این متن، آبان 97 در ماهنامه «صدبرگ» و کانال مترجم گرامی اثر «رضا کریم‌مجاور» و بخش‌هایی از آن 12 اسفند 97 در روزنامه «آرمان»، وبگاه «مد و مه» و «انتشارات افراز» منتشر شده است.



رمان: شهر نوازندگان سفید

 نویسنده: بختیار علی  

مترجم: رضا کریم‌مجاور

 نشر: افراز  1396

*

نگهبان زیبایی

پیام رنجبران


«می‌دونم این داستان برای تو هرگز تموم نمی‌شه»؛ در واپسین صفحه‌ی رمان شهر نوازندگان سفید» با چنین عباراتی روبرو می‌شویم! اما «علی شرفیار» گنگ و مغموم می‌گوید:«همه چیز تمام شد...همه چیز» بعد هم کتابش را روی میز ناشر می‌گذارد ومی‌‌گوید:«خداحافظ ققنوس... خداحافظ...»؛ شاید این خداحافظی برای «شرفیار» که حالا روایتش به خاتمه رسیده به منزله‌ی خداحافظی باشد، اما از جایی که ما شاهد و خواننده‌ی داستانی بوده‌ایم که در فرجام ما را به یکی از تاثیرگذارترین خداحافظی‌های تاریخ رمان‌نویسی رسانده است، اجازه می‌خواهم هم‌رایی خود را با گوینده‌ی آن عبارت یعنی «جلادت کفتر(ققنوس)» اعلام نمایم:«آهای جلادت جان، می‌دانم صدا‌ی‌مان را می‌شنوی، آهای ققنوس، تو که از جنس خاکستری، تو که میان مرگ و زندگی در نوسانی، تو که می‌تونی به شهر نوازندگان سفید بری و برگردی، تو که در فاصله‌ی دنیا و زیبایی‌های کشته‌شده رفت‌ و آمد می‌کنی، تو که زیبایی‌ها و آوازها و کتاب‌ها و تابلوهای کشته شده رو به دنیا برمی‌گردونی...حق با توست...داستانت هیچ‌گاه برای ما تمام نمی‌شود، جلادت جان تو هیچ‌گاه تمام نمی‌شوی و طنین اسرارآمیز فلوت جادویی‌ات تا همیشه در گوش‌مان می‌پیچد»...

در این دنیایی که هر روز با فاجعه‌‌ی دهشتناکی روبروییم، در این جهانی که رنگ غالبش سیاهی‌ است، در این همهمه‌ی تاریکی‌ها که گاهی زشتی آنچنان بیخ گلویت را سفت می‌چسبد و آنقدر تنگ می‌فشارد که حتی از به دنیا آمدنت بیزار می‌شوی و هر از گاهی از خود می‌پرسی اصلا چرا به دنیا آمدم؟ در همین بلبشویی که بیزار می‌شوی از آمدن و بودنت، گاهی اوقات مواجهه با بعضی‌ آثار هنری، برخی قطعات موسیقی، روبرو شدن با بعضی کتاب‌ها به مثابه‌ی تنفس است، تو گویی از پشیمانی‌ِ بودنت می‌کاهد و خون تازه‌ای در رگ‌هایت جاری می‌سازد، با خودت می‌گویی حتی اگر هدف از تولدم فقط به دلیل دیدن چنین اثری، شنیدن چنین نغمه‌ای یا خواندن چنین کتابی‌ باشد، می‌تواند دلیل تسلابخش و قانع‌کننده‌ای باشد؛ این ویژگی منحصر به زیبایی و هنر و آثار بزرگ است و رمان «شهر نوازندگان سفید» از جمله این آثار.


ادامه مطلب

برچسب ها: شهر نوازندگان سفید ، نقد رمان شهر نوازندگان سفید ، رضا کریم مجاور ، شاهکار ادبیات کُرد ، انتشارات افراز ، کتابهایی که باید بخوانیم ، شهر نوازندگان سفید رضا کریم مجاور ،



گفت‌وگو با مرد گنجه‌ای

نویسنده: ایان مک یوون

مترجم: نورا موسوی‌نیا

*

فروپاشیدگی روان


پیام رنجبران


احضار هیولاها، رنجی ورای آستانه‌ی تحمل، قصه‌ی آدم‌های پرس شده، روایت آدم‌هایی که تا سرحدات ممکن؟ خیر! بیش از آن- اگر حدی قابل تصور باشد- روان‌شان در هم پیچانده شده، داستان آدم‌هایی که واژگان و تفاسیری چون «آسیب دیده» یا «سرکوب شده» مقابل‌شان رنگ می‌بازد، معنایشان در برابر این همه درد از دست می‌رود. حکایت روان‌های نژند و سلسله اعصاب‌ فروپاشیده؛ اینجا مختصات هیهات است، جایی که علومی که درباره‌ی روان انسان سخن می‌گویند در برابرش به زانو درمی‌آیند. به شوخی می‌مانند. حرفی برای گفتن ندارند و شاید تنها کاری که از دست‌شان برمی‌آید، محدود کردن چنین آدم‌هایی‌ است؛ به غل و زنجیر کشاندن‌شان. کنترل و محصور کردن چنین افرادی‌ که به دیگران آسیب می‌زنند، اما واقعیت این است که این‌‌ها خودشان قربانی‌اند. قربانی‌ خشونت، بی‌مهری، نامردی و کثافت. درست که این‌ها به دیگر آدم‌ها آسیب می‌زنند، درست که عامل این صدمات هولناک‌اند، درست که فاجعه‌ای هستند که روی دو پا راه می‌روند. بمب‌های متحرک؛ اما همه‌ی تقصیرها به گردن‌شان نیست و در واقع سهم عمده‌ای شامل حال آنانی می‌شود که در ابتدای این زنجیره ایستاده‌اند. آن‌‌هایی که چرخه‌ی قربانی شدن و قربانی گرفتن را به راه انداخته‌اند. به راه می‌اندازند. این گزاره‌ها و کلماتی‌ست که وقتی مجموعه داستان «گفت‌وگو با مرد گنجه‌ای» را می‌خوانیم به مثابه‌ی سرگیجه‌ای در سرمان می‌چرخد؛ به ویژه واژگان «هیولا» و «رنج». نخستین کلمه مربوط به «ایان مک‌ یوون» نویسنده‌ی این مجموعه‌ داستان می‌شود که به راستی با این داستان‌ها هیولاهای خفته‌ی درون انسان‌ها را احضار کرده است. او نشان می‌دهد که این هیولاهای درنده و دهشتناک چگونه بیدار می‌شوند. نوشتارش ارزشمند است، دقیق، موشکافانه و قابل تامل و تکان‌دهنده؛ این نویسنده به خوبی «رنج» را می‌شناسد، یعنی واژه‌ی دومی که تقریبا فصل مشترک همه‌ی شخصیت‌های اصلی این مجموعه داستان است. رنجی که چون رشته‌ای آزارنده همه‌ی آن‌ها را به یکدیگر پیوند می‌زند. رنجی که آن‌ها را در خود فشرده است. پرس کرده. موجب استحاله‌شان شده. درد از سرحدات که بگذرد آدمی مبدل به موجود دیگری می‌شود که شرح و بازگوی آن فقط از دست ادبیات برمی‌آید. ادبیات به فریاد می‌رسد. ادبیات می‌آید و جنایت را به صفحات کاغذ منتقل می‌کند. خشم تلنبار شده را همان‌جا تخیله می‌کند شاید تا در واقعیتِ واقعی، در زندگی واقعی از بروزش ممانعت شود. ادبیات می‌آید و نشانگان را در اختیار می‌گذرد. هشدار می‌دهد. برای بعدی‌ها. برای آدم‌های بعدی که به دنیا می‌آیند. برای پدر و مادرهاشان. برای جامعه‌. ادبیات به صدا درمی‌آید. او منجی می‌شود.

*

نخستین داستان شروعِ کُندی دارد. حتی حوصله‌ سر بر به نظر می‌رسد: داستان کلافه‌کننده‌ای از نویسنده‌ای خرفت. اما رفته‌رفته هر چه پیش می‌رویم ماجرا شکل دیگری پیدا می‌کند و یکباره در پایان ورق برمی‌گردد و بازی طور دیگری رقم می‌خورد. همان داستان کم‌ رمق، هولناک تمام می‌شود. حالا نویسنده‌ی واقعی رخ نمایانده. نویسنده‌ای که می‌داند درباره‌ی چه می‌نویسد. می‌داند آن را چگونه بنویسد. حتی با وجود این‌که پایان هر چهار داستان قابل پیش‌بینی است. چند صفحه که به فرجام‌شان باقی مانده، می‌توانی حدس بزنی قرار است چه اتفاقی بیفتد، ولی همچنان ادامه‌ می‌دهی. نمی‌توانی رها کنی. با کارکتر داستان همراه می‌شوی. می‌دانی قرار است با یک فاجعه‌ روبرو شوی. اما نویسنده متبحرانه تو را در داستان نگه می‌دارد. تا انتهای آن. تا منتهای درد. تا چشم در چشم هیولا بدوزی.

 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


نقد رمان سایه و مرگ تصویرها(اینجا)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد مجموعه داستان گفت و گو با مرد گنجه ای ، گفت‌وگو با مرد گنجه‌ای ، : ایان مک یوون ، نورا موسوی‌نیا ، نقد گفت و گو با مرد گنجه ای نورا موسوی نیا ، Ian McEwan ، First Love Last Rites ،

چهارشنبه 26 تیر 1398

گفت‌وگو با مرد گنجه‌ای (ایان مک یوون)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پارگراف‌های مورد علاقه‌ام ،

بعد از ماجرای کوره، می‌خواهم محصور باشم. کوچک باشم، نمی‌خواهم این همه صدا و آدم دور و بَرم باشد. می‌خواهم از این همه دور باشم، تو دل تاریکی. آن گنجه را می‌بینی آن‌جا، همان که بیشتر اتاق را گرفته؟ اگر یک نگاه داخلش بیندازی می‌بینی توش هیچ لباسی آویزان نیست. پُرِ بالش و پتوست. می‌روم آن‌جا، در را عقبم می‌بندم و ساعت‌ها می‌نشینم توی تاریکی. لابد به نظرت احمقانه می‌آید. حس می‌کنم آن‌جا بهترم. احساس ملال نمی‌کنم، فقط می‌نشینم. گاهی وقت‌ها آرزو می‌کنم گنجه پا در بیارد، برود و فراموش کند من آن تو هستم. اولش خیلی اتفاقی آن‌جا بودم ولی بعد بیشتر و بیشتر آن‌جا بودم، تقریباً هر شب. بعد کلاً قید سر کار رفتن را زدم. سه ماه است که تو گنجه‌ام. از بیرون رفتن متنفرم. گنجه‌ی خودم را ترجیح می‌دهم.



برچیده از مجموعه داستان «گفت‌وگو با مرد گنجه‌ای»

نویسنده: ایان مک یوون

ترجمه: نورا موسوی‌نیا

(ص 70)


 

نگاهی به این مجموعه داستان (اینجا)


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: گفت و گو با مرد گنجه ای ، مجموعه داستان ، گفت‌وگو با مرد گنجه‌ای ، ایان مک یوون ، کتابهایی که باید بخوانیم ، پارگراف ، دوست بازیافته ،

جمعه 21 تیر 1398

سایه یک شک (آلفرد هیچکاک)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پارگراف‌های مورد علاقه‌ام ،

«ما دوستان قدیمی هستیم، بیش از اون، ما مثل دوقلوها می‌مونیم. تو هم به خودت همین رو می‌گی...تو هر روز صبح از خواب بیداری می‌شی و خوب می‌دونی که هیچ‌چیز نمی‌تونه تو رو به زحمت بندازه. تو روز مختصرت رو شروع می‌کنی و شب به خواب مختصر و بی‌دردسرت می‌ری که  پر از رویاهای احمقانه و آرومه و من برات کابوس آوردم. به نظرت آوردم یا این‌که این فقط ادعایی احمقانه و دروغی بچگانست؟ تو، توی یه رویا زندگی می‌کنی. تو یه خواب‌رویِ کوری! دنیا چطور به نظرت می‌یاد؟ آیا می‌دونی که جهان یه زباله‌دونی پر از کثافته؟ می‌دونی که اگر تمام خونه‌ها رو بشکافی، کلی چیزِ گند پیدا می‌کنی؟ جهان یه جهنمه!»

 

 


پی‌نگار:

این دیالوگ، مربوط به یکی از آثار برجسته‌ سینما، «سایه یک شک»(1943) ساخته‌ی‌ استاد «آلفرد هیچکاک» است.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: سایه یک شک ، آلفرد هیچکاک ، شاهکارهای سینمای کلاسیک ، فیلم جنگ سرد ، سایه یک شک 1943 ،



فیلم: به هنگام سقوط

کارگردان: ماگنوس مه‌یر آرنسن

محصول 2018 نروژ

*

بی‌پرده با خود

پیام رنجبران


«ماگنوس مه‌یر آرنسن» فیلم‌ساز متولد سال 1981 لهستان، تجارب فراوانی در زمینه‌ی ساخت فیلم مستند و داستانی با موضوعات متفاوت دارد، اما «به هنگام سقوط» نخستین ساخته‌ی بلند اوست. فیلم با صحنه‌ای آغاز می‌شود که «جوچیم» شخصیت اصلی داستان- مردی سی و چند ساله- مشغول شرح کابوس‌هایش است، خیلی زود متوجه می‌شویم که او در مطب روانپزشک نشسته و این توضیحات برای اوست و بعدتر درمی‌یابیم که زندگی‌اش نیز دست کمی از کابوس‌هایی که می‌بیند ندارد. ماجرا از این قرار است که «جوچیم» در حال دست و پنجه نرم کردن با بیماری اعتیاد است، و ما از آن بخشی وارد ماجرا شده‌ایم که او پی برده وقتی مواد مصرف نمی‌کند حال و روز بهتری دارد و خودش هم به آن اقرار می‌کند اما معتقد است خود به تنهایی می‌تواند از پس قضیه برآید. در این اثنا همسر سابقش چون در خانه‌اش مواد نگهداری می‌کرده دستگیر و روانه‌ی زندان شده و حالا حضانت تنها فرزند‌شان که جوچیم نیز او را تا به‌حال از نزدیک ندیده به عهده‌‌اش می‌افتد. بعد از کش و قوس‌هایی و با وجود این‌که چه مراکز دولتی و چه خانواده‌ی جوچیم قصد کمک کردن و نگهداری از کودک را دارند اما او تصمیم می‌گیرد که بچه را پیش خود نگه دارد. از این‌رو در گام نخست می‌بایست فکری به حال اعتیادش بکند پس اقدام به ترک مصرف مواد می‌کند اما جریان به این سادگی‌ها نیست و پیش نمی‌رود. «به هنگام سقوط» با وجود این‌که نخستین فیلم بلند آرنسن محسوب می‌شود اما فیلم خوب، آموزنده و در برخی لحظات به لحاظ عاطفی و احساسی تاثیرگذار است و در کل می‌توانیم این فیلم را شسته رفته و تمیز بخوانیم. کارگردان جوان فیلم مدیوم سینما را می‌شناسد، از قاب‌هایی که می‌بندد سر درمی‌آورد، درک موسیقیایی داشته و همچنین از مصالحی که در دست دارد به خوبی بهره می‌برد و از همه مهم‌تر این‌که با واقعیتِ سخت، سمج، منجمد و به شدت لغزنده به خوبی آشناست؛ به دیگر زبان او می‌داند درباره‌ی چه موضوعی در حال فیلم ساختن است از این‌رو پس از ورود بچه به زندگی جوچیم و تقبل مسئولیتش از سوی او، کارگردان با این مساله به صورت احساسی و فانتزی‌وار برخورد نمی‌کند و جوگیر نیز نمی‌شود چرا که خیلی خوب می‌داند مهر پدری و این سنخ احساسات یک موضوع است و بیماری اعتیاد که قدرت هولناکش همه‌ی درمانگران را همیشه به چالش‌ کشانده موضوع دیگری؛ برخورد او با مساله کاملاً شعوری و منطقی است: جوچیم به فرزندش علاقه دارد و تمام سعی‌اش را می‌کند تا برایش پدری خوبی باشد اما واقعیت این است که خودش نیاز به کمک دارد و آیا او، خود به این نتیجه خواهد رسید؟




پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


پی‌نگار:

این یادداشت اردیبهشت 98 در ماهنامه صدبرگ، در مروری بر فیلم‌های به نمایش درآمده‌ی جشنواره جهانی فیلم فجر، منتشر شده است.






ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم به هنگام سقوط ، فیلم با موضوع اعتیاد ، نقد فیلم As I Fall ، نقد فیلم nar jeg faller ، : ماگنوس مه‌یر آرنسن ، Magnus Meyer Arnesen ، سینمای نروژ ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ صدبرگ خرداد 98 منتشر شده!


رمان: زائر افسون شده  

نویسنده: نیکالای لسکوف 

 مترجم: حمیدرضا آتش‌برآب 

 نشر ماهی

*

قصه‌ی ایوان

پیام رنجبران

نزدیک به 150 سال از نگاشتن «زائر افسون شده» می‌گذرد اما وقتی شروع به خواندن آن می‌کنیم از این همه تازگی حیرت‌زده می‌شویم. ذره‌ای غبار کهنگی بر سر و روی آن ننشسته است. تو گویی این قصه همین دیروز به رشته‌ی تحریر درآمده است. داستانی که در همان ابتدای امر خواننده‌ی خود را با دو ماجرای جذاب گیر می‌اندازد. یکی درباره‌ی کشیش دائم‌الخمری که برای آرامش روح افرادی که خودکشی کرده‌اند، دعا می‌کند و دیگری قصه‌ی رام کردن یک «اسب هار» و سپس هلاکت آن، که از زبان «فلیاگین» قهرمان این داستان تعریف می‌شود. موقعیت‌ها و ماجراهایی که آنقدر جذاب و بامزه نقل می‌شوند که بعد از شنیدن‌شان دیگر مشکل بتوان داستان را رها کرد. روایت 50 سال از زندگی مردی به نام «فلیاگین» که از زبان او حین سفری دریایی برای مسافران کشتی حکایت می‌شود. قصه‌هایی پی‌درپی که هر کدام ماجراهایی جداگانه دارند و به بخش‌هایی از زندگی او می‌پردازند و هر چه پیش می‌رویم بر گیرایی‌شان افزوده می‌شود و در پایان دست در دست هم سرگذشت فراموش‌ناشدنی «فلیاگین» را می‌آفرینند. دلایل چندی می‌توان برای جذابیت این روایت برشمرد اما به راستی تعبیر «والتر بنیامین» منتقد و زیبایی‌شناس برجسته‌ی مارکسیست در مقاله‌اش «قصه‌گو» که در پایان این کتاب نیز آمده، یکی از بهترین توضیحات درباره‌ی علل تاثیرگذاری چنین آثاری است:«قصه چیزی‌ست متفاوت. قصه خودش را مصرف نمی‌کند. قصه قدرت خود را نگاه می‌دارد و در خود می‌فشرد و می‌تواند تا پس از گذشت زمانی طولانی آن را آزاد سازد.» و به واقع تمامی نکات مذکور در مورد «زائر افسون شده» صدق می‌کند و این اثر نمودگار یک قصه‌ به معنای واقعی کلمه است. قصه‌ای که توش و توان خود را طی گذشت زمان حفظ می‌کند و بیراه نیست اگر بگوییم هر چه از زمان نگاشته شدن آن می‌گذرد بر قدرت سحرآمیزی که در خود فشرده ساخته، افزوده می‌شود. «زائر افسون شده» نخستین اثر «نیکالای لسکوف» است که توسط آقای «حمیدرضا آتش‌برآب» به زبان فارسی ترجمه شده است. ترجمه‌ای که مانند دیگر آثار این مترجم و همچنین با در نظر گرفتن زبان ادبی شاخص «لسکوف» درخشان است. زبانی بکر و واژه‌ساز و آنقدر منحصر به فرد که «ماکسیم گورکی» بزرگ او را استاد زبان روسی خود می‌خواند. از نکاتی که درباره‌ی سبک نوشتاری «نیکالای لسکوف» بسیار به چشم می‌آید این است که شخصیت‌های داستان‌های او درست به زبان طبقه‌‌ی خود و سرشت‌شان سخن می‌گویند. این آشنایی فراوان با زبان مردم و نحوه‌ی سخن‌ گفتن آن‌ها به دلیل مسافر‌ت‌های کاری «لسکوف» در سطح کشور و ارتباط مستقیمش با مردم حاصل شده است. خودِ لسکوف درباره‌ی زبان شخصیت‌هایش می‌گوید:«در داستان‌های من، کشیش‌ها به سبکِ روحانیون، هیچ‌انگاران با زبان نیهیلیست‌ها، دهقانان با گویش دهاتی خود، نوکیسه‌ها و دلقک‌ها با ادا و اصول جماعت خود، خرده‌بورژوها به سبک خاص خود، و نجیب‌زادگان با لحن و تلفظ ویژه‌ی خود...همه‌ی این‌ها برای من به زبان خاص خودشان حرف می‌زنند نه به زبان ادیبان». «نیکالای لسکوف» در چهارم فوریه سال 1831، در خانواده‌ای متوسط در یکی از روستاهای روسیه متولد شد. پدرش کارمند دادگستری بود. او به مدت پنج سال در مدرسه‌‌ی متوسطه تحصیل می‌کند اما با مرگ پدر-و آتش‌سوزی‌هایی که دارایی‌های خانوادگی‌شان را از بین می‌‌برد- بخت ادامه‌ی تحصیل را از دست می‌دهد؛ او بعدها وقتی ابتدا به عنوان کارمند دبیرخانه بخش جنایی و سپس معاون بخش بازرسی «کیف» مشغول به کار می‌شود، تحصیلاتش را به اتمام می‌رساند. «والتر بنیامین» درباره‌ی او می‌گوید:«لسکوف هم با مکان‌ها و هم با زمان‌های دور آشنا و مانوس بود. او عضو کلیسای ارتدوکس یونانی و فردی با علایق اصیل دینی بود، اما در خصومت خود با بوروکراسی کلیسایی هم به همین اندازه صادق بود؛ رابطه‌اش با مقامات و مناصب دنیوی هم بهتر از این نبود و از این‌رو عمر مناصب اداری‌اش دوام چندانی نداشت. از همه‌ی مناصبی که اختیار کرد، یکی بیش از بقیه دوام آورد و آن نمایندگی روسی یک شرکت بزرگ انگلیسی بود که از قرار، بیشتر برای نویسندگی‌اش سودمند افتاد. او در این حرفه به سراسر روسیه سفر کرد». «زائر افسون شده» از برجسته‌ترین آثار لسکوف است. داستانی که از فرم روایی «قصه» پیروی می‌کند. قصه‌ها آنچنان درگیر نظام سببی و علت و معلولی در بیان رویدادهای‌ خود نیستند. اتفاقات در آن‌ها یکباره و تا حدی تصادفی رخ می‌دهد و شخصیت‌ها و قهرمانان داستان را به این سو و آن سو می‌کشاند. شکل‌شان اغلب ساده و ساختارشان نقلی و روایتی است و زبان آن‌ها نزدیک به گفتار و محاوره عامه مردم. هدف از قصه‌گویی علاوه بر سرگرم کردن خواننده و ایجاد کشش و بیدار کردن حس کنجکاوی‌ او، ترویج اصول انسانی و برابری و برادری و عدالت اجتماعی است. قصه‌ها تعریف می‌شوند تا چون آینه‌ای در مقابل دیدگان مردمان قرار گرفته و آن‌ها را به خود بشناسانند. قصه‌ها معمولاً شیرین‌ هستند و این شیرینی و حلاوت که گاه با طنز تلخی نیز همراه می‌شود در جای‌جای داستان زندگی «فلیاگین» قهرمانِ «زائر افسون شده» حضور دارد. «همین که به دنیا آمدم مادرم فوت شد و هیچ خاطره‌ای از او برایم نمانده است. من فرزند نذر کرده‌ی او بودم، به این معنی که چون او مدت‌ها بچه‌دار نمی‌شد، دایم با التماس مرا از خداوند می‌طلبید و همین‌که التماسش مستجاب شد و مرا زایید، مرد. چرا که من با کله‌‌ای بی‌اندازه بزرگ متولد شدم تا جایی که به‌جای ایوان فلیاگین مرا به شکلی خودمانی «ایوان کله» صدا می‌زدند» (ص 38). باری! قصه‌ی ایوان بدین‌سان آغاز می‌شود اما راه درازی پیش رو مانده است. قصه‌ی رعیت دوست‌داشتنی و ساده‌دلی که در این سفر ما را با خود همراه می‌کند و در کنارش گذرمان به کجاها که نمی‌افتد و با چه رویدادهایی که روبرو نمی‌شویم. گاهی به سادگی‌اش می‌خندیم، گاهی نگرانش می‌شویم، گاهی از شیطنت‌ها و بلاهایی که به سر این و آن می‌آورد دلمان خنک می‌شود؛ به همراه او در استپ‌های روسیه گیر تاتارها می‌افتیم، در خانه‌ی اربابی سر به هوا ساکن می‌شویم، به همراهش در خیال و واقعیت غوطه می‌خوریم، وقتی مسحور زیبایی‌ها می‌شود و از آن برایمان می‌گوید با جان و دل به حرف‌هایش گوش می‌دهیم، و به او می‌نگریم که چگونه در جستجوی رستگاری در هنگامه‌ی جنگ به دل رودخانه می‌زند اما به طرز شگفتی زیر بارش گلوله‌ها از آن عبور می‌کند و زنده می‌ماند، وقتی به صومعه پناهیده می‌شود و در سردابه‌ها به سر می‌برد به فکر فرو می‌رویم و در خاتمه‌، قصه‌ی ایوان فلیاگین، این «زائر افسون شده» و نام خالقش «نیکالای لسکوف» را به خاطر می‌سپاریم.

 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


نقد کتاب دختر تحصیلکرده(اینجا)


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان زائر افسون شده ، زائر افسون شدن نیکالای لسکوف ، زائر افسون شده حمیدرضا آتش برآب ، بیوگرافی نیکالای لسکوف ، زندگی نامه نیکالای لسکوف ، ماکسیم گورکی ، مقاله قصه گو والتر بنیامین ،

جمعه 7 تیر 1398

کارِ فلسفه (ژیل دلوز)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پارگراف‌های مورد علاقه‌ام ،


هنگامی که کسی می‌پرسد فلسفه به چه کار می‌آید، پاسخ باید ستیزه‌جویانه باشد، چرا که پرسش کنایه‌آمیز و نیش‌دار است. فلسفه نه به دولت خدمت می‌کند و نه به کلیسا، که هر دو دغدغه‌های دیگری دارند. فلسفه به خدمتِ هیچ‌ قوه‌ی مستقری درنمی‌آید. کارِ فلسفه ناراحت‌کردن است. فلسفه‌ای که هیچ‌کس را ناراحت نکند و با هیچ‌کس ضدیت نورزد فلسفه نیست. کارِ فلسفه آزردنِ حماقت است، فلسفه حماقت را به چیزی شرم‌آور تبدیل می‌کند. فلسفه کاربردی ندارد جز افشا‌کردن پستی‌های اندیشه در تمامی اَشکالش. آیا جز فلسفه رشته‌ای هست که به نقدِ تمامیِ راز‌آمیزگری‌ها، هر خاستگاه و هدفی که داشته باشند، همت گمارد؟ افشا کردنِ همه‌ی خیال‌/‌داستان‌هایی که بدونِ آن‌ها نیروهای واکنش‌گر چیرگی نمی‌یابند. افشای این معجون حماقت و پستی در رازآمیزگری، که همدستیِ شگفت‌انگیزِ قربانیان و عاملان را نیز موجب می‌شود. و سرانجام تبدیل کردنِ اندیشه به چیزی ستیزه‌جو، کنش‌گر و آری‌گو.

 

 

برچیده از کتاب «نیچه و فلسفه»

نوشته‌ی «ژیل دلوز»

ترجمه‌ی «عادل مشایخی»

ص 187

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: کار فلسفه ژیل دلوز ، نیچه و فلسفه ژیل دلوز ، فلسفه ، کتاب نیچه و فلسفه ،

تعداد کل صفحات: 54 1 2 3 4 5 6 7 ...