده‌ام...یا شاید دیگر به این رویِ زندگی عادت کرده‌ام. عادی شده!...که هرازگاهی بشنوم یکی مرد. یکی رفت. یکی را دیگر قرار نیست هیچ وقت ببینم. یا شاید...

یکباره توی هال دو پنجه‌ی دست همزمان روی کلاویه‌های پیانو می‌کوبد: دَنگ...دَنگ...دَنگ. پیشانیم را که روی نتهای پارتیتورمی فشارم: نه...نه!

نه! لعنت به من، این بدترین جمله‌ای‌ست که به ذهنم می‌رسد...زیرلب می‌گویم: «راحت شد!»

چرا؟!...چرا به این نتیجه رسیدم؟! چون انگیزه‌ای برای زیستن نداشتی؟! یا اینکه جوالِ همزمانِ چند بیماری که تمام تارهای تنت را به پودش دوخته بود؟!...

افکارم مدام شکل می‌گیرد و روی چهره‌ی شب به مژگانِ خاموشیِ ستاره‌ها آویزان شده؛ فرو می ریزند...

حالا با هم نشسته‌ایم کنار گل‌های شب بوی ویلای شما...یادت هست رفیق؟! همان گل‌ها که سال‌ها بعد همشان پژمردند. پلاسیدند. تو ماجرایی که یادم نیست چه بود! را با آن لحن مسخره‌ات تعریف می‌کنی و مابینش آنقدر ریسه می‌روی که مجبوری مدام با کف دست به پیشانی‌ات بزنی...یادت هست رفیق؟!

 بچه ها توی اتاق تخته نرد بازی می‌کنند، صدای داد و بیداد و کَل کَل کردن‌شان هنوز توی گوشم می‌پیچد...و تو برایم خواندی! با آن صدایت که آوازش گاهی زیبا بود و گاهی سینه‌سوز گاهی غیرقابل تحمل...می‌دانستی به شنیدن:«گلِ بارون زده» آلرژی دارم! بسرم می‌زند...همان را می‌خوانی: گل بارون زده‌ی من/گل یاس نازنینم/ می‌شکنم پژمرده می‌شم/ نذار اشکاتو ببینم...امیر! کنارمان نرسیده ادامه‌اش را با رسایی آن صوتِ داوودی که گام اوجش آسمان بهشت و زمین جهنم را بهم می‌دوخت، می‌خواند: سر به زیر دلشکسته/ نازنینم/ اگه ساده است باسه تو گذشتن از من...

یادت هست رفیق؟!در شهر دیگری دانشجو بودم. چند روز خبرِ مرگ امیر را به من ندادید. همه‌ی شما پنهان کاری کردید. می‌دانستید امیر که رفت! دیگر اعتقادی به زنده بودن ندارم...ای کاش من هم رفته بودم. ای کاش بعد از امیر رفته بودم. ای کاش بجای امیر رفته بودم. چه مضحک بود ماندنم بعد از او، و چه مضحک است بلندی این شب‌های من. و چه مضحک است پستی این روزهای من. به او بگو:«نامرد چرا دیگر بخوابم نمی آیی؟!»...چه گناهی کرده‌ام که بازمانده‌ی شما شدم؟!

حالا صبح می شود! نمی‌آیم مرد!...نمی‌آیم. امروز برای خاک‌سپاری تو هم نخواهم آمد. اگر هوس دیدار به سرت زده تو بیا، یا مرا ببر...

حالا سال‌هاست که ندیده‌ام تو را. نخستین دیدار بعد از چندسال.آوار زندگیم بردوش، در به در مهاجر شهر و کشورها. خسته و درمانده. برگشته بودم، روی کاناپه‌ی خانه باغ حاج علی زیر بوی توت‌پزان خوابم برده بود. زمان از دستم در رفته بود. حساب شب و روز را. روی سینی چند فنجان چای با آب نبات در دستت و آن کلاه لبه‌دار رنگاوارنگ بر سرت!...چشم که باز کردم نشناختم تو را. مسعود گفت: «محسنه!»...امشب هم مسعود خبرم کرد.گفت: تو رفتی!...که روز آخر خانه‌ی او بوده‌ای. که خوابیده‌ای. که بیدار نشده‌ای.که رسانده‌ات به بیمارستان.گویی حساب پس می داد.گفتم:«زودتر! چرا زودتر بیمارستان نبردی؟!»..گفت که خوب بوده‌ای. که فقط خسته بوده‌ای.که دیگر خودت خسته بوده‌ای.که تازه مرخص شده بودی.که دیگر خودت خسته بوده ای...خسته بودی رفیق؟! می‌دانم خسته بودی!...بغل دستم نشستی روی کاناپه! با همان نگاهِ معصومِ ذاتیت خجالت می‌کشیدی بهم بگویی:«شکستی رفیق! کجا بودی این چند سال؟!»...همان چندسالی که تو را ندیده بودم. همان چندسال که تو لابلایش لکنت گرفته بودی و من نخست نمی‌دانستم چرا اینگونه می‌گویی: «رِ...رِ...رِفیق!» تو لکنت گرفته بودی و من بوی خستگی. و دیگر نمی‌خواندی! حالا التماست هم می‌کردند نمی‌خواندی!...تا من دوباره گیرت بیندازم، تا غروب که لای درخت‌های باغ قدم بزند.که روی جمعه راه برویم. که آشناها را...سال تا ماه نبینیم و من بگویم:«یه چیزی بخوون برام»...و تو نیمخندی بزنی بعد:«گُ...گُ...گُل...با...با...بارون زده‌ی من!»

و رگه های باد که تکه‌تکه کلماتت را با خود برد و برد و برد تا آن روزهای خوش نستالژی...

سونات مهتاب بتهوون صدبار زیرگوشم مکرر می‌شود،دیگر به کسی نمی گویم:«موزارت گوش کن!» دیگر برای هر درددلی یک پاسخ ندارم: «موزارت گوش کن»...دیگر به روی خدا هم نمی‌آورم:«موزارت گوش کند».که اگر گوش می کرد، مصبش را شکر! این همه درد و مرض یکجا به قالب یک تن نمی‌ریخت، که خستگی را خسته شود...بتهوون گوش می‌کنم! که کر شوم، که دیگر نشنوم: محسن مرد...

آخرین بار! کی دیدمت؟! یادت هست رفیق؟!...آخرین بار که گفتم:«میارمت پیش خودم.تو خوب شو.میارمت پیش خودم».اما تو گویی می‌دانستی بهبودی در کار نیست و من هم، نه از جواب کردنِ شبه طبیبان که تره برای اراجیف‌شان خرد نمی‌کردی و من هم، نه!من از دو‌دو زدن آن تاریکی مجهول عمق چشمانت فهمیدم که بار آخری‌ست که تو را می‌بینم. مردمک چشمانی که سیاه نبود. حفره ای بود. گردابی به نامعلوم. و آن تاریکی چشمخانه هایت. مگر تاریکی فرق دارد با تاریکی رفیق؟! حالا تو بگو تاریکی امشب اتاق من تفاوت دارد با تاریکی مرگ؟!..سیاهی پشت پلک‌های بسته‌ی تو چقدر تفاوت دارد با سیاهیِ سایه‌های زندگی من؟!...که از انعکاس تاریکشان در دهلیز چشمان آدمی، می توان پی برد که ماندنی در کار نیست؟! که باید رفت و رفت و رفت...که بار سفر را بسته‌ای،که باید بست.که دیگر بازآمدنی نیست، باز اگر باید رفت...

و امشب سرانگشتانم کنار لالایی زمزمه‌هایم برای تو روی کلاویه‌های ساز سُر می‌خورد: ای گل شکسته ساقه/ گل پرپر/که به یاد هجرت پرنده‌هایی/ توی یاس مبهم چشمات می‌بینم/که بفکر یه سفر به انتهایی...

 

 

‌پی‌نگار:

برای محسن. ب

 

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 


برچسب ها: داستان کوتاه پیام رنجبران ، شب نوشت قلندر ، داستان قلندر ، مرگ رفیق ، بی رفیق درد تنهایی ، تنهایی ، وداع آخر ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.