دوشنبه 30 مرداد 1396

شب‌نوشت:« پدیده‌ی شب‌زی، گربه‌ی حنایی، من!»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب نوشت ،


پدیده‌ی شب‌زی، گربه‌ی حنایی، من!

 

پریشب نیمه‌شب به اویی مثل من می‌گفتم! به پدیده‌ای شب‌زی که زنده‌گی‌اش شب‌ها شروع می‌شود، به گذشتی که برم سرگذشت شده دریافته‌ام جنسِ این آدم‌ها از سنخِ دیگری‌ست، نوعی از اعتراض در رفتارشان به چشم می‌نشیند، چیزی در جان‌شان مستور است که انگار با بقیه فرق دارد، ضرباهنگِ هرمی ناگفتنی در وجودشان می‌تپد، از همین اعتراض‌ِ بی‌خوابی‌شان به وقاحتِ روز می‌آغازد، به تابشِ وقیحانه‌ی خورشید که قرن‌هاست بی‌پاسخ به هر سوالی می‌تابد و می‌تابد و عین خیال‌اش نیست در زمین چه غوغایی‌ست! شب‌زی‌ها با ماه رفیق‌تر‌اند، انگار مهتابِ ماه، رازوارگی‌اش، سکوت‌ِ معترض‌اش را سلولی می‌فهمند، این‌که چیزی در خویش نهفته دارد که در خورشید نیست، چیزی که شبی می‌جوشد، جاری خواهد شد، در همه‌ی کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر موج خواهد زد، آنی که در سفیدیِ موذیانه‌ی نورِ خورشید نیست! به‌ش می‌گفتم رفته بودم قدم زدن! آخری‌ها اغلب نصفه‌شب‌ها قدم می‌زنم! نه این‌که غروب‌های طهران را بی‌خیال شده باشم، نه! هنوزم هر چندعصر یکبار مسیر خیابان انقلاب بهترین جای دنیاست، انقلابی که شبیه انقلاب نیست اما نوستالوژی‌ِ غمین‌اش را دوست می‌دارم، بقولِ خودم «وقتی توی خیابان انقلاب، روبروی دانشگاه طهران، شلوغی میدانش، کتاب‌فروشی‌ها گام می‌گذاری انگار لابه‌لای اوراقِ تاریخِ معاصر ایران قدم می‌زنی». میان شلوغیِ مردم راه می‌روم، زیرچشمی به انرژیِ موّاج‌شان نگاه می‌کنم، به صورت‌شان، غم‌ها و دلتنگی و شادی‌های‌شان، و حتماً گذرم به کتاب‌فروشی اختران، پارت یا تالار بزرگ کتاب می‌افتد، جوان‌ترها را نگاه می‌کنم، بچه‌های دانشجوی‌مان با آن چهره‌های گیج و لاغر و نپخته‌ی دوست‌داشتنی‌شان، سیگارهایی که هنوز به انگشتانِ نحیف‌شان نمی‌آید، انگار اضافه‌ای به بال‌شان اضافه شده، و از خودم می‌پرسم زن‌ها و دخترها چه مرضی دارند اینقدر خودشان را با شلوار پوشیدن زشت می‌کنند؟ توی ذوق می‌زنند، مگر دامن چه اشکالی داشت؟ چه از منظر زیبایی‌ و چه از لحاظِ اینکه زن بودن نشان‌شان باشد! صدای‌شان باشد، و تن ندهند به سلطه‌ی جهانی که با عنوان برابری، برای تولید کارگر، قصد از بین بردن جنسیت را داشت و چه موفق شد، زن‌ها شبیه مردها لباس می‌پوشند و هیچ از خودشان نمی‌پرسند پس چرا مردها دامن نپوشیدند؟! و بندهای موسیقی که گاه شانس‌ دیدن‌شان نصیب‌ام می‌شود، کفِ پیاده‌رو می‌نشینند و به سبکِ هیپی‌های آن دوره‌‌های متروک و خاک‌گرفته در خیالِ موسیقی، ژست می‌گیرند و ساز می‌نوازند(من هنوز می‌گویم هیپی، نمی‌دانم به فازهای جدید چه می‌گویند؟!) چنددقیقه‌ای به‌شان خیره می‌مانم، دوست‌شان دارم، فالش می‌زنند اما وفادارترین  موسیقی‌هایی که شنیده‌ام- صدای زنده‌گی‌ست- همین‌هاست که توی پیاده‌روها از جانِ جوانِ همین بچه‌ها شنیده‌ام. داشتم به پدیده‌ی شب‌زی می‌گفتم رفته بودم توی پارک قدم بزنم، آخر نیمه‌شب‌ها انگار با خودم روراست‌ترم و تا ساعت پنج صبح اینگونه‌ام، ارتباط‌ام با ناخودآگاه‌ام برقرارتر است، وقتی به مسئله‌ای فکر می‌کنم گویی هسته‌ی مرکزی‌اش را می‌بینم؛ مشغولِ «آرتور شوپنهاور» بودم و فحوای «اراده‌»ی آرتورخان در من مرور می‌شد که چه ذوقی داشته وقتی در اوان جوانی‌اش به گمان‌اش دچار کشفِ بزرگی شده و راه‌حلی برای شناخت «شی‌ء فی نفسه» یافته و تنداتند شاهکارش «جهان همچون اراده و تصور» را چون یک سمفونی در چهارموومان نوشته، آخر عالیجناب «کانت» می‌گوید: ما تا ابد به دلیل حجاب خرد نمی‌توانیم «شی‌ء فی نفسه» را دریابیم و بشناسیم‌اش، راست گفته؟ شاید می‌خواسته بگوید شما معمولی‌ها نخواهید شناخت، نگفته؛ اما ناگهان جرقه‌ای در ذهن‌ آرتورخان می‌جهد و حتماً درآن لحظه‌ی ارشمیدسی با خودش گفته:یافتم!..یافتم! ما خودمان گونه‌ای، جزوی از نمودها و پدیدارها هستیم پس قاعدتاً خودمانْ قابلیتِ شناختِ خودمان را داریم، به دلیلِ هم‌نشینی با «شیء فی نفسه» که نهفته در تن‌مان باشد، یعنی:«راهی از درون به سوی آن سرشت واقعی و درونیِ چیزها بر ما گشوده می‌شود که از بیرون نمی‌توان بدان نفوذ کرد. چنان‌که گویی معبری زیرزمینی است، یک راه دسترسی سرّی که انگار خیانتکاری ما را، از طریق آن، به درون دژی راه می‌دهد که از بیرون راهی برای حمله بدان نیست». انگار آن خیانتکار، شمایل‌اش توی نورافکن‌های پارک افتاده باشد به‌شان خیره مانده بودم که دیدم یکی روبرویم پنجه‌هایش را می‌لیسد و بعد چند گام جلوتر آمد و پیشِ پایم لمید و برقِ چشمانِ درشت‌اش به من دوخته شد! گربه‌ی حنایی رنگی بود که وقتی ازش پرسیدم:«چطوری رفیق؟» پرید روی نیمکت و نرم برم لولید و گفت:«به چی فکر می‌کنی؟!». به چه فکر می‌کردم؟! راست می‌گوید به چه فکر می‌کردم؟! خواستم برایش بگویم «به چی فکر می‌کردم» اما به جایش انگشتانم رفت توی قوطی سیگارم و تا نخی گیراندم‌، پاسخ‌ام از کجاهای ناکجا که سر درنیاورد!...سکوت شدم و کلافگی‌ام برخاست سوی دیگری از پارک رفتم، نمی‌دانم! همیشه همین طور است، وقتی ازم می‌پرسند «به چی فکر می‌کنی؟» لال می‌شوم، انگار سیلابی، تندبادی به تندیِ طوفان کاترینا ناگهان به رگ و ریشه‌های وجودم می‌زند، انگار توی محرابِ سینه‌ام هیئت به راه می‌افتد، واژگانِ قربانی تشییع می‌شوند، عزادارن طبل می‌کوبند، آنقدر که در کوبه‌هایش، در تکانه‌های کرکننده‌ی هیهات‌اش، در امواجِ «بام‌بامِ» غرانش، ناله‌ی احتضارِ کلماتِ باقیمانده‌ام به گوش نمی‌رسد، قالب یخی که هیچ خیال آب شدن ندارد راه گلو می‌بندد و سکوت می‌شوم و درست مثل گربه‌ی حنایی که پی‌ام آمد و روبرویم مجدد نشست، تنها به چشمانِ پُرسانِ مقابلم زل می‌زنم! ساعدهایش را لیسید و گفت:«حاضری همین زنده‌گی رو دوباره زنده‌گی کنی؟!». دستانم توی جیب‌ها فرو بردم و با گربه‌ شروع شدیم گردِ پارک قدم زدن! وقتی کنار شمشادها گذشتیم تا پارک را بگذریم، سر چرخاندم به صدای مه‌گرفته‌ای که مخاطب‌اش بودم«سلام آقا...امشب تا سحر نموندید؟!» نگاه بر آسمان شب لغزاند و گفت:«شاید امشب بارون بیاد»؛ نگهبان بود، نگهبان شیفت شبِ پارک، یکی از پاهایش را نمی‌دانم در کدامین جاده‌های زند‌ه‌گی جا گذاشته‌ است، عصا زیربغل مثل آونگ ساعت دیواری در پارک تاب می‌زند و پاچه‌‌ی شلوارِ پای نمانده‌اش تا زیرزانو تا می‌شود، لبخندزنان قوطی سیگارم را جلوش گرفتم و گفتم:«سیگار؟!» آخر من حرفی نزدم که سرخ‌ شد و شرم‌زده گفت:«قربانِ شما...هست...ممنونم...اما دست شما رو رد نمی‌کنم». فندک‌ام برایش شعله شد:«تق»، سرخ‌تر پُکِ عمیقی زد و نوک سیگار جلزولز کرد و تا جایی که به من مربوط است، حتا ذره‌ای دود از دهان یا دماغ‌اش پس نداد، انگار همه‌اش نقطه‌ای در اعماق هستی‌اش نیست شد، یکباره بُرّاق با سر به گربه اشاره کرد و گفت:«مزاحمتون شده؟!» تنداتند سر جنباندم:« نه نه اصلاً...». گربه انگار به تیریشِ قبایش برخورده باشد، چند گام از من جلو افتاد اما تا جلوی درِ خانه مشایعت‌ام کرد، شب‌ می‌ماسید بر من و من بر شب، بر خلوتیِ چربِ خیابان، همان دو رج خیابانِ تا خانه، تا جلوی در هیچ نگفتیم، همو سکوت بود و هم من نگاه، فقط یک‌بار خواستم بگویم:«دیگر نمی‌توانم ادامه دهم» اما تا جمله را توی ذهنم چرخاندم دیدم می‌خواهم عین سگ به خودم دروغ بگویم و تا «سینش» در سرم «سگ» شد، گربه چپ‌چپ نگاه تیزی برم انداخت و ایستاد. کلید به درِ خانه انداختم و گفتم:«بفرمایید داخل عالیجناب» خمیازه‌ای کشید و گفت:«نه!...متشکرم» بعد لخ‌لخ‌کنان و سلانه‌سلانه رفت...به رفتنش نگاه می‌کردم، عمری رفتنِ همه را، همه را چشمانِ خیره‌ام بدرقه کرده که یک لحظه انگار گوشی یا سوئیچ اتومبیل‌اش روی پیشخانِ نگاه‌ام جا مانده باشد، مکث کرد و سربرگرداند و گفت:« راستی می‌خوام یه چیزی بهت بگم!» چانه چلاندم و گفتم:«چی؟!»...چندثانیه‌ای توی چشمانم پیِ چیزی گشت و زبان روی سیبیلش چرخاند و گفت:«هیچی...» و رفت.

 

پشت لپ‌تاپ نشستم و شروع کردم به نوشتنِ شرحِ شب‌گردی‌ام، برای پدیده‌ی شب‌زی از امشب گفتم اما صدای ازدحامِ بیدارشدن کبوتران روی نورگیر‌های سمت‌چپِ اتاق خبر از روز می‌داد، کاری نداشتم در گرگ‌ومیش هوا درباره‌ی چه تنداتند حرف می‌زدند، چون دیگر می‌بایست خود را می‌سپاردم به خواب «که در آن دولتِ خاموشی‌هاست، که در آن رویای فراموشی‌هاست» دیگر خستگیِ چشمان‌ام نمی‌گذاشت بگویم با گربه‌ی حنایی تا دم در خانه آمدیم. پشت لپ‌تاپ که می‌نشینم دست‌چپ‌ام پنجره‌ای‌ست که باز می‌شود به نورگیرهای طبقه‌ی پایین‌، دریچه‌های بسیار پهنی با شیشه‌هایی مات که بر سقف آشپزخانه‌ی طبقه‌ی زیرین نشسته‌اند، اما اگر مثل من سرگیجه‌ات گیج نرود و از بالای پشت‌بام به دریچه‌ها نگاه کنی، آنقدر ارتفاعِ هولناکی‌ست که به قوطی‌های کبریت می‌مانند! حالا می‌گویی:«خب به من چه!؟ فدای سرم که پنجره‌ی اتاقت به نورگیر طبقه‌ی پایین باز می‌شود، این توصیف چه ارتباطی به داستان داشت؟». حق با توست پس دیگر بهت نمی‌گویم مدتی‌ست حس غریبی دارم، هولِ یک انفجار، همش احساس می‌کنم زلزله‌ای، طوفانی، بمبی هسته‌ای، چه می‌دانم زهرماری یکباره بغل گوشِ من منفجر می‌شود و بعد همه‌ی شهر را با خودش می‌روبد! همان حین که پرده‌های ضخیمِ اتاق را می‌کشیدم تا از هجومِ چشم‌سفیدی نور در امان بمانم این هول مجدداً تکانم می‌داد، اما وقتی روی کاناپه ولو شدم کم‌رنگ‌تر شد، آخر طبیعتِ دردهایی که وقتِ خواب سرمی‌زنند با من به مکالمه درآمدند. آنهایی که چندین سال از عمرشان حرفه‌ای دنبال توپ دویده‌اند، خوب می‌دانند چه می‌گویم! خوشبختانه این کاناپه‌ی عریض درک عمیقی نسبت به دردهایم دارد، خودش کتف‌چپ‌ام را به نرمی در آغوش می‌گیرد، اما نمی‌دانم چه طبیعتی‌ست تمامیت دردها وقتِ خواب می‌غُلند، نمی‌دانم چه حکمتی‌ست چشمانت را که می‌بندی همهمه‌ی زخم‌های متراکمی پشتِ جناغ سینه‌ات ولوله می‌کنند، داغی چون سوختگی می‌سوزد؛ نمی‌دانم چه حکمتی‌ست آدم‌هایی که جایی در کوچه‌پس‌کوچه‌های هیهاتِ زندگیِ متلاطمِ گذشته‌ات گم‌شان کرده‌ای، همه‌شان وقت خواب، پشت‌ پلک‌هایت پرسه می‌زنند، گاهی سلام می‌کنند، گاهی با آن خنده‌های فراموش‌ناشدنی‌شان برایت دست تکان می‌دهند، گاهی روی‌شان را برمی‌گردانند، در مه‌غلیظی گام می‌گذارند و ناپدید می‌شوند و هر چه صدای‌شان می‌زنی:«نرو...نرو» برنمی‌گردند. همان حین که غلظتِ خلسه‌ی خواب غلیظ شد و دربرم گرفت و دقیقاً در همان لحظه‌ای که مدخلی گشوده یا زیرپایت خالی می‌شود و به جهان دیگری می‌غلتی و من قصد پایان داستان را در همین نقطه داشتم- ناگهان، ناگهان صدای بلوا و بال‌‌بال‌زدن ده‌ها کبوترِ بیرون پنجره در فضا پاشید، و سپس حتا بدون اینکه خودم بفهمم چه شد یا اصلاً چرا؟ صدای ترکیدنِ شیشه‌های نورگیر همزمان ترکید، و با چنان شدتی جیغ‌جیغِ شیشه‌ها توی خانه پیچید که خودم نفهمیدم چگونه پشت پنجره بودم؟ انگار هنوز دروازه‌بان فوتبالم و به قصد گرفتن توپ با چنان سرعتی سمت پنجره پریدم که کاناپه‌ی اتاق متعجب تکان خورد! آنسوی پنجره، غلغله‌ی کبوتران؟ نه! ریسه‌رفتن‌شان بود، و ضربانِ قلبِ من و خزیدنِ دُمی پشمالو و حنایی که در پیچِ انتهایی نورگیر به سرعت پیچید و ناپدید شد. گربه‌ی حنایی؟!!! اینجا چه غلطی می‌کرد؟! از لبه‌ی پنجره‌ی گشوده روبه نورگیرها خم شدم و بعد سر به بالا چرخاندم و به بالاترین طبقات فوقانیِ عمارت نگاه کردم، آنتنِ تله‌ویزیون شکسته و آویزان به سیم‌اش، به طرز ابلهانه‌ای انگارنه‌انگار برایش چه اتفاقی افتاده‌ در حال سابیدنِ کمرِ دیوار بود! با توجه به قهقهه‌ی کفترها بابتِ جاخالی‌شان، و فلنگی که گربه بست، فقط یک پرش ناموفق و یک سقوط موفق قشقرق شیشه‌ها را توجیه می‌کند!

خرده شیشه‌های معترض را به حال خودشان گذاشتم و تا فاصله‌ی رفت و آمد برای جستن سیگار توی خانه، انگار تکانه‌ای از این ماجرا در بطنِ ناخودآگاه‌ام جنبید. نمی‌دانم بر سرِ گربه‌ها طی چندین هزاران‌سال تکامل‌شان چه گذشته‌ است؟ چه بر سرشان رفته و ذهن‌شان با چه مسائلی درگیر بوده‌ تا عاقبت «آنچه آنان را نکشته قوی‌ترشان کرده»؛ که تکامل‌ وجودشان بر پایه‌ی پریدن و سقوط متکامل شده! حماسه‌ی گربه‌ی حنایی به دلم نشست، در پی سقوطی سهمگین، برخاسته و بازهم مجدد دویده بود! به قاعده‌ی سقوط! بی‌تردید زخم‌هایی بر تنش به یادگار مانده، اما...

به لنگه‌ی پنجره تکیه دادم و دود سیگار را به خنکیِ صبحگاه ‌دمیدم که چشمم به پای تاکِ خمیده‌ی همسایه افتاد، به گمان‌ام گربه‌ی حنایی را دیدم که مشغول لیسیدنِ خودش بود و تکاندن گرد و غبار از تنش، او هم مرا دید، برایم دستی تکان داد و نیشش تا بناگوش باز ماند!

مردادماه است، اما انگشتانِ باران، بر تنِ تابستانِ طهران ضرب گرفت...

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)



برچسب ها: پدیده شب زی گربه حنایی ، داستان گربه حنایی من ، شکست پیروزی موفقیت ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، گربه حنایی کبوتران ، باران مرداد ماه طهران ، خاطره بازی خلوت شب ،

شنبه 28 مرداد 1396

پراکنده: «کلامی با خود»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پراکنده ،


پراکنده:

 

«کلامی با خود»


قدیم‌ترها می‌گفتی: حضورِ دیگران به چه کارت می‌آید؟ می‌گفتند: تا نباشند به خود نمی‌رسی! خودت را در آیینه آنها می‌بینی و می‌شناسی؛ حالا آنقدر ماجرا به سیرک می‌ماند، آنقدر آن آیینه کدر شده، که آدرس اشتباه می‌دهد، ترکستان خوب است، سر از دَدآباد درمی‌آوری، می‌خواهم بگویم:«آهای من» خودت را در آیینه خودت ببین، هنوز خودت معیار خود باش، و برای این بودن، بی‌مهابا بجنگ.

 

 

 

پی‌نگار:

شیوه‌ی چشمت فریب جنگ داشت

 ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

پراکنده: «به خاطرِ خود»



برچسب ها: خوشناسی تنهایی ، روانشناسی خود ، خود آیینه دیگران ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، خودشناسی ابرانسان ، خودشناسی حافظ ، ترکستان ناکجاآباد ،

چهارشنبه 25 مرداد 1396

شب‌نوشت: «نظرِ آدم‌ها محترم نیست!»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب نوشت ،



 نظرِ آدم‌ها محترم نیست!

 

غروب توی گالریِ نقاشی نشسته بودم؛ گاهی اوقات می‌رم اونجا، خیلی وقته اثرِ خفنی نداشتیم ولی به هرحال با تماشای تابلوهایی که روی در و دیوار گالری می‌نازن، یادِ چن‌تا از بچه‌های خیلی خیلی خوب می‌افتم که حس خوشی بهم دست می‌ده، بیتا، ماهیار و چن‌تا دیگه از نقاش‌ها که مدتهاست ازشون بی‌خبرم و نگاه کردن به تابلوهاشون یهجورایی منو در جریانِ حال و روزشون می‌ذاره؛ تعدادی کارِ جدید، کارنگارِ چن‌تا نقاش دیگه هم بود که ایده‌های جالبی داشت و همین‌طور که سیگارمو می‌دودیدم بهشون نگاه می‌کردم! همین مابین چار‌پنج‌تا جیغیل‌...از همین «کافه پلاس‌های گالری وِل» با تیپ‌های هولناکِ هنری داخلِ گالری اومده بودن و مشغول وراندازِ تابلوها بودن و واسه دوست‌دخترهاشون که به هر پدیداری شبیه بودن جز دوست‌دختر، تنداتند یه چیزهایی درباره‌ی نقاشی‌ها پشت‌به‌پشت تلاوت می‌کردن که نه ارتباطی به فلسفه هنر داشت، نه به زیبایی‌شناسی، نه حتا به چیزایی که توی تابلوها می‌دیدن...خدایی به حالشون غبطه می‌خورم، من هیچ‌وقت این همه حوصله و اعصابی که اینا واسه فکورانه جلوه دادنِ خودشون یا خاص به چشم اومدنشون به مناسبت بلغورکردنِ خیالاتشون از جریاناتِ هنری رو دارن نداشتم، من هیچ‌وقت کارهای هنری یا درگیرشدن با این قضایا، از آفرینش تا نقدشو پرستیژ نمی‌دونم، و خودم اخلاقه خودمو خوب می‌دونم! وقتی ناگهان با حجم عظیم و سنگین و کثیری از چرندیاتِ افراد راجعبه همه چی، بخصوص آثار هنری روبرو می‌شم، ابتدا سعی می‌کنم طاقتِ خودمو مورد آزمون قرار بدم، آخه من تغییر کردم، شبیهه قدیمام نیستم و اینو به همه‌ی رفقا اعلان کردم، دیگه پاچه نمی‌گیرم و زمانی که یه نفر درباره‌ی موضوعی اراجیف می‌بافه و بعدش در پاسخ به اعتراضت می‌گه:«این نظره منه و باید به نظره همدیگه احترام بذاریم» یهوو بهش نمی‌گم: بهتره خفه‌شی، چون شما هیچ نظری نداری! بهتره اول به یه نظری برسی تا بعدش تحلیل کنیم آیا حرفات اصلاً مبدّل به نظر شده یا نه؟ اونوقت تازه بگیم محترمه یا نه! ولی من واقعاً عوض شدم، و تازگی‌ها سعی می‌کنم وقتی با حجم سنگینی از حماقت، اونقدر دست‌مایه‌ی حُمق که اگه یه نفر خلاقیت و اعصابشو داشته باشه می‌تونه ایده‌های عجیبی ازش بگیره و تندیسِ برجسته‌‌ی بلاهتو در هنرهای تجسمی خلق کنه کنار بیام، دووم بیارم و چندتا نفس عمیق بکشم و به خاطرات قشنگم فکر کنم و سکوت باشم. همونطور داشتم برای چندمین آزمایشِ طاقت، روی خودم کار می‌کردم و به اون چندتا دختر و آغایی که جلوی یه تابلو می‌لولیدن و می‌خواستن عکسِ دست‌جمعی بگیرن نگاه می‌کردم و جیغ‌ویغاشوون رو که توی گالری می‌پیچیدو می‌شنیدم و اشکال نداشت که نفهمم این دیگه چه جورشه آخه. نقاش اون تابلو رو می‌شناسم، مرد جوانیه که کاری به کار هیچکی نداره، لباس پوشیدنش بیشتر شبیهه کارمندای اداره‌های دولتیه، موهاش کوتاه‌ست و سرش به کار خودش گرمه، اگه پنج‌ساعت کنارت بشینه عمراً یه کلمه حرف نمی‌زنه، طوری با دقت چاییشو با یه نصفه قند مزه‌‌مزه می‌کنه که انگار داره چیزی اختراع می‌کنه و پشت‌بندش چن‌نخ سیگار می‌کشه، و نهایتاً یه مجموعه شعر به من، اونم خیلی آهسته! باورتون میشه؟! آهسته سرشو خم می‌کنه و انگار بخواد یه سری اطلاعات محرمانه بهم بگه، درِ گوشم اسم اون مجموعه شعرو زمزمه می‌کنه و بعدش می‌گه:«حتماً بخونش، عالیه» و بعد خودشو عقب می‌کشه، تنشو صاف می‌گیره و لباش محکم روی هم خط میشه و سرشو چندبار بالا و پایین می‌کنه چون احتمالاً در جریانه که من می‌دونم کشف خیلی بزرگ و عزیزشو داره مُفتی در اختیارم قرار میده، اینو می‌گه و بعد بدون اینکه اصلاً متوجه بشی می‌بینی که مثلاً چند دقیقه‌ایه نیستش! از گالری رفته، درست مثل نسیمی که وزیده؛ آره نقاشِ اون تابلو همچین آدمیه و آثارش طرفدارای خودشو داره! یکی از پسرها یهوو پخی زد زیر خنده و به گمونم میخواست جلوی دوست‌دخترش که شبیهه دوست‌دختر نبود قپی بیاد و شروع کرد به تمسخرِ تابلو...دوستاش هم با صدای شب‌های جنگل می‌خندیدن؛ چیکارشون داریم؟ درسته! بذار خوش باشن، منم این پامو انداختم رو اون یکی پام و لبخندِ ژکوندی تحویلش دادم، پسره شارژ شد و روغنشو بیشتر می‌کرد، که این تابلو فلان و بهمانه...بعد گفت آخه اینو کدوم مَنگی کشیده؟! منم می‌تونم چندتا لکه رنگ بپاشم روی بوم و اسمشو بذارم نقاشی در مکتبه(؟)(اسم مکتبی رو گفت که شبیهه کلمات من‌درآوردی‌‌یِ منم نبود)...بعد بازم گیر داد به نقاشش...که این باید ساقیش رو عوض کنه، جنسش ناخالصی داره و از اینجور متلک‌ها...منم بهش لبخند می‌زدم اما دیگه خاطره‌ی قشنگی نداشتم بهش فکر کنم پس انگشتِ اشاره‌ام رو بالا آوردم و سمتش هدف گرفتم و با صدای خشدارم بلند گفتم:« هی آغا...با شمام!»...مابین قهقهه‌هاش به خودش اومد و تنداتند گفت:«بله! بله!...» انگار یه آدمه خیلی مودبی یهوو درش حلول کرده بود، گفتم:«دوستِ عزیز به گمانتون شما میتونید همچین نقاشی‌ای بکشین؟» یخش باز شد و گفت:«ها ها...بله می‌تونم...آخه این مگه چیه؟!»...بی‌معطلی گفتم:«خفه‌شو!» آره...گفتم خفه‌شو و در همون لحظه‌ای که برای تاکید بیشتر در تکرارِ سوم واژه‌ی «بهتره» رو به گزاره‌ی «خفه‌شی» اضافه می‌کردم، مطمئن شدم تغییر کردن به این سادگی‌ها نیست و یه مَرتبه‌ی دیگه تاکید کردم:« بهتره خفه‌شی دوست عزیز!». اگه به آدمی که تازه از استخر درومده برقِ سه‌فاز وصل کنن مثل پسره می‌شد، مات بهم نگاه می‌کرد، حرفی نزد! و مردمک چشاش توی حدقه‌‌های گشادش تکون نمی‌خورد! یکی از دخترا یه تابی به خودش داد و گفت:«واقعاً که...» یا همچنین مزخرفی که احتمالاً بعدش منو محکوم کنه به لمپنیسم و این دری‌وری‌ها که من البته هیچ‌وقت با این برچسب‌ها مشکلی ندارم و بهش عادت دارم! اگه بخوام حرف‌هایی که آدم‌ها درباره‌ی اخلاقم می‌زنن رو گردآوری کنم یه رمان به قطر «جنگ و صلح» میشه! دوباره رو به پسره گفتم:«میدونی فرق این نقاش با توی الدنگ چیه؟!» جواب نداد...اون یکی دختره که از اول بحث ساکت بود و حالا می‌خواست چیزی بگه که حال نکردم صداشو بشنوم و گفتم:«فرقش اینه که نقاشِ این تابلو نفرِ اولیه که ایده‌ی این طرح به فکرش رسیده و کِشیدتش! اوکی؟! توی دَوَنگ چون حالا اینو دیدی فقط می‌تونی کپی‌اش کنی! غیرممکنه این ایده ابتدا به ذهنِ مفلوکِ تو برسه!» راسیتش حرفی نداشتن برای گفتن! یا دلشون نمی‌خواست موضوع رو کش بدن! ساکت شدن! بعد لخ‌لخ گورشون رو گم کردن و از گالری سُریدن بیرون و مطمئنم الانه توی راه دارن درباره‌‌ی لمپنیسم حرف می‌زنن و اصلاً به ذهنِ اوراقشون نمی‌رسه که خودِ من هم این جواب رو از جای دیگه‌ای کپی کردم، به گمونم جایی خونده بودم...

 

 بدیهه‌نوشت.مرداد 96

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

درباره‌ی بزرگترین چشمانِ کهربایی دیده شده...


درباره‌ی عالیجناب موسیقی


برچسب ها: شب نوشت پیام رنجبران ، تمسخر هنر مدرن ، تیپ هنری نقاشی ، نظر آدمها مهم نیست ، عشق تیپ هنری ، نقاشی جکسون پولاک ، نقد و معرفی رمان ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- تیرماه 96 منتشر شده!

جناب «سیاوس جمادی» مترجم اثر ماندگارِ «هستی و زمان» مارتین هایدگر




«این یک پیپ نیست»

نقاشی: خیانت تصویر / رنه مگریت



کتاب: نقاش‌ها همیشه پول دوست داشته‌اند

مترجم: لیلی گلستان

ناشر: مرکز

*


رنگ و پول!


پیام رنجبران


همین ابتدای نوشتار تکلیف‌ام‌ را با خودم روشن کنم، به هنرمند فقیر علاقه‌ای ندارم! پای فقر به زندگی هنرمند که باز می‌شود دردهای توصیف‌ناپذیر، خسران، آسیب‌ها و ماجراهای نامطلوبِ فراوانی گریبان خودش و متعاقباً جامعه‌اش را خواهد فشرد؛ البته پیشتر، می‌بایست هنرمند را تعریف کنیم که در قامتِ کوتاه این نوشته نمی‌گنجد و مدلول‌اش را به ذهن خواننده‌ای می‌سپاریم که احتمالاً فرقِ مابینِ رهایی از هر قیدوبند برای آفرینش اثر هنری را با مجیز‌گویی حکام زور و ثروت به جای هنر می‌داند- چه ما این‌روزها با پدیده‌های نوین‌تری روبروایم که جزو هنرسازان سفارشی نیز محسوب نمی‌شوند و هیچ رابطه‌ای میانِ آنچه بعنوان مثال «شعر» می‌خوانند با شعر، حتا از قسم سفارشی‌اش وجود ندارد، از بسکه به آنچه «شعر» نموده‌اند معتقد نیستند- حالا ممکن است شما بفرمایید وضوح واضحات می‌گویی؟! هیچ‌کس از فقر خوشش نمی‌آید؛ مشابه این پرسش وقتی چشمم به عنوانِ کتابِ «نقاش‌ها همیشه پول دوست داشته‌اند» افتاد برای من پیش آمد! پس برای دریافتن پاسخ، به جای واژه‌ی «نقاش‌ها» سایر قشر و صنوف را گذاردم:سیاست‌بازان، مختلسان، سارقان، دریوزگان، بنگاه‌داران، پاچه‌خواران، زمین‌خواران، رانت‌خواران، پزشکان، کارچاق‌کن‌ها، وکلا، دلالانِ داروی ناصرخسرو، قاچاقچیان، و با کمال تعجب متوجه شدم که اینان نیز «همیشه پول دوست داشته‌‌اند» لیک برای اطمینانِ بیشتر، حرفه‌های دیگری نیز آزمودم: صرافان، قصابان، چلنگران، معلمان، ورزشکاران- چه آنانی که قهرمان‌اند و چه آنانی که پس از خاتمه دوران مدال‌آوری می‌پندارند در پست‌های حساسی که هیچ از آن نمی‌دانند به مردم خدمت کنند- راستش را بخواهید دریافتم نتیجه تفاوت چندانی نمی‌کند؛ اگر از کنار اسامی چندی افراد استثنائی که معرف حضور همگان هستند بگذریم، فعالیت‌ها صرفاً «محض رضای خدا» به وقوع نمی‌پیوندد. بلی، من هم با شما موافقم، آدمی دلش می‌خواهد صاحبانِ بعضی عناوین یا مشاغل همیشه مراقب و متعهد به تقدس، سهمِ اعتماد، ارج و شمایلِ ارزشمند حرفه‌شان نزد مردم باشند و بمانند! و من هم درست مثل شما افراد بیشماری چون دلاوران مرزبان، نگهبانان محیط‌زیست یا معلمان عزیزمان و...می‌شناسم، که در عین قوت لایموت‌شان همچنان وفادار به وجدان و با دل و جان مشغول خدمت به آب و خاک و فرزندان این مرزوبوم هستند، و بیش قال تفصیل نمی‌دهم...پیش از خوانش کتاب می‌دانستم هنرمندان تا وقتی علائم حیات در آنان دیده می‌شود، و همچنین «نقاشان» که مولف اثر «جودیت بن هامو‌-هوئه» بدیشان پرداخته پاره‌ای از گونه‌های زنده انسانی‌اند، و ناگزیر برای ادامه زندگی و رفع احتیاجات اولیه‌شان نیازمند «پول» هستند، و مولف نیز با انتخاب سیزده‌ نمونه از نقاشان «بزرگ» که شامل دوران رنسانس تا مدرن می‌شود، به نحوه و شیوه «پول» پیدا‌کردن‌شان با ایده‌ای آشنازدایانه و اسطوره‌زدا نگریسته است. پول و هنر! اغلب برای هنرمندان پارادوکس نامقبولی می‌سازد. واقع‌اینکه در بیشتر موارد، هنرمند پس از مدتی، انگار تبدیل به ساختاری دوزیست می‌شود که هم می‌بایست «هنر برای هنر» یا «هنر به دلخواه خودش» بیافریند که غالباً تا پذیرا‌ شدنش از سوی جامعه جان به سر می‌کند- به دلایلی از جمله مواجه‌اش با انواع و اقسام بی‌عدالتی‌های پل‌های ارتباطی، نادیده‌گرفتن‌ و باندبازی‌‌ها، فقدان آگاهی و دانش کافی برای شناخت هنر فردی و آوانگارد، به خصوص در کشوری‌هایی مثل ما که اکثر هنرسازان در تولیدات شبیه‌سازی و معمولی‌سازی مشغول‌اند و فردیت برنمی‌تابند- بدین‌سان قدردانستن آثارش مدت‌ها طول می‌کشد و البته بیشترشان در فرجامِ دیری تکاپو با کلمه «متاسفم» آشنا می‌شوند، و احتمالاً لابه‌لای چنین قضایایی، تن به قضای هنر بازار‌ی و «کیچ‌« می‌دهند! و تمام این‌ها آمیخته بهم، موجبِ راه افتادن جریان‌های عجیب و غریب و روان‌نژندی در جان هنرمند می‌گردد. راستش را بخواهید در اکثر موارد جذابی که در کتاب گزیده شده، این در و آن در زدن نقاشان، شیطنت‌ در فروش آثارشان، حرص و طمع‌های بی‌خطرشان نسبت به بعضی صنوف برای جامعه، عقده‌های فروخورده‌ برخی‌شان مثل پسرک فقیر بریتانیایی دیروز و مردمیلیون‌دلاری هنر امروز «دمین هرست»، نقاش «خیانتِ ‌تصویر» یعنی «رنه مگریت»، دیوانه‌بازی‌های نوآورانه «پاپِ هنرِ پاپ» «اندی وارهول»، یا حتا «پیکاسو» که بقولی چک‌های پولی‌اش را نقد نمی‌کرده‌اند چرا که قیمت امضایش از وجه چک بیشتر می‌ارزیده، اما همین آدم وقتی به خانه‌اش می‌رسیده، پیش از پرسیدن حال‌و‌احوال فرزندان، مضطرب سراغ پول‌های‌اش را از همسرش می‌گرفته و ساعتی به شماردن‌شان می‌گذرانده، خنده‌ام می‌گرفت و نسبت به حجم عظیم هنر، خلاقیت، شعور، تنوع و اعجابی که برای‌مان ماندگار گذارده‌اند، تمایلات‌شان بیشتر شیرین‌کاری به نظرم می‌آمد تا آزمندی! کتاب «نقاش‌ها همیشه پول دوست داشته‌اند» مجموعه روایات، و دریچه‌ای‌ست دیگرگون، طناز و تازه به دنیای نقاشان، که سادگی‌اش می‌تواند مدخل و سرآغازی باشد برای آشنایی هر چه بیشتر و گام نهادن خوانندگان در تالار جهان هنرمندان؛ این اثر به قلم شیوای بانوی عزیز هنر و ادبیات‌مان «لیلی گلستان» به زبان فارسی ترجمه شده است.

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

درنگی بر ترجمه‌های پیمان خاکسار؛ اینجا

نقد و تحلیل رمان «مدار رأس السرطان» نوشته «هنری میلر»؛ اینجا

نقد و تحلیل رمان «نام گل سرخ» نوشته «امبرتو اکو»؛ اینجا

 

 



برچسب ها: نقاشها همیشه پول دوست داشته اند ، لیلی گلستان نقاشها پول ، هنر پول کیچ ، خیانت تصویر رنه مگریت ، شارلاتان پیکاسو پول ، پاپ هنر پاپ اندی وارهول ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

پنجشنبه 19 مرداد 1396

با گام‌های همیشه بیا (موریس بلانشو)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پارگراف‌های مورد علاقه‌ام ،


با گام‌های همیشه بیا

 

 

دست آخر این که او همیشه در حد و اندازه‌ی من بود، او را دوست داشتم و تنها او را دوست داشتم، هر چه پیش آمد، خواستِ خودِ من بود، تنها به (برای) او چشم داشتم، هر جا که بود، هر جا که بودم، در غیاب، در بدبختی، در تقدیر چیزهای مُرده، در ضرورت چیزهای زنده، در خسته‌گی‌ی کار، در چهره‌هایی که زاده‌ی کنجکاوی‌ام بود، در حرف‌های کاذب‌ام، در سوگندهای دروغ‌گویم، در سکوت و در شب، تمامِ قدرت‌ام را به او دادم و او تمام قدرت‌اش را به من داد، طوری که این قدرتِ عظیم، ناتوان از ویران شدن، ما را وقفِ بدبختی‌ئی بی حد و حصر می‌کند، اما، حتا اگر این‌طور باشد، بدبختی را به جان می‌پذیرم و از آن لذتی بی حد و حصر می‌برم، و تا ابد به او می‌گویم: «بیا»، و او تا ابد آن‌جاست.  

 

 

 


موریس بلانشو/ فارسی‌ی پرهام شهرجردی

عکس: فیلم «نگاه خیره‌ اولیس»، تئوآنجلو پولس (1995)

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

درباره‌ی بزرگترین چشمانِ کهربایی دیده شده



برچسب ها: نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، موریس بلانشو ترجمه پرهام شهرجردی ، با گامهای همیشه بیا ، تئوآنجلو پولس موریس بلانشو ، انتظار تنهایی غیاب ، موریس بلانشو فارسی پرهام شهرجردی ، معرفی موریس بلانشو ،


«آرتور شوپنهاور»

*

چشمکی به شش کتاب! 

 

درمان شوپنهاور- مردی به نام اوه - صدای سوم

 آخرین غروب‌های زمین

 سقوط فرشتگان

و

 « جهان و تأملات فیلسوف »

 

پیام رنجبران

 

چند روزی‌ست همزمان با سه‌چهار موضوع در مخ‌مان گلاویزیم ، همچنین ایده‌هایی برای نوشتن مقابلِ دیدگانِ ذهن‌ام پدیدار می‌شوند و خوب می‌دانم چنانچه به‌شان نپردازم لابه‌لای باقیِ ایده‌هایی که دیگر هیچ‌گاه به رشته تحریر درنیامدند تلنبار خواهند شد. اما بعضی‌شان قوی‌اند و ناخودآگاهِ آدمی را آنچنان دچارِ خودشان می‌نمایند که تمرکز لازم برای سایر مسائل اولی‌تر را می‌ربایند. مثلاً در حال خواندن مطلبی هستی اما ناخودآگاه‌ات همچنان مشغول و درکارِ پرسش و پاسخ با ایده‌ی دیگری‌ست؛ بماند...اما یکی‌اش بعد از خواندن کتاب «درمان شوپنهاور» نوشته‌ی «اروین یالوم» به من عارض شد که هنوز دست از سرم برنداشته! حلقه‌های مفقود، و اطلاعات نادرستی در داستان وجود دارد که درونمایه‌ی فکری‌ِ اثر را اساساً زیر سوأل می‌برد، به خصوص در نحوه‌ی پرداختن و به کارگیری، و بروزِ افکار عالیجناب «آرتور شوپنهاور» در رمان که موجب بهت و تعجب‌ام شده! به هر تقدیر من انتظارِ زیادی در حد داستان‌نویسانِ بزرگ از «اروین یالوم» نداشته‌ام یا فردی که قرار بوده مفسری باشد بر آرای «شوپنهاور»، اما برای مولفی که داعیه‌ی روانکاوی اگزیستانسیالیست، تلفیق فلسفه‌ با روان‌درمانی، و آموزش‌اش‌ توسط رمان‌نویسی دارد و همچنین خودش روانپزشک است! به گمان‌ام بی‌اطلاعی، عدم درک یا بی‌خبری از بعضی بدیهیات فلسفه یا «آسیب‌شناسیِ اجتماعی» جای سوأل‌های فراوان برایم باقی گذارده است. در «نت» جست‌وجویی داشتم شاید نقد یا مطلب درخوری درباره‌ی این کتاب بجویم که مرا قانع نماید و نسبت به نوشتن‌اش بی‌خیال کُند، اما چیزی نیافتم! از سوی دیگر وقتی کتابی با کیفیت نسبتاً خوب -البته در قیاس با سایر فجایعِ به اصطلاح روانشناسانه‌ای که گاهاً مُد می‌شود- مورد اقبال و استقبال عمومی قرار می‌گیرد، دچار هراس می‌شوم که نکند نوشتن درباره‌اش، چوب گذاشتن لای چر خ‌اش باشد، حتا اگر به عدد یک فرد، کسی را از خواندن‌اش دلسرد و پشیمان نماید. اما به زعم من، موضوعاتِ حساسی در رمان «درمان شوپنهاور» وجود دارد، که حائز اهمیت بوده، و اطلاعاتی که در همان باب عرضه می‌گردد، به دور از واقعیت و صحت و سلامت‌ است. پس ما یک جای خالی برای این رمان می‌گذاریم تا چنانچه عمری باشد کلامی درباره‌اش به ملاحظه‌ی عزیزتان برسانیم...

ایضاً: پیش‌ترها «و نیچه گریه کرد» را از همین نویسنده خوانده بودم و درباره‌اش نوشته بودم، اما آن «یالوم» کجا و این «یالوم» کجا ؟ وسوسه‌ی کتاب‌سازی رحم ندارد....


 

همین چند شب پیش با او آشنا شدم! با کی؟! «مردی به نام اوه» کجا؟! در همین رمان نوشته‌ی «فردریک بکمن» نویسنده‌ی جوانِ سوئدی! باری، درگیرش شدم! هنوز هم هستم، باید بگویم غرقش شدم، زندگی‌اش نمودم، با من ماند و می‌دانم حالاحالا در من خواهد ماند «مردی به نام اوه». جریانش چیست؟! فقط به همین بسنده می‌کنم: این رمان چونان نامش، راجعبه «مردی به نام اوه» است! مردِ جان به سر شده‌، مردِ جان به لب رسیده‌ای به نام «اوه». نمی‌دانم این همه همذات‌پنداری‌ام با «مردی به نام اوه» بابتِ چه بود؟ به هوای بغض‌هاش؟ تنهایی‌اش؟ دلتنگی و کلافگی‌هاش؟ قصه‌ی فوق‌العاده‌اش!؟ یا چون یکی از شخصیت‌های اصلی‌اش «پروانه» زنی ایرانی‌ست، انعکاسی دقیق از همان زنان دوست‌داشتنیِ زلال، دلسوز، دلربا، حساس، بامزه و تومخیِ ایرانی که همه می‌شناسیم، و نه می‌شود عاشق‌شان بود، نه می‌شود عاشق‌شان نبود- و شخصیت‌پردازی‌ِ بسیار ظریف و قدرتمند «فردریک بکمن»! گویا همسرشان ایرانی هستند. «اوه» را می‌شناختم، آن «گربه»‌ی لت‌وپارِ درب‌و‌داغان، آن «گربه‌»‌ی آویزان بهش را می‌شناختم، «پروانه» را هم می‌شناختم، اصلاً همه‌ی کارکترهای‌اش به شدت زنده‌اند و آشنا. سطری از رمان می‌نویسم و پیشنهاد می‌نمایم این کتاب را در اولویت‌های‌ مطالعاتی‌تان قرار دهید، مطمئنم سرشار از احساسات و عواطفِ عمیقِ انسانی و دل‌انگیز می‌شوید.

«...ولی اگر کسی ازش می‌پرسید زندگی‌اش قبلاً چگونه بوده، پاسخ می‌داد تا قبل از اینکه زنش پای به زندگی‌اش بگذارد اصلاً زندگی نمی‌کرده و از وقتی تنهایش گذاشت دیگر زندگی نمی‌کند»

در ضمن، فیلمی از «مردی به نام اوه» اقتباس و ساخته شده! هنوز ندیدمش، اما به گمانم خوب باشد، چرا که فقط یک کله‌پوک می‌تواند چنین قصه‌ای را خراب کند.

 

با تمام احترامی که برای طبع و سلیقه و ذائقه‌ی طرفدرانِ نویسنده‌ی «صدسال تنهایی» یعنی «گابریل گارسیا مارکز» قائل هستم، اما باید روراست اذعان بدارم وقتی دیدم «روبرتو بولانیو» یکی از سرگرمی‌های‌اش دست انداختن نویسندگانی چون «مارکز» بوده و او را «کسی می‌داند که عشق حرف زدن با رئیس‌جمهورها و اسقف‌ها را دارد» ازش خوشم آمد. «بولانیو» این جوان عصیان‌گرِ شیلیایی در جایی دیگر درباره‌ی بانو «ایزابل آلنده» می‌گوید:« مبتذل‌نویسی ست که در حوزه‌ای از ادبیات کار می‌کند که از کیچ آغاز می‌شود و به ادبیات آبگوشتی ختم می‌شود»! البته «آلنده» نیز کم نیاورده و در مصاحبه‌ای «بولانیو» را آنچنان «مردِ نفرت‌انگیزی خوانده که حتا مرگ او را جذاب نمی‌کند» حالا دیگر نمی‌دانم بعد از مرگ بسیار زودهنگام «روبرتو بولانیو» آیا هنوز اینچنین عمیق ازش بدش می‌آمده یا نه؟ من که حالم گرفته شد. به هر تقدیر مجموعه داستان «آخرین غروب‌های زمین» به ترجمه‌ی روانِ «پویه میثاقی» مجموعه داستانِ بسیار قشنگی‌ست! شخصیت‌های اصلی این مجموعه داستان، نویسندگانِ شکست‌خورده و ناکام‌اند.

مابینِ این هیری‌ویری مجموعه داستان‌‌های دیگری خوانده‌ام، از جمله «صدای سوم» شامل داستان‌هایی‌ست از دوازده نویسند‌ه‌ی نسل سوم آمریکا که آثارِ بعضی از این نویسندگان نخستین باری‌ست که به فارسی برگردان شده‌اند! مجموعه داستانی فوق‌العاده عالی، و بی‌نظیر، با آن داستان‌نویسی خاص آمریکایی که حتا ضد‌پیرنگ، ضد‌طرح و ‌ضدِداستان‌شان مملو از قصه‌هایی منسجم، منضبط و فکورانه‌ است و انتخاب‌های شایسته‌ی آقای «احمد اخوت» مترجم نام‌آشنای ادبیات فارسی. راستش از خودم بدم آمد چون به خاطر «ریموند کارور» که آب‌مان با هم در یک جوب نمی‌رود و در این مجموعه هست، خواندن‌اش را پشت گوش انداخته بودم و دلم نمی‌خواست بخوانمش! اما به محض خواندنِ صفحه‌ی اول و دست‌نگاری از «پل استر»، یک نفس تا آخر رفتم و پیشِ خودمان بماند، به شکلی زیرپوستی با «کارور» وارد مصالحه شدم! آنقدر آقای «اخوت» با سلیقه داستان‌ها را گزینه و ترجمه و چندتایی را نقد فرموده‌اند؛ دست‌مریزاد!

دیگر «سقوط فرشتگان» نوشته «تریسی شوالیه» بود، که با وجودِ ترجمه‌ای خوب، اما به نظرم اثری به شدت بیحال می‌ماند! حالا نمی‌دانم بانو در چه شرایط روحی‌ای این رمان را نوشته‌اند؟ قصه‌اش سینمایی‌ست و البته شبیهِ فیلم‌های درجه‌ی دوم هالیوودی‌! همان‌هایی که حسِ تماشایش سالهاست زما رخت بربسته. چه می‌دانم، شاید بعضی‌ها خوششان بیاید، من که ارتباطم برقرار نشد...ماجرای وقایع رمان، روایت زندگی دوخانواده ست و به یکصد‌سال پیش بازمی‌گردد و زمانِ مرگ ملکه ویکتوریا.

و اما به هوای رمان «درمان شوپنهاور» بازخوانی‌ای داشتم بر کتاب «جهان و تأملات فیلسوف» نوشته «آرتور شوپنهاور!» البته لازم به ذکر است، «شوپنهاور» چنین کتابی ندارد، و مترجم محترم و کاربلد آثار شوپنهاور، آقای «رضا ولی یاری» مجموعه مقالاتِ بسیار مهم ایشان را در این کتاب به نحو شایسته‌ای گردآوری فرموده‌اند و خودشان چنین عنوانی بر آن نهاده‌اند، و چنانچه کسانی دل‌شان بخواهد با آرای این فیلسوف آشنا بشوند، این مجموعه مقالات مدخلِ مهمی محسوب می‌شود.

من همیشه با سخنانِ دو فیلسوف خیلی می‌خندم!! هست و نیستِ خستگی‌ها و کلافگی‌های‌مان تا حدّ زیادی مرتفع می‌شود! جداً عرض می‌نمایم! یکی «نیچه»‌ی بزرگوار است و دیگری عالیجناب «شوپنهاور»- و البته حضرت «شمس تبریزی» که جایگاه‌شان در قلب‌مان زنده‌گی‌ست- جدای عقابِ تیزپرواز افکارشان که تماشای‌اش در پهنه‌ی آسمانِ اندیشه‌ورزی کیف‌آور و الهام‌بخش است، اما گاهی حرف‌هایی می‌زنند که روده‌بُرمان می‌کند! احتمالاً برای خیلی‌ها خنده‌دار نیست، و این‌جانب نیز بی‌مزه‌تر از خوشمزگی‌ام، ولی با چند سطر از نوشتارِ «آرتور شوپنهاور» سخن به پایان می‌برم. لطفاً کژسلیقگی‌ام را هم شما ببخشایید، هم روحِ جنابِ فیلسوف!

 

 

«...افرادی هستند که چهره‌شان ممهور به مهر چنان رذالت طبیعی و دنائتِ فطرتی شده، چنان لاشعوری‌ای حیوانی‌ای، که انسان نمی‌داند اینها چطور می‌توانند با یک چنین چهره‌ای بیرون بیایند و ترجیح نمی‌دهند نقاب به چهره بزنند. اصلاً، چهره‌هایی هستند یک نگاه به آنها احساس کثیف شدن را پدید می‌آورد. بنابراین نمی‌توان افرادی را که به دنبال تنهایی هستند و از این احساس عذاب‌آور «دیدن چهره‌های جدید» فرار می‌کنند سرزنش کرد...»

 

«...اینها نه فقط در صورت و حرکات چهره، که حتی در راه رفتن و اصلاً، هر حرکت جزئی ظاهر می‌شوند. شاید حتی از پشت سر، بین یک کله‌پوکِ ابله و یک نابغه فرق گذاشت. یک جور زمختی زننده تمام حرکات یک تهی‌مغز را مشخص می‌کند؛ حماقت تأثیر خود را بر هر ژست و حرکت می‌گذارد و نبوغ نیز همچنین...»

 

برچیده از مقاله‌ی «چهره‌شناسی»

*

  «...اگر کسی یار و همدمی می‌خواهد که بتواند تنهایی او را پر کند و احساس انزوا را از او دور نماید، اجازه بدهید سگها را پیشنهاد کنم که خصوصیات ذهنی‌شان مسرت و شادی به ارمغان می‌آورد.

با این همه باز هم بی‌انصافی روا نیست. من اغلب هم از فراست و هم از خریت سگم در شگفت می‌شوم؛ و دقیقاً مشابه همین تجربیات را در رابطه با نوع انسان دارم»

 

سگش «اتما» یارِ وفادارِ شوپنهاور، سگِ خیلی خری بوده!! 

 

برچیده از مقاله‌ی «در باب نبوغ».

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

فهرست ارزش‌گذاری شده‌ی یکصد‌وچند‌رمان خواندنی؛ اینجاست!

نقد و تحلیل رمان «میعاد در سپیده دم» نوشته «رومن گاری»؛اینجاست!


برچسب ها: نقد درمان شوپنهاور اروین یالوم ، نقد مردی به نام اوه ، نقد آخرین غروبهای زمین ، نقد سقوط فرشتگان ، معرفی جهان و تأملات فیلسوف ، نقد کتاب صدای سوم ، نقد و معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ صدبرگ-تیرماه 96 منتشر شده!


جناب «سیاوش جمادی» مترجم اثرِ ماندگارِ «هستی و زمان» (مارتین هایدگر)


    

فردریش ویلهلم نیچه


کارل گوستاو یونگ

کتاب: سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه

مترجم: سپیده حبیب

نشر قطره

 *


عرفان یا فلسفه؟ مسئله این است؟



پیام رنجبران



«نیچه» کیست؟ «زرتشت»‌‌اش کیست؟ نیچه عارف بود یا فیلسوف؟ نکند شاعر بود؟ آن خنیاگری که می‌خواند:«با خون خود بنویس تا بدانی خون جان است» آن‌که در پسِ واژگانِ سهمگین و هولناک‌اش، در ورایِ توفانِ توفنده‌ی کلمات‌اش به مثابه‌ی پُتک، گردابی به شکلِ لغات، از فرطِ شیدایی، نعره‌زنان هلهله و غوغا به پا می‌کند کیست؟ او که قلم از نیامِ شعور و فراآگاهی برمی‌کشد و خشمگین‌تر از خشم، دلاورانه و جسورانه هر آنچه بود و هست را از دمِ تیغِ نقد می‌گذراند، سره از ناسره می‌گشاید، فرو می‌ریزاند و می‌شکند و می‌خماند و می‌کوبد همه‌ی معابد کهنه و متروک را، تا ریشه‌های تازگی دوانیده شود و جوانه‌هاش بشکفند، پی بریزد بر مغاک‌های پوچیدگی تا بسازد عمارتی رفیع بهر آیندگان، تا تبارِ آدمی برفرازش سر به آسمان بساید؛ او که در اقلیمِ دردآگینِ حضورِ خویش، جوارِ تنهاییِ مذاب‌تر از تنهایی‌اش، بر ضریح و ساحتِ زایشِ ایده‌های‌اش، شکنجه‌وار تاروپود روان‌ِ گداخته‌اش از هم می‌گسلد و می‌پاشد، تا از ‌آذرخش شهود و بصیرت، رهاوردی نو تقدیم بدارد به زندگیِ آدمیان، چکامه‌ی این‌جهانی و شادی‌‌فزای زندگانی بسراید- تا آب زند راه را- تا خوشامد بگوید به فرزندِ انسانِ آینده، به «ابرانسان»؛ «نیچه» این جمع اضداد کیست؟ بر سر او چه گذشتی سرگذشت شده؟ اصلاً چرا می‌بایست کتاب «سمینار یونگ درباره زرتشت نیچه» خواند؟ به چه کارمان می‌آید؟ چه زخمی مرهم می‌شود و چه دردی دوا؟ چه پیوستی مابین خوانش این طومار بهم‌پیچیده‌‌ی نقد و شهود، با زندگی امروز «من»، «تو» و «ما» وجود دارد؟ کتاب گزارش سمینارهایی‌ست که به بهانه شناختن «زرتشت» به کندوکاو، نقد و جراحی موشکافانه روح و روان خالق‌اش «فردریش ویلهلم نیچه» پرداخته و حول این محور می‌چرخد -اما نه مختص شده به این موضوع، که اثر چشم‌اندازی‌ست به اقیانوس خود و ناخودآگاهِ بشریت- و مابین سال‌های 1934-1939 توسط جمعی از نخبگان، اما به رهبری یکی دیگر از غول‌های اندیشه و روانشناختی‌، یعنی «کارل گوستاو یونگ» که بی‌گمان مشابه‌‌اش، در تاریخ بینشوری و انسان‌شناسی اگر نگوییم نیست، اما به جرئت انگشت‌شمار است، برگزار شده!  آرا و افکار «نیچه» به دلیل بافتار ضدساختار و معنا‌گریزی که او برای ابراز‌شان اتخاذ نموده‌ یا اگر بخواهم به استناد همین کتاب بگویم «منتخب شده» و البته این فرمِ گریز از الگوپذیری‌اش، منطبق بر محتوای مفاهیم فکری‌اش نیز هست، همیشه محل بحث و جدل‌های دراماتیکی مابین عالی‌فکران بوده. این ماجرا به کشور ما که می‌رسد، شکل بامزه‌‌تری بخود می‌گیرد- جدای شبه‌اخلاق‌گرایان بی‌اخلاقی که درک‌ِ حقیرشان، تقلایِ عبثی‌ست برای چپاندن افکار «نیچه» در چهارچوب غرایز زمینی فرومایگان و آن‌چنان مضحک‌ که ارزش پرداختن به‌شان وجود ندارد- این محل مناقشه، به زبانی دیگر، اغلب مصادره به مطلوب می‌شود، برای تقابل دو جبهه! دسته‌ای‌ که مصرانه «نیچه» را خرقه‌پوشی شوریده‌حال می‌گمانند، و خاکریزِ دیگری از منورالفکرین که به زعم خودشان، سنگ تعقل به سینه می‌زنند و انگار برحسب تسویه‌حساب‌های تاریخی-ایرانی با جریانات صوفی‌گرایانه یا عارفانه، تلاش‌شان معطوف به این‌ مقصود شده که نیچه را فیلسوفِ صرف جا نمایند، و با استغاثه‌ای زیرجلی، تشابهات سازه‌های فکری نیچه با جریانات عرفانی را صوری بخوانند- صرفاً وامدار حماسه‌پردازی‌های تراژیک یونانی بدانندش- که قائله ختم به عرفان نشود؛ بدین‌سان طبقِ روالِ معمول و مرسومِ پرداختن به موضوعات در کشورمان، پرتقال‌فروش گم می‌شود و صورت مسئله فراموش! یعنی بطن ماجرا و آن‌چه قرار است مفید به فایده افتد! به زعم نگارنده‌ی این سطور، چه بخواهیم چه نخواهیم، بر اساسِ ساختمانِ آثار، فضا و اتمسفر شاعرانه، نحوه‌ی چیدمان افکار و فرمِ انفجاریِ بروزشان در نوشتار- آن‌سان که مرزِ میانِ زبانِ ادبیات و فلسفه برداشته می‌شود- شتاب‌ در ثبت درون‌یافت‌ها علی‌الخصوص در مهم‌ترین اثرش «چنین گفت زرتشت»، و همچنین نقد صاحب اندیشه‌ی برجسته‌ای چون «یونگ» بر شیوه‌ی اندیشه‌ورزی‌ِ «نیچه» و تبیین‌اش که در همین اثرِ مذکور شاهدی‌ست بر این مدعا، «نیچه» اندیشه‌‌آفرینی‌ شهودگراست! یعنی نه این و نه آن، بل همه است. حال جدل بر سر چیست؟! مگر تمامیت عرفان و فلسفه‌ی اصیل آبشخوری جز اقیانوسِ شهودِ متعالی دارد؟! فریاد «نیچه» قدر دانستنِ لحظه‌به‌لحظه‌ی منزلتِ زندگی‌ست؛ بی‌باکانه بر سودای تعقل می‌تازد نه به لحاظ این‌که عارف بنماید! چالاکانه سینه مدعیان و داعیه‌های آن‌جهانی را می‌درد، نه به دلیل این‌که خود را فیلسوفی با اندیشه‌های خشک عرضه نماید. «نیچه» شهودگراست، یعنی سخن‌اش ورای این ماجراهاست؛ و برای لمس قضایا، مفتاحی جز شناوری در اقیانوس «شهود» نیست، در خرد والا‌ و شور متعالی‌‌‌‌اش؛ و «یونگ» برای هویدا نمودن چنین فرزانگی، ترسیم کرانه‌های‌ بی‌کرانش، بر اساس استدلال‌های معنادار، یافته‌های قابل پذیرش و ملموس، با ذکر دلایل روانشناختی موجه برای افکار منعطف و معنادار، برگرفته از عمیق‌ترین وجوه ناخودآگاه انسان، اعم از کهن‌الگوها، و غوطه‌وری در «خودِ‌» آدمی با گستردگی حیرت‌انگیزش، به چنین اقدامی همت موفق گمارده، که در نوع خود کم‌نظیر، و شاید بی‌نظیر است؛ «یونگ» نیز نابغه‌ی شهودگرایی‌ست که در تشریح رج‌رج درون‌یافت‌های نیچه در «چنین گفت زرتشت»‌اش، کتابی بغایت دشوار و سخت‌فهم، با گذر بر شریان‌های «خودشناسی» به زبانی بسیار همه فهم و ساده، مدام نشان از مفاهیم به شدت کاربردی برای زندگی‌مان می‌دهد، با تاکید ورزیدن بر تنها معیار شخصی‌اش:«من در صورتی یک عقیده را درست یا حقیقی می‌نامم که مفید باشد».

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

درنگی بر ترجمه‌های پیمان خاکسار؛ اینجا

فهرست ارزش‌گذاری شده‌ی یکصد و چندجلد رمان و کتاب خواندنی



برچسب ها: سمینار یونگ درباره زرتشت نیچه ، نقد سمینار یونگ درباره زرتشت نیچه ، زرتشت نیچه کیست ، نقد و معرفی رمان سیناپس ، یونگ نیچه شهودگرایی ، عرفان یا فلسفه نیچه ، فلسفه عرفان تصوف نیچه ،

تعداد کل صفحات: 25 1 2 3 4 5 6 7 ...