پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397

رمان: روزگار دوزخی آقای ایاز ( رضا براهنی)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پارگراف‌های مورد علاقه‌ام ،





و آن‌وقت به کمک هم زبان‌اش را بریدیم، بدون آن‌که دست‌هامان بلرزد، بدون‌ آن‌که کوچک‌ترین اشتباهی بکنیم؛ و با بریدن زبان‌اش، دیگر چه چیز او را بریدیم؟ با بریدن زبان‌اش، وادارش کردیم که خفقان را بپذیرد. ما زبان را برای او بدل به خاطره‌ای در مغز کردیم و او را زندانی ویرانه‌های بی‌زبان یادهایش کردیم. به او یاد دادیم که شقاوت ما را فقط در مغزش زندانی کند؛ هرگز نتواند از آن چیزی بر زبان بیاورد. با بریدن زبان‌اش، او را زندانی خودش کردیم. او زندان‌بان زندان خود و زندانی خود گردید. او را محصور در دیوارهای لال، دیوارهای بی‌مکان، بی‌زمان و بی‌زبان کردیم. به او گفتیم که فکر نکند و اگر می‌کند، آن‌را بر زبان نیاورد، چرا که او دیگر زبان ندارد؛ زبانی که در دهان‌اش می‌چرخید و کلمات را با صلابت و سلامت، و اندیشه و احساسِ تمام از خلال لب‌ها و دندان‌ها بیرون می‌داد، از بیخ بریده شد...

 

 

 

برچیده از رمان «روزگار دوزخی آقای ایاز»

نوشته‌ی: رضا براهنی

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: روزگار دوزخی آقای ایاز ، رمان روزگار دوزخی آقای ایاز ، روزگار دوزخی آقای ایاز رضا براهنی ، زندان زبان خفقان ، فهرست پیشنهادی رمان و کتاب ، کتابهایی که باید بخوانیم ، نقد رمان دمیان هرمان هسه ،

دوشنبه 24 اردیبهشت 1397

فیلم: آگا Aga (یادداشت فیلم)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،



Aga


یادداشت کوتاه

پیام رنجبران

 

وقتی زمان گم می‌شود، تو گویی نه آینده‌ای هست و نه گذشته‌ای، وقتی زمان نیز زیر لایه‌های سنگین برف و بوران منجمد گشته؛ نخست آنچه می‌بینیم لحظه‌ی «اکنون» است و غوطه‌وری در بطن هستی، انسان و طبیعت در تک‌قاب‌های مسحور‌کننده‌ی فیلم «آگا» که سحرش بر پرده‌ی سینما دوچندان است یک تن‌ واحد می‌شوند، به یک زبان سخن می‌گویند و بعدتر با یک درد مشترک، چرا که زمان به سراغ‌شان می‌آید، اینک فِسردگی مرد به دهکده‌ای که از دست رفته می‌اندیشد، زن که چون شمن‌های نیاکان بدوی‌مان منبع الهام و پل ارتباطی‌اش با جان طبیعت، با نیرویی قدرتمند ورای خویش، خواب و رویاهایش است به پرواز مشکوک هواپیماها بر فراز آسمان خیره می‌ماند، به مرور شاهدیم درست همان مرض مهلکی که گریبان جانوران منطقه را گرفته زندگی‌ آنان را نیز دچار کرده، همان زخم‌هایی که معلوم نیست عاملش چیست؟ هم بر تن خرگوش‌ها افتاده، هم بر تن زن، شاید تشعشعات اتمی‌ست، زباله‌‌های هسته‌ای، شاید شاید شاید...هر چه باشد هجوم گونه‌ی دیگری از موجود است به گستره‌ی طبیعت، انسان زمان‌مند، انسان علیه طبیعت، انسان علیه انسان. «نانوک» شکارچی گوزن به همراه همسرش «سدنا» جایی در سرزمین‌های یخ‌زده‌ شمال‌شرقی سیبری زندگی می‌کنند، در سرزمینی بکر و متروک که این دو انگار به آخرین انسان‌های کره‌ی زمین می‌مانند. دخترشان «آگا» سال‌ها پیش خانه‌ی والدین را ترک کرده و مادر چشم به راه‌ است. این اثر دومین فیلم بلند «میلکو لازاروف» کارگردان و نویسنده‌ی بلغارستانی است.

 

 


پیام رنجبران( وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم آگا ، نقد فیلم aga ، نقد بررسی فیلم Aga ، نقد فیلم آگا میلکو لازاروف ، نقد فیلم Aga میلکو لازاروف ، نقد فیلم آگا Milko Lazarov ، نقد فیلم Aga Milko Lazarov ،






The poetess

فیلم : شاعره 

کارگردان: استفانی بروکهاوس، آندریاس ولف

او که شعر می‌سراید!


یادداشت فیلم

پیام رنجبران

 

مهم شاعر بودن است و شاعر بودن و شعر فقط کلمات نیست، که اگر این طور باشد دیری‌ست هر که از راه رسیده کلماتی کنار هم چیده و نامش را گذاشته‌ است شعر! بعضی‌شان هم که توسط آدم‌ها و رسانه‌های جعلی در راستای اهداف جعلی در بوق‌وکرنا شده‌‌اند و مدتی هم کارشان گرفته ولی خیلی زود با گذشت زمان مترادف با هیچ گشته‌اند، هیچ‌کس هم یادش نمانده که این‌ها روزگاری بوده‌اند. نه خانی آمده و نه خانی رفته. زمان عنصرِ کُشنده‌ی جعل است و جعلی که اغلب حول محور زر و زور و ابتذال می‌چرخد هیچ‌گاه پایدار نمی‌ماند. مچش باز می‌شود و به فنا می‌رود. واقعیت این‌که شعر گفتن و شاعر بودن، گونه‌ای از زندگی‌ست، سبکی از زنده بودن و چگونه زیستن، حتا در مواردی دیده شده یا می‌شود به فردی بدون این‌که شعری نوشته باشد گفت شاعر. شعر از کشف و شهود می‌آید و تفکر زاییده‌ی شهود و کشف است؛ متفکر هیچ‌گاه آبش با جهل و بلاهت در یک جوی نمی‌رود و شاعر واقعی متفکر است.‌ وقتی هم که پای تفکر واقعی به میان کشیده شود گریزی از نقد نیست، پس شاعر منتقد می‌شود. هر چه می‌گوید چیزی جز نقد نیست. او علیه هر ‌آنچه با انسانیت مخالف و معاند است برمی‌خیزد. فیلم مستند-سینمایی «شاعره» درباره‌ی یکی از همین شعراست. اثری به کارگردانی «استفانی بروکهاوس» فیلم‌ساز مستقل آلمانی و «آندریاس ولف» که به سراغ یکی از شاعرترین زنان معاصر «حصه هلال» 43 ساله با نام هنری «رمیا» رفته‌اند. به واقع آنچه در تصویر دیده می‌شود حضور زنی شاعر است‌ که با رخی پوشیده‌ به ابرقهرمانان سینمایی می‌ماند اما او ابرقهرمانی واقعی در جهانی واقعی‌ست که جسورانه و بی‌مهابا تندترین اشعار را علیه بنیادگرایی افراطی و نگاه مردسالارانه رایج در کشورش می‌سراید! اما چرا می‌گویم شاعرترین‌ها؟ از جایی که «حصه هلال» متولد عربستان سعودی است و در آنجا زندگی می‌کند! به گمانم همین برای توضیح کفایت می‌کند؛ کشوری که تا همین چندی پیش زنان حتا اجازه‌ی رانندگی نیز نداشتند و اگر امروز آزادی‌هایی نسبی شامل‌شان می‌شود بخاطر زنانی است مانند «حصه» که بارها مورد تهدید گروه‌های تندروی مذهبی قرار گرفته و می‌گیرند. «حصه هلال» شاعری است که با حضور در بزرگترین مسابقه‌ی ادبی جهان عرب به مرحله‌ی پایانی این رقابت راه می‌یابد. آن هم در جایی که به نقل از شاعر، زنان نمی‌توانند و حق برنده شدن ندارند. این راهیابی و اشعار درخشان «حصه» موجب می‌شود که شهرتش محدود به مختصات جغرافیای عرب نماند و به غرب برسد. فیلمی موفق و به شدت تاثیرگذار که شامل مصاحبه‌های کارگردان با «حصه هلال» درباره‌ی این مسابقه‌ی تلویزیونی است و در کنارش ما را با دختران و همسرش نیز آشنا می‌کند، همسری که خود نیز نویسنده است و بابت حضور حصه در مسابقه دست به تصمیم‌ مخاطره‌انگیزی می‌زند؛ در نهایت این اثر تصویر دقیق‌تری از روابط حاکم و فضای اجتماعی عربستان سعودی نیز در اختیار مخاطب می‌گذارد.




پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم شاعره ، کارگردان فیلم شاعره Stefanie Brockhaus ، استفانی بروکهاوس آندریاس ولف ، زنان شاعر عرب ، حصه هلال کیست ، فیلم شاعره حصه هلال ، نقد فیلم مستند The poetess ،

پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397

به بهانه‌ی نمایشگاه کتاب ( پیشنهاد رمان )

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،




دوستی به هوای برگزاری نمایشگاه کتاب درباره‌ی پیشنهاد چند رمان پرسیده بودند، این فهرست چندتاشون کارهای جدیدی هستند! معیارم برای انتخاب جذابیت و تاثیرگذاری است. اما این دو لیست هم (اینجا) وجود داره که بهمراه سایر کتاب‌ها آثار بیشتری، کامل‌تر نقد و معرفی شده و بنا به سلیقه‌ی خودتون می‌تونید انتخاب بفرمایید؛

 

 

1- جنگ، چهره‌ی زنانه ندارد  (نویسنده: بانو سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ) (مجموعه روایات واقعی)

2- به امید دیدار در آن دنیا   (پی‌یر لومتر)

3- تارهای جادویی فرانکی پرستو (میچ آلبوم)

4- جزء از کل (استیو تولتز)

5- زندگی داستانی ای.جی.فیکری (گابریل زوین)

6- دختری در قطار (پائولا هاوکینز)

7- کافکا در کرانه (هاروکی موراکامی) «ترجمه‌ی: مهدی غبرائی»

8- اتحادیه ابلهان (جان کندی تول)

9- مردی در تبعید ابدی (نادر ابراهیمی) (داستانِ زندگی ملاصدرای شیرازی)

 10- بازمانده‌ی روز (ایشی‌گورو)


 

چند اثر دیگه هم هست که اینارو پیشنهاد نمیدم شاید با همه‌ی سلیقه‌‌ها جور نباشه، ولی من که واقعاً حظ بردم و فوق‌العاده بودند:

 

تسلی‌ناپذیر (ایشی‌گورو)

اپرای شناور (جان بارت)

رهنمودهایی برای نزول در دوزخ (دوریس لسینگ)

 


 

فهرست پیشنهادی رمان و کتاب (کتابخانه‌ی سیناپس)

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 



برچسب ها: نمایشگاه کتاب اردیبهشت 97 ، نمایشگاه کتاب پیشنهاد رمان ، فهرست پیشنهادی رمان ، کتابهایی که باید بخوانیم ، پیشنهاد رمان نمایشگاه کتاب 97 ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، پیشنهاد بهترین رمان نمایشگاه کتاب ،

سه شنبه 11 اردیبهشت 1397

چرا مجردی؟ بابتِ گواهینامه (نهنگ 52 هرتز)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،




 چرا مجردی؟ بابتِ گواهینامه!



اصلاً چطور بحث به اینجا کشید؟ مابین تماشای دو فیلم، تازه از سالن سینما درآمده بودیم و چند دقیقه‌ای تا فیلم بعدی فرصت داشتیم، روی کاناپه‌ای در سرسرای کاخِ جشنواره نشسته بودیم و به آدم‌ها نگاه می‌کردیم که پرسیدم:«راستی تو گواهینامه‌ رانندگی نداری؟»

گفت:«شش‌هفت‌ ساله بودم، شب‌ها زود می‌خوابیدم، ساعت نُه یا همین حوالی می‌رفتم توی اتاقم که بخوابم، دَرِ اتاقم پنجره‌ی شیشه‌ای بزرگی داشت، یک شیشه‌ی ماتِ بزرگ، قرار نبود جز رنگ‌و‌نور چیزی روی شیشه‌اش بازی کند اما از همون پنجره کِتری وارد اتاقم شد، درست از وسطش کِتری داخل اتاق شد، شیشه‌ هم با صدای مهیبی ترکید و خرد شد، با خودم گفتم چه اشکالی داره؟ کتری‌ست! دلش می‌خواهد از پنجره بیاد داخل، فرداش برای آن پنجره شیشه انداخته‌اند، اما همان شب باز کتری به سرش زد و داخل شد، گفتم مزه‌اش به همان یک‌بار دیشب بود کتری جان! همان یک‌شب ترسوندیم بس نبود؟ همان‌شب تا صبح توی رخت‌خواب لرزیدم بس نبود؟ شاید بخاطر همین بود که فرداشب بجای کتری، زیرسیگاری از شیشه گذشت و سرزده پرید توی اتاقم، بار بعدی یک ظرف کریستال بزرگ، خلاصه این اتفاق هرشب به اَشکال متفاوت تکرار می‌شد‌، باورت می‌شه؟ هر شب، بی‌وقفه، اونا هرشب با هم دعوا می‌کردند! عربده، داد و بیداد و جیغ و جیغ و جیغ‌جیغ‌شون هنوز توی سرم می‌چرخه، عشق‌شون بهم زبانزد عام و خاص بود، عمه‌خانم یادته؟ همیشه بهم می‌گفت پدر و مادرت عاشق هم شدند، ما زیاد موافق ازدواج‌شون نبودیم، اما آنقدر عاشق هم بودند که چاره‌ای نموند، همه می‌گفتند اونا عاشق هم بودند و به زیبایی و جذابیت این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، هر جایی می‌رفتیم توجه همه به‌شون جلب می‌شد و راستش رو بخوای این عشقِ کثافت‌شون آنقدر کِش آمد که...». چیزی در چشمانش جرقه می‌زد، طوری لایه‌ای نازک و نمناک روی مردمک چشمانش می‌درخشید و می‌لرزید و به نقطه‌ای مات، بعد به من خیره می‌ماند که خواستم حرفی بزنم توی این مایه‌ها:«خب واقعاً جذاب هم بودند...اصلاً تو خودت! همیشه توجه همه‌رو جلب می‌کنی...رفتارت، چرت‌و‌پرت‌هایی که می‌گی، ژست‌هایی که می‌گیری واسه ملت جالبه» دیدم حالا ابلهانه‌ترین حرف‌های ممکن است پس ساکت ماندم. ‌گفت:«آن‌وقت‌ها رفت‌و‌آمدها بیشتر بود، زیاد مهمانی می‌رفتیم، مادرم تازه گواهینامه‌ی رانندگی گرفته بود و هنوز خوب راه نیفتاده بود، من خیلی کوچیک بودم، هربار که خانه‌ی پدربزرگ می‌رفتیم، مامان فاز می‌گرفت که برگشتنی خودش رانندگی کنه به هوای این‌که بابا کنارش مراقبش هست، و اینطوری نابلدی‌اش کاری دست‌مون نمیده، که البته من آرزو می‌کردم ای کاش کاری دست‌مون بده، ای کاش بریم زیر تریلی، طوری له بشیم که هیچی از این خانواده‌ی احمقانه‌ی عاشق باقی نماند، هر بار که مادرم اشتباهی می‌کرد، اشتباه کلاچ و ترمز می‌گرفت یا هر مزخرف دیگه‌ای، بابا داد می‌زد، مردک نکبت با تمام وجود داد می‌زد، عربده‌های غیرانسانی و فحش می‌داد، میفهمی؟! بعد همون‌طوری شروع می‌کردند به زدو‌خورد، همون‌طور که ماشین حرکت می‌کرد اونا همدیگرو می‌زدند! و من اون پشت می‌لرزیدم و با دهان باز تماشاشون می‌کردم! ولی این تهوعِ من نیست، لحظه‌ی مشمئز اصلی وقتی بود که فرداش بابا با یک جعبه شیرینی، کیکِ شکلاتی، یا هدیه‌ای برای ما به خانه می‌آمد، بعد منو برای دلجویی به سینمایی، پارکی، رستورانی، جایی می‌برد و برام خوراکی‌های خوشمزه می‌خرید، لحظاتی که با هم آشتی می‌کردن! تا به‌حال صحنه‌هایی به این اندازه تهوع‌آور ندیدم، بهم لبخند شیرین و عاشقانه‌ای می‌زدند و توی اون لحظات با تمام وجود به همدیگه احترام میذاشتند...وقتی سنم قانونی‌ شد، هیچ‌وقت هیچ‌تمایلی به رانندگی نداشتم و حتا از علاقه‌ی دیگران به این‌کار تعجب می‌کردم، هربار اسم رانندگی رو می‌شنیدم حس عجیبی بهم دست می‌داد، بعد‌ها فهمیدم، بعدها که یاد گرفته بودم خودمو واکاوی کنم متوجه شدم، خوانشِ ناخودآگاه من در زمان کودکی از رانندگی و اون‌‌ شب‌های منحوس باعث شده که هیچ تمایلی به رانندگی کردن نداشته باشم، و حالا هم که دیگه کلاً اعصاب این کارو ندارم...» چندثانیه‌ای مکث کرد و لبخند محوی زد و گفت:«نه! من گواهینامه ندارم!» بعد دوتایی باز به آدم‌ها زل زدیم، چای، نسکافه یا غذا می‌خوردند، خبرنگارها، مصاحبه‌کننده‌ها و مصاحبه‌شونده‌ها، آن‌ورتر زوج‌های جوان دست همدیگر را گرفته بودند، بعضی‌ها با هم آشنا می‌شدند، بهم معرفی‌شان می‌کردند، لبخند می‌زدند، برای هم ادااطوار درمی‌آورند، همه تا جای ممکن سعی کرده و می‌کردند زیباتر به نظر بیایند یا بیشتر به چشم. بعضی هم که آشنای‌مان بودند همانطور گرم گفت‌و‌گو باهم، وقتی چشم‌شان به ما می‌افتاد با خوش‌رویی سری برای‌مان تکان می‌دادند! برگشت و گفت:«توی اینا چی می‌بینی؟!» گفتم:«من؟!...تو چی می‌بینی؟!» آهی کشید و گفت:«دروغ!...من جز دروغ هیچی نمی‌بینم، احساسات و عواطف‌شون رقت‌آور و مبتذله، اسم جنبش‌ها و فشارهای هورمونی و کشش‌های غریزشون رو نسبت بهم عشق میذارن، حتا نمی‌تونم بهش بگم هوس، اینا چه میدونن هوس چیه...اینا هیچی از خودشون نمی‌دونن، عاقبتِ همه‌شون هم به فاجعه ختم می‌شه...بدون اینکه خودشون بزرگ و بالغ شده باشن ازدواج می‌کنن، چه علاقه‌ی عجیبی هم به زاد‌ و ولد دارن، بعدش هم یه زباله‌ای مثل منو پس میندازن و بعدِ یه مدت از همدیگه جدا میشن! چه حالا فیزیکی باشه یا عاطفی و روحی» سپس برگشت رو به من و ادامه داد:«می‌بینی چقدر مریضم؟! می‌بینی چه افکار بدی نسبت به آدم‌ها دارم!...من از اینکه اینطو‌ری نگاشون می‌کنم حالم از خودم بهم میخوره!...اینا همه آدمن، ببین چقدر زیبا و قشنگن!...من خیلی مریضم، آره؟» گفتم:«تو خودت همه‌چی رو می‌دونی!» طوری به ساعت مچی‌اش نگاه کرد انگار ساعتش از چیزی خجالت می‌کشید و گفت:«منو ببخش...حالا ما سالی یکبار همو می‌بینیم اونوقت من با غرغرهام سرتو درد آوردم» گفتم:«مسخره!» گفت:«میدونی شبیه این دستگاه‌ها شدم...نمی‌دونم اسمش چیه، از این حشره‌کش‌ها، پشه‌کش‌ها یا هر چی که هستند و دم در بعضی بستنی‌فروشی‌ها یا رستوران‌ها میذارن و هر مگس و پشه و حشره‌ای واردشون میشه یهوو میگه «بوم» می‌ترکه! وضعیتم نسبت به آدم‌هایی که بهم نزدیک میشن اینطوری شده! به محض اینکه وارد حیطه‌ی خصوصی‌ام میشن، یا بهم نزدیک میشن، منهدم‌شون می‌کنم، بخصوص اگه بهم ابراز علاقه کنن! دستِ خودم نیست، کاملا ازشون متنفر میشم، این خیلی افتضاحه، یه فاجعه است، درسته؟!» گفتم:«لزوماً نه!» گفت:«هر کی هم بهم میرسه میگه تو چرا هنوز مجردی؟...چطوری می‌تونی این همه سال تنهایی زندگی کنی؟ چطور طاقت میاری؟» گفتم:«تنهایی همه‌ی عمر با من‌ بوده، همه‌جا...توی بارها، ماشین‌ها، پیاده‌روها، مغازه‌ها، همه‌جا، راه فراری نیست...من مرد تنهای خدام» گفت:«هوم!...راننده تاکسی، مارتین اسکورسیزی!» بعد ادامه داد:«ولی آدمی که یادش باشه تنهاست، یه تنهای واقعی نیست، تنهایی واقعی وقتیه که تو حتا دیگه یادت نباشه که تنهایی! حتا یادت میره چرا هر کسی بهت نزدیک میشه منهدمش می‌کنی! متوجه‌ای؟ یه دوره‌ای فرا می‌رسه که علت‌ها کاملا فراموشت میشه و ذهن قادر به یادآوری نیست چرا این واکنش رو نشون میده و خودش به‌طور خودکار عمل میکنه! شایدم بخاطر اون اوایلِ که بهت سخت گذشته! ممکنه از سایر آدم‌ها رنجش‌های عمیقی به دل گرفته باشی، ازشون عمیقاً دلگیر شده باشی، همون وقت‌ها که مدام از خودت می‌پرسی چرا هیچ‌کس کنارت نیست که نذاره تنها باشی، در حالی که واقعاً بقیه مقصر نیستند، این صدای توست که به گوششون نرسیده و نمی‌رسه، اما اینارو به مرور زمان فراموش می‌کنی، همه‌‌اش می‌گذره، فقط رنجش می‌ماند، علتو فراموش می‌کنی اما انگار یه چیزی در ناخوداگاهت باقی مونده، بعد هم که دیگه کلاً انگار به یه زبونی حرف می‌زنی که هیچ‌کس متوجه حرفات نمی‌شه، تو هم دیگه برات مهم نیست، راستش من مدت‌هاست این قضایا رو فراموش کردم، دیگه باهاشون درگیر نمی‌شم، فقط میدونم تنهایی آدمو مبدل به یه هاله‌ی نرم و سیال می‌کنه، با چاکراهایی به قطرِ تونل که هر نُویزی ممکنه آزارش بده» نفسی بیرون داد و گفت:«تنها غذا می‌خوری، تنها می‌خوابی، با خودت حرف می‌زنی، خود با من، با درون خودت، ممکنه یه‌وقت‌هایی اصلا حرف هم نزنی و با خودت ساکت باشی، عصرها تنهایی میری قدم می‌زنی و شب‌ها دیروقت به خونه برمی‌گردی اما دیگه یادت نمیاد تنهایی، متوجه‌ای؟ شبیه یه روح سرگردان پرسه می‌زنی، البته من نمی‌دونم ارواح در جریان‌اند که روح‌اند؟...» نیشخندی زدم و گفتم:«حالا بد هم نیست به سفارش مردم گوش بدی...تنهایی ممکنه اذیتت کنه یا واست خطرناک باشه». قهقهه‌ای زد و گفت:«ببین کی منو نصیحت میکنه! تو چرا یه فکری بحال خودت نمی‌کنی؟!...بقول خودت: مسخره!» حالا من خنده‌ام گرفت و گفتم:«هان! من به شما ابرانسان را می‌آموزانم» چندلحظه‌ای بهم زل زد:«خوشم میاد همیشه طفره میری!» بعد انگار چیزی ناگهان به خاطرش آمده، چیزی که یادآوری‌اش حسابی سرشوق‌اش آورده باشد، ذوق‌زده گفت:«قضیه‌ی اون نهنگ 52 هرتز رو می‌دونی که!»... 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

پی‌نگار:


ادامه مطلب

برچسب ها: چرا مجردی؟ بخاطر گواهینامه ، داستان آسیب‌های خانوادگی کودکان ، داستان کوتاه روانشناسی کودکان ، تنهاترین نهنگ دنیا ، تنهاترین نهنگ 52 هرتز ، اختلافات پدر مادر آسیب کودکان ، موسیقی تنهاترین نهنگ دنیا ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ صدبرگ- فروردین 97 منتشر شده!






مجموعه داستان: امان‌نامه‌ی شب

 نویسنده: علی اردلانی

 نشر نگاه

 

«لطفِ شب»

 

پیام رنجبران

 

نویسنده‌ی نویسنده‌ای به وقوع پیوسته! رخدادی به مثابه‌ی شانس یا اقبال، یا رویدادی به مثابه‌ی پنجره‌ای از حیات و زندگی که به روی مرگ گشوده می‌گردد، مرگی که دیری‌ست ادبیات‌‌ داستانی‌مان را در برگرفته و ما را بر مزار قصه‌های‌‌مان نشانیده؛ پس می‌بایست بنویسم چیزی به مثابه‌ی معجزه حادث شده؛ نویسنده‌ی نویسنده‌ای معجزه شده است. هر چند آن‌که از زندگی‌، از زندگی ما برآید، اگر دیده‌ باشد و زیسته، خود شاهدی است بر مرگ و شارح مردگی‌مان، لیک نویسنده‌ای صادقانه - صداقتی که ویژگی هر نویسنده‌ی نویسنده‌ای است- خبر از زندگی‌مان می‌دهد، زندگی‌ای که چشم در چشم‌‌اش انداختن، پنجه در پنجه‌اش افکندن دل می‌خواهد؛‌ زین‌رو مجموعه داستان «امان‌نامه‌ی شب» اثری نیست که مناسبتی با یک‌نفس خواندن داشته باشد -چه نفس بریده می‌شود، چه نفس تنگ می‌شود- «امان‌نامه‌ی شب» واقعه‌ای است در جدی، ادبیاتی جدی که با یک‌بار خواندن تمام نمی‌شود، اثری برآمده و برای زندگی، روایاتی که می‌بایست زیست تا ژرفنای‌شان دریافت، طنز تلخ و گزنده، اندوه‌، عمق‌ و تفکرشان را. «علی اردلانی» متولد سال 1360 است اما روح داستانهایش هزار ساله می‌ماند، روحی سحرآمیز و اساطیری لابه‌لای کلماتش قدم می‌زند، غالب کارکترهایش برآمده از کهن‌الگوهای جمعی و البته فردی اوست- مضامین و کارکترهایی به شدت درونی شده- که با زبانی حماسی و اسطوره‌ای به شرح ماجرای‌شان می‌پردازند یا پراخته می‌شود، از این لحاظ زبان و نثر وزین و سهمگین‌اش بی‌آنکه در دام کهنه بیفتد حق مطلب را آن‌طور که سزاوار محتواست به جا می‌آورد؛ در این اثنا خواننده‌ با جملاتی بغایت زیبا و خوش‌آهنگ که گاه سربه شاعرانگی می‌زند مواجه خواهد شد که مفهوم هرکدام‌شان می‌تواند یک «رمان» باشد؛ معتقدم این مجموعه‌ی متشکل از هفت داستان قادر است مورد انواع و اقسام خوانش‌ها اعم از اسطوره‌شناسی، روانکاوانه، سیاسی و اجتماعی قرار بگیرد که در این مجال اندک نمی‌گنجد اما چنانچه به چند ویژگی‌ اصلی‌‌ داستان‌ها اشاره‌ای داشته باشم: مهم‌ترین‌‌شان قصه‌‌ است! به عبارت دیگر اصلی‌ترین ویژگی ادبیات داستانی که هر خواننده‌ای انتظارش را دارد؛ مولفه‌ای که موجب گیرایی و جذابیت این مجموعه است و خواننده پس از اتمام هر اثر درمی‌یابد داستانی خوانده و بر جهانی وارد شده و هر چند ممکن است خارج نشود، چرا که به زعم من این روایات بنا به قدرت بالای پرداخت‌، انسجام، شخصیت‌های به یادماندنی و البته شیوه‌ی ساختارشان تا مدت‌ها در ذهن به حیات‌شان ادامه می‌دهند. بعدی تنوع قصه‌هاست! داستان به داستان از جهانی به جهان دیگری گام می‌نهیم با شروع‌هایی به مثابه‌ی قلاب که از نقاط قوت همه‌ی داستان‌های مجموعه است، مثلاً «اندوه اسماعیل» بدین‌گونه آغاز می‌شود:«آقا اسماعیل وسط کویر اسباب‌بازی‌فروشی باز کرد» فکرش را بکن! آقا اسماعیل رفته وسط برهوتی که سگ‌ پر نمی‌زند اسباب‌بازی‌فروشی باز کرده! یا داستان «هوری‌ لار» بدین‌سان:«حبیب می‌دانستی درختی هست که روز اول زمستان سیب می‌دهد؟». نقل است نویسنده‌ی خوب، نویسنده‌ای است که نسبت به شخصیت‌های داستانی‌اش بی‌رحم باشد! و البته بی‌رحم‌ترین‌شان اینگونه‌اند که طوری کارکترهایی دوست‌داشتنی، عزیز و معصوم خلق می‌کنند که همذات‌پنداری خواننده را جلب نمایند و سپس جلوی دیده‌گانت پرپرشان می‌کنند. «علی اردلانی» در این زمینه گوی سبقت از همگان ربوده! می‌خواهم از مظلوم‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین کارکترها یعنی «آقا بیژن» که لاک‌پشتی خانگی است و تنها رفیق‌ پسربچه‌ی کوچولویی به نام «قلی»‌ بگویم، دوآینه، دو همدم، دو همدرد، دو همز‌بان، دو لهیده، دو تنها، دو خسته، شخصاً «اردلانی» را بابت بلایی که به سر «آقا بیژن» در داستان «قلی و حریری از گلابتون» می‌آید نخواهم بخشید! جهان داستان‌های «علی اردلانی» مخوف، وهم‌آلود، مرموز و حالا به این‌ها بیافزاییم حاوی تصاویری به شدت شاعرانه و زنده‌اند، آنقدر که گویی کلمات مقابل دیده‌گانت نفس می‌کشند و بدین تصاویر جان می‌بخشند؛ قصه‌های متفاوتی که یک کارگردان شعوری می‌داند چه منبع توانمندی برای سینماست و علی‌رغم تنوع، وحدتی ضمنی بهم می‌تند‌شان، وحدتی ملموس به نام «انسان». روایت آدمیانی که غریبه نیستند، درست که در جهان داستان به سر می‌برند اما تک‌تک‌شان نمود‌های واقعی و بیرونی دارند، در زندگی‌مان، فضای پیرامون‌مان، جامعه‌ی امروزمان. مابین این هفت داستان انتخاب یکی دشوار است، اما بعضی داستان‌ها را ترجیح می‌دهی هیچ‌وقت نخوانده بودی‌، اصلا دلت می‌خواهد خودت را زده بودی به چپ‌ترین کوچه‌ها‌ که این داستان هیچ‌گاه بر سر راهت قرار نمی‌گرفت، دلت می‌خواهد فراموشش کنی، اما گریزی نیست، خوانده‌ای، حالا هست، همه‌جا هست، در ازدحام و خلوت همراه توست، و شباهنگام درست در همان لحظات که گمان می‌بری تمام شده، از سقف اتاقت شروع می‌شود، از زیر در چون دود به داخل می‌خزد، قصه‌ی مهیب «امان‌نامه‌ی شب» که نام مجموعه نیز هست، قصه‌ی مردمانی خوشحال که می‌خندند و می‌خندند و خوشبخت‌اند به لطف شب در «امان شب».

 



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)




ادامه مطلب

برچسب ها: نقد مجموعه داستان امان‌نامه‌ی شب ، مجموعه داستان ایرانی امان‌نامه‌ی شب ، امان‌نامه‌ی شب علی اردلانی ، داستان روانکاوانه فلسفی ایرانی ، نقد داستان امان‌نامه‌ی شب ، بهترین مجموعه داستان ایرانی ، کتابهایی که باید بخوانیم ،

سه شنبه 4 اردیبهشت 1397

رمان: مسیح باز مصلوب (هنوز مثل امروز)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :نقدهای ادبی‌ام در مجله صدبرگ ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- فروردین 97 منتشر شده!




رمان: مسیح باز مصلوب

 نویسنده: نیکوس کازانتزاکیس 

 مترجم: محمد قاضی   

 

هنوز مثل امروز

 

پیام رنجبران



گوش فرا بده! گوش فرا بده! این ندای «هل من ناصر ینصرنی» است که قرن‌ها، سال‌ها، ماه‌هاست، هر روز و هرلحظه به شکلی‌ به کلمه درمی‌آید و صدا می‌گردد و هربار «لبیک»‌اش همان است که بود و همچنان هست، یک‌بار بر فراز جلجتا به صلیب‌ کشانیده، دگر بار «زکریا» می‌شود و در میان درخت اره، گاه فرقش در محراب شکافته، گاه تنش در دشت سوزانی قطعه‌قطعه می‌گردد و لبان تشنه‌اش لهیده، گاه «یحیی» و در زندان کشته، گاه «منصور» و «اناالحق‌»‌اش به دار آویخته و تنش‌ مثله و خاکسترش بر آب، گاه «شیخ اشراق» و از پشت‌بام به زیر انداخته، گاه «عین‌القضات» و پوست تنش کنده و جسدش در بوریایی آلوده به نفت سوزانیده؛ براستی انسان را چه می‌شود؟ گوش فرا بده، این ندای «هل من ناصر ینصرنی» است که هر روز و هر لحظه، از شفق تا فلق در گوش تاریخ می‌پیچد:«کجاست یاری دهنده‌ای که مرا یاری دهد» و تنها کافی‌ست هم‌اکنون به پیرامونت نگاهی بیندازی تا دریابی همچنان همانان که غریبه نیستند، «ما»یی که مدام داعیه‌ی یاری «یار» دارند، همانان‌اند که به محض شنیدن ندایش یا خاموشی‌شان محتاط به گوشه‌ای دور از مهلکه می‌لغزد، یا خود به مسلخ می‌برندش و شگفتا که تا بوده چنین بوده فرجام حکومت بلاهت، ترس و طمع بر اذهان انسان! تا آن‌جا که فیلسوف «فردریش هگل» می‌گوید:«تنها چیزی که از تاریخ فرا می‌گیریم این است که هرگز نمی‌توان چیزی از آن آموخت» تا جایی که «نیکوس کازانتزاکیس» نویسنده‌ی رمان «مسیح باز مصلوب» می‌نگارد:«قریب به دو هزار سال از تولد تو می‌گذرد و در این مدت یک روز نبوده است که تو را به صلیب نکشند. پس تو کی به دنیا می‌آیی که دیگر به صلیبت نکشند و جاویدان در میان ما زندگی کنی؟». نه، نه، گمان مبرم چنین تمنا و آرزویی بدین سادگی‌ها و روالی که پیش می‌رویم میسر شود آخر «مانولیوس» قهرمان شوریده‌ی داستان «مسیح باز مصلوب» نیز می‌گوید:«این دنیا دنیای ظالم و تبهکاری است، آقا! نیکان از گرسنگی می‌میرند و بدان بیش از حد می‌خورند و می‌نوشند و بی‌آنکه ایمان و استحقاق داشته باشند حکومت می‌کنند» و می‌بایست اذعان داشت: همچنان، همچنان، همچنان. رمان «مسیح باز مصلوب» سال 1948 به رشته‌ی تحریر درآمده است، اعتراف می‌کنم قبل از خواندن این اثر 632 صفحه‌ای با دیدن تعداد صفحاتش، و البته توجه به سال نگارشش که گمان می‌بردم شاید کهنگی دچارش شده باشد خود را برای جدال با بی‌حوصلگی و کلافگی حین خوانش مهیا کرده بودم، اما به واقع بعد از خواندن نیم صفحه‌ی نخست آن، آنقدر تاثیرگذار و گیرا بود که بدون اینکه بدانم چه بر زمان گذشت کل اثر تمام شد! می‌خواهم بگویم به هیچ عنوان انتظار نداشتم «مسیح باز مصلوب» آقای «نیکوس کازانتزاکیس» تا این اندازه جذاب باشد طوری که از آثار فوق‌العاده‌ای که همین سال‌ها نگاشته و روانه‌ی بازار شده و از نقاط قوت‌شان جذابیت‌شان بوده مثلا -رمان «جزء از کل»- چیزی کم ندارد؛ اثر کاملاً تر و تازه و زنده به حیات خویش ادامه داده و گمان می‌برم تا سال‌های سال بعد نیز چنین حی بماند. شاید هم راز این ماندگاری به نویسنده‌اش برمی‌گردد، مردی که قصه‌هایش برآمده از شنیده‌ها نیست بلکه زاییده تجارب زیسته‌ی فراوان اوست، حاصل چشم در چشم شدن مستقیم‌اش با زندگی، آفریده‌ی آن سرگذشتی که بر سرخودش نیز گذشته است؛ قصه‌ی اهالی روستایی که تصمیم می‌گیرند در جشن احیای مسیح نمایشی ترتیب بدهند و آن‌را -شبیه تعزیه‌های خودمان- گرامی بدارند. بدین‌سان نقش‌ها مابین اهالی ده بنا به برخی خصوصیات تقسیم می‌گردد، یکی «یعقوب حواری»، دیگری «پطروس حواری»، «یحیی تعمید‌دهنده»، «مریم مجدلیه» و «یهودا»، همچنین «مسیح» را «مانولیوس» جوانی چوپان و خوش‌سیما عهده‌دار می‌شود که البته در روستایی یونانی که «آقا» دارد چرا که مستعمره‌ی عثمانی است، ارباب و ریش‌سفیدان خنثا و کلیسا و کشیش و خدام ریاکار و منحرف و فاسد و ملت مقدس‌مآب دارد، انگار هر کدام از نقش‌های به مثابه‌ی تلنگری بر بازیگرانش وارد می‌شود و ناگزیر همه‌‌شان از حالت بازی و نمایش صرف خارج گشته و هر کدام آنقدر در نقش خود فرو می‌روند که همه‌ی قضایا جدی می‌شود، و اینک در چنین جایی چه بر سر «مسیح»، بر سر «حق»، بر سر «عدالت»، چه بر سر «انسان» می‌آید؟ «نیکوس کانتزاکیس» نویسنده‌ی اثر که رمان مشهور «زوربای یونانی» را نیز در کارنامه‌ی خود دارد، متولد سال 1883 یونان بعد از مرگش سال 1957 وقتی تابوتش را از سوئیس به یونان آوردند، هیچ کلیسایی حاضر نشد بپذیردش و به ناچار جنازه به «مورگ» سپرده شد، یعنی به محلی که جسد اشخاص مجهول‌الهویه را در آن می‌گذارند!

 

 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان مسیح باز مصلوب ، مسیح باز مصلوب نیکوس کازانتزاکیس ، پیشنهاد رمان مسیح باز مصلوب ، مسیح باز مصلوب هنوز مثل امروز ، بینامتنیت مسیح باز مصلوب ، نقد فیلم کشتن گوزن مقدس ،

تعداد کل صفحات: 39 1 2 3 4 5 6 7 ...