The Dead Don't Die

فیلم: مرده‌ها نمی‌میرند  

کارگردان: جیم جارموش

 محصول 2019 آمریکا

*

زندگانِ مرده

پیام رنجبران

«جیم جارموش» رابطه‌ی بسیار خوبی با اندیشه‌ی شرق به‌ویژه «ذن» و آیین «بودیسم» دارد و این ارتباط و علاقه را در فیلم «گوست‌داگ: سلوک سامورائی»(1999) که کتاب «هاگاکوره، طریقت سامورایی» از دست شخصیت اصلی داستان نمی‌افتاد به روشنی نشان داده، همچنین به مرور تاثیر این فلسفه از منظر سادگیِ‌ سرخوشانه‌اش در جنسِ نگاه، اندیشه‌ و شکل فیلمسازی او راه یافته است؛ از اینرو اصلا دور از انتظار نبود که در آخرین اثرش «مرده‌ها نمی‌میرند»(2019)، به سراغ ساخت فیلمی با موضوع طبیعت برود و با خلق استعاره‌های فانتزی(استخراج نفت از قطب که موجب خارج شدن کره‌ی زمین از مدار چرخشش شده) شکل امروزی‌‌تر این مهم، یعنی نگرانی برای مسائل محیط زیستی را یادآوری کند(چرا که طبیعت در اندیشه‌ی شرق جایگاه گران‌مایه‌ای دارد) و سپس آنرا با مضامینی پیوند بزند که پیش‌تر نیز در فیلم‌هایش مطرح شده بود از جمله «مصرف‌گراییِ» انسانِ معاصر که از تبعات آن استحاله‌ی آدم‌ها به موجوداتی با مغزهایی فعال اما بی‌روح‌اند؛ این آدم‌ها در نگاه «جارموش» به شکل «زامبی» درآمده‌اند که در تعریف آن داریم:«جسدهای متحرک با مغزهای فعال اما بی‌روح» و در «فلسفه‌ ذهن» نیز درباره‌ «زامبی» آمده است:«سامانه‌ای که همانند انسان عمل می‌کند اما خودآگاهی، فهم روانی و قصد و نیت ندارد». بدین‌سان «جارموش» رابطه‌ی متقابل جالبی برقرار کرده است، مابین «بیگانگی» انسان نسبت به طبیعت و آنچه به‌راستی هست(یعنی جزوی از طبیعت) و در پی‌اش فروغلتیدن در دام مصر‌ف‌گرایی، عطش و ولع دیوانه‌وار برای بیشتر خواستن و در نهایت مبدل ‌شدنش به «زامبی»! اینجاست که می‌باید به اسم فیلم نیز رجوع کنیم:«مرده‌ها نمی‌میرند»؛ این «مرده‌ها نمی‌میرند» در فیلم «جارموش» معنای دوپهلویی به خود گرفته‌، به این شکل که بیش از آن‌که به زنده‌ شدن مرده‌ها و از زیرخاک درآمدن‌ و حمله‌ کردن‌شان به مردم شهر اشاره داشته باشد، متوجه آدم‌های زنده‌ی آن شهر است! یعنی افرادی که هنوز به‌ظاهر نمرده‌اند اما از جایی که آنها نسبت به فضای پیرامون خود و از همه مهم‌تر طبیعت و کره‌ زمین بیگانه و بی‌اعتنا شده‌اند- مثلا در برابر اخبار خارج شدن کره‌ زمین از مدارِ خود که منجر به اتفاقات عجیبی در شهر می‌شود، هیچ واکنشی نشان نمی‌دهند و حواس‌شان به گم‌شدن یک مرغ یا مدل اتومبیل‌‌‌شان است تا این واقعه- این آدم‌ها از منظر جارموش «مرده‌« به شمار می‌آیند! از این‌رو وقتی هم که توسط زامبی‌ها کشته می‌شوند ما درمی‌یابیم که قرار است درست مانند افرادی که قبلا مرده‌اند همان روال را طی کنند، یعنی دوباره برخیزند و به صورت خودکار به کارهایی بپردازند که پیش از مرگ نیز انجام می‌داده‌اند. «مرده‌ها نمی‌میرند» فیلمی زامبی‌محور اما به سبک جارموشی است! زامبی‌های این فیلم هم سایر آدم‌ها را می‌درند اما به نوعی بیشتر به دنبال اشیا، ابزار و چیزهایی هستند که پیش از زامبی‌ شدن‌ بدان‌ وابسته بوده‌ و مصرف‌شان می‌کرده‌اند، از قبیل قهوه، داروهای آرامبخش، وای‌فای و شکلات...که این‌ها علاوه بر این‌که پیام فیلسماز را می‌رساند شکل بامزه و خنده‌داری هم به فیلم داده است. اما مقایسه‌ی «مرده‌ها نمی‌میرند» با دیگر فیلم‌های زامبی‌محور و مولفه‌هاشان و مدام یادآوریِ این قضیه که این فیلم شبیه آن‌ها نیست و تماشاگر از دیدنش سرخورده می‌شود کمی عجیب و راستش را بخواهید خنده‌دار به نظر می‌رسد؛ چرا که این اثر اصلا قرار نبوده شبیه آن فیلم‌ها باشد و از پایه در راستای اندیشه‌ای که قصد انتقال آنرا دارد و شرحش رفت، به این سنخ تولیدات(که شخصاً نیز طرفدارشان هستم) و رویهمرفته «فیلم» به مثابه‌ی کالا هم کنایه می‌زند و حتی فیلمساز تا جایی پیش می‌رود که اثرِ خود را نیز با وارد شدن به آن و تاکید بر «فیلم» بودنش دست می‌اندازد و همچنین با تغییر منطقش به هجو می‌کشاند؛ از جمله ورود ناگهانی یک «بشقاب پرنده» به جریان فیلم و رهایی «زلدا وینستون» با بازی «تیلدا سوئینتن» و البته از جایی که «زلدا» رهروی آیین بودیسم است، می‌تواند باز هم معنای دو پهلویی به خود بگیرد و به نوعی نقطه‌گذاری بر آموزه‌های این آیین در جهت رستگاری باشد؛ چرا که فیلسماز پایان خوشی بر این رویه‌ای که انسان معاصر در پیش گرفته متصور نیست و مدام از زبان «آدام درایور» به طوری که دیگر به صورت «موتیف مقید» اثر درمی‌آید هشدار می‌دهد:«این ماجرا، عاقبت خوشی ندارد»؛ و البته پیش از آن نیز به جهانی که در آن زندگی می‌کنیم اما مشغول ویران کردنش هستیم هم اشاره داشته است:«دنیای بی‌‌نقصیه، مراقب جزییاتش باش». «مرده‌ها نمی‌میرند» فیلمی قابل تامل و دوست‌داشتی است و به هر شکل از پس آنچه می‌خواهد مطرح کند به خوبی برمی‌آید اما با همه‌ی این تفاسیر در کارنامه‌ی «جیم جارموش» و در قیاس با سایر آثارش جایگاه مهمی را از آن خود نمی‌کند.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد و بررسی فیلم مرده ها نمی میرند ، نقد فیلم مرده‌ها نمی‌میرند ، نقد فیلم The Dead Don't Die ، نقد فیلم مرده‌ها نمی‌میرند 2019 ، جیم جارموش ، ذن بودیسم جیم جارموش ، زامبی ازخودبیگانگی ،


و این اتاق اثاث‌دار، در همه‌جا به همین شکل است، نام شهرها تغییر می‌کند، گاهی سورنتو است، گاهی تورینو، گاهی ونیز، گاهی نیس، گاهی مارین‌باد، اما اتاق اثاث‌دار همیشه همان است. همیشه اتاقی اجاره‌ای، اتاقی غریبه با اثاثی بدریخت، کهنه و درب و داغان. با میز تحریر و تختخوابِ رنج‌اش، با تنهایی ابدی‌اش. در طول تمام این‌ سال‌های کولی‌وار دریغ از یک خشنودی و استراحت در محیطی شاد و دوستانه، دریغ از تن برهنه و گرم زنی کنار تنش، دریغ از بامدادی باشکوه از پَسِ هزاران شبِ کاریِ سیاه و ساکت. آه! چقدر تنهایی نیچه وسیع است، بی‌حد و اندازه وسیع‌تر از آن فلات علیای سلیس-ماریای خوش‌منظره که حالا دیگر جهانگردها بین وقت ناهار و شام دوست دارند به دور آن چرخی بزنند: تنهاییش دنیا را فرا گرفته و از مرزهای زندگیش گذشته است.

 

 


کتاب:«نیچه»، نویسنده:«شتفان تسوایگ»

ترجمه:«لیلی گلستان» (ص 12)


 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: کتاب نیچه شتفان تسوایگ ، لیلی گلستان ، تنهایی ، زندگی نامه نیچه ، تنهایی نیچه ، شتفان تسوایگ ، فردریش نیچه ،

یکشنبه 31 شهریور 1398

اهمیت کوتاه بودنِ زندگی

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پراکنده ،


جناب «احمد شاملو» طی مصاحبه‌ای درباره‌ی «زندگی» می‌گوید:«زندگی به طرز بی‌شرمانه‌ای کوتاه است، ولی اهمیت‌ آن در همان کوتاهی آن است».

***

اما وقتی ما این مهم را دریابیم که زمان‌مان بسیار ناچیز و کوتاه است و آنرا با گوشت و پوست و استخوان‌مان درک کنیم، اتفاق مهمی برای‌مان رخ می‌دهد که ناخودآگاه بر تمامیِ رفتارهای زندگی‌مان- هر روز و هر دقیقه- بر لحظه‌لحظه‌ی آن تاثیر به‌سزایی می‌گذارد! از جمله این‌که حالا با این فرصت محدود: وقت‌مان را چگونه می‌گذرانیم؟ به چه کاری مشغول می‌شویم؟ چه افرادی را برای دوستی و هم‌صحبتی انتخاب می‌کنیم؟ به چه آدم‌هایی اجازه‌ی ورود به زندگی‌مان را می‌دهیم؟ احساسات‌‌‌مان را صرف چه کسانی می‌کنیم؟ ارزشمندترین داشته‌‌مان، یعنی‌ زندگی‌مان‌ را با چه افرادی قسمت می‌کنیم؟ وقتی این‌گونه به موضوع می‌نگریم به‌طرز شگفت‌انگیزی ارزش واقعی هر چیزی مقابل دیدگان‌مان نمایان می‌شود.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



برچسب ها: احمد شاملو ، اهمیت زندگی ، اهمیت کوتاه بودن زندگی ،

پنجشنبه 28 شهریور 1398

سکوت (ری‌اوتا)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شعر ،


هیچ‌یک سخنی نگفتند،

نه میهمان و نه میزبان

و نه داوودی‌های سپید.

 

 

 

شاعر: ری‌اوتا

ترجمه: احمد شاملو

نقاشی:«هیریزاکی ای‌هو»(1880- 1968)



برچسب ها: شعر سکوت ، هایکو ، شعر سکوت ترجمه احمد شاملو ، هیریزاکی ای‌هو ، احمد شاملو ، سکوت ذن ژاپن ،



رمان: ناامیدی

 نویسنده: ولادیمیر ناباکوف

 مترجم: خجسته کیهان

 نشر: کتابسرای تندیس

*

داستانی جنایی با رگه‌هایی از «سوررئالیسم»

پیام رنجبران

«ولادیمیر ناباکوف» نیاز به معرفی چندانی نزد دوستداران ادبیات و سینما ندارد. رمان‌هایی مانند «خنده در تاریکی» و همچنین اقتباس‌های سینمایی از مشهورترین اثرش «لولیتا» آن هم توسط کارگردان‌های نامداری چون «استنلی کوبریک» جایگاه او را برای همیشه در اذهان علاقه‌مندان به این عرصه‌های هنری تثبیت کرده است. آثار او با مضامین روانشناسانه و در بیشتر موارد مابین دو سطح واقعیت و خیال غوطه می‌خورد، به‌ نحوی که گاه تشخیص این‌که روایت در کدام سطح پیش می‌رود برای خواننده‌اش دشوار می‌شود، اما این عنصر «ابهام» آنقدر با ظرافت شکل می‌گیرد که بر جذابیت آثارش می‌افزاید. «ولادیمیر ناباکوف» سال 1899 در روسیه و در خانواده‌ای سرشناس و فرهنگی به دنیا آمد. خیلی زود به سه زبان روسی، فرانسوی و انگلیسی مسلط شد و بعدها در کنار آثاری که به زبان روسی نوشته بود، نثرِ انگلیسی‌اش نیز جزو نثرهای شاخص قرار گرفت. «ناباکوف» به ‌همراه خانواده‌اش بعد از «انقلاب فوریه 1917» روسیه مجبور به ترک سرزمین مادری شد و شاید همین مهاجرت ناخواسته‌ یکی از دلایل نفرت همیشگی‌اش از «کارل مارکس» است که در مجموعه آثارش کمابیش به چشم می‌خورد. انقلابی که به اصطلاح زیر عنوان فلسفه‌ی «مارکس» اتفاق افتاده بود.

«ناباکوف» با «لولیتا» به شهرت جهانی دست یافت و رتبه‌ی این رمان هم اکنون مابین 100 رمان برتر «کتابخانه‌ مدرن آمریکا» چهارم است، در عین حالیکه دیگر آثار این نویسنده‌ نیز در نوع خود هم حائز اهمیت‌اند و هم خواندنی. «ناامیدی» هفتمین رمانی است که او به رشته‌ تحریر درآورده است؛ اثری که ابتدا به زبان روسی نگاشته شد و بعدها توسط خودِ نویسنده به زبان انگیسی ترجمه و دوباره بازنویسی شد و در اختیار خوانندگان قرار گرفت؛ داستانی که ایده‌ی پدید آمدنش جریان «همزاد» است؛ پیدا شدن سر و کله‌ی یک نفر دیگر به لحاظ شکل و شمایل درست شبیه خود فرد در زندگی‌اش. موضوعی که نویسندگان بزرگ دیگری چون «فیودور داستایوفسکی» در رمانی با همین عنوان، همچنین «خورخه لوئیس بورخس» در داستانِ کوتاه «آن دیگری» نیز بدان پرداخته‌ و آثار برجسته‌ای آفریده‌اند. رویهمرفته ظاهر شدن شخصیتِ «همزاد» در داستان‌ها نمودی از شخصیتِ در «سایه مانده»‌ی پرسونای اصلی داستان است. نمود و شمایلی از «خودِ» مغفول مانده، آرزو شده، گاه خودی واقعی‌تر و یا سرکوب‌شده‌ی شخصیت اصلی داستان که در اعماق ضمیر ناخودآگاهش شکل گرفته و یا بدان ‌جا پس رانده شده و حالا بنا به دلایلی از جمله‌ شرایط محیطی که پیرامون شخصیت اصلی به وجود آمده است، ظاهر می‌شود. «خود»ی که شخصیت اصلی داستان گاه با او به گفت‌وگو می‌نشیند و به حرف‌هایش گوش می‌سپارد، گاه مابین‌شان آنقدر تضاد و تفاوت وجود دارد که به تخاصم و درگیری ختم می‌شود، گاه با یکدیگر هم‌نظر شده و در راستای انجام کاری توافق و مصالحه می‌کنند که همه‌ی این‌ها در کنار هم یک داستان را پدید می‌آورد؛ همچنین شخصیت «همزاد» در داستان‌ها، تداعی‌کننده‌ی همان «خود»ی است که در زندگی واقعی نیز برای شناخت خویش می‌باید با آن مواجه شد؛ همان «خود»ی که گاه ریشه‌ی تمامی ناهنجاری‌های روحی و روانی و رفتاری آدمی به او برمی‌گردد و برای بازگشت به زندگی طبیعی می‌باید بر آن چیره گشت یا به مصالحه رسید. «خودِ» نادیده انگاشته شده‌ای که در وجود همه‌ی آدم‌ها هست و برای شناخت خویش هیچ راه گریزی از او نیست. اما این «همزاد» که روی دیگر و چهره‌ی واقعی شخصیت اصلی رمان «ناامیدی» یعنی «هرمان کالویچ» است، در دستان هنرمند «ولادیمیر ناباکوف» به داستانی خواندنی مبدل شده است. داستانی که حول محور عناصری چون «معما» و «ابهام» تا انتهای ماجرا می‌چرخد و بدین طریق خواننده را با خود همراه می‌کند. راوی که همان شخصیت اصلی داستان «هرمان کالویچ» است، راوی نامعتبری است که در همان بادی امر می‌گوید که از دروغ گفتن هیچ ابایی ندارد و آن را در واقع از «ویژگی‌های اصلی» خود و سبک نگارشش می‌داند، چرا که او در حال نگارش داستان روبرو شدنش با «همزاد»ش و اتفاقاتی که بعدتر می‌افتد، برای ما است. داستانی جنایی با رگه‌هایی از «سوررئالیسم» که بدین وسیله نویسنده ما را بهمراه خود به اعماق ذهن «هرمان کالویچ» فرو می‌برد و البته فرصت ارزیابی و حدس و گمانه‌زدن درباره‌ی چگونگی وقوع حوادث را در اختیارمان می‌گذارد. روایتی که بعضی از بخش‌هایش مرا به یاد فیلم کارگردان دانمارکی «لارس فون‌تریه» می‌انداخت و شاهکار متاخرش یعنی «خانه‌ای که جک ساخت»(2018). آن قسمت‌ها که راویِ داستانِ «ناامیدی» حین گوشه و کنایه‌ زدن به جنایی‌نویسان بزرگ تاریخ ادبیات چون «فیودور داستایوفسکی» از شیوه‌ی جنایت به مثابه‌ی یک اثر هنری یاد می‌کند:«حالا بیایید درباره‌ی جنایت صحبت کنیم، جنایت به عنوان یک هنر»(ص115). «اشتباه پیش‌کسوتان بی‌شمار من این بود که بیش‌تر به خود قتل توجه می‌کردند، و در نتیجه گمان می‌کردند از میان بردن همه‌ی ردپاها از همه چیز مهم‌تر است، در حالی که طبیعی‌ترین راهی که به همان اقدام یعنی قتل منتهی می‌شود، تنها یکی از حلقه‌های زنجیر است، یک مسئله‌ی جزئی، خطی در یک کتاب که به‌ طور منطقی باید برآمده از مطلب قبلی باشد، زیرا ذات هر هنری چنین است. اگر اقدام از پیش طراحی شده به درستی اجرا شود، نیروی هنر خلاق چنان است که اگر هم جانی روز بعد خود را تسلیم کند، کسی حرفش را باور نخواهد کرد، چون حقیقتی که به خودی خود در هنر خلاق وجود دارد فراتر از واقعیت‌های زندگی قرار دارد»(ص 116). کوتاه سخن اینکه: هیچ بعید نیست یکی از منابع الهام «لارس فون‌تریه» برای خلق آخرین اثرش و پردازش شخصیت «جک» که یک قاتل زنجیره‌ای است و آن‌ نگاه زیبایی‌شناسانه‌ی این شخصیت به جنایت، همین رمان «ناامیدی» باشد. این رمان سال 1938 توسط «ولادیمیر ناباکوف» به رشته تحریر درآمده و به‌راستی که طی این سال‌ها به مدد ساختار زنده، نحوه‌ی چیدمان وقایع روایت و نگاه دیگرگونش به موضوع «همزاد» هیچ از تازگی‌اش کاسته نشده و همچنان خواندنی است. داستانی که به باور من، «ناباکوف» توسط آن و در زیر متنش مانند دیگر بزرگان عرصه‌ی ادبیات و اندیشه‌ورزی بعد از سال‌‌ها کند و کاو در روانِ آدمی، در نهایت بر آن پند بزرگی تاکید می‌ورزد که قرن‌ها پیش بر سر در معبد «دلفی» حک شده:«خودت را بشناس».

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان ناامیدی ، رمان ناامیدی ولادیمیر ناباکوف ، خجسته کیهان ، همزاد ، شخصیت همزاد داستان نویسی ، لولیتا ، خانه ای که جک ساخت ،

اما، اسب یا انسان، فعله‌ی بی‌جیره و مواجب، جز غیر ممکن، هر کاری می‌تواند بکند. برای گذشتن از مرز و رسیدن به یک پیروزی تلخ، او، تنها او، برایش مردن باقی می‌ماند، یعنی کُشتن. درخشیدن در مراسمی خون‌آلود. از طریق این مراسم. در این مراسم، بعد از این مراسم، او خواهد توانست واقعیت را بگوید، هیولا را، در هیولاترین هیأتش نشان دهد: قاعده‌ی دروغ و ماشین نفرت‌انگیز را که در سایه‌ی آن هم زنجیرانش، مطرودین زمین، در هر روز، در هر زندگی، له و لورده می‌شوند، له و لورده شده‌اند. آن همه صبر، آن همه رنج، موجب شد که درخشش برق برنده‌ی این داس در کف یکی از میان آن‌ها فوران کند: صبر مقدس.

 

 

 

برچیده از مقاله‌ی «حیوان، دیوانه، مرگ»

کتاب «بررسی یک پرونده‌ی قتل»

ترجمه‌: مرتضی کلانتریان

ص 205

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: کتاب بررسی یک پرونده قتل ، مقاله حیوان دیوانه مرگ ، میشل فوکو ، پییر ریوییر ، مرتضی کلانتریان ، کتاب بررسی یک پرونده ی قتل ، میشل فوکو مرتضی کلانتریان ،

یکشنبه 17 شهریور 1398

شب‌نوشت:«ماجرایی که برای من پیش آمد» (متن شخصی)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،


 

26 روز از این اتفاق می‌گذرد؛ 26 روز از حادثه‌ای که دورِ روزش را در تقویم روی میزم دایره‌ای کشیده‌ام و کنارش نوشته‌ام:«خبر خوش بعد از ده سال». ولی هنوز نمی‌دانم آن را می‌باید چه بنامم؟ حادثه؟ تصادف؟ شانس؟ واقعه‌ای ورای تصورم؟ سزای صبوری یا پیکار؟ نمی‌دانم آن را چه بنامم، درست مانند آغاز همین متن که نمی‌دانم چطور ‌باید آغازش کنم؟ 26 روز گذشت و طی این مدت هر بار که اینجا نشستم تا درباره‌اش چیزی بنویسم، انگار صدای سوت خمپاره‌ای را می‌شنوم که توی سرم می‌پیچد و بعد مابین زنجیره‌ی افکارم فرود می‌‌آید و سپس موج انفجارش کلمات پاره‌پاره‌ شده‌ام را به جایی پرتاب می‌کند که دستم بهشان نمی‌رسد. و بعد جابه‌جا هزاران واژه دوباره در سرم فرو می‌ریزند و هجوم تصاویری که از پس جفت‌وجور کردن‌شان بر نمی‌آیم و نمی‌توانم کنار هم قرارشان بدهم و در نهایت خودم را در حالی پیدا می‌کنم که یا کنار پنجره ایستاده است و به خیابان نگاه می‌کند یا گوشه‌ای نشسته و زیر لب زمزمه می‌کند:«ده سال صلیبم را به تنهایی به دوش کشیدم». اما عاقبت تمام شد! باید بپذیرم که تمام شده است. اینک من مانده‌ام با «خود»ی که ده سال مرا همراهی کرد و حالا انگار جلوی در خانه ایستاده است و منتظر خداحافظی‌ست...باید راهی‌اش کنم. این رفیق تمام و کمال را. خودی که به من آموخت چگونه از پس این قضیه برآید...

اما ماجرا از کجا آغاز شد؟ باید به خیابان گیشا برگردم؛ به ده سال قبل که توی پیاده‌رو قدم می‌زنم. عصرها برای هواخوری از خانه بیرون می‌آیم و سراشیبی پیاده‌رو را پایین می‌روم که ناگهان فقط چند دقیقه‌ زمان می‌برد تا زندگی‌ام زیر و زبر شود. مغاک تاریکی به عمقِ یک دره مابین جریان زندگی‌ام دهان می‌گشاید. خبری دریافت می‌کنم. خبری دریافت می‌کنم. خبری دریافت می‌کنم. و بعدش...



ادامه مطلب

برچسب ها: ماجرایی که برای من پیش آمد ، شب نوشت پیام رنجبران ، اینک آن انسان ، در نیایش زندگی ، نقاشی شوالیه ادموند بلر لیتون ، آقای نیچه ، سمفونی شماره 9 بتهوون ،

تعداد کل صفحات: 58 ... 3 4 5 6 7 8 9 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic