Midsommar(2019) - آری آستر

کارگردانی و تدوین فیلم عالی‌ست، حتی روابط مابین شخصیت‌های داستان هم در فیلمنامه به خوبی چیده شده است؛ «میدسامر» تداعی‌کننده‌ی فیلم «مرد حصیری»(2006) است؛ اما رویهمرفته فیلمی حوصله‌سربر و کلافه‌کننده است؛ نمادبازی‌های فیلم و ترسیم جهانی اسطوره‌ای هم بیشتر به آن وجهی متظاهرانه بخشیده و «عمیق‌نما». ایراد کار کجاست؟ «ژانر!»؛ تلفیق و پیوند ژانرهای این فیلم مابین «هنری» (از نوع خاص) و «ترسناک» آن‌سان که بایست اتفاق نیفتاده. «رابرت مک‌کی» راست می‌گوید وقتی از فیلم‌نویس می‌خواهد حتما تکلیف خود را با ژانر فیلمش مشخص کند.

303 (2018)- هانس وینگارتنر

«303» یادآور و تحت‌تاثیر فیلمِ «پیش از طلوع»(1995) و دنباله‌هایش است؛ عاشقانه‌ای به شدت گرم و شیرین. اثرِ موفقی که به روابط عاشقانه از مناظر مختلف نگاه می‌کند و بدان می‌پردازد و در تعریف مستند و انسانی این روابط در دنیای امروز بسیار مفید به فایده و شایسته است. (تماشای آن پیشنهاد می‌شود).

-The Lake House(2006) آلخاندرو اگرستی

این هم یک عاشقانه‌ی دیگر اما با یک ایده‌ی به شدت بکر و جالب توجه! همکاری مجدد «کیانو ریوز» و «ساندرا بولاک» در نقش شخصیت‌های اصلی فیلم، خیلی خوب از آب درآمده است. فیلمی که جنسِ عشقِ آن و شکلش به داستان‌های کلاسیک نزدیک است اما چیدمان نویی دارد. چقدر زیبا عشق به نمایش درآورده شده، به آن حلاوت بخشیده و ارزش‌های انسانی‌اش را گوشزد می‌کنند.(پیشنهاد می‌شود).



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم Midsommar 2019 ، نقد فیلم 303 ، نقد فیلم The Lake House 2006 ، نقد فیلم Pet semarty 2019 ، نقد فیلم The Souvenir 2019 ، نقد فیلم Bird Box 2018 ، نقدهای تلگرافی ،

برای یک دوست!

«خط سوم» نوشته‌ی «ناصرالدین صاحب‌الزمانی» از بهترین آثاری‌ست که می‌توان درباره‌ی «شمس» خواند و با ایشان مجاور شد؛ کتابی 870 صفحه‌ای که شخصا خاطرم هست طی دو سه روز آن را تمام کردم از بسکه عالی و گیرا نوشته شده است. صفحات کتاب پشت سر هم ورق می‌خورد و البته نمی‌توانم بگویم آن‌ها را می‌خواندم، بلکه صفحه به صفحه می‌بلعیدم! رویهمرفته آثاری که توسط این بزرگان و استادانِ فاضل و کهنه‌کار و کارکشته و هم‌عصران‌شان مانند آقایان فروزانفر، سعید نفیسی و...به رشته‌ تحریر درآمده، رنگ و عطر دیگری دارند. «خط سوم» که سال 51 نگاشته شده ویژگی‌های دیگری هم دارد؛ ما در این کتاب با منابع فوق‌العاده‌‌ گرانبهایی آشنا می‌شویم که شاید جای دیگری به این سهولت و کمال نیابیم‌شان و همچنین افزون بر این‌که فحوای کتاب حول محور شخصیت و اندیشه‌های جناب شمس می‌چرخد(همین‌طور قیاس اندیشه‌هایش با افکارِ اندیشه‌ورزانی چون نیچه که کلیدهای جالب و مهمی در این راستا به دست می‌دهد) اطلاعات ارزشمندی نیز در مورد تاریخ ایران (تاریخی که گویی شکل و حوادثش همین امروز هم چون همان موقع در حال وقوع است)، حکمت، عرفان و تصوف ایرانی نیز در اختیار خواننده قرار می‌گیردکه باز هم نمونه‌های مشابه‌ آن را به دشواری سراغ داریم: به این بی‌طرفی، تا این حد عمیق، به این روشن‌بینی که در قلم نگارنده‌ی اثر وجود دارد...

***

هنوز ما را «اهلیت گفت» نیست!

کاشکی، «اهلیت شنودن»،

بودی!

«تمام-گفتن»، می‌باید،

و «تمام-شنودن»!

بر دل‌ها، مُهر است،

بر زبان‌ها، مُهر است،

و بر گوش‌ها،

مُهر است!

***

عرصه‌ی سخن، بس تنگ است!

عرصه‌ی معنی فراخ است!

از سخن، پیش‌تر آ !

تا فراخی بینی و،

عرصه بینی...

*

 

برچیده از کتاب «خط سوم»، نوشته‌ی «ناصرالدین صاحب‌الزمانی»، منبع اصلی «مقالات شمس»، صفحات 293 و 35، گردآوری «احمد خوشنویس(عماد)» سال انتشار 49.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: خط سوم شمس تبریزی ، کتاب خط سوم ناصرالدین صاحب الزمانی ، کتابهایی که باید بخوانیم ، شمس نیچه ، مقالات شمس احمد خوشنویس ، حکمت ایرانی ، کتال خط سوم ناصرالدین صاحب‌الزمانی ،



چهره‌ مرد هنرمند در جوانی

 نویسنده: جیمز جویس

 ترجمه: منوچهر بدیعی/ نشر: نیلوفر

*

«خودزندگی‌نامه در قالب رمان»

پیام رنجبران

هر گاه نام «جیمز جویس» را می‌شنوم یا جایی به آن برخورد می‌کنم که این مورد بارها لابه‌لای کتاب‌هایی که درباره‌ی ادبیات نوشته شده‌اند پیش می‌آید- شما کمتر کتابی درباره‌ی ادبیات و داستان‌نویسی مدرن خواهید جست که به نحوی در آن نام «جویس» به چشم نخورد- به سرعت نام «ساموئل بکت» نیز در ذهنم حاضر می‌شود. انگار اسامی این دو نویسنده در خاطرم به هم تنیده شده‌اند؛ اما «ساموئل بکت» برای من، مابین رمان‌نویسان جایگاهی دارد که هیچ نویسنده‌ی دیگری بدان دست نخواهد یافت؛ چرا که از منظر من او رمان‌نویسی را چه به لحاظ نوآوری در فرم و چه به لحاظ خلق شگفتی‌ها در راستای اندیشه‌هایش به منتهای درجه‌‌ی خود رسانده است. تصور این‌که بعد از «ساموئل بکت» رمان‌نویسی قرار است به چه بداعتی در فرم خود دست یازد، بسی دشوار است. ولی قضیه وقتی شکل هولناکی به خود می‌گیرد که ما بدانیم همین جناب «ساموئل بکت» هنگامی که «جیمز جویس» را ملاقات می‌کرده مقابل او به زانوی ادب می‌نشسته است!(حالا نه این‌که برود جلوی او زانو بزند، شنیده‌ها حاکی از این است که آنها روی دو صندلی روبروی یکدیگر می‌نشسته‌اند و به زبان «سکوت» با یکدیگر مشغول گفت‌وگو می‌شده‌اند؛ به هر تقدیر) این دیدارها آنقدر روی «بکت» تاثیرگذار بوده که او سال‌ها هر چه می‌نوشته زیر سایه‌‌ی «جویس» بوده است تا اینکه تلاش‌ بی‌وقفه‌ای انجام داده تا عاقبت توانسته از زیر این سایه‌ی سنگین برهد. اما یکی از وجوه مشترک مابین این دو نویسنده‌ی ایرلندی که یکی برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات است یعنی «بکت» و دیگری که تاثیرش بر جهان ادبیات تا همیشه ماندگار می‌ماند، نثر ویژه و خاص آنان است. زبان نفیس و شگفت‌انگیزی که هر دو نویسنده آن را در بالاترین سطوح ظرفیت‌های زبانی به مرحله اجرا درآورده‌اند. اصلا به گونه‌ای که می‌توانیم آثارشان را بخوانیم حتی بدون این‌که کاری داشته باشیم در رمان چه خبر است و فقط از ترکیب کلمات و نحوه‌ی چیدمان‌شان لذت فراوانی ببریم. می‌خواهم بگویم اگر زبان این دو نویسنده را از آثارشان بگیریم، آنچه که مشغول مطالعه‌ی آن هستیم نمی‌دانم چه می‌تواند باشد اما هر چه هست، نه آنقدرها «بکت» است و نه «جویس». اینجاست که جایگاه مترجم آثارشان آشکار می‌شود و سهم عمده‌ای که در شناساندن چنین نویسندگان ممتازی به خوانندگان به عهده دارند. وقتی به سراغ «چهره‌ مرد هنرمند در جوانی» می‌رویم- حتی با وجود این‌که می‌دانیم جناب «منوچهر بدیعی» چه مترجم کاربلد و نایابی است- اما وقتی به یاد می‌آوریم «جویس» با 13 زبان آشنایی داشته و به سه زبان ایتالیایی و فرانسوی و انگلیسی مسلط بوده است، از بازی‌های زبانی‌اش که بگذریم وقتی بدانیم او به سبب احاطه‌اش به بسیاری از متن‌های کهن، اساطیری و کتاب‌های مقدس ارجاعات فراوانی به این آثار دارد، به نحوی که چنانچه در ترجمه‌ی اثر، این ارجاعات و روابط به درستی درک نشود ممکن است متن را گنگ و غیرقابل فهم یا حاوی معانیِ باژگونی بگرداند، وقتی بدانیم آثار او در اقصی نقاط جهان همیشه مترجمان فراوانی را به چالش فرا می‌خواند، ممکن است پیش از مطالعه‌ کمی دچار دلهره شویم و حتی با ناامیدی به سراغ اثر برویم. اما واقعیت این‌که اولین چیزی که در همان صفحات نخستین خوانش این رمان توجه ما را به خود جلب می‌کند، ترجمه‌ی درخشان آن است! نفسی به راحتی می‌کشیم و سپس لذت مطالعه‌ی متن آغاز می‌شود. ترجمه‌ی جناب «منوچهر بدیعی» از رمان «چهره‌ مرد هنرمند در جوانی» کاری است کارستان. ترجمه‌ا‌ی بی‌نهایت ارزشمند و ماندگار از یک شاهکارِ جاودان جهان ادبیات!

 «جیمز آگوستین جویس» سال 1882 در دوبلین ایرلند متولد می‌شود. وی پس از طی دوران کودکی و در جوانی به دلیل تضاد اندیشه‌هایش با دون‌مایگی و ابتذال حاکم بر فرهنگ مردم کشورش مجبور به تبعیدی خودخواسته از زادگاهش می‌شود. او از بنیان‌گذاران سبک «جریان سیال ذهن» در ادبیات است. رمان «چهره‌ مرد هنرمند در جوانی» به نوعی «خودزندگی‌نامه‌» این نویسنده محسوب می‌شود. شخصیت اصلی داستان یعنی «استیون ددالوس» در واقع همان «جیمز جویس» است که روایت زندگی و سیر تحول فکری‌ از کودکی تا جوانی‌اش برای ما بازگو می‌شود. نام «ددالوس» در افسانه‌های آتنی به معنای مخترع، مبتکر، مجسمه‌ساز، معمار و «صنعتگر زیرک» آمده است که در هزارتویی خودساخته گیر می‌افتد و سپس با ساخت بال و پری از آنجا می‌گریزد و به سیسیل پرواز می‌کند و همان‌جا به کار خلاقه‌ خود می‌پردازد. وجه تشابه این سرگذشت با زندگی «جویس» به باور این نگارنده در اینجاست که گویی وقتی افکار جویس نیز در کشور زادگاهش به تنگ می‌آید، برای او به مثابه‌ی هرازتویی درمی‌آید که در آن گیر می‌افتد و در نتیجه برای پرداختن به ماموریت ادبی‌اش دست به تبعیدی خودخواسته و مهاجرت می‌زند.

اما ماجرای رمان که توسط جریان پیوسته‌ی افکار «استیون ددالوس» برای ما تعریف می‌شود، آنقدر زیبا به رشته‌ی تحریر درآمده که فقط دلت می‌خواهد این آوای سحرآمیز ادامه داشته باشد و ادامه داشته باشد و تو بشنوی و بشنوی. تصاویر و کلماتی آنقدر زنده و مسحورکننده‌‌ که گویی به طرز اسرارآمیزی روی صفحات کاغذ به حرکت درمی‌آیند، با «استیون» همراهت می‌کنند و تو را به اندیشه وا می‌دارند؛ ماجرای زندگی استیون، داستان تضاد و تقابل ایدئولوژی تحمیل شده‌ توسط دستگاه‌های قدرت است به آدمی با آنچه به واقع در سر او می‌گذرد و سیر تحول فکری‌اش؛ و اما از نکات بسیار حائز اهمیت این روایت، زبان آن است که آنقدر نرم و آهسته و نامحسوس از زبانی کودکانه به نوجوانانه و سپس جوانی شاعر درمی‌آید که تو لحظه‌ای به خود می‌آیی که این کودک بزرگ شده است. به این می‌ماند که در دنیای واقعی ناگهان چشمت به کودکی بیفتد که او را زیاد می‌بینی و به خوبی می‌شناسی‌اش‌ اما همین شناخت و دیدن موجب شده که رشد و بالندگی‌اش را نبینی و یکباره این مساله را دریابی و با خودت می‌گویی:«این بچه چقدر بزرگ شده است». و آیا وقتی از «جیمز جویس» حرفی به میان آورده می‌شود باز هم می‌باید از عشق او به کلمات گفت؟ شاید این بند از رمان نشانی از همه‌ی آنچه در این‌باره می‌خواهیم بگوییم باشد:«چه زیبا و غم‌انگیز بود این سرود! چه زیبا بود کلمه‌ها آنجا که می‌گفت مرا در گورستان قدیم به خاک بسپار! رعشه‌ای از سراسر بدنش گذشت. چه غم‌انگیز و چه زیبا. دلش می‌خواست آرام گریه کند اما نه به خاطر خودش: به خاطر کلمه‌ها، که آن‌قدر زیبا و غم‌انگیز، مانند موسیقی بودند»(ص 38).«استیون ددالوس» شخصیتی فراموش‌ناشدنی در جهان ادبیات است درست مانند خالقش «جیمز جویس» که نامش تا همیشه بر این سپهر، درخشنده و تابناک باقی خواهد ماند.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)




ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان چهره مرد هنرمند در جوانی ، نقد چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی ، چهره مرد هنرمند در جوانی جیمز جویس ، منوچهر بدیعی ، جیمز جویس ساموئل بکت ، زبان و نثر جیمز جویس ، نقد فیلم دستکش طلایی 2019 ،

یکشنبه 14 مهر 1398

درباره‌‌ی سلوک به سوی صبح (هرمان هسه)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،



درباره‌‌ی سلوک به سوی صبح

هرمان هسه

(برای یک دوست)

پیام رنجبران

این داستان در دو سطح ذهنی و عینی پیش می‌رود، گرچه بیشترِ بخش‌های آن ذهنی است و سهم عمده‌ای از روایت در این سطح جریان دارد، چرا که اساسا این داستان شرح سفری است درونی جهت کشف و شهود که در روایت به ‌ظاهر «سفری جسمانی» می‌نماید و همان‌طور که نویسنده می‌گوید: بنا به معذوریتش برای ممانعت از افشای اسرار حلقه آنرا بدین‌گونه یا به زبان رمز نشان می‌دهد. این داستان، سفری اشراقی به ژرفنای درونیِ «هرمان هسه» است که با نام مستعار در آن حضور دارد. تمامیِ جریانِ آن مسافرتِ اعضای حلقه و گشت‌وگذارهای سی چهل صفحه‌ی نخست روایت، ذهنی و در عمق ضمیر ناخودآگاه راوی اتفاق می‌افتد. ناپدیدشدن «لئو» و بیقراری و گم‌گشتگی اعضای حلقه برای جستن‌اش نشان از سوالاتی دارد که برای آن‌ها پیش می‌آید لیکن فقط «لئو» قادر به پاسخگویی‌ می‌تواند باشد و نویسنده این مساله را بدین گونه نشان داده که وسایلی از اعضای گروه در کولبار «لئو» بوده که با ناپدیدن شدنش، آن‌ها نیز از دست رفته است؛ و بدین‌سان فقدانِ «لئو» را که عارضه‌ای کمرشکن برای اعضای گروه به شمار می‌آید، چنین به دیده می‌آورد. دیدارهای اعضای حلقه نه این‌که هیچ نمودی از جهان جسمانی در خود نداشته باشد، بی‌تردید چنین دیدارهایی روی داده است اما ملاقات‌های اصلی جایی در خارج زمان و مکان حاضر به وقوع می‌پیوندد(جایی در ضمیرناخودآگاه‌شان/ زمان و مکانی انفسی که می‌توانیم آنرا تقریبا مرادف بگیریم با همان «اقلیم هشتم» و «شرق میانه‌»ی سهروردی یا عالم مُثُل افلاطونی) کما اینکه می‌بینیم افراد سرشناسی در جلسات حضور دارند که سال‌ها و حتی قرن‌ها از مرگ‌شان می‌گذرد و از قضا همین حضورشان در داستان- هر چند در حد یک اشاره- به باور من از نقاط جالب آن محسوب می‌شود چرا که وقتی به زندگی‌نامه‌های این افراد رجوع می‌کنیم- البته آن‌هایی که در دسترس قرار دارد یا بر صحت استوار است- نشانه‌هایی از حضور و تعلق‌شان به حلقه مشاهده می‌شود؛ و همچنین همین اشارات می‌تواند روشنی‌بخشِ دلایل نبوغ اسرارآمیزِ برخی‌شان، از جمله «موتسارت» باشد که مثلا در هفت سالگی‌ اولین سمفونی و در دوازده سالگی‌اش نخستین اپرای کامل خود را می‌نویسد؛ تو گویی جان‌ خلاق اینان در سرزمین بکر و حاصل‌خیز دیگری ورای آنچه سایرین می‌بینند و هستند، به سر می‌برد. منظور این‌که به نوعی هم وجه تمایزِ آبشخورِ این هنرمندان با دیگران، برای خلق آثارشان را به رخ می‌کشاند که البته به لحاظ روانشناسی هنر و زیباشناسی هم قابل تامل است؛ بی‌گمان آثاری که از عمق ضمیر ناخودآگاه و به دیگر سخن، از جانِ هنرمند به منصه ظهور می‌رسد با دیگر آثار متفاوت‌اند و همچنین توان، تاثیر و ماندگاری‌شان نیز به همان اندازه‌ای است که شاهد آن هستیم! و علاوه بر موتسارت، جالب‌ توجه این‌که همان‌طور که گفته شد، راوی از حضور افرادی چون، زرتشت، لائوتسه، افلاطون،کسنوفون، فیثاغورس و...در جلسات نام می‌برد. رویهمرفته خوانشِ این داستان بر اساس آرا و اندیشه‌های «کارل گوستاو یونگ» می‌تواند بسیار مفید و راهگشا باشد مثلاً جست‌وجوی راوی برای یافتنِ آن شاهزاده، تلاش او را برای پیدا کردن «آنیما»ی خود ابراز می‌کند و تمنایش جهت وحدت و یکپارچگی‌اش با او؛ همچنین نگاه به داستان از دریچه‌ی اسطوره‌‌خوانی و مقایسه‌ی آن با متن‌های کهن، عرفانی و سفرنامه‌های دیگری که در این مقوله به رشته تحریر درآمده است؛ شخصا این روایتِ «هسه» بیشتر از این مناظر برایم جذابیت داشت. در کل «سلوک به سوی صبح» داستان جالبی است اما به گمانم برای ارتباط برقرار کردن و پیوستگی با آن نیاز به پیش‌زمینه‌ای در مورد چند و چون این سنخ آثار وجود داشته باشد، به ویژه این‌که «هسه» رویدادها و موقعیت‌های روایت و این‌که حالا «واقعا چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟» یا از آن مهم‌تر «اینجا کجاست؟» را زیر حائل ضخیمی از تمثیل و زبان رمز پنهان کرده است؛ تا حدی که آن بیت «مثنویِ» حضرت «مولانا» در ذهن آدمی تداعی می‌شود:«هر کرا اسرار حق آموختند/ مهر کردند و زبانش دوختند» یا به لحاظ زبان رمزی‌اش جهت ممانعت از ورود نامحرمان به متن، آن بیت جناب «حافظ»:«با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی...». ترجمه‌ی متن که عالی است و آقای «سروش حبیبی» واقعا دست‌مریزاد دارد؛ گرچه در راستای این سنخ آثار علاوه بر برخی دیگر از داستان‌های «هسه» که در نوع خود فوق‌العاده‌اند، شخصا «رهنمودهایی برای نزول در دوزخ» نوشته‌ی «دوریس لسینگ» را می‌پسندم که چه به لحاظ جذابیت‌های داستانی و چه به لحاظ شرح چنین سفرهای اشراقی، تمام و کمال به شمار می‌آید و البته به شکلی دیگر رمان «کافکا در کرانه‌» نوشته‌ی «هاروکی موراکامی» و سفر شخصیت اصلی‌اش و افتادن گذرش به آن جنگل...

 


 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: کتاب سلوک به سوی صبح ، سلوک به سوی صبح هرمان هسه ، هرمان هسه دمیان ، زمان انفسی ، ضمیر ناخودآگاه یونگ ، گوستاو یونگ هرمان هسه ، داستان عرفانی ،

سه شنبه 9 مهر 1398

نقد فیلم The Golden Glove (دستکش طلایی)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،


The Golden Glove

فیلم: دستکش طلایی

کارگردان: فاتح آکین

محصول 2019 آلمان

***

گذشته‌ی هونکا

پیام رنجبران

«دستکش طلایی» آخرین ساخته‌ی «فاتح آکین» بر اساس یک ماجرای واقعی و داستان یک قاتل زنجیره‌ای است به نام «فریتز هونکا» که در دهه‌ی هفتاد آلمان می‌گذرد. این فیلم ترکیب عجیب و غریبی است از المان‌هایی چون «پوچیِ» حاکم بر سینمای «روی اندرسون» فیلمساز شاخص سوئدی و روابط منجمدِ مابین آدم‌ها و لحن و طنز نیش‌دارش و همین‌طور قاب‌هایی که سینمای او را به یاد می‌آورد؛ همچنین با گوشه ‌چشمی به سینمای اکسپرسیونیسم آلمان، به‌ویژه در «دفرمه» کردن و از ریخت‌ انداختن کارکترهای داستان که «آکین» به این منظور به‌طرز بسیار جالب‌ توجه‌ای از نقاشی‌های «لوسین فروید» نیز الهام گرفته است؛ در این راستا او بدن‌های برهنه‌ای را نشان می‌دهد که زیر پوست و توده‌های گوشت‌شان هیچ نشانی از حضور روح و روان وجود ندارد؛ و در نهایت امر با از آنِ خود کردن این مولفه‌ها و در کنار هم چیدن‌شان به نحو مطلوب، اثر قابل تامل و خاصی فراهم آورده است.

«دستکش طلایی» فیلمی تکان‌دهنده و دلخراش است که شوخی سرش نمی‌شود! اثری که هیچ نشانی از موضوعات و گفتمان‌های غالب و سیاست‌های روز در آن وجود ندارد؛ پارامترهایی که اغلب موجب می‌شود یک فیلم که حتی به لحاظ سینمایی کاملا بی‌ارزش است، مورد ستایش قرار بگیرد؛ از این‌رو نادیده انگاشتن و بی‌توجه‌ای کردن منتقدانی که سرگرم این حوزه‌اند، نسبت به این فیلم و حتی از سر جنگ درآمدن با آن، دور از انتظار نیست. منتقدانی که موضوعات و ایدئولوژی مطرح شده در اثر برای‌شان به مراتب بر کیفیت سینمایی‌اش ارجحیت دارد؛ برای مثال امتیاز این فیلم در وبسایت «متاکریتیک» 28 است. مدعی نیستم که این فیلم، اثری تمام و کمال و بی‌اشکال است، اما این امتیاز در مورد آن واقعا بی‌انصافی است. گرچه مدت‌هاست امتیازهای این وبسایت از بسکه در جهت سیاست‌های روز و گفتمان‌های غالب پیش می‌رود دیگر قابل اعتنا نیست. این رفتار در مورد شاهکار متاخر «لارس فون‌تریه»، «خانه‌ای که جک ساخت» نیز به نوعی دیگر پیش گرفته شد ولی با این تفاوت که «فون‌تریه» در آن فیلم و توسط همان اثر با همه‌ی این منتقدان تسویه حساب جانانه‌ای کرده، از این‌رو واکنش‌های آن‌ها بیشتر قابل درک است. البته شخصیت اصلی فیلم «دستکش طلایی» بر خلاف «جک» در «خانه‌ای...»، کارکتر پیچیده‌ای نیست، افزون بر این در آنجا «فون‌تریه» برای دست انداختن آن دسته از روانکاوان و روانشناسان که با گاردهای همیشه از پیش تعیین ‌شده‌ای به سراغ آثار می‌آیند، آگاهانه کدهای اشتباهی را نیز به کار گرفته بود-آنهایی که به قولِ «ویتگنشتاین» انسان را به یک نظریه تقلیل می‌دهند-و صرفاً در جهت تایید آرای خودشان آنچه را که می‌خواهند از اثر بیرون می‌کشند(که بسیاری نیز در دامِ فون‌تریه افتاده‌اند). اما «فریتز هونکا» کارکتری است که از قضا باب دندان روانکاوانی است که قصد تشخیص بیماری دارند البته با این مشکل که اغلب بعد از به‌وقوع پیوستن حوادث تلخ دست به تحلیل آن شخصیت می‌زنند و فلان و بهمان مورد را از علائم بیماری فرد و علت وقوع جنایت می‌دانند، اما قبل از آن اگر شبانه‌روز با فرد مذکور سر کنند، چیزی از درونیات او درنمی‌یابند. بوی گندی که در این فیلم می‌پیچد بیش از آن‌که از لاشه‌های گندیده‌ای که توسط «هونکا» در خانه‌اش پنهان شده یا از رفتارهای او باشد، برخاسته از کراهت جامعه‌ و آدمیزادگان پیرامون اوست. آدم‌هایی که یک فرد را به دلایلی از جمله «فرم چهره»‌اش به گوشه‌ی انزوا طرد می‌کنند. بی‌گمان هیچ‌کدام از رفتارهای سایر آدم‌ها دلیل قانع‌کننده‌ای در اختیار یک فرد برای انجام جنایت قرار نمی‌دهد، و کارگردان نیز قصد توجیه این قتل‌ها را نداشته و از «هونکا» صرفا به عنوان یک نشانه برای رساندن پیامش استفاده کرده است.(گرچه ما مد نظر داریم که همه‌ی افراد شبیه هم نیستند و در موقعیت‌های طردشدگی واکنش‌های متفاوتی از سوی‌شان رقم می‌خورد کما اینکه بارها اتفاق افتاده است). «فریتز هونکا» یادآور شخصیت‌های مجموعه داستان «گفت‌وگو با مرد گنجه‌ای» نوشته‌ی «ایان مک‌یوون» نیز هست. در آنجا هم شخصیت‌هایی وجود داشت که طرد شده، در حسرت مهروزی دیگران، و یا مورد آزار قرار گرفته بودند و از اینرو به عکس‌العمل متقابل دست می‌زدند.(دلایلی که «هونکا» را به قتل وا می‌دارد، علت‌هایی اسرارآمیز یا دور از نظر نیست). این طرد شدگی و تحقیر مداوم منجر به این می‌شود که به مرور حس همدلی در این افراد از میان برود و قدرت درک شرایط، موقعیت و فهم احساسات طرف مقابل را از دست بدهند و در نهایت منجر به کینه‌ای عمیق به شکل یک توده‌ی دردناک در وجودشان بشود. کینه‌ای که وقتی وارد عمل می‌شود رفتارهای هولناک مربوط به خود را به اکران می‌گذارد. او صرفا قصد کشتن ندارد. حتی هدفش در بادی امر انتقام نیست. او مبارز می‌طلبد تا به قول «هایدگر»:«با بی‌ارج کردن موضوع کینه‌جویی خود نسبت به آنچه بدین‌سان او را حقیر و زار کرده است احساس برتری کند؛ بدین‌سان حرمت خود را اعاده می‌کند. تنها حرمتی که ظاهراً شایسته‌ی آن است. زیرا آنکه انتقام می‌جوید از آن دل‌آزرده شده است که ناکام شده و آزار دیده است». بدین‌سان وقتی در اواسط داستان «هونکا» توسط همکارش کمی تحویل گرفته می‌شود نمی‌تواند رفتار او را درک کند! چرا که ما پیش‌تر دیده‌ایم وقتی «هونکا» در میکده‌ی «دستکش طلایی» قصد داشت «دیگری» را به خود دعوت کند، پیرزن روسپی به او می‌گوید:«من حتی حاضر نیستم روی تو ادرار کنم». فیلم‌های اروپایی اغلب عنصر «پیش‌داستان» شخصیت‌های داستانی‌شان را زیاد جدی نمی‌گیرند و این‌ شخصیت‌‌ها معمولا فاقد آن هستند؛ فقدان گذشته‌ای که موجب می‌شود ما شخصیت داستان را بهتر بشناسیم. در این فیلم هم کارگردان آنقدرها روی این عنصر متمرکز نمی‌شود و گویا علاوه بر این‌که نمی‌خواسته توجه تماشاگر جز به صراحت حرفی که می‌خواهد بزند به چیز دیگری جلب شود، خیلی گذرا فقط به این‌ها بسنده می‌کند که «هونکا» فرزند خانواده‌ی شلوغ و نابسامانی بوده، پدرش کمونیست بوده و در اردوگاه‌های کار اجباری کشته شده است؛ سپس ما به نوعی طی داستان و توسط همان رفتارهایی که در میکده با «هونکا» انجام می‌شود شناختی نسبی از او به دست می‌آوریم و می‌توانیم پیشینه‌اش را حدس بزنیم که حتی ممکن است کفایت کند. ولی کارگردان در همین راستا حربه هوشمندانه‌ و حرکت موثر دیگری به دست داده که بسیار جالب‌ توجه است و آن ساخت یک شخصیت فرعی است که به لحاظ چهره‌ شباهت بسیاری به «هونکا» دارد. تو گویی که او نوجوانیِ «هونکا» است که در فیلم پرسه می‌زند. همان نوجوانی که توسط جامعه‌اش مورد تحقیر و خشونت قرار گرفته است. کما اینکه می‌بینیم آن افسر در توالت میکده‌ چه رفتاری با او انجام می‌دهد. این گذشته‌ی «هونکا» است که ما حالا شاهدِ امروزش هستیم.

 


 

پی‌نگار:

امتیاز فیلم در زمان نوشتن این متن ذکر شده است!

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم The Golden Glove ، نقد فیلم دستکش طلایی 2019 ، قاتل سریالی فریتز هونکا ، فاتح آکین ، فیلم دستکش طلایی نقد ، انتقام مارتین هایدگر ، خانه‌ای که جک ساخت لارس فون‌تریه ،



The Dead Don't Die

فیلم: مرده‌ها نمی‌میرند  

کارگردان: جیم جارموش

 محصول 2019 آمریکا

*

زندگانِ مرده

پیام رنجبران

«جیم جارموش» رابطه‌ی بسیار خوبی با اندیشه‌ی شرق به‌ویژه «ذن» و آیین «بودیسم» دارد و این ارتباط و علاقه را در فیلم «گوست‌داگ: سلوک سامورائی»(1999) که کتاب «هاگاکوره، طریقت سامورایی» از دست شخصیت اصلی داستان نمی‌افتاد به روشنی نشان داده، همچنین به مرور تاثیر این فلسفه از منظر سادگیِ‌ سرخوشانه‌اش در جنسِ نگاه، اندیشه‌ و شکل فیلمسازی او راه یافته است؛ از اینرو اصلا دور از انتظار نبود که در آخرین اثرش «مرده‌ها نمی‌میرند»(2019)، به سراغ ساخت فیلمی با موضوع طبیعت برود و با خلق استعاره‌های فانتزی(استخراج نفت از قطب که موجب خارج شدن کره‌ی زمین از مدار چرخشش شده) شکل امروزی‌‌تر این مهم، یعنی نگرانی برای مسائل محیط زیستی را یادآوری کند(چرا که طبیعت در اندیشه‌ی شرق جایگاه گران‌مایه‌ای دارد) و سپس آنرا با مضامینی پیوند بزند که پیش‌تر نیز در فیلم‌هایش مطرح شده بود از جمله «مصرف‌گراییِ» انسانِ معاصر که از تبعات آن استحاله‌ی آدم‌ها به موجوداتی با مغزهایی فعال اما بی‌روح‌اند؛ این آدم‌ها در نگاه «جارموش» به شکل «زامبی» درآمده‌اند که در تعریف آن داریم:«جسدهای متحرک با مغزهای فعال اما بی‌روح» و در «فلسفه‌ ذهن» نیز درباره‌ «زامبی» آمده است:«سامانه‌ای که همانند انسان عمل می‌کند اما خودآگاهی، فهم روانی و قصد و نیت ندارد». بدین‌سان «جارموش» رابطه‌ی متقابل جالبی برقرار کرده است، مابین «بیگانگی» انسان نسبت به طبیعت و آنچه به‌راستی هست(یعنی جزوی از طبیعت) و در پی‌اش فروغلتیدن در دام مصر‌ف‌گرایی، عطش و ولع دیوانه‌وار برای بیشتر خواستن و در نهایت مبدل ‌شدنش به «زامبی»! اینجاست که می‌باید به اسم فیلم نیز رجوع کنیم:«مرده‌ها نمی‌میرند»؛ این «مرده‌ها نمی‌میرند» در فیلم «جارموش» معنای دوپهلویی به خود گرفته‌، به این شکل که بیش از آن‌که به زنده‌ شدن مرده‌ها و از زیرخاک درآمدن‌ و حمله‌ کردن‌شان به مردم شهر اشاره داشته باشد، متوجه آدم‌های زنده‌ی آن شهر است! یعنی افرادی که هنوز به‌ظاهر نمرده‌اند اما از جایی که آنها نسبت به فضای پیرامون خود و از همه مهم‌تر طبیعت و کره‌ زمین بیگانه و بی‌اعتنا شده‌اند- مثلا در برابر اخبار خارج شدن کره‌ زمین از مدارِ خود که منجر به اتفاقات عجیبی در شهر می‌شود، هیچ واکنشی نشان نمی‌دهند و حواس‌شان به گم‌شدن یک مرغ یا مدل اتومبیل‌‌‌شان است تا این واقعه- این آدم‌ها از منظر جارموش «مرده‌« به شمار می‌آیند! از این‌رو وقتی هم که توسط زامبی‌ها کشته می‌شوند ما درمی‌یابیم که قرار است درست مانند افرادی که قبلا مرده‌اند همان روال را طی کنند، یعنی دوباره برخیزند و به صورت خودکار به کارهایی بپردازند که پیش از مرگ نیز انجام می‌داده‌اند. «مرده‌ها نمی‌میرند» فیلمی زامبی‌محور اما به سبک جارموشی است! زامبی‌های این فیلم هم سایر آدم‌ها را می‌درند اما به نوعی بیشتر به دنبال اشیا، ابزار و چیزهایی هستند که پیش از زامبی‌ شدن‌ بدان‌ وابسته بوده‌ و مصرف‌شان می‌کرده‌اند، از قبیل قهوه، داروهای آرامبخش، وای‌فای و شکلات...که این‌ها علاوه بر این‌که پیام فیلسماز را می‌رساند شکل بامزه و خنده‌داری هم به فیلم داده است. اما مقایسه‌ی «مرده‌ها نمی‌میرند» با دیگر فیلم‌های زامبی‌محور و مولفه‌هاشان و مدام یادآوریِ این قضیه که این فیلم شبیه آن‌ها نیست و تماشاگر از دیدنش سرخورده می‌شود کمی عجیب و راستش را بخواهید خنده‌دار به نظر می‌رسد؛ چرا که این اثر اصلا قرار نبوده شبیه آن فیلم‌ها باشد و از پایه در راستای اندیشه‌ای که قصد انتقال آنرا دارد و شرحش رفت، به این سنخ تولیدات(که شخصاً نیز طرفدارشان هستم) و رویهمرفته «فیلم» به مثابه‌ی کالا هم کنایه می‌زند و حتی فیلمساز تا جایی پیش می‌رود که اثرِ خود را نیز با وارد شدن به آن و تاکید بر «فیلم» بودنش دست می‌اندازد و همچنین با تغییر منطقش به هجو می‌کشاند؛ از جمله ورود ناگهانی یک «بشقاب پرنده» به جریان فیلم و رهایی «زلدا وینستون» با بازی «تیلدا سوئینتن» و البته از جایی که «زلدا» رهروی آیین بودیسم است، می‌تواند باز هم معنای دو پهلویی به خود بگیرد و به نوعی نقطه‌گذاری بر آموزه‌های این آیین در جهت رستگاری باشد؛ چرا که فیلسماز پایان خوشی بر این رویه‌ای که انسان معاصر در پیش گرفته متصور نیست و مدام از زبان «آدام درایور» به طوری که دیگر به صورت «موتیف مقید» اثر درمی‌آید هشدار می‌دهد:«این ماجرا، عاقبت خوشی ندارد»؛ و البته پیش از آن نیز به جهانی که در آن زندگی می‌کنیم اما مشغول ویران کردنش هستیم هم اشاره داشته است:«دنیای بی‌‌نقصیه، مراقب جزییاتش باش». «مرده‌ها نمی‌میرند» فیلمی قابل تامل و دوست‌داشتی است و به هر شکل از پس آنچه می‌خواهد مطرح کند به خوبی برمی‌آید اما با همه‌ی این تفاسیر در کارنامه‌ی «جیم جارموش» و در قیاس با سایر آثارش جایگاه مهمی را از آن خود نمی‌کند.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد و بررسی فیلم مرده ها نمی میرند ، نقد فیلم مرده‌ها نمی‌میرند ، نقد فیلم The Dead Don't Die ، نقد فیلم مرده‌ها نمی‌میرند 2019 ، جیم جارموش ، ذن بودیسم جیم جارموش ، زامبی ازخودبیگانگی ،


و این اتاق اثاث‌دار، در همه‌جا به همین شکل است، نام شهرها تغییر می‌کند، گاهی سورنتو است، گاهی تورینو، گاهی ونیز، گاهی نیس، گاهی مارین‌باد، اما اتاق اثاث‌دار همیشه همان است. همیشه اتاقی اجاره‌ای، اتاقی غریبه با اثاثی بدریخت، کهنه و درب و داغان. با میز تحریر و تختخوابِ رنج‌اش، با تنهایی ابدی‌اش. در طول تمام این‌ سال‌های کولی‌وار دریغ از یک خشنودی و استراحت در محیطی شاد و دوستانه، دریغ از تن برهنه و گرم زنی کنار تنش، دریغ از بامدادی باشکوه از پَسِ هزاران شبِ کاریِ سیاه و ساکت. آه! چقدر تنهایی نیچه وسیع است، بی‌حد و اندازه وسیع‌تر از آن فلات علیای سلیس-ماریای خوش‌منظره که حالا دیگر جهانگردها بین وقت ناهار و شام دوست دارند به دور آن چرخی بزنند: تنهاییش دنیا را فرا گرفته و از مرزهای زندگیش گذشته است.

 

 


کتاب:«نیچه»، نویسنده:«شتفان تسوایگ»

ترجمه:«لیلی گلستان» (ص 12)


 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: کتاب نیچه شتفان تسوایگ ، لیلی گلستان ، تنهایی ، زندگی نامه نیچه ، تنهایی نیچه ، شتفان تسوایگ ، فردریش نیچه ،

تعداد کل صفحات: 54 1 2 3 4 5 6 7 ...