ناگهان درخت

نویسنده و کارگردان: صفی یزدانیان 

*

روایت نابسامان!

پیام رنجبران

باید اعتراف کنم مابین آثار فیلم‌سازان ایرانی در سال‌های گذشته و با این‌که بر حسب سلیقه‌ی شخصی کلاً تماشای فیلم‌های عاشقانه جزو انتخاب‌های دوم و سومم هم محسوب نمی‌شود اما تنها فیلمی که آن را چند بار دیدم و هنوز هم دلم می‌خواهد ببینمش «در دنیای تو ساعت چند است؟» نخستین فیلم آقای «صفی یزدانیان» بوده است. فیلمی محترم و دوست‌داشتنی با نگرش زیبایی به عشق که فضا و لحن و موسیقی‌اش یادآورِ‌ آثاری چون «در حال و هوای عشق» و «2046» ساخته‌ی «وونگ کار وای» بوده اما استقلال خود را حفظ کرده و در یک جمله تماشای آن به آدمی حس خوبی می‌دهد. از این لحاظ بی‌صبرانه منتظر اثر بعدی آقای یزدانیان بودم و البته در این مابین چیزی نیز گوشه‌ی ذهنم وجود داشت حالا یا بر حسب این‌که شاید جایی خواندم یا بر اساس روالی که شاهدش بوده‌ام که وقتی فیلم‌سازان ایرانی در نخستین گام یک فیلم خیلی خوب می‌سازند معمولاً بعدی را خراب می‌کنند و حتی ممکن است هرگز موفق به ساخت کاری بهتر یا حداقل هم‌سطح آن اثر مطلوب نشوند. اما به باور من در کل فیلم‌های آقای «صفی یزدانیان» از آن نوع آثاری است که یا ارتباط مخاطب با آن برقرار می‌شود و از آن خیلی خوشش می‌آید و یا این‌که پس از تماشای آن با خودش می‌گوید:«این چی بود دیگه؟» یا «حالا که چی بشه؟»؛ ولی نمی‌دانم دسته‌ی اول چنانچه فیلم‌های بعدی کارگردان خوب نباشد تا کجا می‌توانند حوصله به خرج دهند و آثار او را دنبال کنند؟ آن هم در روزگاری که به مدد شبکه‌های مجازی بهترین و جدیدترین فیلم‌های روز دنیا در دسترس است. شخصاً با وجود این‌که فیلم «ناگهان درخت» تازه‌ترین ساخته‌ی آقای یزدانیان که به هیچ عنوان قابل مقایسه با فیلم نخست ایشان نیست و توقعم را برآورده نکرد، ولی واقعیت این‌که از آن بدم نیامد و احتمالاً فیلم بعدی ایشان را نیز به تماشا خواهم نشست. اگر این فیلم را که تاثیر آثار ادبی از جمله رمان «راه‌های برگشتن به خانه»‌ی «آله‌خاندرو سامبرا» هم در آن دیده می‌شود و سرگذشت زندگی فردی به نام «فرهاد» از کودکی تا پنجاه‌سالگی‌اش است، از این منظر ببینیم که شباهت زیادی به سرگذشت خیل کثیری از آدم‌های این ممکلت دارد قابل توجه و تامل است. زندگی «فرهاد» دور از ما نیست و سرگذشتی که شیرین‌ترین خاطراتش به گذشته‌های دور او برمی‌گردد و هر چه جلوتر می‌رویم به زحمت دلیلی برای زنده ماندن پیدا می‌کند. درست مثل زندگی اکثر مردم این مملکت که هر چه پیش می‌رویم دشوارتر شده و هر چه نامش زندگی‌ است به مرور از زندگانی‌شان حذف می‌شود و یا حتی مسیر زندگی‌شان به طرز محیرالعقولی تغییر می‌کند، زندگی فرهاد نیز چنین است؛ مثلاً به این توجه کنید که حتی اگر دلیل بازداشت فرهاد موجه باشد اما به طرز هجوآلود، ولی به شدت همخوان با واقعیت روانه‌ی زندان شده و بی‌هیچ سبب قانع‌کننده‌ای چند سال آنجا نگه‌اش می‌دارند و این خود یکی از دلایل اصلی‌ست که کل زندگی‌اش شکل دیگری پیدا می‌کند. حتی به باور من اسم فیلم سنخیت عجیبی با زندگی‌مان دارد بالاخص با توجه به پایان‌بندی‌اش. زندگی‌ای که بعد از سپری کردن هزار جور بلا و بدبختی درست در لحظه‌ای که قرار است طور دیگری رقم بخورد «ناگهان یک درخت» جلوی‌مان سبز می‌شود! حتی شاید بتوان توجیهی برای پاره‌پاره‌ بودن و این از هم‌گسیختگی روایت فرهاد پیدا کرد اگر باز هم به زندگی خودمان نگاهی بیندازیم. زندگی‌ای که به دلایل عجیب و غریبی پاره‌پاره است و آغاز و میانه و پایانش با هم همخوانی ندارد و هر دوره‌ای از آن ساز خودش را می‌زند. اما بیان واقع این‌که، حتی اگر فیلم‌ساز چنین چیزی مد نظرش بوده و بدین‌طریق قصد نمایاندن آن را داشته در حالت کلی آن‌سان که سزاست موفق نبوده! از هم‌گسیختگی در دنیای داستانی به معنای آشفتگی و بهم‌ریختگی نیست و منطق و انسجام خودش را نیاز دارد در عین حالیکه آنچه بیشترین آسیب را به «ناگهان درخت» وارد کرده خط ضعیف قصه، روایت نابسامان و چگونگی بیان آن است. «در دنیای تو ساعت چند است؟» هم قصه‌ی آن‌چنان قوی‌ای نداشت و ما می‌توانیم این کم‌رنگ کردن خطوط پیرنگ و حس و حال توصیفی بخشیدن به فیلم را جزوی از نگرش آقای یزدانیان به جهان داستان بدانیم، اما آن فیلم هر چه که بود در انتقال حس موفق و همچنین همان خط قصه‌‌ی کم‌رنگش آنقدر با ظرافت و لطیف بیان می‌شد که مخاطب را درگیر و به تماشای آن ترغیب می‌کرد.

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

نقد فیلم پترسون ساخته جیم جارموش(اینجا)


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم ناگهان درخت صفی یزدانیان ، در دنیای تو ساعت چند است؟ ، ادبیات و سینما ناگهان درخت ، نقد و بررسی فیلم ناگهان درخت ، فیلم ناگهان درخت صفی یزدانیان ، روایت نابسامان فیلم ناگهان درخت ، فیلم ناگهان درخت ،



How About Adolf?

فیلم: با آدولف چطورین؟

کارگردان: زونکه ورتمان

محصول 2018 آلمان

*

شب بلوغ

پیام رنجبران


شنیدن نام «آدولف» نه فقط برای آلمان‌ها، بلکه برای بسیاری از مردمان دنیا به سرعت فقط اسم یک نفر را در ذهن‌‌ تداعی می‌کند:«آدولف هیتلر»؛ گویا از بخت بلند آلمان‌هاست که هیچ نام دیگری از قبیل «ژوزف» یا «بنتیو» که اسامی کوچک «استالین» و «موسیلینی» است چنین فوری اذهان را به سوی وقایع هولناک و دهشت‌آور تاریخ بشر سوق نمی‌دهد؛ از این رو آلمان‌ها که با این بخش از تاریخ‌شان به شدت مشکل دارند از نام «آدولف» نیز گریزانند، طوری که بیش از هفتاد سال است این اسم را روی فرزندان‌شان نمی‌گذارند. همین آلرژی یا به نوعی وحشت از نام «آدولف» ایده‌ی جذاب و دستمایه‌ی فیلم کمدی «با آدولف چطورین؟» ساخته‌ی «زونکه ورتمان» شده است؛ در یک شب مهمانی صمیمانه که دوستان بسیار قدیمی و اعضای یک خانواده دور هم جمع شده‌اند «توماس» و نامزد حامله‌اش «آنا» اعلان می‌کنند که می‌خواهند نام فرزندشان را «آدولف» بگذارند و بعد از این، انگار که بمبی منفجر شده باشد همه چیز بهم می‌ریزد و روند مهمانی طور دیگری پیش می‌رود. حالا اگر مخاطب ایرانی یادش مانده باشد می‌تواند حین تماشای این فیلم به علت و میزان تعجب و حیرت و شاید وحشتِ چند سال پیش تماشاچیان آلمانی‌ پی ببرد وقتی به یکصد هزار ایرانی حاضر در استادیوم آزادی می‌نگریستند که قبل از شروع بازی دوستانه‌ فوتبال مابین تیم‌های ملی ایران و آلمان، زمان پخش سرود ملی آلمان سرپا ایستادند و دست راست‌شان را بالا نگه داشتند و «هایل هیتلر» گفتند. اما ماجرای این فیلم که اقتباسی از نمایشنامه‌ای فرانسوی با عنوان «اسم» است صرفا به جر و بحث و جنگ و جدل بر روی این نامگذاری خلاصه نمی‌شود و این قضیه در واقع موجب می‌گردد که آن شب، دوستان و اعضای خانواده‌ همدیگر را بهتر بشناسند و روابط‌شان را با خود و دیگر حاضرین مورد واکاوی مجدد قرار بدهند؛ شبی که «همه چیز سر جای خودش باقی می‌ماند اما هیچی مثل سابق نمی‌شود»، رازها برون فکنده شده و مدعوین آن گویی پس از پایانش دوباره به بلوغ می‌رسند. البته همه‌ی این اتفاقات به‌طور بسیار بامزه‌ای رقم می‌خورد، سیر وقایع ریتم موزون و پرطراوتی دارد، شوخی‌ها و دیالوگ‌ها جذاب است و شخصیت‌های داستان به خوبی پرداخته شده‌اند و هر کدام‌ ویژگی‌هایی دارند که در داستان نشسته و به فراخور جالب به نظر می‌رسد، مثلاً «آنا» که تازه بعد از حاملگی‌اش سیگار کشیدن را شروع کرده است. در نهایت گمان نمی‌کنم تماشاگر در برخی از لحظات فیلم واقعاً خنده‌اش نگیرد. نمایشنامه‌ی فرانسوی «اسم» که این فیلم از آن اقتباس شده، نوشته‌ی «متیو دلاپورته» و «الکساندر دولا» است و سازنده‌ی این فیلم «زونکه ورتمان» از کارگردان‌های موفق آلمانی است.

 

 

پی‌نگار:

این یادداشت اردیبهشت 98 در ماهنامه صدبرگ، در مروری بر فیلم‌های به نمایش درآمده‌ی جشنواره جهانی فیلم فجر، منتشر شده است.

 

نقد فیلم «سوزاندن» با نگاهی به جهان داستانی هاروکی موراکامی(اینجا)




پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نگاهی به فیلم با آدولف چطورین؟ ، نقد فیلم با آدولف چطورین؟ ، آدولف هیتلر ، فیلم با آدولف چطورین؟ زونکه ورتمان ، جشنواره جهانی فیلم فجر 98 ، نمایشنامه اسم متیو دلاپورته ، اقتباس سینمایی نمایشنامه اسم ،

سه شنبه 21 خرداد 1398

نگاهی به فیلم Before the Frost (پیش از ژاله)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :نقدهای سینمایی‌ام در مطبوعات ،



Before the Frost  

فیلم: پیش از ژاله

کارگردان: مایکل نویر

محصول 2018 دانمارک

*

یعنی انسان

پیام رنجبران

فیلم «پیش از ژاله» خبر از ظهور یک کارگردان مستعدِ دیگر در سینمای دانمارک می‌دهد. «مایکل نویر» متولد سال 1978 دانمارک است. نخستین فیلمش برنده‌ی جایزه‌ی دانمارکی «آر» (2010) شده و دو مستند «وستربو» (2007) و «قلب‌های وحشی» (2008) جایگاه او را به عنوان یکی از بااستعدادترین فیلم‌سازان حال حاضر دانمارک تثبیت کرده است. سینمای دانمارک در کل جسورانه و بی‌تعارف است و فیلم «پیش از ژاله» ما را به یاد آن وجهی از این سینما می‌اندازد که به ویژه در آثار «لارس فون‌تریه» شاهد اوجش هستیم؛ یعنی سینمایی که برای بیان حرف‌هایش از خلق موقعیت‌های بی‌پرده و تکان‌دهنده هیچ ابایی ندارد. قصه‌هایش را به سبک و سیاق خود تعریف می‌کند و موقعیت‌هایی که از بطن این قصه‌ها برمی‌خیزد منجر به تصاویری می‌شود که بعضاً سال‌ها در ذهن ببینده‌اش باقی می‌ماند. 



درباره‌ی «پیش از ژاله» به نکاتِ چندی می‌توان اشاره کرد، از جمله بازیگری نقش اول مرد آن که برنده‌ی دو جایزه از جشنواره‌های توکیو و شیکاگو شده است، اما وجه غالب و موثر این فیلم و آنچه بیشتر به چشم می‌آید قصه‌ی آن است؛ قصه‌ای که به خوبی پرداخت شده. ماجرایی که در قرن نوزده می‌گذرد و داستان پیرمرد کشاورز و تهیدستی است که بهمراه تنها دختر و دو خواهرزاده‌اش زندگی‌ می‌کند، او برای این‌که خانواده را از فقر و فلاکت نجات دهد قصد دارد دخترش را به ازدواج مردی پولدار دربیاورد! اما همین ماجرای ساده و آشنا آنچنان ظریف و درست و متبحرانه پرداخت شده- پر و بال گرفته- و سپس به سینما مبدل شده که توجه تماشاگر را در تمام طول نمایش به خود جلب می‌کند؛ داستانی که تنش در آن نم‌نمک از زیرمتن و درونش آغاز شده و سپس هر چه به انتهای فیلم نزدیک می‌شویم سیری صعودی به خود می‌گیرد و در نهایت راه به برون جسته و خود را عیان می‌سازد؛ ناگفته نماند تاثیر دست تقدیر و سرنوشت و همین‌طور سیر تحول شخصیت پیرمرد- سقوط اخلاقی‌اش- ما را به یاد نمایشنامه‌های «ویلیام شکسپیر» می‌اندازد با این تفاوت که در آن آثار سر و کارمان بیشتر با شاهان و شاهزادگان است و اینجا پیرمردی تهیدست که به نوعی در فرجام یک تراژدی به وجود می‌آورد! اما بیان واقع این‌که، آنچه فرادست و فرودست را به هم مرتبط می‌سازد فقط در یک واژه‌ خلاصه می‌شود یعنی:«انسان». مایکل نویر توسط فیلم «پیش از ژاله» نقاب از چهره‌ی این موجود برمی‌دارد و ما را با آن بیشتر آشنا می‌کند.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


نگاهی به چند فیلم بیوگرافی سال 2018 (اینجا)




ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم Before the Frost ، نقد فیلم 2018 Before the Frost ، نقد فیلم پیش از ژاله ، سینمای دانمارک ، نقد Before the Frost مایکل نویر ، مایکل نویر سینمای دانمارک ، یسپر کریستنسن پیش از ژاله ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ اردیبهشت 98 منتشر شده!



«یک رمانک لمپن» روبرتو بولانیو

درنگی کوتاه

پیام رنجبران


بانو «ایزابل آلنده» نویسنده‌ی رمان «خانه ارواح» او را «مرد نفرت‌انگیزی می‌خواند که حتی مرگ جذابش نمی‌کند»؛ البته می‌توان به این حجم از نفرت متراکم «آلنده» حق داد چرا که آن مرد عادت داشت او و برخی دیگر از نویسند‌گان را بدجوری دست بیندازد و به آن‌ها بپرد، مثلاً به آلنده می‌گفت:«مبتذل‌نویسی است که در حوزه‌ای از ادبیات کار می‌کند که از کیچ آغاز می‌شود و به ادبیات آبگوشتی ختم می‌شود!» یا «گابریل گارسیا مارکز» صاحب رمان «صد سال تنهایی» را نویسنده‌ای می‌دانست «که عشق حرف زدن با رئیس‌جمهورها و اسقف‌ها را دارد». اما از قضا این مرد که از منظر این نویسندگان نفرت‌انگیز به نظر می‌رسد از آن سنخ نویسندگانی است که هیچ‌گاه خواننده‌ی آثارش را دست‌خالی رهسپار نمی‌کند و همیشه چیزی در چنته دارد؛ قصه‌ای گیرا، حضور احساسات انسانی، موقعیت‌ها و فضا و تصاویر تاثیرگذاری که هر کدام‌شان به فراخور، کم و زیاد در همه‌ی آثارش یافت می‌شود و اگر بخواهم رنگی برای آن انتخاب کنم خاکستری است. یک خاکستریِ سایه‌گون که در خاطر خواننده‌اش ماندگار می‌ماند. همه‌ی این‌ها درباره‌ی «روبرتو بولانیو» نویسنده‌ و شاعر عاصی شیلیایی متولد 1953 است که خیلی هم زود در 49 سالگی بار سفر را بست و رفت و نمی‌دانم آیا نظر آلنده بعد از مرگ زودهنگام او تغییر کرد یا نه؟ به هر تقدیر «یک رُمانک لمپن» اثری کوتاه، جالب توجه و دوست‌داشتنی از اوست و ماجرای دختر جوانی به نام «بیانکا» که بعد از تصادف پدر و مادرش و مرگ‌ آن‌ها به‌همراه برادر کوچکترش زندگی می‌کند و پس از این واقعه یعنی مرگ پدر و مادرش «می‌تواند در تاریکی ببیند». اما این توانایی که به مثابه‌ی یک استعاره در داستان عمل می‌کند نشانی از واقعیت در خود دارد، بدین معنا که ممکن است تو حتی توانایی دید در تاریکی را داشته باشی اما این دلیل نمی‌شود که وقتی گام به زندگی می‌گذاری و با موانع و هزارتوهای تاریکش مواجه می‌شوی حین پیدا کردن مسیر، سرت به در و دیوار نخورد. کما این‌که برای بیانکا هم که بعد از مرگ پدر و مادرش دچار پریشانی، پوچی و سرگشته‌حالی شده است به گونه‌ای که گویی برای گریز از واقعیت، از تنِ خود فاصله گرفته و آن را در مواجهه با زندگی سپر بلا کرده نیز رخ می‌دهد. باری! جُستن خویشتنِ خویش‌ و پیدا کردن مسیر آن در زندگی زمان می‌برد و از راه و کوره‌راه‌های بسیار می‌گذرد. «یک رمانک لمپن» را خانم «مریم اسماعیل‌پور» و آقای «وحید علیزاده‌رزازی» به زبان فارسی برگردانده‌اند.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


نقد رمان طریق بسمل شدن (اینجا)


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد یک رمانک لمپن ، یک رمانک لمپن روبرتو بولانیو ، نگاهی به یک رمانک لمپن ، ایزابل آلنده روبروتو بولانیو ، گابریل گارسیا مارکز روبرتو بولانیو ، روبرتو بولانیو ، فهرست پیشنهادی کتاب و رمان ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ اردیبهشت 98 منتشر شده!


«دوست بازیافته» فرد اولمن

درنگی کوتاه

پیام رنجبران

خاطراتی که نه به دست فراموشی سپرده می‌شوند و نه می‌توان به آن‌ها پرداخت! زخم‌هایی که شدت‌ جراحات‌شان مدام تو را به خود می‌آورد و همچنین آنقدر دردناک‌اند که هر بار فقط چند لحظه‌ی کوتاه می‌توانی به آن‌ها بنگری و می‌باید عبور کنی. گذشت زمان شامل حال‌شان می‌شود اما بدین‌سان که همیشه و همچنان چیزی در اعماق وجودت تو را می‌آزارد و سایه‌وار در پی‌ات روانه است. سر برمی‌گردانی و به آن چشم می‌دوزی و خوب می‌دانی چه دشوار است نگریستنِ ممتد و طاقت آوردن. پس چاره‌ای نداری و می‌باید باز هم گذر کنی! رمان کوتاه «دوست بازیافته» حاصل چنین نگاهی است. نگاهی کوتاه به رنج‌هایی که نگریستن به آن‌ها به شدت دشوار است. اصلا به باور من درست به همین خاطر این روایت که به نوعی حدیث نفس و خودزندگی‌نامه نوشتی است که «فرد اولمن» به رشته‌ی تحریر درآورده اینقدر کوتاه از آب درآمده است. انگار توش و توان نویسنده‌ به همین مقدار تاب آوردن در کنار خاطراتش و نگریستن به آن‌ها خلاصه می‌شده. اما بیان واقع این‌که همین درنگ کوتاه و موجزگویی به‌غایت عمیق است و نافذ و زنده و تاثیرگذار. داستان به سال 1932 و اشتوتگارت آلمان برمی‌گردد و شرح آشنایی و رفاقت میان دو نوجوانِ همکلاسی. دو رفیق از دو طبقه‌ی اجتماعی متفاوت اما با درد مشترک تنهایی که به یکدیگر پناه می‌آورند و به دل هم می‌نشینند ولی شروع کشمکش‌های سیاسی و همچنین ظهور «هیتلر» موجب گسست و جدایی‌شان می‌شود. یکی مجبور به ترک دیار و تبعیدی خودخواسته می‌گردد و دیگری که به هیتلر و «اراده‌ی آهنین، جاذبه‌ی قوی، صلابت فکر و دوراندیشی پیامبرانه‌ی او»(ص 102) معتقد است در آلمان باقی می‌ماند. رمان «دوست بازیافته» نخستین بار سال 1971 به چاپ رسید اما سال‌ها در سکوت ماند تا این‌که «آرتور کستلر» نویسنده‌ی رمان مشهور «ظلمت نیمروز» آن را دریافت و با مقدمه‌ای که بر آن نوشت در انتشار مجددش در سال 1977 با استقبال فراوانی روبرو گشت. این رمان به ترجمه‌ی استادانه‌ی مرحوم «مهدی سحابی» به زبان فارسی برگردانده شده است.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

نقد رمان سایه و مرگ تصویرها (اینجا)


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان دوست بازیافته ، معرفی رمان دوست بازیافته ، دوست بازیافته فرد اولمن ، دوست بازیافته مهدی سحابی ، یادداشت کوتاه رمان دوست بازیافته ، فرد اولمن آرتور کستلر ، کتابهایی که باید بخوانیم ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ اردیبهشت 98 منتشر شده!


 راه‌های برگشتن به خانه

نویسنده: آله‌خاندرو سامبرا

ترجمه: ونداد جلیلی

نشر جهان نو

*

معلم نامرئی

پیام رنجبران


شخصیت‌های متعددی در رمان «راه‌های برگشتن به خانه» حضور دارند که از آن‌ها به تناوب طی روایت بیشتر گفته می‌شود؛ راوی داستان که خود یکی از شخصیت‌های اصلی‌ست، پدر و مادرش، «ئه‌مه» همسر سابقش، «کلائودیا» دوست دوران کودکی‌اش و «خه‌منا» خواهر کلائودیا و «رائول» پدر آن‌ها که کاراکتری است که نویسنده طی شرح ماجراها به او می‌پردازد، و همچنین چند شخصیت دیگر که کم و بیش چیزی درباره‌شان می‌شنویم! اما یکی از آدم‌های داستان که برای لحظاتی حاضر و سپس ناپدید می‌شود و تا به انتهای روایت دیگر چیزی از او نمی‌شنویم معلم کلاسِ مدرسه‌ی راویِ داستان در سیزده‌سالگی‌اش است. این آدم‌ که حضورش آنقدر کوتاه است که حتی نمی‌توانیم او را شخصیتی فرعی بخوانیم و به‌سان جرقه‌ای ظاهر و غایب می‌شود و آنچنان به‌سرعت که حتی به گمانم نویسنده‌ی داستان هم متوجه حضورش نشده نقش بسزا و تاثیرگذاری در این روایت دارد. او به باور این نگارنده به معنای واقعی وجه تمایز و حد فاصل آدم‌های این داستان با همدیگر است. بدین معنا که انگار با وجود همه‌ی شرح‌های مبسوطی که در توضیح دیگر شخصیت‌های داستان می‌رود که از قضا همگی ملموس‌اند و باورپذیر و جالب توجه، اما همان ظهور لحظه‌ای این شخصیت ولی تاثیر صاعقه‌‌وار حسی‌اش، او را به واقعی‌ترین شخصیت داستان و آنچه از این روایت به یادگار می‌بریم مبدل می‌کند. یک روز چند دزد که از دست پلیس گریخته‌‌اند به پناهگاه مدرسه‌ی راوی داستان آمده‌‌اند و به همین خاطر پلیس در پی‌شان چند تیر هوایی شلیک می‌کند، بعد از رفع خطر شاگردان با صحنه‌ی تکان‌دهنده‌ای مواجه می‌شوند:«با تعجب دیدیم معلم‌مان زیر میز گریه می‌کند، چشمانش را با فشار زیاد بسته‌ست و دستانش را بر گوش گذاشته است. براش آب بردیم و سعی کردیم مجبورش کنیم کمی بنوشد، اما عاقبت مجبور شدیم آب را به صورتش بپاشیم. به او گفتیم نه! ارتش دوباره کودتا نکرده است...معلم به فریاد و به تکرار گفت «من نمی‌خوام این‌جا باشم! هیچ‌وقت نمی‌خواستم این‌جا باشم».(ص 59) و بعد دلیل وحشت معلم را در چند سطر کوتاه درمی‌یابیم. او در دوران ژنرال پینوشه -که توسط کودتای نظامی در سال 1973 قدرت را در شیلی به دست گرفت- شکنجه شده، پسرعموهایش دستگیر و بعد ناپدید شده‌اند و مختصر آن‌که آنقدر بلا به سرش آمده که به محض شنیدن صدای گلوله حتی در دوران دمکراسی و پایان دیکتاتوری دچار آن حالت هیستریک می‌شود.

داستان این رمان از زمان آغاز حکومت ژانرال پینوشه دیکتاتور شیلی شروع می‌شود و تا به امروز به طول می‌انجامد، ولی لابه‌لایش کماکان ما شاهد تاثیرات دوران دیکتاتوری پینوشه بر احوالات آدم‌ها و زندگی‌شان هستیم. عده‌ای که با او و شیوه‌ی حکومتش درگیر شده‌اند و برخی‌ها نیز همچون پدر و مادر راوی که خودشان را کنار کشید‌ه‌اند و صرفاً تماشاگر وقایع بوده‌اند و نویسنده‌ای که به زعم این نگارنده با وجود این‌که در داستان حضور دارد، ابراز عقیده می‌کند، مثلاً در اعتراض به بی‌طرفی خانواده‌اش رو به مادر می‌گوید:«همه کار سیاسی می‌کردن مامان. شما هم می‌کردین، جفت‌تون. شما با بی‌طرفی‌تون پشیتبان دیکتاتوری بودین» و یا اینکه حتی در برخی بخش‌ها با اشاره به عمل نوشتن این رمان، حضورش را علناً اعلام می‌کند اما فرصت مشاهده و قضاوت درباره‌ی شخصیت‌های داستانی‌اش را به عهده‌ی خواننده گذارده است. «راه‌های برگشتن به خانه» روایت گیرا، شاعرانه و بسیار تاثیرگذاری است که به نوعی حدیث نفس نویسنده‌ نیز محسوب می‌شود. البته آنچه بیشتر در این اثر به چشم می‌آید واکاوی حال و اوضاع مردمانی است که از دوران دیکتاتوری پینوشه تا رسیدن به دمکراسی در شیلی به سر برده‌اند. همان روایت دیرین دیکتاتوری‌ها از صعود تا سقوط که بی‌ کم و کاست، دیر یا زود همیشه در تاریخ تکرار می‌شود اما آنچه هیچ‌گاه مکرر نمی‌گردد قصه‌ی رنج و درد مردمانی است که آن‌‌ وقایع را به چشم دیده‌ و با گوشت، پوست و استخوان‌شان لمس کرده‌اند. درست مانند معلم کلاس مدرسه‌ی راوی داستان. همان شخصیت نامرئی که برای لحظاتی لابه‌لای دیگر شخصیت‌های داستان پیدا و سپس گم می‌شود اما صدای فریادش در تمامی اثر همچنان به گوش می‌رسد. انگار همه‌ی داستان در آن صدا که واقعی‌ترین صدای داستان است جمع و چکیده می‌شود. رمان درخشان «راه‌های برگشتن به خانه» نوشته‌ی «آله‌خاندرو سامبرا» نویسنده‌ و شاعر شیلیایی است که پیش از این اثر دو رمانش با عنوان‌های «زندگی خصوصی درختان» و «بونسای» برنده‌ی جایزه منتقدان ادبی شیلی شده است. آله‌خاندرو سامبرا یکی از اعضای «بوگوتا 39» است، یعنی فهرست برترین نویسندگان جوان آمریکای لاتین که در زمان انتخاب زیر سی‌ و نه سال داشته‌اند. این اثر به ترجمه‌ی آقای «ونداد جلیلی» به زبان فارسی برگردانده شده است.

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

نقد کتاب دختر تحصیلکرده(تارا وستور) (اینجا)


ادامه مطلب

برچسب ها: رمان راه های برگشتن به خانه ، نقد رمان راه‌های برگشتن به خانه ، راه‌های برگشتن به خانه ، آله‌خاندرو سامبرا ، کتاب راه‌های برگشتن به خانه ، پینوشه و شیلی ، ونداد جلیلی راه‌های برگشتن به خانه ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ فروردین 98 منتشر شده!


درباره‌ی گراهام گرین

به بهانه‌ی رمان «پایان رابطه»

مترجم: احد علیقلیان

نشر: کتاب پارسه

*

سرگشتگی‌های یک نویسنده

پیام رنجبران

 

گراهام گرین، زندگی‌نامه‌ی عجیب و غریبی دارد؛ پر از فراز و نشیب و ماجراجویی‌های جالب! آنقدر که اگر آن را با رمان‌هایی که می‌نوشت مقایسه کنیم چیزی کم نخواهد داشت؛ بی‌گمان جذابیت این آثار به همین مساله نیز برمی‌گردد چرا که او در بیشتر آن‌ها ماجراهای واقعی زندگی‌اش را در بافت روایتش تنیده و آمیخته تا حدی که منتقدان اعتقاد دارند برای شناخت «گرین» بهتر است به سراغ رمان‌های او برویم تا کتاب‌هایی که درباره‌ی زندگی‌اش به صورت مستند به رشته تحریر درآمده است.

«هنری گراهام گرین» متولد سال 1904 در انگلستان، دوران کودکی‌اش را در مدرسه‌ای شبانه‌روزی که پدرش مدیر آن‌جا بود می‌گذارند. در 17 سالگی دچار افسردگی‌ شدیدی می‌شود به طوری که دو بار کارش به خودکشی کشیده؛ همچنین در پی‌اش به مدت شش ماه دست به بازی «رولت روسی» یا همان بازی مرگ و زندگی می‌زند؛ بدین روال که هر ماه به جنگلی دورافتاده رفته و یک گلوله در خشاب چرخنده‌ی یک رولور شش تیر قرار داده، آن را چرخانده و سپس لوله را بر شقیقه خود گذاشته و می‌چکاند. بی‌گمان شانس فراوانی در این ماجرا دخیل شده چرا که اگر یکبار گلوله آنجایی قرار می‌گرفت که نباید می‌بود حالا دنیای ادبیات نویسنده‌ا‌ی به نام گرین را نمی‌شناخت. او در سال 1923 به مدت چهار هفته عضو حزب کمونیست می‌شود، زیرا به گفته‌ی خودش در آن سال‌ها هنوز می‌شد به انقلاب اکتبر امیدوار بود که البته گویا این امیدواری برای او به همان چهار هفته خلاصه گشته. در سال 1926 به تشویق یکی از دوستانش مذهب آبا و اجدادی‌اش «انگلیکان» که شاخه‌ای از مسیحیت با مرجعیت کلیسای انگلیس است، ترک کرده و کاتولیکی دو آتشه می‌شود. گرایشی عمیق به مذهبی پر از عقیده به معجزات. گرین هیچ‌گاه زیر بار مذهبی بودن آثاری که می‌نوشت نمی‌رفت اما به وضوح در اکثر آثارش و همچنین به ویژه در همین رمان «پایان رابطه» ما شاهد رخدادهایی هستیم که فقط با مفهوم معجزه قابلیت تعریف پیدا می‌کنند. اما از بخش‌های جالب زندگی گرین دوره‌ای است که به آغاز جنگ‌جهانی دوم برمی‌گردد. وقتی که او به خدمت وزارت اطلاعات انگلستان «ام‌آی6» درآمده و با «کیم فیلبی» دوست می‌شود. «کیم فیلبی» معروف‌ترین و البته درست‌تر این‌که بگوییم بزرگترین جاسوس قرن بیستم است که سه دهه جزو راس‌های اصلی هرم ضدجاسوسی انگلستان بود اما برای شوروی سابق جاسوسی می‌کرد. در کتاب‌هایی که درباره‌ی او می‌نویسند همیشه گراهام گرین حضور دارد یا به او اشاره می‌شود. مختصر این‌که گرین بنا به شغلش چه به عنوان یک جاسوس و چه به عنوان نویسنده در بیشتر معرکه‌های سیاسی آن دوره به نحوی حاضر بوده یا دخالت می‌کرده که این ماجراجویی‌ها پایه‌گذار خلق آثار بسیاری نیز شده است؛ دیگر از خصومتش با سیاست‌های خارجی آمریکا و به قول خودش «مدام چوب لای چرخ آن گذاشتن» و همچنین علی‌رغم اعتقادات مذهبی‌اش از لج‌بازی‌هایش با «پاپ» بگذریم. در کارنامه‌ی پربار گرین که شامل 22 رمان، 7 نمایش‌نامه، 4 کتاب ویژه‌‌ی کودکان، 2 زندگی‌نامه‌ی شخصی، چند مجموعه داستان کوتاه و مجموعه مقالات انتقادی و یک کتاب شعر می‌شود، 12 فیلم‌نامه‌ نیز وجود دارد که یکی از آن‌ها «مرد سوم» با بازی «اورسن ولز» است که در جشنواره‌ی کن سال 1949 نیز برنده نخل طلا شد. مانند فیلم‌نامه‌هایش در کل از ویژگی‌های اصلی رمان‌های گرین داستان‌های پر کش و قوس و گیرای‌شان است که به همین دلیل آن‌ها نیز مورد اقتباس‌های سینمایی قرار می‌گیرند از جمله همین رمان «پایان رابطه» که دو نسخه‌ی سینمایی از روی آن ساخته شده است. در اکثر آثارش ماجراهای پلیسی و جاسوسی و تعقیب و گریز وجود دارد که البته در رمان «پایان رابطه» با این‌که مضامین مورد علاقه‌ی گرین تکرار می‌شود اما مانند آن‌ها آنچنان از این خبرها نیست. داستان رمان «پایان رابطه» به عشقی ممنوعه در بستر یک مثلث عشقی برمی‌گردد که گرچه به این محدود نمی‌شود. روایتی که راوی‌اش آن را قصه‌ی نفرت می‌خواند اما توسط موقعیت‌هایی که گرین متبحرانه خلق کرده پای عشق، حسادت، عقل‌گرایی، ایمان و معجزه و تضاد و تقابل این مفاهیم با یکدیگر بدان باز می‌شود. اثری که اگر آن را همان‌طور که در سطور بالا به عرض رسانیدم در ارتباط مستقیم با زندگی نویسنده‌‌اش در نظر بگیریم نشان‌دهنده‌ی سرگشتگی‌های شخصی او مابین این مسائل است. همچنین اثری که از خامه‌ی نویسنده‌ای برون فکنده شده که انگار تعهد و مسئولیتی عظیم بر دوش خود در قبال انسان‌های روزگار نهیلیست احساس می‌کرده و آنقدر عمیق که حتی اگر با دیدگاه‌های مولف و نسخه‌هایی که در نهایت می‌پیچد موافق نباشیم اما اثرش ستایش‌برانگیز، خواندنی و قابل احترام است.

 


 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

نقد کتاب دختر تحصیلکرده (تارا وستور) (اینجا)


ادامه مطلب

برچسب ها: بیوگرافی گراهام گرین ، زندگی نامه گراهام گرین ، رمان پایان رابطه گراهام گرین ، کیم فیلبی گراهام گرین ، نفد رمان پایان رابطه ، کتابهایی که باید بخوانیم ، فهرست پیشنهادی کتاب و رمان ،

تعداد کل صفحات: 54 1 2 3 4 5 6 7 ...