دوشنبه 2 مرداد 1396

شب‌نوشت:«درباره‌ی عالی‌جنابْ «موسیقی» و معاشقات مربوطه»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب نوشت ،


 

 

درباره‌ی عالی‌جنابْ «موسیقی» و معاشقات مربوطه

 

غروب که بیدار شدم فازِ مچاله‌ای داشتم! تاریکیِ چسبناکی هم پنجه‌به‌پنجه‌ی سکوتِ فشرده‌ای داده و مثل بختک توی تمامِ اتاق‌های خانه‌ام خیمه زده بود. به خودی که خودش نبود گفتم: بخاطر بد موقع خوابیدن است و عوارض بیداری؛ آخر وقتی پلک‌های‌ام بعدِ خواب باز می‌شود، نیم‌ساعتی طول می‌کشد بفهمم کجام و به این جهان خو بگیرم. انگار آن آدم پیش از خواب حالا جای‌ خودش نیست، معلوم نیست کجاست؟ نیم‌ساعتی زمان می‌برد تا دوباره برگردد و با این آدمی که تازه بیدار شده یکی شوند! البته یک نفر نیست، شبیه کارکترهای داستان‌های «پست‌مدرن» که شخصیت‌های‌شان تکثیر شده، یهجور کِثرت شخصیت «پسا‌مدرن» دارم انگار که وقتی می‌خوابم هر کدام‌شان می‌روند جایی در کوچه‌پس‌کوچه‌های جهانِ وهم و رویا و خیال و کابوس گیر می‌کنند و تا بخواهند همه‌شان برگردند با هم  یکی شویم، همان نیم‌ساعتی که گفتم طول می‌کشد...لعنتی چقدر وراجی می‌کنم، می‌خواهم بگویم ناکوک بودم! طوری که حتا دلم نمی‌خواست با روشن کردن چراغ‌ها به تاریکیِ چرب‌آلودی که کفِ خانه ماسیده کاردک بزنم! اما راستش حالم ربطی به خواب و بیداری نداشت، برایت پیش آمده گاهی اوقات اصلاً نمی‌دانی چه مرگت شده!؟ انگار چیزی باید باشد ولی سر جای خودش نیست، نه! این حال مدلی‌ست که ابدا به کلمه درنمی‌آید یا شاید سنگینیِ خلوارِ کلماتِ ناگفته توی گلوی‌ات مشت شده، نمی‌دانم! گویی چیزی که نمی‌دانی چیست، بیخِ گلویت را می‌گیرد و دلش نمی‌خواهد ول کند، انگار چیزی در آدمی پوسیده و حالا قصدِ افتادن دارد و اینجوری می‌خواهد بگوید:«هی رفیق من پلاسیدم...الوداع». با همین حرف‌ها چشمانم را رکب زدم تا بی‌خیالِ زل‌زدن به سقف شوم و از تخت‌خواب بیرون بِکنم و توی اتاق‌های حالا نیمه‌تاریک تاب بزنم و برای اینکه شاید بهتر شوم، جرعه‌ای آبِ یخ بنوشم و نوشیدم و جز تیر کشیدن گلوی‌ام افاقه نکرد! گوشی‌ام را برداشتم و توی دستم بازی‌بازی‌اش دادم و تصمیم گرفتم به اولین کسی که تماس بگیرد رگباری توهین کنم! بر سرش فرو بریزم، شاید ردیف شوم؛ بعد عینه برهوتِ این چند‌سال، تهِ دلم برای زنی که در زندگی‌ام نیست از صمیم قلب خوشحال شدم! فکرش را بکن در چنین احوالاتِ «چه بگویمت؟» آنی که جانت درمی‌رود برای‌اش، عشقت، زنت، نامزدت یا حالا هر عنوانی دارد به انتظار شنیدن جملات رمانتیک و کلمات محبت‌آمیز با تو تماس بگیرد و به جای‌اش توهین بشنود! در همین هیری‌ویری که سرم گیج می‌رفت و شخصیت‌های‌ام یکی‌یکی از راه می‌رسیدند و به من می‌پیوستند، خودم را جلوی آرشیو صفحات موسیقی‌ام پیدا کردم! نورِ خسته‌ی گوشی‌ام را روی‌شان انداختم و بدون اینکه بدانم کدام یکی‌ست، صفحه‌ای برداشتم و کمی خمیدم و توی دستگاه پخش گذاشتم و پیشانی‌ام بر تیزیِ لبه‌ی دستگاه! انگشت سبابه‌ام روی تکمه‌ی «پلی» سرید و ناگه موج انفجاری از بلندگوی‌ها‌ی‌اش طوری توی شکمم کوبید که همه‌ی حرف‌های گفته و ناگفته‌ام از گوش‌های‌ام ریخت روی شانه‌های‌ام! صدا را کم نکردم، گذاشتم هر چی می‌خواهد بتازد و بکوبد ضرباتِ موسیقیِ کلاسیکی که شدت امواجش می‌خواست خودم را با خودش ببرد، ضرباهنگ‌ِ توفنده‌یِ مواجش، جولانِ تشعشعاتِ خروشان‌اش، انگار امواجِ بی‌تابِ دریاهای حاره‌ای به صخره‌های هزارساله‌ی منجمد قطبِ جنوب می‌کوبید؛ بعد یکباره چیزی توی رگ و پی و مفاصلِ اعصاب و روانم جاری شد، گرمایی نم‌نم توی شریان‌های اصلی بدنم با گردش خون لغزید، خودم و خود‌های‌ام روی فراز و نشیب‌های ملکوتیِ نمودارِ موسیقی سُرید و خودم که به خودش آمد پاشنه‌ی پای راستِ خودش را با سازهای کوبه‌ای ارکستر سمفونیک هم‌گام روی زمین می‌کوفید. توی هال خانه آوای هستیِ موسیقی می‌پیچید و من چرخ‌هایی به تنه‌ای که دستانش شکل پرواز گرفته بودند می‌دادم و یکی از خودهای‌ام را جای رهبر ارکستر گذاشتم و با خودم تنداتند می‌گفتم:«آهنگ‌نویسش کیست؟!» گویی که بارِ اولی بود چنین غوغایی می‌شنیدم، حواسم را حین روشن کردن چراغ‌های خانه که حالا آنها هم تصمیم گرفتند نورِ نارنجی‌شان را توی اتاق‌ها بپاشند، شبیه موج‌سواران روی امواجِ‌ رنگآبیِ این موسیقیِ «والس» سواری دادم و سرم را روی شانه‌های‌ام چرخاندم که «آهان» یادم آمد:«پادشاهِ والس» است «یوهان اشتراوس!»؛ خدای من، چند سالی‌ست «اشتراوس» گوش نداده‌ام؟! اما این آهنگ، این آلبوم، اصلا نمی‌دانستم این آلبوم، این آهنگ را داشته‌ام؟ از کجا آمده بود؟!...صدای‌اش را بیشتر و بیشتر کردم تا لرزش شیشه‌های خانه، که چشمم به آخرین پنجره‌ی ‌آشپزخانه، متنهی‌الهی خانه، یعنی در دورترین فاصله از جایی که من دست می‌فشاندم افتاد! نیش‌ام باز شد و یکباره ایستادم تا زیر‌لب بگویم:«ایول بابا...دمتون گرم». صحنه آنقدر رمانتیک بود که فکر نمی‌کردم من بتوانم شاهدش باشم یا هیچ‌کس در کَتش رود، چه خیالی‌ست! بر لبه‌ی آخرین پنجره‌‌ی نیمه‌باز، بر لبه‌ی پنجره‌ای که هیچ‌وقت هیچی نیست، یعنی از آن لبه تا دوردورها، تا ابدیت هیچی نیست، یا من ندیده‌ام یا نمی‌خواهم ببینم، دو فروند کبوتر با هم مغازله می‌کردند، دوتا کبوترِ تُپلیِ به شدت خوش‌رنگ، این یکی نوکش را به گردنِ دیگری می‌مالید و دیگری انگار نازش گُل کرده باشد، سرش را اینور و آنور می‌تاباند...تخصصی در کفترشناسی ندارم، نمی‌دانم مگر این وقت به خانه‌هاشان برنمی‌گردند؟ یا الان، روی لبه‌ی پنجره‌ی من...نمی‌دانم فقط می‌دانم جلوتر که رفتم روی گردن‌شان نقشِ رنگین‌کمان بود! درخشش هفت‌رنگی که روی تابِ گردن‌شان می‌سرید و می‌تابید. سرخوشانه چند لحظه‌ای ماتم برد به‌شان و طبق عادت، دستی بر چانه‌ام‌ بردم که ریش‌های تیزِ چندروزه‌ام پاسخ‌ام بود؛ خودم گفت: نکند امواجِ انفجاریِ موسیقی حال‌شان را بتاراند و مبادا...مبادا بپرند! انگشت‌ سبابه‌ام روی تکمه‌ی‌ «استپ» کنترل دستگاه که لغزید و سکوتِ فِسرده‌ای از در و دیوار خانه آویزان شد، هردوشان گردن گرداندند و با چشمانِ سرخ‌شان بهم‌ خیره شدند! یکی‌شان به گمانم آقای ماجرا بود و قهرمانِ زندگیِ بانو، بال‌به‌بال و لف‌لف‌کنان ولی قلدرانه جلوتر آمد، و مثل خودم که وقتی حوصله ندارم واکنشِ کلامی به رفتارهای تومخیِ برخی گونه‌های انسانی بدهم و با کج‌ومعوج نمودن اَخم‌های‌ام و مچاله‌ کردن یه‌وری صورتم، الفاظِ ناگواری می‌شوم، گردن خمود و طوری چشمانِ طعنه‌زنش توی چشمانِ مبهوتم زل زد که خواندمش:«مردک مازوخیسیمی...مگه مرض داری؟؟؟...برو ردِّ کارت» هر دو دست به نشانه‌ی تسلیم بالا بردم، چهره‌ام دمغ شد و سوی دیگری رفتم:«اصلاً به من چه!!». هنگامه‌ی موسیقی «والس» همه‌ی خانه را دوباره برداشت... 

به اندازه‌ی چندبار اصلاح روی صورتم خمیر‌ریش مالیدم، بویِ کف‌آلودِ اکالیپتوسِ تندی توی سوراخ‌های دماغم می‌چپید- توی آیینه‌ی روشویی چشمانم به چیزی خیره شده بود که نمی‌دانم چیست؟ تیغی هم دور می‌شد و هم نزدیک- سیلابِ امواجِ موسیقی از زیرِ درِ بسته خودش را می‌لغزاند و می‌لغزید داخل؛ هوس کردم قدم بزنم و زدم، توی خیابان‌های طهرانم، حین پیاده‌روی به چه فکر می‌کردم؟ شاید به این‌که حقیقت از منظر پشه‌ها چیست؟ یا این‌که بعضی زخم‌ها را هیچ تسلایی نیست - من اساساً حافظه‌ی خوبی ندارم، مُنتها حافظه‌ی کوتاه‌مدتم شوخیِ بی‌مزه‌ایست، چرا طفره می‌روم؟! گیجیِ مفرطم. خودآگاهم همیشه با انتزاعی‌ترین شهودِ ناخودآگاهم درگیر. می‌بینم اما نمی‌بینم. نمی‌بینم ولی می‌بینم. بعدِ اصلاح و بوییدن آخرین ادکلنِ بدبویی که خریده‌ام و فِساندنش روی بریدگی‌های صورتی که بریده بودمش؛ یادم رفته بود بر لبه‌ی آخرین پنجره‌ی لنگه‌بازِ خانه‌ام چه بود و چه نبود؛ همان پنجره‌ای که گفتم بر لبه‌اش هیچ‌وقت هیچی نیست، اما مطمئنم یکی از خود‌های‌ام عمیقاً به ایمان می‌اندیشید، که باید مجدداً همه‌ی خودهای‌ام ایمان بیاورند،«ایمان بیاوریم به خدایی که سماع می‌داند».

نیمه‌شب به خانه برگشتم

چندپیمانه قهوه

نورِ زردِ آشپزخانه

خاطرم یکباره به یادِ لبه‌ی پنجره افتاد

یکی از خودهای‌ام گفت: خواب بود...

دیگری گفت: خیال!

آن‌یکی چانه‌اش را خاراند و گفت: دلت می‌خواسته این‌طور ببینی!

حوصله‌ی قهوه‌جوش سر رفت از بی‌حواسی‌ام

باورم شد...وهم بود...

رفتم بر لب‌اش سیگار بدودم...

چوب کبریت میان راه خشکید

چشمم به چیزی افتاد...

انگار جا مانده باشد

یک پر! پری که تبلورش هفت‌رنگ بود...

سهمِ من نیست...سهمِ من نبوده....سهمِ من هیچ‌‌گاه از دنیا پر نبوده...

برداشتم و بردمش به دیگری اتاق

کاوِرِ صفحه‌‌اش‌ گشودم

«یوهان اشتراوسِ» عزیز...این پر برای توست.



پ.ن:

زندگی بدون موسیقی اشتباه است

تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند (نیچه)

 


96/4/31.بدیهه‌نوشت.طهران

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

درباره‌ی بزرگترین چشمانِ کهربایی دیده شده...



برچسب ها: شب نوشت پیام رنجبران ، موسیقی رقص نیچه ، درباره عالیجناب موسیقی و معاشقات مربوطه ، تنهایی موسیقی آرامش ، یوهان اشتراوس موسیقی داستان ، درباره یوهان اشتراوس ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

جمعه 30 تیر 1396

کالای جدید (قصه‌های یک دقیقه‌ای)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،


ایشتوان اِرکنی


قصه‌های یک دقیقه‌ای
نویسنده: ایشتوان اِرکنی

نشر: جهان نو 


کالای جدید


خود را از رنج خواندن خلاص کنیم!

متعاقب به بازار آمدن شاهکارهای ادبیات جهان

به‌صورت شیاف

می‌توانیم بدون زحمت و خراب کردن چشمان‌مان فرهنگ خودمان را بالا ببریم.

پروست، کافکا، جویس

و دیگر نویسندگان صعب‌الفهم از طریق شیاف ظرف بیست دقیقه جذب می‌شوند.

مجموعه آثار بالزاک

ساخته شده از کرم کاکائوی خالص در شش شیاف در جعبه‌های تزئینی زیبا!

فقط در این فروشگاه

 




پی‌نگار:

این متن از مجموعه‌‌ داستان:«قصه‌های یک دقیقه‌ای» نوشته‌ی «ایشتوان اِرکنی» به ترجمه‌ی آقای «کمال ظاهری»ست.

نویسنده‌ای بهینه‌گو، موجزنویس و خوب، ترجمه‌ای خوب، و داستان‌هایی دلنشین، حسی و بعضاً عالی! و همان‌طور که از عنوانِ کتاب پیداست- به خصوص برای دوستانی که فرصت خواندن‌شان محدود است- در هر نوبت، می‌توان چند داستان بسیار خوب خواند.

 


نقد و معرفی رمان «شاگرد قصاب» نوشته «پاتریک مک‌کیب»؛ اینجاست!


درنگی بر ترجمه‌های مترجمِ رمان «جزء از کل» «پیمان خاکسار»؛ اینجا!


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)





برچسب ها: معرفی قصه های یک دقیقه ای ، نقد و معرفی ایشتوان ارکنی ، کالای جدید ایشتوان ارکنی ، داستان کوتاه ارکنی مجارستان ، نقد و معرفی رمان سیناپس ، نشر جهان نو ایشتوان ارکنی ، معرفی کتاب قصه های یک دقیقه ای ،

سه شنبه 27 تیر 1396

شکار گوسفند وحشی (یادداشت کوتاه)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،



هاروکی موراکامی



رمان: شکار گوسفند وحشی

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: محمود مرادی

نشر: ثالث

*

یادداشت کوتاه بر رمان «شکار گوسفند وحشی»


پیام رنجبران


«شکار گوسفند وحشی»! رمانی‌ست نوشته «هاروکی موراکامی» که نسخه‌ی اصلی‌اش سالِ 1982 منتشر شده و مشابه باقیِ آثار این نویسنده‌ی فراواقع‌گرایِ صاحب سبک، داستانِ بسیار جالب و شگفت‌انگیزی دارد با فرجامی غیرقابل‌پیش‌بینی که در فضایی وهم‌آلود و شبه‌پلیسی تعریف می‌شود؛ درونمایه‌ی اثر کنایه‌ای‌ست به نظام‌های دیکتاتوریِ نوین! و گوسفندی که در وجود انسانی نفوذ و حلول می‌نماید، و با در دست گرفتنِ اراده‌‌اش، و تحمیل و تلقیحِ خواسته‌های‌ جانوری‌اش بر او، شبکه‌ی بهم‌پیچیده‌ و گسترده‌ای‌ بنا نهاده که به دست گرفتنِ سیستم تبلیغاتی به منظورِ تسلط همه‌جانبه بر جامعه از ارکان اصلی آن است. جهانِ قصه‌ای که ممکن است خواننده را به یادِ رمان‌های «1984» نوشته «جورج اورول» یا حتا به نوعی «فاوستِ» عالی‌جناب «گوته» نیز بیندازد. اما با تمام این تفاسیر، در نگاهِ اول، چیزی حول و حوش 150 صفحه از این رمان 422 صفحه‌ای اضافه به نظر می‌رسد! اثری‌ست پست‌مدرن اما برخی‌ سازه‌های‌اش شبیه به رمان‌های کلاسیک، با همان توصیف‌های موبه‌موی فضا و مکان‌ و صحنه و موقعیت‌هاست که در قسمت‌هایی از کتاب ملال‌‌آور می‌شود، ولی لازم به ذکر است واقعیت چیزِ دیگری‌ست! زمانی که نویسنده‌ای به چنین توصیفاتی در جهتِ سیرِ روایت‌اش همت می‌گمارد و بدین رویه قصه‌اش را پیش می‌برد، اغلب برای جلوگیری از کسالت و ملال‌آوری اثر، بارِ فراوانی از گیراییِ نوشتارش، و شکلِ پیشروی جذابِ روایت را به دوشِ «زبان» و «نثر» و زیبایی‌شناسیِ کلمات و شکل جملات و بازی‌های زبانی‌اش می‌اندازد و در نتیجه کلیت داستان لحنی شاعرانه به خود می‌گیرد که خواننده از مطالعه‌ی آن غرق در لذت می‌شود، و خواندنِ رمان به مثابه‌ی این می‌شود که در یک روز تعطیل زمستانی با لیوانی چای داغ، پشت شیشه‌های یخ‌زده‌ی اتاق ایستاده‌ای و به بارش پاره‌پاره‌های برف بر سپیدیِ بی‌کران زمینِ آنسوی پنجره چشم دوخته باشی! می‌خواهم بگویم «موراکامی» در نسخه‌ی اصلی، توسط نثر بغایت ساده‌ای که فقط از قلمِ خودش برمی‌‌آید، لحن گیرا و میخکوب‌کننده‌ای می‌سازد و بدین‌سان، ‌چنین حربه‌ای را به کار بسته، که متاسفانه در این کتاب به دلیلِ ترجمه‌ی به گمانم اندکی عجولانه، لحن درنیامده و متعاقباً حسی ساطع و منتقل نمی‌شود و اثرِ دچار آسیب شده، و آن نیست که باید باشد! ناگفته نماند من پیشتر‌ها از مترجم محترم، آقای «محمود مرادی»، کتاب «دیدن دختر صددرصد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل» نوشته‌ی «موراکامی» با ترجمه‌ی ایشان خوانده بودم که بسیار عالی و تا حدِ زیادی، لحن موراکامی را به صحت درآورده بودند، اما به زعم من، چنین موفقیتی در این اثر حاصل نشده است. شخصاً آثارِ «هاروکی موراکامی» -  علی‌الخصوص از لحاظِ درآوردنِ لحن- به ترجمه‌های آقای «مهدی غبرائی» می‌پسندم که همین رمان را  با عنوان «تعقیب گوسفند وحشی» ترجمه فرموده‌اند.



نقد رمان «شاگرد قصاب» نوشته «پاتریک مک کیب»؛ اینجاست!

درباره مجموعه داستان «پسر عیسا» نوشته « دنیس جانسون»؛ اینجاست!

فهرست ارزش‌گذاری شده و معرفی یکصد و چند رمان خواندنی؛ اینجاست!


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد شکار گوسفند وحشی ، معرفی شکار گوسفند وحشی ، نقد کتابهای هاروکی موراکامی ، ترجمه شکار گوسفند وحشی ، تحلیل شکار گوسفند وحشی ، نقد تعقیب گوسفند وحشی ، مهدی غبرائی تعقیب گوسفند وحشی ،

سه شنبه 27 تیر 1396

روانشناسی و شرق (ناشناختن دلیل بر نبودن نیست!)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،


کتاب: روانشناسی و شرق

نویسنده: کارل گوستاو یونگ

مترجم: دکتر لطیف صدقیانی

نشر: دیبا

*


ناشناختن دلیل بر نبودن نیست!


پیام رنجبران


«...برای غربی خطایی بزرگتر از آن نیست که مستقیماً به تمرینات یوگا بپردازد. زیرا مسئله‌ی اراده و خودآگاهی وی در میان است و پرداختن به یوگا تنها خودآگاهی را در برابر ناخودآگاه تقویت می‌کند و نتیجه‌یی را که باید از آن دوری جُست به بار می‌آورد و بدین ترتیب، روان‌پریشی به آسانی تشدید می‌شود»(نقل از کتاب)

 

چرا این بند از کتاب «روانشناسی و شرق» نوشته‌ی «کارل گوستاو یونگ» را انتخاب نموده‌ام؟!

واقع‌اینکه مشکلات ما در حوزه‌ی فرهنگ، اندیشه و ادبیات کشورمان یکی دوتا نیست، و اوضاع داغان‌تر از این‌ حرفهاست، هسته‌ای در داخل، از بیخ، در‌ عمیق‌ترین لایه‌های فکریِ قضیه کپک زده و فاسد شده! منور‌الفکر ایرانی موجودی‌ست که بدون مطالعه، بدون داشتن کمترین دانش و ایقان از صحت اطلاعاتِ ناچیزش، بدون کمترین تحقیق و پژوهش، بدون تلاش و عرق‌ریزی، بدون تجربه‌ی زیستن، بدون حضور و زندگی لا‌به‌لای مردم، درباره‌ی همه چیز نظر‌پراکنی می‌کند! اساساً یک مدل فرهنگِ «همه‌چیزدانی» افراطی در اکثر ما ایرانی‌ها وجود دارد که درباره‌ی هر موضوعی خود را صاحب‌نظر می‌دانیم، و منورالفکرینِ معاصرمان نیز سردمداران این لشکرِ «اظهار فضل» بوده‌اند و هستند، و جالب اینجاست طوری این انگاره‌ی توهمی در ما شکل گرفته و سخت و سنگ و بتون شده که چنانچه خودِ اندیشمندانی که منبع و موجبِ بروزِ آن تفکری هستند که ما با خواندن چارخط از نوشته‌های‌شان، آن هم احتمالاً تصادفی در «تلگرام»، توهم دانستن زده‌ایم و خدا را بنده نبوده و سنگ‌شان را به سینه می‌کوبیم- اگر مرده‌اند از گور سر برآرند، و اگر زنده‌اند به التماس و ضجه و مویه استغاثه کنند، آن‌چه شما از سخنان و افکار‌مان برداشت کرده‌اید به کل اشتباه است، ما ایرانی‌ها زیر بار نخواهیم رفت و همچنان حرف خودمان را می‌زنیم.

کتاب «روانشناسی و شرق» اثری‌ست که تا حد زیادی شکافِ مابین اندیشه‌ی شرقی و غربی را به کلمه درآورده است! «یونگ» که شخصاً پرفراوان از افکار و اندیشه‌های‌اش در زندگی‌ شخصی‌ام بهره‌ برده‌ام، و البته این ارادت، بدین معنا نیست که هیچ‌گونه زاویه‌ای با افکار بلندِ این ‌بزرگ‌مرد نداشته باشم، و همچنین ایشان فروتنانه (که این تواضع از عالمانی چون او برمی‌آید)، در جای‌جای کتابش متذکر شده، داعیه‌ای بر تسلط بی‌چون و چرا بر افکار و اندیشه‌های شرقی ندارد! اما می‌خواهم بگویم، «یونگ» به طرز شگفت‌آوری، شِمایی روشن و تصویری واضح از وجوه تمایزِ تفکر، و طریقه‌ی اندیشیدنِ شرقی و غربی در این کتاب عرضه کرده است! و در موارد متعددی به هدف زده، و در بعضی نکات حداقل کد‌های بسیار ارزشمندی در اختیار خواننده‌اش گذارده. کدهایی که شاید بعضاً در نگاه اول، برداشت‌های اشتباه یونگ از تفکر شرقی باشد، اما می‌تواند مدخلی برای تقابل، قیاس و مطالعه‌ی بیشتر قرار بگیرد-بعنوان مثال، کنار هم نشاندنِ مفهوم «خدا» و «ناخودآگاه» و یکی انگاشتن آن‌ها( که در کتاب «سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه» نیز با چنین یکی‌انگاری ناموجه‌ای در قسمت‌هایی از کتاب روبرو شده بودم؛ یونگ از نقطه‌ی «هیچِ» شرقی که در ورای ناخودآگاه ساکن است، درست مطلع نیست و یا نتوانسته آنرا دریابد یا به کلمه نگارد که کاملا قابل درک است) اما در کلیت، این اثر بسیار مفید به فایده است. اینک خواندن «روانشناسی و شرق» چه سودی برای بزرگورانِ نظریه‌پرداز و همه‌چیزدان ایرانی دارد؟!

کتاب بیشتر به سنخ و جنسِ افکار و اندیشه‌های فلاسفه و عرفای چینی و هندی پرداخته است، و از منظر «روانکاوانه» با دلایل مستدل و قوی و قابل پذیرش- با تعریف دقیق، توضیحِ چگونگی و طرز کارِ ذهنیت غربی‌ و شرقی‌ها در نحوه و شیوه‌ی اندیشیدن- نشان داده که شرقی‌ها تا چه میزان می‌توانند به فهم و درک افکار غربی نائل شوند؟ و بالعکس غربی‌ها تا کجا؟ و چرا تسلط و اِشرافِ کامل ممکن نیست؟ یعنی ما شاید بتوانیم تا جایی به افکار آن‌وری‌ها نزدیک بشویم ولی اغلب، درک دقیق و کامل برای‌مان اتفاق نمی‌افتد و بدین منوال غربی‌ها نیز بسیاری از افکار شرقی به هیچ‌عنوان برای‌شان قابل ادراک نیست و حتا ممکن است بدون لحاظ نمودنِ راهکارها و چاره‌اندیشی، برشان مضر واقع گردد، یعنی چیزی مشابه آن‌چه در کشور ما اتفاق افتاده است و حجم کثیری از سازه‌های فکریِ غربی به جای مفید بودن، مضر واقع شده یا اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم مضر مصادره به مطلوب و استفاده می‌شود. به اصطلاح متفکر و منورالفکر ایرانیِ معاصر که البته این‌جانب از به کار بردن واژه‌ی متفکر در قبال‌شان اذیت می‌شوم، و واژه‌ی «جوزده» و «خودباخته» در موردشان جایگزین مناسب‌تری‌ست، چنین اتفاقی برش حادث شده! او یا از این سوی بام می‌افتد یا دیگر سوی بام! و البته باز هم سطحی و سطحی و سطحی برگزار می‌شود! درباره‌ی آن‌چه طوطی‌وار می‌گوید فقط به حافظه رجوع می‌نماید و انبانِ کلماتی که هیچ از مفهوم‌شان خبر ندارد. شاید شما هم دیده باشید، که بعضی‌ از همین منورالفکرین ایرانی به زعم درک ناچیزشان و به خیالِ خودشان جسورانه -اما شما بخوانید با هوسِ خودنمایی و نیازِ بیمارگونه به دیده‌شدن- به واقع ناآگاهانه و لُمپنانه بر فرهنگ، تاریخ و سنت ما می‌تازند! و منظورم از فرهنگ و تاریخ، صرفاً تیر و تخته‌های تخت جمشید نیست، بل‌که به دقت، فحوا و محتوای فکری و روح و طریقه‌ی اندیشه‌ورزی ماست! و تا جایی پیش می‌روند که مولانا و شمس و بسیاری ریشه‌های فکریِ دیگر را مورد توهین قرار می‌دهند! لازم به ذکر است، صاحب این قلم هیچ عناد یا زاویه‌ای با اسطوره‌زدایی ندارد، بل‌که به نظرم هر چیزی و همه می‌بایست مورد نقد قرار بگیرد! اما این نقد از سوی چه کسانی می‌بایست اتفاق بیوفتد؟! آیا آن افرادی که افکار و اندیشه‌های بزرگانِ ما را مورد هتاکی و توهین قرار می‌دهند کمترین اطلاعی از سنخ و جنس و سخن‌ِ پیشینیان‌ دارند؟! بگذارید خیال‌تان را راحت کنم:«خیر!» جز رسوایی، و پرده‌برداری از عمقِ حمق‌ و اشاعه‌‌ی بلاهت‌شان چیزی بار نمی‌آرند؛ کسی که کمترین فهم، درک و شعوری داشته باشد و چیزی درباره‌ی متفکرین شرقی و جانِ کلام‌شان بداند، و از سوی دیگر با افکار و اندیشه‌های غربی به خوبی آشنا باشد، به روشنی متوجه خواهد شد که بسیاری از کله‌گنده‌های فاضلِ غربی، در ساحتِ حکمایی چون مولانا، شمس، ملاصدرا، ابن سینا، سهروردی و...حرفی برای گفتن ندارند یا کلام‌شان به هیچ وجه تازه نیست! جز این‌ وجه تمایزِ مهم که خسرانش برای گسترش روح فرهنگ‌، و به روزنمایی اندیشه‌های‌مان کُشنده است، یعنی این‌که تفاوت غربی‌ها با ما در داشتن ابزار و رسانه‌های قدرتمند، منتقدان و مفسران فراوان و ساعی و کارکشته است! که پُل‌های ارتباطی هستند میان اندیشه‌های بعضاً ثقیل و سخت‌فهمِ اندیشمندان‌شان با مردم عادی! و شناساندن‌ِ اندیشه‌های‌شان به کسانی که شاید فرصت پرداختن یا مطالعه‌ی خیلی زیاد ندارند، لکن تمامیِ این افکار و اندیشه‌های خودشناسانه برای زندگی‌ِ روزمره‌ و عادی‌شان کاربردی و مفید است! پس به مفسرین و تحلیل‌گران‌شان رجوع می‌کنند. حلقه‌ای که به طرز دردآوری در کشور ما مغفول و غایب است و با توجه به تنبلیِ بی‌حد و حصرمان، جبرانِ این عقب‌افتادگی- یعنی رسیدن به خودمان و آنچه می‌بایست باشیم- دشوارتر به نظر می‌رسد؛ و بدجوری قافیه را به حاضرخوراک بودن‌مان باخته‌ایم. می‌خواهم بگویم ناشناختن دلیل بر نبودن و نداشتن نیست! فقط کافی‌ست گذری بر آثار حکمای پیشینمان و تاریخِ فکری خودمان داشته باشیم تا با گنجینه‌های فراوانی که تا هزارسال آینده کفایت‌مان می‌نماید روبرو شویم. حال فقط منورالفکر ایرانی صرفاً تبدیل به نوکرِ فکری غرب شده و به سنت و سنخ و جنس افکار بومی‌اش با عنوان(توهم) تجدد می‌تازد! خودش را صاحبِ دیدگاهی تعقلی و نگره‌ی علمی جا می‌زند و دردآور این‌که بسیاری‌شان ذره‌ای علم هم نمی‌فهمند. همان‌طور که با اسطوره‌زدایی هیچ مخالفتی ندارم، با نقد سنت نیز چنین‌ام. اما بد نیست یادآوری شود، سنت به معنای این نیست که تمامیت‌اش مشکل دارد، نقد سنت به معنای ریشه‌کنی و نابودی خودمان نیست که بر دست و پای غربیان بیوفتیم تا به ما رسم و رسوم زندگی بیاموزند و خودمان را به خودمان بشناسانند! منورالفکر متوهم و بیسواد ایرانی حتا نمی‌داند بسیاری از فضلای غربی که ورد زبان و نُقلِ محافل‌شان‌اند، به شدت وامدار و تحت‌تاثیر افکار شرقی‌اند، از شوپنهاور، دریدا و هایدگر بگیر...تا دیگرانِ فراوانی هستند که شاید خودشان به این مسئله مستقیم اذعان نداشته‌اند، لیکن با داشتنِ تخصص، از نوشتار و نوع تفکرشان به خوبی می‌توان چنین تأثیری را دریافت. و منظورم از تفکر شرقی گستره‌‌ای‌ست به وسعت ایران، هند و چین! که تشابه میان «شیوه» و «طریقه‌»‌ی اندیشیدنِ عالمان‌شان بسیار به یکدیگر نزدیک است! و فصولِ مشترک میان ما، و مجاورتِ فکری‌مان بیش از نزدیکی به افکار دیگری‌ست؛ و باز هم متذکر می‌شوم بسیاری از مسائلی که عالمان این گستره در تاریخ چند هزارساله‌شان به رشته تحریر درآورده‌اند، بعدها مورد استفاده‌ و پرداخت و بسط‌شان توسط غربیان قرار گرفته، و سپس چیزهایی را که مربوط به خودمان، و برآمده از جانِ شرقی‌ست به زبانی سهل‌تر، جایگزینی و تغییر شکلِ ظاهریِ اسامی و تعاریف، معکوس‌نمایی و البته آغشته به موضع‌های فکری‌شان به خوردِ خودمان می‌دهند و ما خوشحالیم و سنگ‌شان به سینه می‌زنیم. ما نه شرق می‌فهمیم نه غرب، نه سنت می‌فهمیم نه مدرنیته را، اما پر از نظریه هستیم و با عنوان تجدد، ریشه‌ها و داشته‌های فرهنگی‌مان را با عقاید و رسومِ ناکارآمد و مضر اشتباه می‌گیریم و برشان می‌تازیم، آن هم با لایه‌های فکریِ نوکرمآب، مسموم، فاسد شده و سطحی! چه جای اصلاح و خلق و بنیانِ ایرانی نو، ویرانی و از خودبیگانگی به جا می‌گذاریم.

 

در این باره بخوانید:«تفاوط / بودا تا دریدا»؛ اینجاست!  


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)  


برچسب ها: نقد روانشناسی و شرق ، معرفی روانشناسی و شرق ، روانشناسی و شرق یونگ ، دریدا یونگ بودا ، روشنفکر ایرانی کیست ، تحلیل کتاب روانشناسی و شرق ، نقد روانشناسی یونگ سیناپس ،

چهارشنبه 21 تیر 1396

درنگی بر ترجمه‌های پیمان خاکسار

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :نقدهای ادبی‌ام در مجله صدبرگ ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- خرداد 96 منتشر شده!





مجسمه «ایگنیشس» قهرمان فراموش‌ناشدنیِ رمان «اتحادیه ابلهان»

 «نیواورلئان»


پیمان خاکسار

مترجم رمان «جزء از کل»

*

درنگی بر ترجمه‌های «پیمان خاکسار»

 

«حسِ خردمندانه و خرد حسی شده»


پیام رنجبران

 

پیمان خاکسار دیوانه‌شناس درجه یکی‌ست! با نگاهی گذرا به مجموعه آثار این مترجم حاذق و توانا و پویای کشورمان، درمی‌یابیم «خاکسار» با فراست و درایت قابل توجهی، نوعی از جنون آمیخته به خرد را در آثار نویسندگان دنیا می‌پوید و شناسایی می‌نماید، و بدین‌الگو آثاری که به قلم او به زبان فارسی برگردان شده، مجموعه‌ای از عالی‌ترین، گیراترین و جذاب‌ترین نویسش‌های هنری‌ست! یعنی آثاری که مملو از نبوغ جنون‌آمیز طیفی از هنرمندان است که به تاثیرگذارترین وجه ممکن، به عنصر «حس خردمندانه و خرد حسی شده» یعنی «هنر» در سبک نوشتارشان دست یازیده‌‌اند. قامت کوتاه این نوشتار، مجالِ تحلیل شافی و وافی ارتباط میان جنون و شیدایی و خرد در آثار هنری نیست،‌ که حاصل به هم آمیختن‌ و تنیدن‌‌شان، منجر به گشودن دریچه‌های نبوغ‌آمیز تازه و دیگری به ساحت اندیشه آدمی می‌شود؛ اما دست‌آورد و نقش «خاکسار» در معرفی مهم‌ترین نویسندگان بینشور دنیا که اکثرشان پیش از این در کشور ما گمنام بوده‌اند- و ترجمه موفق‌شان رونق و شور دیگری به بازار کتاب و کتاب‌خوانی بخشیده- قابل ملاحظه و توجه و تقدیر است.  این ویژگی حائز نکته مهم دیگری‌ست؛ واقع این‌که با وجود تمام مشکلات و انسداد‌های جریان چاپ و نشر کتاب در کشور ما که خود نقش عدیده‌ای در جاماندن و درجازدن لایه‌های فکری و فرهنگی و آفرینش‌های هنری ما از سطوح برتر و آنچه می‌بایست باشد دارد، اما با تأمل و البته پویش و تکاپوی هوشمندانه بیشتر از سوی مترجمان، می‌توان نویسندگان بسیار مهمی را یافت که حال بر حسب شرایط و خطوط قرمز اغلب مجهول و نامرئی‌مان، علاوه بر این‌که آثارشان اجازه نشر و ارائه به ویترین فکری و ذوقی عام مردم را می‌جوید، همچنین موجب ارتقا و جلای سازه‌های اندیشه‌ورزی و سبک‌های نویسندگی شده و بازار کتاب را نیز از رکود هولناک‌اش می‌رهاند، و از همه مهم‌تر این‌که آثار چنین نویسندگان صاحب ذوق و عمیقی جداً ارزش خوانده شدن، دارد. دایره اسامی نویسندگانی که شما گاهاً از زبان اکثر خوانندگان جدی یا ژستی کتاب‌ها می‌شنوی، اغلب تکراری، و محدود شده به نام‌هایی که شخصاً دیگر به‌شان آلرژی پیدا کرده‌ام، از قبیل «آلبر کامو»،«فرانتس کافکا»،«سلینجر»،«چخوف»،«همینگوی»،«کارور»،«سارتر» و به تازگی هم «هاروکی موراکامی» نیز به این جمع پیوسته! اگر از تاثیر نام‌های خوش‌آهنگ و خوش‌‌کلاس‌شان بگذریم که نقش بسزایی در به خاطر و حافظه ماندن افرادی دارد، که شاید تصادفاً جایی به این اسامی برخورد کرده‌اند، لکن اوضاع حتا در جمع‌ کتاب‌خوان‌های حرفه‌ای نیز آن‌‌چنان تفاوت شایانی با سایر ندارد! انگار جهان ادبیات جز اینان فاقدِ نگارنده‌گانِ دیگری‌ست از بسکه خلاصه شده‌ایم به این اسامی؛ بی‌گمان علاوه بر وجود چنین نویسندگانی که به خصوص برای علاقه‌مندان به جریان‌های سبکی و مکتبی و نویسندگی خوانش آثارشان واجب است، اما جاهای خالی فراوانی نیز برای بسیاری از دیگر خوانندگان هنوز پر نشده! یعنی خوانندگانی که علاوه بر پیگیری جریان‌های اندیشه‌ورزی و فکری، وجه سرگرمی و جذابیت و تازگی آثار نیز در جذب‌شان به جریان کتاب‌خوانی ملزم است.  می‌خواهم بگویم هنوز بسیاری از نویسندگان متبحر و متفکر و جذاب دنیا هستند که ما روح‌‌مان هم از وجودشان خبر ندارد و شک نکنید، که این فقدان برای مجهز نمودن افکار جامعه‌ای جوان یک ضایعه محسوب می‌شود. بعضی از این نویسندگان که شخصاً برای بار نخست در آثار ترجمه شده‌ی «پیمان خاکسار» با آن‌ها روبرو شدم، برخی‌شان جزو بهترین نوشتارهای ادبیات داستانی‌ست که در تمام عمرم خوانده‌ام! از قبیل رمان فراموش‌ناشدنی و داستان غریب «اتحادیه ابلهان» نوشته «جان کندی تول» با کارکتر به یاد ماندنی‌اش «ایگنیشس»، رمان شگفت‌انگیز «جزء از کل» و «ریگ روان» نوشته «استیو تولتز» که جان و روح تازه‌ای به ادبیات داستانی قرن حاضر دمیده، مجموعه داستان «پسر عیسا» نوشته «دنیس جانسون» که از مهم‌ترین مجموعه‌های داستانی کل تاریح ادبی آمریکاست، مجموعه داستان «ترانه برف خاموش» نوشته «هیوبرت سلبی جونز»‌ که در کارنامه‌اش فیلم‌نامه ماندگار«مرثیه‌ برای یک رویا» ساخته «دارن آرنوفسکی» وجود دارد، و در وصف این نویسنده باید از واژه‌های آموزاننده و حیرت‌انگیز بهره برد، سه مجلد از مجموعه داستان‌های «دیوید سداریس» یکی از قهارترین طنز‌نویسان زنده حال حاضر دنیا، که خواننده حین ریسه‌رفتن در رج‌رج نوشته‌های‌اش با جنس خنده عالی و معنادار یعنی به قول گوگول«خنده مرئی آمیخته به گریه نامرئی»مواجه می‌شود، همچنین آثار چشم‌گیری مانند رمان «برادران سیترز» نوشته «پاتریک دوویت»،«سومین پلیس» نوشته «فلن اوبراین»، «شاگرد قصاب» به قلم «پاتریک مک‌کیب» و دیگر آثاری...که همه این‌ نویسندگان،علاوه بر این‌که از مهم‌ترین مولفین جهان ادبیات هستند،با ترجمه شایسته و بعضاً بسیار عالی «خاکسار» برای نخستین باری‌ست که به فارسی برگردان و معرفی شده‌اند!

 

 

پی‌نگار:

لینک تعدادی از آثار «پیمان خاکسار» که در همین وبلاگ نقد و معرفی شده!

رمان «جزء از کل»؛ اینجاست!

رمان «برادران سیسترز»؛ اینجاست!

رمان «شاگرد قصاب»؛ اینجاست!

مجموعه داستان «پسر عیسا»؛ اینجاست!

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد آثار پیمان خاکسار ، بررسی ترجمه های پیمان خاکسار ، نقد ترجمه رمان جز از کل ، بررسی مجموعه آثار پیمان خاکسار ، نقد ترجمه پیمان خاکسار ، نقد ترجمه ریگ روان ، معرفی رمان پیام رنجبران ،

تعداد کل صفحات: 33 1 2 3 4 5 6 7 ...