یکشنبه 31 شهریور 1398

اهمیت کوتاه بودنِ زندگی

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پراکنده ،


جناب «احمد شاملو» طی مصاحبه‌ای درباره‌ی «زندگی» می‌گوید:«زندگی به طرز بی‌شرمانه‌ای کوتاه است، ولی اهمیت‌ آن در همان کوتاهی آن است».

***

اما وقتی ما این مهم را دریابیم که زمان‌مان بسیار ناچیز و کوتاه است و آنرا با گوشت و پوست و استخوان‌مان درک کنیم، اتفاق مهمی برای‌مان رخ می‌دهد که ناخودآگاه بر تمامیِ رفتارهای زندگی‌مان- هر روز و هر دقیقه- بر لحظه‌لحظه‌ی آن تاثیر به‌سزایی می‌گذارد! از جمله این‌که حالا با این فرصت محدود: وقت‌مان را چگونه می‌گذرانیم؟ به چه کاری مشغول می‌شویم؟ چه افرادی را برای دوستی و هم‌صحبتی انتخاب می‌کنیم؟ به چه آدم‌هایی اجازه‌ی ورود به زندگی‌مان را می‌دهیم؟ احساسات‌‌‌مان را صرف چه کسانی می‌کنیم؟ ارزشمندترین داشته‌‌مان، یعنی‌ زندگی‌مان‌ را با چه افرادی قسمت می‌کنیم؟ وقتی این‌گونه به موضوع می‌نگریم به‌طرز شگفت‌انگیزی ارزش واقعی هر چیزی مقابل دیدگان‌مان نمایان می‌شود.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



برچسب ها: احمد شاملو ، اهمیت زندگی ، اهمیت کوتاه بودن زندگی ،

پنجشنبه 28 شهریور 1398

سکوت (ری‌اوتا)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شعر ،


هیچ‌یک سخنی نگفتند،

نه میهمان و نه میزبان

و نه داوودی‌های سپید.

 

 

 

شاعر: ری‌اوتا

ترجمه: احمد شاملو

نقاشی:«هیریزاکی ای‌هو»(1880- 1968)



برچسب ها: شعر سکوت ، هایکو ، شعر سکوت ترجمه احمد شاملو ، هیریزاکی ای‌هو ، احمد شاملو ، سکوت ذن ژاپن ،



رمان: ناامیدی

 نویسنده: ولادیمیر ناباکوف

 مترجم: خجسته کیهان

 نشر: کتابسرای تندیس

*

داستانی جنایی با رگه‌هایی از «سوررئالیسم»

پیام رنجبران

«ولادیمیر ناباکوف» نیاز به معرفی چندانی نزد دوستداران ادبیات و سینما ندارد. رمان‌هایی مانند «خنده در تاریکی» و همچنین اقتباس‌های سینمایی از مشهورترین اثرش «لولیتا» آن هم توسط کارگردان‌های نامداری چون «استنلی کوبریک» جایگاه او را برای همیشه در اذهان علاقه‌مندان به این عرصه‌های هنری تثبیت کرده است. آثار او با مضامین روانشناسانه و در بیشتر موارد مابین دو سطح واقعیت و خیال غوطه می‌خورد، به‌ نحوی که گاه تشخیص این‌که روایت در کدام سطح پیش می‌رود برای خواننده‌اش دشوار می‌شود، اما این عنصر «ابهام» آنقدر با ظرافت شکل می‌گیرد که بر جذابیت آثارش می‌افزاید. «ولادیمیر ناباکوف» سال 1899 در روسیه و در خانواده‌ای سرشناس و فرهنگی به دنیا آمد. خیلی زود به سه زبان روسی، فرانسوی و انگلیسی مسلط شد و بعدها در کنار آثاری که به زبان روسی نوشته بود، نثرِ انگلیسی‌اش نیز جزو نثرهای شاخص قرار گرفت. «ناباکوف» به ‌همراه خانواده‌اش بعد از «انقلاب فوریه 1917» روسیه مجبور به ترک سرزمین مادری شد و شاید همین مهاجرت ناخواسته‌ یکی از دلایل نفرت همیشگی‌اش از «کارل مارکس» است که در مجموعه آثارش کمابیش به چشم می‌خورد. انقلابی که به اصطلاح زیر عنوان فلسفه‌ی «مارکس» اتفاق افتاده بود.

«ناباکوف» با «لولیتا» به شهرت جهانی دست یافت و رتبه‌ی این رمان هم اکنون مابین 100 رمان برتر «کتابخانه‌ مدرن آمریکا» چهارم است، در عین حالیکه دیگر آثار این نویسنده‌ نیز در نوع خود هم حائز اهمیت‌اند و هم خواندنی. «ناامیدی» هفتمین رمانی است که او به رشته‌ تحریر درآورده است؛ اثری که ابتدا به زبان روسی نگاشته شد و بعدها توسط خودِ نویسنده به زبان انگیسی ترجمه و دوباره بازنویسی شد و در اختیار خوانندگان قرار گرفت؛ داستانی که ایده‌ی پدید آمدنش جریان «همزاد» است؛ پیدا شدن سر و کله‌ی یک نفر دیگر به لحاظ شکل و شمایل درست شبیه خود فرد در زندگی‌اش. موضوعی که نویسندگان بزرگ دیگری چون «فیودور داستایوفسکی» در رمانی با همین عنوان، همچنین «خورخه لوئیس بورخس» در داستانِ کوتاه «آن دیگری» نیز بدان پرداخته‌ و آثار برجسته‌ای آفریده‌اند. رویهمرفته ظاهر شدن شخصیتِ «همزاد» در داستان‌ها نمودی از شخصیتِ در «سایه مانده»‌ی پرسونای اصلی داستان است. نمود و شمایلی از «خودِ» مغفول مانده، آرزو شده، گاه خودی واقعی‌تر و یا سرکوب‌شده‌ی شخصیت اصلی داستان که در اعماق ضمیر ناخودآگاهش شکل گرفته و یا بدان ‌جا پس رانده شده و حالا بنا به دلایلی از جمله‌ شرایط محیطی که پیرامون شخصیت اصلی به وجود آمده است، ظاهر می‌شود. «خود»ی که شخصیت اصلی داستان گاه با او به گفت‌وگو می‌نشیند و به حرف‌هایش گوش می‌سپارد، گاه مابین‌شان آنقدر تضاد و تفاوت وجود دارد که به تخاصم و درگیری ختم می‌شود، گاه با یکدیگر هم‌نظر شده و در راستای انجام کاری توافق و مصالحه می‌کنند که همه‌ی این‌ها در کنار هم یک داستان را پدید می‌آورد؛ همچنین شخصیت «همزاد» در داستان‌ها، تداعی‌کننده‌ی همان «خود»ی است که در زندگی واقعی نیز برای شناخت خویش می‌باید با آن مواجه شد؛ همان «خود»ی که گاه ریشه‌ی تمامی ناهنجاری‌های روحی و روانی و رفتاری آدمی به او برمی‌گردد و برای بازگشت به زندگی طبیعی می‌باید بر آن چیره گشت یا به مصالحه رسید. «خودِ» نادیده انگاشته شده‌ای که در وجود همه‌ی آدم‌ها هست و برای شناخت خویش هیچ راه گریزی از او نیست. اما این «همزاد» که روی دیگر و چهره‌ی واقعی شخصیت اصلی رمان «ناامیدی» یعنی «هرمان کالویچ» است، در دستان هنرمند «ولادیمیر ناباکوف» به داستانی خواندنی مبدل شده است. داستانی که حول محور عناصری چون «معما» و «ابهام» تا انتهای ماجرا می‌چرخد و بدین طریق خواننده را با خود همراه می‌کند. راوی که همان شخصیت اصلی داستان «هرمان کالویچ» است، راوی نامعتبری است که در همان بادی امر می‌گوید که از دروغ گفتن هیچ ابایی ندارد و آن را در واقع از «ویژگی‌های اصلی» خود و سبک نگارشش می‌داند، چرا که او در حال نگارش داستان روبرو شدنش با «همزاد»ش و اتفاقاتی که بعدتر می‌افتد، برای ما است. داستانی جنایی با رگه‌هایی از «سوررئالیسم» که بدین وسیله نویسنده ما را بهمراه خود به اعماق ذهن «هرمان کالویچ» فرو می‌برد و البته فرصت ارزیابی و حدس و گمانه‌زدن درباره‌ی چگونگی وقوع حوادث را در اختیارمان می‌گذارد. روایتی که بعضی از بخش‌هایش مرا به یاد فیلم کارگردان دانمارکی «لارس فون‌تریه» می‌انداخت و شاهکار متاخرش یعنی «خانه‌ای که جک ساخت»(2018). آن قسمت‌ها که راویِ داستانِ «ناامیدی» حین گوشه و کنایه‌ زدن به جنایی‌نویسان بزرگ تاریخ ادبیات چون «فیودور داستایوفسکی» از شیوه‌ی جنایت به مثابه‌ی یک اثر هنری یاد می‌کند:«حالا بیایید درباره‌ی جنایت صحبت کنیم، جنایت به عنوان یک هنر»(ص115). «اشتباه پیش‌کسوتان بی‌شمار من این بود که بیش‌تر به خود قتل توجه می‌کردند، و در نتیجه گمان می‌کردند از میان بردن همه‌ی ردپاها از همه چیز مهم‌تر است، در حالی که طبیعی‌ترین راهی که به همان اقدام یعنی قتل منتهی می‌شود، تنها یکی از حلقه‌های زنجیر است، یک مسئله‌ی جزئی، خطی در یک کتاب که به‌ طور منطقی باید برآمده از مطلب قبلی باشد، زیرا ذات هر هنری چنین است. اگر اقدام از پیش طراحی شده به درستی اجرا شود، نیروی هنر خلاق چنان است که اگر هم جانی روز بعد خود را تسلیم کند، کسی حرفش را باور نخواهد کرد، چون حقیقتی که به خودی خود در هنر خلاق وجود دارد فراتر از واقعیت‌های زندگی قرار دارد»(ص 116). کوتاه سخن اینکه: هیچ بعید نیست یکی از منابع الهام «لارس فون‌تریه» برای خلق آخرین اثرش و پردازش شخصیت «جک» که یک قاتل زنجیره‌ای است و آن‌ نگاه زیبایی‌شناسانه‌ی این شخصیت به جنایت، همین رمان «ناامیدی» باشد. این رمان سال 1938 توسط «ولادیمیر ناباکوف» به رشته تحریر درآمده و به‌راستی که طی این سال‌ها به مدد ساختار زنده، نحوه‌ی چیدمان وقایع روایت و نگاه دیگرگونش به موضوع «همزاد» هیچ از تازگی‌اش کاسته نشده و همچنان خواندنی است. داستانی که به باور من، «ناباکوف» توسط آن و در زیر متنش مانند دیگر بزرگان عرصه‌ی ادبیات و اندیشه‌ورزی بعد از سال‌‌ها کند و کاو در روانِ آدمی، در نهایت بر آن پند بزرگی تاکید می‌ورزد که قرن‌ها پیش بر سر در معبد «دلفی» حک شده:«خودت را بشناس».

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان ناامیدی ، رمان ناامیدی ولادیمیر ناباکوف ، خجسته کیهان ، همزاد ، شخصیت همزاد داستان نویسی ، لولیتا ، خانه ای که جک ساخت ،

اما، اسب یا انسان، فعله‌ی بی‌جیره و مواجب، جز غیر ممکن، هر کاری می‌تواند بکند. برای گذشتن از مرز و رسیدن به یک پیروزی تلخ، او، تنها او، برایش مردن باقی می‌ماند، یعنی کُشتن. درخشیدن در مراسمی خون‌آلود. از طریق این مراسم. در این مراسم، بعد از این مراسم، او خواهد توانست واقعیت را بگوید، هیولا را، در هیولاترین هیأتش نشان دهد: قاعده‌ی دروغ و ماشین نفرت‌انگیز را که در سایه‌ی آن هم زنجیرانش، مطرودین زمین، در هر روز، در هر زندگی، له و لورده می‌شوند، له و لورده شده‌اند. آن همه صبر، آن همه رنج، موجب شد که درخشش برق برنده‌ی این داس در کف یکی از میان آن‌ها فوران کند: صبر مقدس.

 

 

 

برچیده از مقاله‌ی «حیوان، دیوانه، مرگ»

کتاب «بررسی یک پرونده‌ی قتل»

ترجمه‌: مرتضی کلانتریان

ص 205

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: کتاب بررسی یک پرونده قتل ، مقاله حیوان دیوانه مرگ ، میشل فوکو ، پییر ریوییر ، مرتضی کلانتریان ، کتاب بررسی یک پرونده ی قتل ، میشل فوکو مرتضی کلانتریان ،

یکشنبه 17 شهریور 1398

شب‌نوشت:«ماجرایی که برای من پیش آمد» (متن شخصی)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،


 

26 روز از این اتفاق می‌گذرد؛ 26 روز از حادثه‌ای که دورِ روزش را در تقویم روی میزم دایره‌ای کشیده‌ام و کنارش نوشته‌ام:«خبر خوش بعد از ده سال». ولی هنوز نمی‌دانم آن را می‌باید چه بنامم؟ حادثه؟ تصادف؟ شانس؟ واقعه‌ای ورای تصورم؟ سزای صبوری یا پیکار؟ نمی‌دانم آن را چه بنامم، درست مانند آغاز همین متن که نمی‌دانم چطور ‌باید آغازش کنم؟ 26 روز گذشت و طی این مدت هر بار که اینجا نشستم تا درباره‌اش چیزی بنویسم، انگار صدای سوت خمپاره‌ای را می‌شنوم که توی سرم می‌پیچد و بعد مابین زنجیره‌ی افکارم فرود می‌‌آید و سپس موج انفجارش کلمات پاره‌پاره‌ شده‌ام را به جایی پرتاب می‌کند که دستم بهشان نمی‌رسد. و بعد جابه‌جا هزاران واژه دوباره در سرم فرو می‌ریزند و هجوم تصاویری که از پس جفت‌وجور کردن‌شان بر نمی‌آیم و نمی‌توانم کنار هم قرارشان بدهم و در نهایت خودم را در حالی پیدا می‌کنم که یا کنار پنجره ایستاده است و به خیابان نگاه می‌کند یا گوشه‌ای نشسته و زیر لب زمزمه می‌کند:«ده سال صلیبم را به تنهایی به دوش کشیدم». اما عاقبت تمام شد! باید بپذیرم که تمام شده است. اینک من مانده‌ام با «خود»ی که ده سال مرا همراهی کرد و حالا انگار جلوی در خانه ایستاده است و منتظر خداحافظی‌ست...باید راهی‌اش کنم. این رفیق تمام و کمال را. خودی که به من آموخت چگونه از پس این قضیه برآید...

اما ماجرا از کجا آغاز شد؟ باید به خیابان گیشا برگردم؛ به ده سال قبل که توی پیاده‌رو قدم می‌زنم. عصرها برای هواخوری از خانه بیرون می‌آیم و سراشیبی پیاده‌رو را پایین می‌روم که ناگهان فقط چند دقیقه‌ زمان می‌برد تا زندگی‌ام زیر و زبر شود. مغاک تاریکی به عمقِ یک دره مابین جریان زندگی‌ام دهان می‌گشاید. خبری دریافت می‌کنم. خبری دریافت می‌کنم. خبری دریافت می‌کنم. و بعدش...



ادامه مطلب

برچسب ها: ماجرایی که برای من پیش آمد ، شب نوشت پیام رنجبران ، اینک آن انسان ، در نیایش زندگی ، نقاشی شوالیه ادموند بلر لیتون ، آقای نیچه ، سمفونی شماره 9 بتهوون ،



رمان: عنکبوت

نویسنده: هانری تروایا

 ترجمه: پرویز شهدی

 نشر: کتاب پارسه

*

روایت مواجهه‌ی آدم‌های سطحی با هم

 

پیام رنجبران

طرح روی جلد رمان «عنکبوت» همخوانی بسیاری با شخصیت اول این داستان دارد. هاله‌ی کم‌رنگی که تصویر مردی را شکل داده که برخاسته از کتاب‌هاست؛ گویی این کتاب‌ها منجر به شکل گرفتن سایه‌ی بی‌حالی شده که به آنی زدوده یا به تلنگری فروپاشیده خواهد شد. حس نگریستن به آن، به این می‌ماند که به یک حباب می‌نگریم. انگار ریشه‌های شخصیت و افکار این مرد به‌جای زندگی، برخاسته از مفاهیم کتاب‌هاست، ریشه‌هایی که البته محکم نیست و مفاهیمی که در او نهادینه نشده‌ است. این مرد «ژرار فونسک» نام دارد. پرسونای اصلی رمان «عنکبوت» و مرد جوانی که پشت نقاب عبارات قصار کتاب‌هایی که خوانده، شخصیت اصلی خودش را پنهان می‌کند. او خود را فردی نشان می‌دهد که نیست: قدرتمند اما در واقع ضعیف. بی‌نیاز اما به شدت محتاج به توجه و ابراز علاقه‌ی اعضای خانواده‌اش. متفکر و عمیق اما گیرافتاده در سطح. اصلاً به باور من داستان این رمان، روایت مواجهه‌ی سطح است با سطح. روایت مواجهه‌ی آدم‌های سطحی با هم، روایت آدم‌هایی که در سطح زندگی می‌لولند، ولی تقابلی که در عمیق اتفاق می‌افتد؛ یعنی ما توسط داستانی که به خوبی ساخته و پرداخته شده است به عمق و درون این آدم‌ها نفوذ می‌کنیم و به ریشه‌ها و عواملی می‌پردازیم که در نهایت این آدم‌ها برآمده از آن‌ها هستند. چرا «ژرار» اینگونه است؟ دلیل این وابستگی بیمارگونه‌ی او به خانواده‌اش چیست؟ آیا فقط خود مقصر است یا خانواده‌اش نیز دخیل‌اند؟ اساساً موضع ما نسبت به این آدم‌هایی که دورش را گرفته‌اند، چیست؟ چه نظری درباره‌ی آن‌ها داریم؟ قضاوتی که نویسنده‌ی داستان به عهده‌ی خودمان گذاشته است. او فقط بر قصه‌اش تمرکز می‌کند. زندگی این آدم‌ها و چند و چون‌شان را توسط یک ساختار منسجم روایی نشان‌مان می‌دهد. روایتی که در وهله‌ی نخست خواننده‌اش را گیر می‌اندازد و برای او جذاب است؛ سپس به خودش که می‌آید به درون داستان کشانده و شاهد ماجرا شده و در پی‌اش روابط مابین شخصیت‌های داستان را ارزیابی می‌کند. خواننده درباره‌ی آن‌ها و روابط‌شان و موقعیت‌هایی که تقابل میان آن‌ها برمی‌سازد، می‌اندیشد. رمان «عنکبوت» نوشته‌ی «هانری تروایا» نویسنده‌ی روس‌تبار فرانسوی است. این اثر در سال 1938 به رشته تحریر درآمده و همان سال مهم‌ترین جایزه‌ی ادبی فرانسه، گنکور را به خود اختصاص داده است. «هانری تروایا»(1911- 2007) نویسنده‌ی پرکار و یکی از برجسته‌ترین شخصیت‌های ادبی فرانسه به حساب می‌آید. کارنامه‌ی او افزون بر این‌که پرتعداد است -و شامل بیش از یک‌صد کتاب داستانی و غیر داستانی می‌شود- مملو از آثار درخشان است. او علاوه بر شهرتش بابت رمان‌هایی که می‌نوشت، در زمره‌ی مورخان و شرح‌حال‌نویسان شاخص نیز قرار می‌گیرد. فرزند خانواده‌‌ای ارمنی که بعد از انقلاب اکتبر از روسیه می‌گریزند و بعد از مدتی اقامت در ترکیه و اتریش به فرانسه پناهنده می‌شود. «تروایا» با این‌که آثارش را به زبان فرانسه می‌نوشت اما عمده‌ی کتاب‌هایش و موضوعات آن‌ها درباره‌ی روسیه است. همچنین شرح‌حال‌هایی که او بر زندگی افرادی چون، «لف تالستوی»، «آنتوان چخوف»، «الکساندر دوما» و «ایوان تورگینف» نوشته از قابل توجه‌ترین و درخشان‌ترین آثاری است که درباره‌ی این غول‌های ادبیات روسیه و جهان به رشته‌ تحریر درآمده است. رمان «عنکبوت» توسط آقای «پرویز شهدی» به زبان فارسی برگردان شده است. ترجمه‌‌‌ی درخور ستایشی که شایسته‌ی این اثر ادبی است. روایتی که هر چه پیش می‌رود همانند پوست پیاز لایه‌های آن برچیده می‌شود و به همین منوال ما نیز از زوایای دیگری به زندگی آدم‌های داستان می‌نگریم. نظرات «ژرار» را درباره‌ی دیگر آدم‌ها و سبک زندگی‌شان می‌شنویم- زندگی آدم‌هایی با خوشی‌های مبتذل، از پیش‌تعیین شده، انگار یکی را گذاشته‌اند و از مابقی کپی گرفته‌اند- بد هم نمی‌گوید! تازه او فردی است که خودش را به گمان خویش از معرکه‌ بیرون کشیده و به آن‌ها و زندگی‌‌های پوچ‌شان می‌نگرد و مورد تمسخرشان قرار می‌دهد. او به خود می‌بالد که بلد است بر وسوسه‌های دنیای مادی چیره شود. «فقط زندگی درونی و معنوی» برایش دارای اهمیت است و «غنی‌سازی مغرورانه‌اش از طریق مطالعه، اندیشیدن و تامل کردن»(ص 25) اما هر چه به فرجام داستان نزدیک می‌شویم، به ویژه وقتی با آن پایان‌بندیِ قابل توجه‌ و عاقبت «ژرار» روبرو می‌شویم، توجه‌مان علاوه بر دیگر موضوعات به این مساله نیز جلب می‌شود؛ یعنی نظرات دوپهلویی نسبت به او پیدا می‌کنیم. آیا باید به این زندگی تن داد یا می‌‌باید کناره گرفت و فقط به جهان مفاهیم عالی و کتاب‌های والا پناه برد؟ به راستی کدام روش صحیح‌تر است و به کار می‌آید؟ باری، شاید در نهایت به این نتیجه برسیم که می‌بایست کتاب خواند اما مفاهیم درون کتاب‌ها را باید زندگی کرد، نه با آن مفاهیم زندگی.

 

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان عنکبوت ، نقد رمان عنکبوت هانری تروایا ، هانری تروایا ، عنکبوت هانری تروایا ، عنکبوت پرویز شهدی ، روایت آدم های سطحی ، گفت و گو با مرد گنجه ای ،

این متن، تیر ماه 98 اینجا ماهنامه صدبرگ منتشر شده!

رمان: ابرابله  

نویسنده: ارلند لو 

 مترجم: شقایق قندهاری 

 نشر ثالث

*

بازگشت به زندگی!

پیام رنجبران


«ژیل دلوز» در کتاب «نیچه و فلسفه» در شرح آرای نیچه، «هیچ‌انگاران» را به دو دسته‌ی کلی تقسیم می‌کند؛ نخستین دسته، آنانی هستند که به نام ارزش‌های برین و جهان فرامحسوس زندگی را انکار می‌کنند و خوارش می‌دارند که بدین‌سان زندگی ارزشی هم‌ترازِ «نیستی» می‌یابد. یعنی به عنوان مثال بنا به باورشان چون آدمی قرار است بعد از مرگ به آن دنیا منتقل شود و سپس در آن‌جا به زندگی جاودان ادامه دهد، پس زندگی در این دنیای فانی‌‌ ارزشی ندارد و هر چه هست در آن دنیای دیگر خلاصه می‌شود؛ اینگونه به نحوی زندگی معنا و مفهومی نزد آنان جز نیستی ندارد. دسته‌ی دوم، جماعتی که علاوه بر نفی «ایده‌ی جهان فرامحسوس با تمامی اَشکالش اعم از خدا، ذات، خیر و حقیقت» دست به نفی همه‌ی ارزش‌ها می‌زنند و در پی‌اش زندگی را نیز خوار می‌دارند؛ یعنی از نفی جهان فرامحسوس و ارزش‌های برین می‌آغازند و سپس همه‌ی ارزش‌ها را نفی می‌کنند؛ آن‌ها نیز معنایی برای زندگی در این دنیا نمی‌یابند و به زعم‌شان این دنیا عاری از هر هدف و ارزشی است که در نهایت، فرجام این نظرگاه هم به «بیزاری از زندگی» ختم می‌شود. چرا که وقتی هیچ معنا و ارزشی وجود نداشته باشد زندگی هم فاقد اهمیت می‌شود. البته ناگفته نماند، هر دو دسته‌ی مذکور در واقع دو روی یک سکه‌اند. اما «نیچه» برای حل این مشکل از ما می‌خواهد توسط «اراده معطوف به قدرت» به زندگی «آری» بگوییم! که شرح و چگونگیِ این پیشنهاد مفید و به‌راستی کاربردی در این مجال اندک نمی‌گنجد. اما آنچه رفت، یعنی مساله‌ی «بی‌معنایی»، نیافتن هدف و مفهومی برای زندگی، مشکلی است که برای شخصیت اصلی رمان «ابرابله» نوشته‌ی «ارلند لو» نویسنده‌ی نروژی پیش می‌آید. او جوانی 25 ساله است که شب تولدش ناگهان همه چیز معنایش را نزد او از دست می‌دهد. فردا صبح هم وقتی از خواب بیدار می‌شود ابتدا به دانشگاه رفته و از ادامه تحصیل انصراف می‌دهد و بعد ارتباطش را با جهان پیرامونش و سایر آد‌م‌ها قطع می‌کند. دیگر برای روزنامه‌اش چیزی نمی‌نویسد، کتاب‌هایش را می‌فروشد و حق اشتراک تلفن، روزنامه و اتاق اجاره‌ایش را لغو می‌کند و سپس به خانه‌ی برادرش می‌رود که در سفر است و آن‌جا با خود خلوت می‌کند. مختصر این‌که، به موجودیت زندگی قبلی‌اش خاتمه می‌بخشد؛ و اینک می‌خواهد ایراد کار را بجوید و مجدد از نو آغاز کند. او به مرور درمی‌یابد برای ادامه زندگی نیاز به شور و شوق دارد. اشتیاق کودکانه‌ای که در بخش‌هایی از روایت به‌صورت مرثیه‌ای برای روزگار خوش کودکی نیز خود را بروز می‌دهد. رویهمرفته «ابرابله» داستان جذابی دارد که این به پردازش جالب توجه شخصیت اصلی آن برمی‌گردد. شخصیت بامزه‌ای که در پی‌اش رگه‌هایی از طنز نیز وارد داستان می‌شود و در برخی موقعیت‌ها واقعاً خنده‌دار است. به ویژه وقتی او نیاز به «چکش‌کاری» پیدا می‌کند؛ دلخوشی‌هایی که برای گذراندن این دوره خاصِ زندگی‌اش و مشکل «بی‌معنایی‌»اش برای خود پیدا کرده است. بی‌معنایی‌ای که راوی داستان‌مان را جزو دسته‌ی دومی قرار می‌دهد که شرح‌ آن رفت:«وقتی عالم هستی ناپایدار است، آدم احساس می‌کند که هستی‌اش بی‌معنی است. اصلاً برای چه باید کاری انجام بدهم؟»(ص 113). اما نکته‌ای که می‌خواهم به آن اشاره کنم این است که نویسنده‌ی این رمان نروژی است. نروژ هم به لحاظ شادترین کشورها در رتبه‌ی سوم قرار دارد. توجه کردن به دغدغه‌های نویسنده و راوی داستان در نوع خود جالب است. می‌خواهم بگویم، دچار شدن به «هیچ‌انگاری» جهان اول و سوم نمی‌شناسد. آدمی در هر مختصات جغرافیایی ممکن است بدان فروغلتد. اما وجه تمایزی وجود دارد. چرا که در برخی از کشورها انسان‌ها از فرط بدبختی و فلاکت دچار پوچی می‌شوند و زندگی جذابیت‌‌اش را برای آن‌ها از دست می‌دهد و در برخی کشورها و به ‌طور اخص در مورد راوی داستان که فردی بسیار «معمولی» هم هست-یعنی یک شهروند عادی- مساله به شکل دیگری بروز کرده است. او در کشوری زندگی می‌کند که در حالت نرمال هیچ مشکلی برای ادامه حیات به شادترین شیوه‌ی ممکن ندارد. شاهد این مدعا را می‌توانیم چه در این رمان و چه در بیشتر رمان‌های امروزِ دیگر نویسندگان نروژی، در جنس دغدغه‌هاشان ببینیم. دغدغه‌هایی که در قیاس با دغدغه‌های مردم کشوری که اکثرشان از هر لحاظ تحت شدیدترین فشارهای روحی و روانی‌اند، بیشتر به شوخی می‌ماند. حال بازگشت به زندگی برای کدام فرد ساده‌تر است؟ با توجه به این‌که ما درباره‌ی افراد عادی صحبت می‌کنیم و نه ابرانسان‌ها یا آدم‌هایی با اراده‌های آنچنانی. پاسخ شاید بدیهی به نظر برسد اما در واقعیت ماجرا به شکل دیگری رقم می‌خورد؛ به قیمت زندگی یک انسان.

 

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان ابرابله ، نقد رمان ابر ابله ، ابرابله ارلند لو ، نیچه و فلسفه ژیل دلوز ، هیچ انگاران ، نیهیلیست ، نگاهی به رمان ابرابله ارلند لو ،

تعداد کل صفحات: 54 1 2 3 4 5 6 7 ...