شنبه 1 مهر 1396

عشق پاییزیِ عشاق ( بیژن نجدی )

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شعر ،


«من به شکل غم‌انگیزی بیژن نجدی هستم»

*


عشقِ پاییزیِ عشاق

 

 

بیست و چهارم پاییز:

دیروز به دنیا آمدم

عاشق شدم، دیروز

و دیروز بود که من مُردم

بیست و پنجم پاییز:

امروز، زاده شدم

ظهر، عاشق خواهم شد

و غروب نخواهم مُرد تا...

بیست و ششم پاییز:

که در من زاده شوی،

با تو هستم عشق پاییزی عشاق

و...آنگاه

هرگز پاییز نخواهد شد

 



پیام رنجبران ( وبلاگ سیناپس )

 

 

«دوباره از همان خیابان‌ها» درباره‌ی «بیژن نجدی» ( شاعری سراینده‌ی داستان ) (اینجا)


برچسب ها: شعر بیژن نجدی ، نقد دوباره از همان خیابان‌ها ، شاعری سراینده داستان نجدی ، اشعار بیژن نجدی ، عشق پاییزی عشاق نجدی ، نقد و معرفی رمان ، پیشنهاد کتاب وبلاگ سیناپس ،

پنجشنبه 30 شهریور 1396

چرندی به ماندگاریِ شاهکار ( ریچارد براتیگان )

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،





صید قزل‌آلا در آمریکا


(ریچارد براتیگان)


*


چرندی به ماندگاریِ شاهکار

 

چرند ببافی! چرندی آنچنان بزرگ ببافی که هیچ‌کس نتواند به وسعت‌اش ببافد؛ «ریچارد براتیگان» باشی و صاحبِ سبکِ خودت و به ادبیات رسیده باشی و در ادبیات نگنجی؛ آینه باشی و انعکاسِ دقیقِ زندگی‌ای که به عینه دیده‌ای و آنقدر صاف و زلال باشی که «شعر» شده باشی و «شعر» توصیفِ تو نباشد؛ شاید روزی همان حینِ ماهی‌گیری دچارِ مکاشفه شده باشی، کلیّت‌اش به چشم دیده‌ باشی، کلیّتِ زندگی‌ را، بالا و پایین‌اش، پستی و بلندی، این همه تکانه و تکاپو برای «هیچ» را، این همه دوز و کلک و پاچه‌خواری و خیانت و شناعت و زیرِپای هم خالی‌کردن و توی سرهم زدن را، بعد از خودت پرسیده باشی:« این آدم‌ها دقیقاً چه می‌کنند؟!». پاسخ‌ات خنده باشد، به‌شان خندیده باشی و نتوانسته باشی جلوی خنده‌ات را بگیری، خندیده‌ای، ریسه رفته‌ای و باخودت به واژه‌ای برای توصیف‌اش رسیده باشی:«چرند!» و نوشته‌ای «صید قزل‌آلا در آمریکا». تو به ریشِ آدم‌ها، به ریشِ دنیا، به ریشِ این غائله‌ی مضحک به شدّت خندیده‌ای! آنقدر که آن روز رو به دریا، رو به همان‌ وسعتِ آبی، همان ابدیّتی که می‌دانسته‌ای مأمن توست ایستاده‌ای و با کالیبر 44 به شقیقه‌ات، نه! تو  به شقیقه‌ی مرگ شلیک کرده‌ای، تو به ریشِ مرگ هم خندیده‌ای مَرد...

 

«صید قزل‌آلا در آمریکا»ی تو- چرندی به ماندگاریِ شاهکار- ریش‌خندی‌ست به جهانیان‌.

 

 

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


 

ضمیمه‌ای بر نقد رمان «تسلی‌ناپذیر» ( خواب، رویا و تعبیرات) 


برچسب ها: نقد صید قزل‌آلا در آمریکا ، نقد معرفی صید قزل‌آلا در آمریکا ، صید قزل‌آلا در آمریکا ریچارد براتیگان ، نگاهی به صید قزل‌آلا در آمریکا ، نقد و بررسی رمان وبلاگ سیناپس ، چرندی به ماندگاری شاهکار ، یادداشت کوتاه صید قزل‌آلا در آمریکا ،

«آن‌کس که خنده نمی‌داند، همان‌به که آثار مرا نخواند» (نیچه)



نقاشی: نیچه اثر ادوارد مونک



به بهانه‌ی کتابِ «حکمت شادان»

برداشتی آزاد و نگاهی به رساله‌ی

«در باب حقیقت و دروغ به مفهومی غیراخلاقی»

*

 

«من از خدا می‌خواهم که مرا از خدا نجات دهد»

 

پیام رنجبران


 

عشق، عشق، عشق، به گمان‌ام بارقه‌ای؟ نه! آذرخشِ عشقْ چونان امواج موسیقی در جانِ «نیچه» طنین‌انداز شده، و آنقدر آهنگ‌اش بر او خوش می‌نشیند که برای چندگاهی هرچندکوتاه عوارض بیماری‌های عجیب و غریب و فرساینده‌اش دست از سرش برمی‌دارد، نسیمی چونان خنکای مرهمی اهورایی بر جان‌ِ به تنگ‌آمده‌اش وزیده می‌شود تا او پاکوبان و دست‌فشان قلم برقصاند و «حکمت شادان» به رشته‌ی سُرور دربیاورد و در باب‌اش چنین بگوید:« این کتاب، به مثابه‌ی تحقق امری بس غیرمنتظره، سرشار از سپاس و قدردانی مردی است که بهبود یافته است..."حکمت شادان" بیانگر شادباش‌های اندیشه‌ای است که عسرتی هولناک و طولانی را با شکیبایی، جدّیت، خونسردی، ناامیدی و در عین حال با مقاومت تاب آورده و ناگهان خود را در برابر امید، امید به شفا، و سرمست از این شفا، غافلگیر می‌بیند». پرفسور «نیچه»‌ پس از اتمام کتاب، آن‌را به الهه‌ی این عشق یعنی «لو سالومه» تقدیم می‌نماید! همان زنِ افسون‌گر و مرموز زندگی‌ی نیچه که با نپذیرفتن پیشنهادِ ازدواج‌اش، چهره‌ی دیگری از عشق و دلبستگی در برابر دیدگان‌اش هویدا می‌نماید، و ردّپای این داغ- آمیخته به غضبِ نیچه شده، تمامیِ ابرنیروهای جنون‌آمیزش را به پا می‌خیزاند- که در آثار بعدی‌اش شرّ به پا کنند؛ گویی او مابینِ فلسفه‌ی انتقادی‌اش به مثابه‌ی پُتک، انتقام یک عشقِ ناکامِ شخصی را نیز از تمامی زنان می‌گیرد. 

عنوان کتاب «حکمت شادان» اصطلاحی قرون وسطایی‌ست (گایاسیانزا) که اشاره‌ای‌ به شاعران و رامشگران جنوب فرانسه دارد که از قرن دوازدهم میلادی حرکتی را در ستایش عشق، جوانمردی و «شاد زیستن» آغاز می‌کنند و خصوصی‌ترین اثر نیچه محسوب می‌شود، و همچنین پیش‌درآمد، مقدمه و تفسیری‌ست به شاهکار بعدی‌‌اش یعنی «چنین گفت زرتشت»؛ نیچه در این‌باره می‌نویسد:«در واقع، من تفسیر کتاب را قبل از نگارش خود کتاب نوشتم». «حکمت شادان» بستری‌ست که ما نشانه‌های مفاهیم بنیادینی که نویسنده در آثار بعدی‌اش به آن‌ها می‌پردازد را به اختصار می‌بینیم، مفاهیمی مانند ( بازگشت جاودانه، ابرانسان، اراده معطوف به قدرت). برای آشنایی با فلاسفه، و درکِ نخبگانِ تاریخِ اندیشه‌ورزیِ بشریت به سفارش «آرتور شوپنهاور» می‌بایست به سراغِ متونِ اصلی‌ِ خودشان برویم و نه تفسیرات و تعبیراتی که از نوشته‌های‌شان شده است! ( و شاید بهتر باشد خوانشِ نقد و نظراتِ منتقدین و مفسرین را به بعدِ مطالعه‌ی آثارشان موکول نماییم) اما خب شاید این تأکید درباره‌ی همه‌ی علاقمندان صدق نکند و برای‌شان مقدور نباشد؛ ولی چنانچه بخواهیم به سفارش شوپنهاور گوش فرادهیم و مستقیماً بسراغ آثار نیچه برویم تا دریابیم، او درباره‌ی چه مفاهیمی سخن می‌گوید، می‌بایست از کدام اثرش آغاز کرد؟ اکثرِ نیچه‌شناسان، شناخت و دریافتن افکار او را در گروی درکِ آثاری چون «چنین گفت زرتشت»، «فراسوی نیک و بد» یا «اراده معطوف به قدرت» می‌دانند؛ که البته در گفته‌شان تردیدی نیست، سازه‌های اندیشه‌‌ورزیِ نیچه در چنین ساختمان‌های رفیعی نمودار شده و سربه‌فلک می‌ساید؛ اما! به زعم من، می‌بایست سراغ از کُنه، و پی‌ای بگیریم که این برج‌ها برش چیده و استوار شده؛ کدامین اثر؟ «در باب حقیقت و دروغ به مفهومی غیراخلاقی» رساله‌ای چندصفحه‌ای که پس از «زایش تراژدی» و پیش از تمامیِ آثار ذکر شده در سال 1872 به رشته‌ی تحریر درآمده، اما تا زمان مرگ نیچه منتشر نشده است؛ خوشبختانه این رساله‌ی بی‌نظیر، که باز هم به زعم من، یکی از درخشان‌ترین، برجسته‌ترین، مهم‌ترین رساله‌های فلسفی، و در کلیت، متونی‌ست که انسانی در طول تاریخِ فکریِ بشر موفق به نگارشِ آن گردیده، با ترجمه‌ی جناب «مراد فرهاد‌پور» به زبان فارسی درآمده و در دسترس علاقمندان قرار دارد. این رساله نسبت، و در قیاسِ با سایر نوشته‌های مولف‌اش با فُرمی استدلالی، یک‌دست، منظم، و همچنین زبانی بسیار همه‌فهم خبر از کُنه، بن‌مایه و ریشه‌ی اندیشه‌ها‌ی او می‌دهد، کلیدِ درکِ باقیِ آثار نیچه در گروی فهم این رساله است، یعنی به گمان من «در باب حقیقت...» کلید‌ِ مدخل ورودی به ساحتِ اندیشه‌های «فردریش ویلهلم نیچه» بوده، و ابزار پی‌بردن به جانِ کلامی‌ست که او در آوردگاهِ آثار بعدی‌اش به منصه ظهور می‌رساند. این رساله مرکز ثقل افکار نیچه بوده، و آن برج و باروی نوشته‌های آینده بر چنین پایه‌‌های مستحکم، و بدیعی بنا و استوار شده! حالا چنانچه بخواهیم بصورت میکروسکوپی بر رساله‌ی « در باب حقیقت و دروغ به مفهومی غیراخلاقی» متمرکز شویم، تا مرکز ثقل آن‌را بیابیم که در واقع مرکز ثقل تمامیّتِ اندیشه‌های نیچه است، به کدام قسمت می‌بایست اشاره کنیم؟ او پس از توضیحاتی در پایان پاراگراف چهارم می‌پرسد:«اما در چنین وضعی، میل به حقیقت دیگر از کجاست؟» مجمل مقصود، درست که این سوألِ «نیچه» و جواب‌اش، پاسخی‌ست به پرسش بنیادی فلسفه یعنی «حقیقت چیست؟»، اما پاسخی که نیچه بدان می‌دهد- تبری‌ست که به درستی بر ریشه‌ی حقیقت، و حقایقی که تا بدان روز در میان انسان‌ها به حقیقت مشهور شده است می‌زند- و این تبر‌زنی مرکز ثقل فلسفه‌ی انتقادی اوست- که سپس در سایر آثارش به پرداخت، شرح و بسطِ سخن‌اش می‌پردازد، و بدین‌وسیله بخودش اجازه‌ی تاخت‌وتاز بر تمامیِ ارزش‌ها و اخلاقیات ساختگیِ سلسله‌ی انسان را می‌دهد. از منظر نیچه به زبانی ساده، حقیقت دروغی بیش نیست! و آنچه ما بدان حقیقت می‌گوییم در واقع قراردادها‌یی ساختگی‌ و ‌دست‌ساز انسان بر اساسِ قواعدِ زبانی‌ست- که پس از جاافتادن و نهادینه شدن- رفتار بر خلاف آن دروغ قلمداد می‌شود، در حالی که ما از ابتدا نیز دروغ‌ها را بعنوان حقایق پذیرفته‌ایم، چرا که ما نامی بر چیزها می‌گذاریم، و اسامی‌ای بدان‌ها اختصاص می‌دهیم و این قواعد به مروز زمان تبدیل به حقایق شده و آن را حقیقت می‌گوییم، اما آن نام و اسامی در واقع آن چیزها و اشیاء نبوده و نیستند! و این نخستین دروغ است؛ به دیگر سخن، مبدأ و سرمنشاء حقایقِ نخستین نیز دروغ‌هایی بیش نبوده و ساخته‌ی اذهان و تصورات انسان‌‌اند؛ و البته مشکل از جایی آغاز می‌شود که این دروغ‌ها ( یا موهومات) مفاهیم دیگری می‌زاید؛ یعنی بر اساس چیزی که از ابتدا نیز دروغ بوده است، آدم‌ها مفاهیم و ارزش‌هایی نیز ساخته‌اند! می‌خواهم بگویم براساس دروغ مفاهیم دیگری تدارک دیده‌اند که در واقع آن‌ها نیز بزرگترین درو‌غ‌هایی‌ هستند که آدم‌ها به یکدیگر می‌گویند، و نکته‌ی دردناکِ ماجرا این است که آدم‌ها بر اساس این مفاهیم یا ارزش‌های ساختگی، ایدئولوژ‌ی‌هایی می‌سازند، و سپس آنرا عقیده یا اعتقادشان قرار می‌دهند و می‌دانند، و بعد چنانچه سایر انسان‌ها یا دیگر ملل از این ارز‌ش‌های ساختگی‌شان عدول نمایند- یا نظرشان خلافِ آنان باشد- به خودشان اجازه‌ی هجوم، و کشتار آن جماعت را می‌دهند! (که در نهایت به کشتار یکدیگر نیز ختم می‌شود) یعنی در واقع دسته‌های متخاصم و دشمنِ یکدیگر به هم می‌گویند:« تو چون عقیده‌ات مانند من نیست مستحقِ مرگ هستی!!» که به زبانِ دیگر این می‌شود:«من دروغ می‌گویم، تو نیز دروغ می‌گویی، اما چون تو مثلِ من دروغ نمی‌گویی من به خودم حق می‌دهم تو را بسوزانم!!!» می‌بینید صورت مسئله چه مضحک، و چه شوخی بی‌مزه‌ای‌ست؟ اما این فقط روی کاغذ شوخی‌ست، و واقعیت‌ دهشتناک‌اش آن است که ما هرروز و هر لحظه شاهدِ بروزش هستیم، یعنی کُشتار کُشتار کُشتار و نسل‌کشی بر اساس عقایدی که چنانچه بیندیشیم مکر و موهوماتی بیش نبوده و دروغین‌اند؛ آن قواعدی که قرار بوده حافظ و موجباتِ رشد و امنیت انسان‌ها باشد علیه‌شان برخاسته و باعث اضمحلال و نابودی‌شان گردیده؛ اینجاست که آدمی به یادِ آن عارف آلمانی یعنی استاد اِکارت می‌افتد تا بگوید:« من از خدا می‌خواهم که مرا از خدا نجات دهد.»

 

 

پی‌نگار:

برای کودکان میانمار.

 

 

 

پیام رنجبران ( وبلاگ سیناپس)

 

 

نقدِ رمان «درمان شوپنهاور» نوشته «اروین یالوم» اینجاست!


برچسب ها: نقد کتاب حکمت شادان نیچه ، نقد و معرفی حکمت شادان نیچه ، نقد در باب حقیقت و دروغ به مفهومی غیراخلاقی ، نقد آرا و اندیشه نیچه ، حقیقت دروغ نیچه ، نقد و تحلیل حکمت شادان نیچه ، اکارت نیچه حکمت شادان ،

شنبه 25 شهریور 1396

شب‌نوشت: «وقتی سیگار تمام کردم!»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،


«وقتی سیگار تمام کردم!»

 

                                                                                                           

 

خانه بودم!

روی مُبل نشسته بودم!

با نوک انگشت‌اشاره‌اش چنددفعه محکم، خیلی محکم سمت‌ِچپ‌ِ سینه‌اش کوبید و گفت:«تو اینجایی!...بفهم مرتیکه...همیشه اینجا بودی».

این پایم روی آن یکی انداختم تا نگاه‌ام دودِ سیگارم را دنبال کند که آرام، خیلی آرام زیرِ نورِ نارنجیِ لوستر روی هم می‌لمید، غوط می‌خورد، می‌لمید، غوط می‌خورد، مثلِ مه، مثلِ غبار، مانندِ سال‌ها زندگیِ گم‌شده‌...

طوری روی دست‌ام زد که سیگارم پرید کفِ اتاق و بی‌مهابا قِل‌ خورد رفت زیر میز، همان میزی که برقِ چاقو‌ی قلم‌تراش‌ روی آن چشمان‌ام را با خود بُرد، همان میزی که قلم روی کاغذی که دیگر سپیدی نداشت بارها جیغ می‌زد:«غیاب».

مقابلم روی زمین نشست، انگشتانِ اشرافی‌اش روی زانوانم نشست؛

چیزی شبیه سال‌ها بی‌خبری، سال‌ها حصار، سال‌ها واژگانِ متروکه در من، چیزی شبیه باران در چشمانِ دُرشت‌ِ او شکست، چیزی شبیه فراموشی که ناگه به خاطرت بیاید جیغ کشید:«تو اینجایی!...توی قلبم...توی قلبم...اینجا هیچ‌کس جز تو نبوده!» بعد لابه شد:«خواهش می‌کنم بفهم».

شاید هنوز می‌دانست وقتی طره‌ی موهای شلخته‌اش روی پیشانی‌ی بلندش، روی ابروهایش، روی مدارِ نگاه‌اش می‌ریزد، سیاره‌ای مجهول در کهکشانِ راه نامعلوم تصمیم به نچرخیدن می‌گیرد؟

شانه‌های ظریف‌اش می‌لرزید، صورتِ استخوانی‌اش می‌لرزید:«چطور بهت ثابت کنم؟...هان؟....آقای خوشنویس، آقای فیلسوف، آقای همه‌چیزدان...می‌دونی چرا رفتم؟! بخاطر همین سکوت‌هات...کُشنده‌اس...کُشنده‌اس...بخاطر اون طرز نگاهت...که آدم همش به خودش شک می‌کنه...اون چشمای طعنه‌زنت...همیشه طوری نگام می‌کرد...انگار من دروغگو‌ام...من دروغگو نیستم...هیچ‌وقت نبودم.»

تاب نیاوردم!

شانه‌های‌ نازک‌اش را سفت گرفتم، از جا بلندش کردم، بلوزش را بالا زدم، درآوردمش، تکه‌های لباس‌اش را، درآوردم، چرخاندمش، روی میز خواباندمش، تقلا نمی‌کرد، زبانْ محصور در سکوت بود، خاطراتِ بستری مرور می‌شد، تقلا نمی‌کرد، کف دست‌ام را روی جناغ سینه‌اش گذاشتم، پرنده‌ای زیر دستم می‌تپید، نگاهی به نورِ نارنجیِ سقف لغزید، قلم‌تراش را برداشتم، همان‌که تیزیِ نوکش سوزن است، بالا بردم و محکم بالای سینه‌ی چپ‌اش کوبیدم، چاقو بی‌معطلی، بی‌ملاحظه فرو رفت! چیزی شبیه سال‌ها بی‌خبری، سال‌ها غیاب، سال‌ها دربه‌دری سینه‌اش را درید، انگشتانم لبه‌های بریدگی را گرفت و مابینِ اعتراضِ دنده‌هایش گشودش تا چشمم به قلبی بیفتد که می‌تپید، می‌تپید، نگاهی که التجا می‌کرد، نوک چاقو باز جُنبید، چاک‌ِ دیگری روی قلب‌اش انداخت، قلب‌ تقلا می‌کرد، نمی‌خواست، اما انگشتانِ شست‌ام زبان نمی‌فهمد، شکافِ قلب وا داد،،، راست می‌گفت! یکی آنجا بود، یکی درون قلب‌اش نشسته بود، یکی شبیه من،،، اما من نبودم.

وقتی از درِ خانه بیرون می‌رفت موهایش روی پیشانی‌‌اش ریخته بود؛

زیر میز می‌گردم، سیگار تمام کرد‌ه‌ام.

 

 



نوشته: پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


شب‌نوشت‌ها



برچسب ها: وقتی سیگار تمام میکنم ، وقتی سیگار تمام کردم ، شبنوشتها پیام رنجبران ، نقاشی جکسون پولاک ، سیگار غیاب دروغ ، راز قلب ، وقتی سیگار تمام میشود ،

شنبه 25 شهریور 1396

موریس بلانشو

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پارگراف‌های مورد علاقه‌ام ،



قرار است کلمات بیایند. بیایند با خاطرات‌اش کاری کنند. یاری کنند تا به حرف بیایند.

کلمات می‌آیند و خاطرش فرسوده می‌کنند.

در خاطرش تنها درد، درد، تنها درد. دردی که دیگر به یادآوردن نمی‌تواند.

 

 

 

موریس بلانشو (فارسی‌ی پرهام شهرجردی)

 

 

پی‌نگار:

نقاشی از عالیجناب «آمادئو مودیلیانی»(1884-1920)، او وقتی روحِ فردی را نمی‌شناخت مردمک چشمان‌‌اش را نمی‌کشید.




پیام رنجبران ( وبلاگ سیناپس)


کتابخانه‌ی سیناپس



برچسب ها: موریس بلانشو ، نقاشی آمادئو مودیلیانی ، بلانشو مودیلیانی ، نقد و معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ، درباره آمادئو مودیلیانی ، نقد و معرفی رمان سیناپس ، خاطرات موریس بلانشو ،

پنجشنبه 23 شهریور 1396

معرفی رمان بریت‌ ماری اینجا بود ( فردریک بکمن )

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،





«یه بار شنیدم: آدم عاشق فوتباله، چون فوتبال یه چیز غریزی تو خودش پنهون داره. وقتی یه توپ جلوی پای آدم قل می‌خوره، ناخودآگاه شوتش می‌کنه. چون خیلی‌ها فوتبال رو دقیقاً همون‌طور دوست دارن که خودشون رو. آدم نمی‌دونه چه‌جوری از دست این بازی خلاص شه.»

 

صفحه 132

*


تمام زندگی‌های زناشویی قسمت تاریک دارند. چون انسان‌ها نقطه‌ضعف دارند. تمام انسان‌هایی که با یک انسان دیگر زندگی مشترک دارند، یاد می‌گیرند با نقاط ضعف یکدیگر به نوعی کنار بیایند. آدم می‌تواند به عنوان مثال به این قضیه همان‌طور نگاه کند که به مبل‌های سنگین، و یاد بگیرد اطراف آن را تمیز کند. امید واهی را زنده نگه دارد. طبیعتاً آدم می‌داند که گردوخاک و کثافت زیر سطح فوقانی می‌نشیند، ولی تا زمانی که میهمانان این کثافت‌ها را نبیند، آدم یاد می‌گیرد آن‌ها را پس بزند...

 

صفحه 153

*


مغز انسان توانایی‌های خارق‌العاده‌ای دارد. خاطرات را به قدری آشکار بازسازی می‌کند که سایر اعضای بدن می‌توانند احساس‌شان را نسبت به زمان از دست بدهند. کامیونی که از سمت‌راست می‌آید، می‌تواند کافی باشد، تا گوش‌ها باور کنند که دارند صدای فریاد یک مادر را می‌شنوند، تا دست‌ها باور کنند که شیشه‌های خرد‌شده دارند آن‌ها را می‌بُرّند، تا لب‌ها باور کنند که دارند طعم خون را احساس می‌کنند. بریت-ماری در درون هزار بار اینگرید را صدا می‌زند.

 

صفحه 166

*


«قبلاً بانک عاشق فوتبال بود، واقعاً. فوتبال رو بیشتر از زندگی دوست داشت، بعد برای چشماش اون اتفاق افتاد. چشماش فوتبال رو ازش گرفتند. و حالا: از فوتبال متنفره. متوجه می‌شی؟ زندگی همین‌طوره. مگه نه؟ عشق، تنفر، یا این، یا آن. بنابراین از اینجا رفت. رفت یه جای دور. بانک و پدرش باهم تفاوت داشتند. بدون فوتبال، بهش چی می‌گن؟ باهم حرفی برای گفتن نداشتند!...»

 

صفحه 217

 *


وگا نگاهش را به شماره‌ی پشت تریکو می‌دوزد و می‌گوید:« وقتی فوتبال بازی می‌کنم، درد رو احساس نمی‌کنم.»

بریت-ماری می‌پرسد:«کدام درد را ؟ »

وگا پاسخ می‌دهد:«هیچ دردی»

 


صفحه324


*

بریت‌-ماری اینجا بود

نویسنده : فردریک بکمن

ترجمه: حسین تهرانی / نشر: کوله‌پشتی

 

 

اگر ابتدا رمانِ فوق‌العاده‌ی «مردی به نام اوه» نوشته‌ی «فردریک بکمن» را خوانده باشید، «مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متأسف است» کمتر بهتان می‌چسبد، اما اگر ابتدا «مادربزرگ...» را خوانده باشید، «بریت-ماری اینجا بود» خیلی بیشتر بهتان می‌چسبد! اساساً همه‌ی نوشته‌های «بکمن» حاوی خاصیت چسبندگی هستند. «بریت-‌ماری» یکی از شخصیت‌های فرعیِ رمان «مادربزرگ...» است، همان‌که «السا» بهش می‌گفت:«بزِ غرغروی احمق»، در انتهای آن رمان «بریت» شوهرش «کِنت» را ترک کرد، و حالا ما شاهدِ ماجراهای او در روستایی به نام «بورگ» هستیم! باید اضافه کنم حینِ خواندن این رمان، آنچنان «بریت-ماری» در هر موقعیتی باوسواسِ به شدت بامزه‌ای به نظافت محیط پیرامونش می‌پرداخت، که بر من تاثیر گذاشت، از این‌لحاظ تصمیم گرفتم فکری به حال لیوان‌هایی که آنقدر روی میزم قطار می‌شود که محتویاتِ درونشان تجزیه می‌شود بکنم! به گمانم اگر «بریت-ماری» اینجا را می‌دید حتماً سکته می‌کرد؛ و اما فوتبال! بله، فوتبال نقشِ مهمی در رمان بازی می‌کند، و آدم‌هایی که عاشق تیم‌های‌ فوتبال‌شان هستند و هواداری‌شان از یک تیمِ بخصوص، نشانه‌ای از ویژگی‌های اخلاقیِ آنهاست، مثلاً : منچستری‌ها عادت ندارند ببازند، تاتنهامی‌ها همیشه قول می‌دهند خوب باشند اما همیشه یک دلیل پیدا می‌شود که حالِ آدم را بگیرند، یا :«...آدم هرگز نمی‌تونه به کسی که پدرش طرفدار تیم‌ لیورپوله، بگه نمی‌شه که نتیجه‌ی بازی رو برگردوند.»  

 

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

درباره‌ی رمان «شاگرد قصاب» نوشته‌ی «پاتریک مک‌کیب»؛ اینجاست.


برچسب ها: نقد و معرفی رمان بریت ماری اینجا بود ، معرفی رمان بریت ماری اینجا بود ، پیشنهاد رمان بریت ماری فردیک بکمن ، نقد رمان بریت ماری فردریک بکمن ، نقد رمان وبلاگ سیناپس ، نقد مردی به نام اوه ، نقد مادربزرگ سلام میرساند و میگوید متاسف است ،


ورنر خواسته یا ناخواسته به او فکر می‌کند؛ به دختری با یک عصا، دختری با لباسی خاکستری و دختری که از جنس مه بود. باد به گیسوانش ضربه می‌زد و گام‌هایش هیچ ترسی نداشت. دختر به عمق وجود ورنر رخنه کرده است.

او چه کسی است؟ دختر همان مرد فرانسوی که مخابره می‌کند؟ نوه‌اش؟ چرا می‌باید آن مرد دختری را این‌طور به خطر بیندازد؟

 

(صفحه 427)

*

ماری: «خانم؟ من چه شکلی هستم؟»

«تو هزاران لک روی صورتت داری؟»

«پدر همیشه می‌گفت آن‌ها ستاره‌هایی بهشتی‌اند؛ مانند سیب‌های روی درخت»

«آن‌ها نقاط ریز قهوه‌ای رنگی هستند، عزیزم؛ هزاران نقطه‌ی ریز قهوه‌ای»

«این‌که زشت است»

«آن‌ها روی صورتت زیبا هستند»

«خانم‌! به نظر شما ما واقعاً می‌توانیم خداوند را از نزدیک ملاقات کنیم؟»

«شاید بتوانیم»

«اگر شخصی نابینا باشد چه؟»

 

(ص 306)

*

خداوند، مثل نوری سفید، مثل نور ماه، با چشمانی باز و خیره به زمین آن بالاست. پلک می‌زند، پلک می‌زند و می‌بیند که شهر به آهستگی به خاکستر تبدیل می‌شود.

 

(صفحه 397)

 

 *

 

 

ضمیمه‌ای بر نقد رمان «تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم»


برنده‌ی جایزه پولیتزر 2015 (آنتونی دوئر )


*

اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است!

 

پیام رنجبران

 

گاهی اوقات متنی را می‌نویسی، تمام می‌شود لیک در تو ناتمام می‌ماند، به فرصتِ دیگری موکول‌اش می‌کنی، اما اغلب فرصت‌اش دست نخواهد داد؛ به هر تقدیر «تئودور آدورنو» می‌گوید:« بعد از آشویتس شعر گفتن بربریت است، پس از کوره‌های آدم‌سوزی فلسفه هم دیگر معنا ندارد». چرا که از هگل تا مارکس و از کانت تا نیچه، و همه‌ی پیشوایان فکری اروپا، تاریخ بشر را تاریخی در جهت رشد و تکامل می‌دیدند اما حوادث جنگ‌جهانی گند زد به  تمامیتِ این چشم‌انداز، آمال‌ و رویاهای اندیشمندان و فلاسفه! به جای بهشت، جهنّم به زمین آورده شد، وقایعی رخ داد که دوزخِ کتاب‌های آسمانی، و دوزخِ «کمدی الهیِ» دانته به گردِ پایش هم نمی‌رسیدند، آنچه سلطنت امیدوارکننده‌ی خردِ آدمی، و شِمای آرمانیِ ترسیم شده‌، و کمال‌یافته‌ی بشر را شکاند و خُرد و خاکشیر کرد، چه اگر قرار است رشد و پیشرفتِ تمدنِ بشری منتج به اردوگاه‌های کار، کوره‌های آدم‌سوزی هیتلر، گولاگ‌های استالینی شود، ملل دنیا آن‌سان به جان هم بیفتند، پیامد تفکر و اندیشه و خردورزی، پیامد عقلانیت، چنان کراهت و فجاعتی باشد که حادث شد، همان‌ بهتر که هیچ گفته نشود، هیچ شعری ساز نشود، هیچ فلسفه‌ای ساختْ نشود. آدورنو و ماکس هورکهایمر کتابِ «ظلمتِ خرد»شان را با این جمله شروع می‌کنند:«روشنگران کوشیدند انسان را توانا سازند بر ترس خود غلبه کند و از این راه به سروری و آقایی بر جهان برسد؛ اما دنیای روشن‌شده کاملاً در تیرگی بدبختی فرورفته است». میلیون‌ها انسانِ بیگناه به خاک و خون کشیده شد، و انگار آن پیشگوییِ فئودور داستایفسکی محقق شد:« اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است» و در باقی انسان‌ها تتمه ایمان‌شان به خدا در ورطه‌ی نابودی و تلاشی افتاد، طوری که هانا آرنت گفت:« چنین جنایتی نمی‌بایست در تاریخ بشر اتفاق بیفتد؛ ولی افتاد و تصویر و تصور از انسان را برای همیشه دگرگون ساخت. چرا نگوییم تصور از خدا هم! خدایی که بندگانش را فراموش کرده بود». اما این پایان فجایعِ بشر نبود و نیست و نخواهد بود؛ تا آدمیان فاصله‌شان با «خودآگاهیِ» متعالی نجومی باشد چنین نسل‌کشی‌های کریه، و سرسپردگی به رهبران ناقص‌العقل بیمار، که البته برآمده از بطنِ هر اجتماعی هستند ادامه پیدا خواهد کرد. رهبران هر جامعه‌ای، و شیوه‌ی مناسباتِ هر مملکتی انعکاسِ دقیقِ میزانِ حجمِ شعوریِ اکثریتِ مردمِ همان ملّت هستند؛ راقمِ این سطور پاسخ‌اش به بسیاری از سوألات اغلب با تردید است، معتقدم هر پاسخی به مرور کامل‌تر می‌شود اما از یک قضیه بسیار مطمئنم و بدان یقین دارم، اینکه آن کودکان و نوزادانی که در آغوش مادران‌شان خفه شدند، به قتل رسیدند و سوختند، هیچ نقشی در بوجود آمدنِ چنین مظالمی نداشتند، دقیقاً بیگناه نابود شدند، هیچ فرقی هم ندارد این وقایع کجا رخ داده باشد، در هیروشیما یا ناکازاکی، در حلبچه، صبرا یا شتیلا، در مدرسه‌ی کودکان استثنایی شهرستان بروجرد و صدها کودک بیگناهی که توسط موشک‌های کفتارِ کثیفی چون «صدام» همگی سوختند! آن‌ها حتا نمی‌دانستند اوضاع بر چه قرار است و چرا حقِ زندگی‌ ازشان دریغ شد! آیا بشر گرفتار نفرینِ خدایان شد؟ به هر تقدیر بعد از فجایع و فظایعِ جنگ‌های‌جهانی، اکثر فیلسوفانِ نیمه‌ی دوم قرن بیستم هدفی والا در برابر بشر گذاشتند که در یک کلام می‌شود گفت:«آشویتس دیگر نباید تکرار شود». آدورنو نوشت:« اتفاق افتاد و می‌تواند دوباره اتفاق بیفتد. حرف اصلی ما این است» و سپس اضافه کرد:« هیتلر باعث شد که بشر فرمانی به ده فرمان کهن اضافه کند: کاری کن که آشویتس هیچگاه در هیچ‌جا تکرار نشود». بدین سبب او خواستار شد که به منظور پیشگیری از وقوعِ مجدد چنین فجایعی تدابیر اساسی اتخاذ گردد، از همان کودکی هدف پرورش و تربیتِ انسان نوینی باشد بر پایه‌ی اجتناب از جنایت در حقّ سایر آدمیان. یکی از پیشنهاداتش بر این مبناست: نشاندن احساسی که از «همدردی» فراتر می‌رود؛ در توضیح این احساس می‌توان گفت: اینکه خود را به جای دیگران بگذاریم. بدین روال انسان درباره‌ی احساسات خود نیز آگاهی می‌یابد؛ و یکی از شیوه‌های ایجاد چنین حسی توسط فلسفه، هنر و علی‌الخصوص ادبیات است و بهره‌بردن از تأثیر و قدرتِ بی‌حد و حصر داستان‌گویی بر وجودِ انسان‌ها، بدین‌سان آدمیان تمامیِ رخدادهای تکان‌دهنده، تلخ و تاریکِ به سررفته‌ی بشر را تجربه می‌کنند، در همان فضا و اتمسفرِ رخدادها قرار می‌گیرند، با شخصیت‌های داستان همدلی و همذات‌پنداری می‌نمایند، سپس به‌شان تلنگری زده شده و دچارِ تفکر می‌شوند و به نوعی آموزش می‌بینند، و چنانچه الگوهای فکری‌شان شکل گرفته باشد، اما هنوز ممکن است با تاثیر داستان بر ناخودآگاه‌شان، به نسخه‌های بهتری از آنچه هستند مبدّل شوند. آشنایی با دونوجوان، «ماری-لو» و «ورنر» در رمان «تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم» نیز می‌تواند چنین باشد، کارکترهایی که «آنتونی دوئر» در اوج ظرافت و مهارت با الهام از وقایعِ جنگ‌جهانی دوم، و صرفِ ده‌سال از زندگی‌اش خلق کرده‌؛ می‌خواهم بگویم، درست است که «ماری» و «ورنر» کارکترهای داستانی‌اند و مربوط به دوره‌ی جنگ‌جهانی دوم، اما اینان نمونه‌های واقعی دارند، حتا مدت‌ها بعد از تاریخ ذکر شده، در ویتنام، بوسنی، افغانستان، حلبچه، یمن، خرمشهر، همین حالا به صفحه‌ی تلویزیون یا اخبار نگاهی بیندازید، جنگ همچنان در حال پیچاندنِ طومارِ زندگی‌ی بسیاری از این کودکان است؛ به زعم من، شعور بشر هنوز در حال پوست‌اندازی‌ست، آنچه ما از شمایلِ امروزِ انسان می‌بینیم- جز عده‌ی معدودی نسبت به جمعیت دنیا- به هیچ‌عنوان آن نیست که باید باشد؛ فاصله‌ی انسان نسبت به آنچه می‌بایست باشد به اندازه‌ و یا شاید بسیار بیشتر از فاصله‌ای‌ست که آدم امروز از گونه‌های ناندرتالِ اولیه دارد؛ ما تازه به مدخل، و دروازه‌ی ورودی شهر انسانیت رسیده‌ایم، اقداماتِ زیادی مانده است که هنوز انجام نشده، خیلی کارها می‌بایست برای «خودآگاهی» انجام داد.

 

 

پی‌نگار:

متن دیگری درباره‌ی رمان «تمام نورها...» در مجله‌ی صدبرگ نوشته‌ام، که بعدتر خواهم‌اش گذاشت.


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

نقد رمان «نادیا» نوشته‌ی مرشد سورئالیسم «آندره برتون» اینجاست!



برچسب ها: نقد و معرفی رمان آنتونی دوئر ، نقد تمام نورهایی که نمیتوانیم ببینیم ، نقد رمان برنده جایزه پولیتزر 2015 ، تئودور آدورنو شعر فلسفه بربریت ، هانا آرنت فلسفه بربریت ، هولاکاست گولاگ هیتلر ، تحلیل تمام نورهایی که نمیتوانیم ببینیم ،

تعداد کل صفحات: 27 1 2 3 4 5 6 7 ...