تبلیغات
سیناپس



رمان: عنکبوت

نویسنده: هانری تروایا

 ترجمه: پرویز شهدی

 نشر: کتاب پارسه

*

روایت مواجهه‌ی آدم‌های سطحی با هم

 

پیام رنجبران

طرح روی جلد رمان «عنکبوت» همخوانی بسیاری با شخصیت اول این داستان دارد. هاله‌ی کم‌رنگی که تصویر مردی را شکل داده که برخاسته از کتاب‌هاست؛ گویی این کتاب‌ها منجر به شکل گرفتن سایه‌ی بی‌حالی شده که به آنی زدوده یا به تلنگری فروپاشیده خواهد شد. حس نگریستن به آن، به این می‌ماند که به یک حباب می‌نگریم. انگار ریشه‌های شخصیت و افکار این مرد به‌جای زندگی، برخاسته از مفاهیم کتاب‌هاست، ریشه‌هایی که البته محکم نیست و مفاهیمی که در او نهادینه نشده‌ است. این مرد «ژرار فونسک» نام دارد. پرسونای اصلی رمان «عنکبوت» و مرد جوانی که پشت نقاب عبارات قصار کتاب‌هایی که خوانده، شخصیت اصلی خودش را پنهان می‌کند. او خود را فردی نشان می‌دهد که نیست: قدرتمند اما در واقع ضعیف. بی‌نیاز اما به شدت محتاج به توجه و ابراز علاقه‌ی اعضای خانواده‌اش. متفکر و عمیق اما گیرافتاده در سطح. اصلاً به باور من داستان این رمان، روایت مواجهه‌ی سطح است با سطح. روایت مواجهه‌ی آدم‌های سطحی با هم، روایت آدم‌هایی که در سطح زندگی می‌لولند، ولی تقابلی که در عمیق اتفاق می‌افتد؛ یعنی ما توسط داستانی که به خوبی ساخته و پرداخته شده است به عمق و درون این آدم‌ها نفوذ می‌کنیم و به ریشه‌ها و عواملی می‌پردازیم که در نهایت این آدم‌ها برآمده از آن‌ها هستند. چرا «ژرار» اینگونه است؟ دلیل این وابستگی بیمارگونه‌ی او به خانواده‌اش چیست؟ آیا فقط خود مقصر است یا خانواده‌اش نیز دخیل‌اند؟ اساساً موضع ما نسبت به این آدم‌هایی که دورش را گرفته‌اند، چیست؟ چه نظری درباره‌ی آن‌ها داریم؟ قضاوتی که نویسنده‌ی داستان به عهده‌ی خودمان گذاشته است. او فقط بر قصه‌اش تمرکز می‌کند. زندگی این آدم‌ها و چند و چون‌شان را توسط یک ساختار منسجم روایی نشان‌مان می‌دهد. روایتی که در وهله‌ی نخست خواننده‌اش را گیر می‌اندازد و برای او جذاب است؛ سپس به خودش که می‌آید به درون داستان کشانده و شاهد ماجرا شده و در پی‌اش روابط مابین شخصیت‌های داستان را ارزیابی می‌کند. خواننده درباره‌ی آن‌ها و روابط‌شان و موقعیت‌هایی که تقابل میان آن‌ها برمی‌سازد، می‌اندیشد. رمان «عنکبوت» نوشته‌ی «هانری تروایا» نویسنده‌ی روس‌تبار فرانسوی است. این اثر در سال 1938 به رشته تحریر درآمده و همان سال مهم‌ترین جایزه‌ی ادبی فرانسه، گنکور را به خود اختصاص داده است. «هانری تروایا»(1911- 2007) نویسنده‌ی پرکار و یکی از برجسته‌ترین شخصیت‌های ادبی فرانسه به حساب می‌آید. کارنامه‌ی او افزون بر این‌که پرتعداد است -و شامل بیش از یک‌صد کتاب داستانی و غیر داستانی می‌شود- مملو از آثار درخشان است. او علاوه بر شهرتش بابت رمان‌هایی که می‌نوشت، در زمره‌ی مورخان و شرح‌حال‌نویسان شاخص نیز قرار می‌گیرد. فرزند خانواده‌‌ای ارمنی که بعد از انقلاب اکتبر از روسیه می‌گریزند و بعد از مدتی اقامت در ترکیه و اتریش به فرانسه پناهنده می‌شود. «تروایا» با این‌که آثارش را به زبان فرانسه می‌نوشت اما عمده‌ی کتاب‌هایش و موضوعات آن‌ها درباره‌ی روسیه است. همچنین شرح‌حال‌هایی که او بر زندگی افرادی چون، «لف تالستوی»، «آنتوان چخوف»، «الکساندر دوما» و «ایوان تورگینف» نوشته از قابل توجه‌ترین و درخشان‌ترین آثاری است که درباره‌ی این غول‌های ادبیات روسیه و جهان به رشته‌ تحریر درآمده است. رمان «عنکبوت» توسط آقای «پرویز شهدی» به زبان فارسی برگردان شده است. ترجمه‌‌‌ی درخور ستایشی که شایسته‌ی این اثر ادبی است. روایتی که هر چه پیش می‌رود همانند پوست پیاز لایه‌های آن برچیده می‌شود و به همین منوال ما نیز از زوایای دیگری به زندگی آدم‌های داستان می‌نگریم. نظرات «ژرار» را درباره‌ی دیگر آدم‌ها و سبک زندگی‌شان می‌شنویم- زندگی آدم‌هایی با خوشی‌های مبتذل، از پیش‌تعیین شده، انگار یکی را گذاشته‌اند و از مابقی کپی گرفته‌اند- بد هم نمی‌گوید! تازه او فردی است که خودش را به گمان خویش از معرکه‌ بیرون کشیده و به آن‌ها و زندگی‌‌های پوچ‌شان می‌نگرد و مورد تمسخرشان قرار می‌دهد. او به خود می‌بالد که بلد است بر وسوسه‌های دنیای مادی چیره شود. «فقط زندگی درونی و معنوی» برایش دارای اهمیت است و «غنی‌سازی مغرورانه‌اش از طریق مطالعه، اندیشیدن و تامل کردن»(ص 25) اما هر چه به فرجام داستان نزدیک می‌شویم، به ویژه وقتی با آن پایان‌بندیِ قابل توجه‌ و عاقبت «ژرار» روبرو می‌شویم، توجه‌مان علاوه بر دیگر موضوعات به این مساله نیز جلب می‌شود؛ یعنی نظرات دوپهلویی نسبت به او پیدا می‌کنیم. آیا باید به این زندگی تن داد یا می‌‌باید کناره گرفت و فقط به جهان مفاهیم عالی و کتاب‌های والا پناه برد؟ به راستی کدام روش صحیح‌تر است و به کار می‌آید؟ باری، شاید در نهایت به این نتیجه برسیم که می‌بایست کتاب خواند اما مفاهیم درون کتاب‌ها را باید زندگی کرد، نه با آن مفاهیم زندگی.

 

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان عنکبوت ، نقد رمان عنکبوت هانری تروایا ، هانری تروایا ، عنکبوت هانری تروایا ، عنکبوت پرویز شهدی ، روایت آدم های سطحی ، گفت و گو با مرد گنجه ای ،

این متن، تیر ماه 98 اینجا ماهنامه صدبرگ منتشر شده!

رمان: ابرابله  

نویسنده: ارلند لو 

 مترجم: شقایق قندهاری 

 نشر ثالث

*

بازگشت به زندگی!

پیام رنجبران


«ژیل دلوز» در کتاب «نیچه و فلسفه» در شرح آرای نیچه، «هیچ‌انگاران» را به دو دسته‌ی کلی تقسیم می‌کند؛ نخستین دسته، آنانی هستند که به نام ارزش‌های برین و جهان فرامحسوس زندگی را انکار می‌کنند و خوارش می‌دارند که بدین‌سان زندگی ارزشی هم‌ترازِ «نیستی» می‌یابد. یعنی به عنوان مثال بنا به باورشان چون آدمی قرار است بعد از مرگ به آن دنیا منتقل شود و سپس در آن‌جا به زندگی جاودان ادامه دهد، پس زندگی در این دنیای فانی‌‌ ارزشی ندارد و هر چه هست در آن دنیای دیگر خلاصه می‌شود؛ اینگونه به نحوی زندگی معنا و مفهومی نزد آنان جز نیستی ندارد. دسته‌ی دوم، جماعتی که علاوه بر نفی «ایده‌ی جهان فرامحسوس با تمامی اَشکالش اعم از خدا، ذات، خیر و حقیقت» دست به نفی همه‌ی ارزش‌ها می‌زنند و در پی‌اش زندگی را نیز خوار می‌دارند؛ یعنی از نفی جهان فرامحسوس و ارزش‌های برین می‌آغازند و سپس همه‌ی ارزش‌ها را نفی می‌کنند؛ آن‌ها نیز معنایی برای زندگی در این دنیا نمی‌یابند و به زعم‌شان این دنیا عاری از هر هدف و ارزشی است که در نهایت، فرجام این نظرگاه هم به «بیزاری از زندگی» ختم می‌شود. چرا که وقتی هیچ معنا و ارزشی وجود نداشته باشد زندگی هم فاقد اهمیت می‌شود. البته ناگفته نماند، هر دو دسته‌ی مذکور در واقع دو روی یک سکه‌اند. اما «نیچه» برای حل این مشکل از ما می‌خواهد توسط «اراده معطوف به قدرت» به زندگی «آری» بگوییم! که شرح و چگونگیِ این پیشنهاد مفید و به‌راستی کاربردی در این مجال اندک نمی‌گنجد. اما آنچه رفت، یعنی مساله‌ی «بی‌معنایی»، نیافتن هدف و مفهومی برای زندگی، مشکلی است که برای شخصیت اصلی رمان «ابرابله» نوشته‌ی «ارلند لو» نویسنده‌ی نروژی پیش می‌آید. او جوانی 25 ساله است که شب تولدش ناگهان همه چیز معنایش را نزد او از دست می‌دهد. فردا صبح هم وقتی از خواب بیدار می‌شود ابتدا به دانشگاه رفته و از ادامه تحصیل انصراف می‌دهد و بعد ارتباطش را با جهان پیرامونش و سایر آد‌م‌ها قطع می‌کند. دیگر برای روزنامه‌اش چیزی نمی‌نویسد، کتاب‌هایش را می‌فروشد و حق اشتراک تلفن، روزنامه و اتاق اجاره‌ایش را لغو می‌کند و سپس به خانه‌ی برادرش می‌رود که در سفر است و آن‌جا با خود خلوت می‌کند. مختصر این‌که، به موجودیت زندگی قبلی‌اش خاتمه می‌بخشد؛ و اینک می‌خواهد ایراد کار را بجوید و مجدد از نو آغاز کند. او به مرور درمی‌یابد برای ادامه زندگی نیاز به شور و شوق دارد. اشتیاق کودکانه‌ای که در بخش‌هایی از روایت به‌صورت مرثیه‌ای برای روزگار خوش کودکی نیز خود را بروز می‌دهد. رویهمرفته «ابرابله» داستان جذابی دارد که این به پردازش جالب توجه شخصیت اصلی آن برمی‌گردد. شخصیت بامزه‌ای که در پی‌اش رگه‌هایی از طنز نیز وارد داستان می‌شود و در برخی موقعیت‌ها واقعاً خنده‌دار است. به ویژه وقتی او نیاز به «چکش‌کاری» پیدا می‌کند؛ دلخوشی‌هایی که برای گذراندن این دوره خاصِ زندگی‌اش و مشکل «بی‌معنایی‌»اش برای خود پیدا کرده است. بی‌معنایی‌ای که راوی داستان‌مان را جزو دسته‌ی دومی قرار می‌دهد که شرح‌ آن رفت:«وقتی عالم هستی ناپایدار است، آدم احساس می‌کند که هستی‌اش بی‌معنی است. اصلاً برای چه باید کاری انجام بدهم؟»(ص 113). اما نکته‌ای که می‌خواهم به آن اشاره کنم این است که نویسنده‌ی این رمان نروژی است. نروژ هم به لحاظ شادترین کشورها در رتبه‌ی سوم قرار دارد. توجه کردن به دغدغه‌های نویسنده و راوی داستان در نوع خود جالب است. می‌خواهم بگویم، دچار شدن به «هیچ‌انگاری» جهان اول و سوم نمی‌شناسد. آدمی در هر مختصات جغرافیایی ممکن است بدان فروغلتد. اما وجه تمایزی وجود دارد. چرا که در برخی از کشورها انسان‌ها از فرط بدبختی و فلاکت دچار پوچی می‌شوند و زندگی جذابیت‌‌اش را برای آن‌ها از دست می‌دهد و در برخی کشورها و به ‌طور اخص در مورد راوی داستان که فردی بسیار «معمولی» هم هست-یعنی یک شهروند عادی- مساله به شکل دیگری بروز کرده است. او در کشوری زندگی می‌کند که در حالت نرمال هیچ مشکلی برای ادامه حیات به شادترین شیوه‌ی ممکن ندارد. شاهد این مدعا را می‌توانیم چه در این رمان و چه در بیشتر رمان‌های امروزِ دیگر نویسندگان نروژی، در جنس دغدغه‌هاشان ببینیم. دغدغه‌هایی که در قیاس با دغدغه‌های مردم کشوری که اکثرشان از هر لحاظ تحت شدیدترین فشارهای روحی و روانی‌اند، بیشتر به شوخی می‌ماند. حال بازگشت به زندگی برای کدام فرد ساده‌تر است؟ با توجه به این‌که ما درباره‌ی افراد عادی صحبت می‌کنیم و نه ابرانسان‌ها یا آدم‌هایی با اراده‌های آنچنانی. پاسخ شاید بدیهی به نظر برسد اما در واقعیت ماجرا به شکل دیگری رقم می‌خورد؛ به قیمت زندگی یک انسان.

 

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان ابرابله ، نقد رمان ابر ابله ، ابرابله ارلند لو ، نیچه و فلسفه ژیل دلوز ، هیچ انگاران ، نیهیلیست ، نگاهی به رمان ابرابله ارلند لو ،

این متن، آبان 97 در ماهنامه «صدبرگ» و کانال مترجم گرامی اثر «رضا کریم‌مجاور» و بخش‌هایی از آن 12 اسفند 97 در روزنامه «آرمان»، وبگاه «مد و مه» و «انتشارات افراز» منتشر شده است.



رمان: شهر نوازندگان سفید

 نویسنده: بختیار علی  

مترجم: رضا کریم‌مجاور

 نشر: افراز  1396

*

نگهبان زیبایی

پیام رنجبران


«می‌دونم این داستان برای تو هرگز تموم نمی‌شه»؛ در واپسین صفحه‌ی رمان شهر نوازندگان سفید» با چنین عباراتی روبرو می‌شویم! اما «علی شرفیار» گنگ و مغموم می‌گوید:«همه چیز تمام شد...همه چیز» بعد هم کتابش را روی میز ناشر می‌گذارد ومی‌‌گوید:«خداحافظ ققنوس... خداحافظ...»؛ شاید این خداحافظی برای «شرفیار» که حالا روایتش به خاتمه رسیده به منزله‌ی خداحافظی باشد، اما از جایی که ما شاهد و خواننده‌ی داستانی بوده‌ایم که در فرجام ما را به یکی از تاثیرگذارترین خداحافظی‌های تاریخ رمان‌نویسی رسانده است، اجازه می‌خواهم هم‌رایی خود را با گوینده‌ی آن عبارت یعنی «جلادت کفتر(ققنوس)» اعلام نمایم:«آهای جلادت جان، می‌دانم صدا‌ی‌مان را می‌شنوی، آهای ققنوس، تو که از جنس خاکستری، تو که میان مرگ و زندگی در نوسانی، تو که می‌تونی به شهر نوازندگان سفید بری و برگردی، تو که در فاصله‌ی دنیا و زیبایی‌های کشته‌شده رفت‌ و آمد می‌کنی، تو که زیبایی‌ها و آوازها و کتاب‌ها و تابلوهای کشته شده رو به دنیا برمی‌گردونی...حق با توست...داستانت هیچ‌گاه برای ما تمام نمی‌شود، جلادت جان تو هیچ‌گاه تمام نمی‌شوی و طنین اسرارآمیز فلوت جادویی‌ات تا همیشه در گوش‌مان می‌پیچد»...

در این دنیایی که هر روز با فاجعه‌‌ی دهشتناکی روبروییم، در این جهانی که رنگ غالبش سیاهی‌ است، در این همهمه‌ی تاریکی‌ها که گاهی زشتی آنچنان بیخ گلویت را سفت می‌چسبد و آنقدر تنگ می‌فشارد که حتی از به دنیا آمدنت بیزار می‌شوی و هر از گاهی از خود می‌پرسی اصلا چرا به دنیا آمدم؟ در همین بلبشویی که بیزار می‌شوی از آمدن و بودنت، گاهی اوقات مواجهه با بعضی‌ آثار هنری، برخی قطعات موسیقی، روبرو شدن با بعضی کتاب‌ها به مثابه‌ی تنفس است، تو گویی از پشیمانی‌ِ بودنت می‌کاهد و خون تازه‌ای در رگ‌هایت جاری می‌سازد، با خودت می‌گویی حتی اگر هدف از تولدم فقط به دلیل دیدن چنین اثری، شنیدن چنین نغمه‌ای یا خواندن چنین کتابی‌ باشد، می‌تواند دلیل تسلابخش و قانع‌کننده‌ای باشد؛ این ویژگی منحصر به زیبایی و هنر و آثار بزرگ است و رمان «شهر نوازندگان سفید» از جمله این آثار.


ادامه مطلب

برچسب ها: شهر نوازندگان سفید ، نقد رمان شهر نوازندگان سفید ، رضا کریم مجاور ، شاهکار ادبیات کُرد ، انتشارات افراز ، کتابهایی که باید بخوانیم ، شهر نوازندگان سفید رضا کریم مجاور ،



گفت‌وگو با مرد گنجه‌ای

نویسنده: ایان مک یوون

مترجم: نورا موسوی‌نیا

*

فروپاشیدگی روان


پیام رنجبران


احضار هیولاها، رنجی ورای آستانه‌ی تحمل، قصه‌ی آدم‌های پرس شده، روایت آدم‌هایی که تا سرحدات ممکن؟ خیر! بیش از آن- اگر حدی قابل تصور باشد- روان‌شان در هم پیچانده شده، داستان آدم‌هایی که واژگان و تفاسیری چون «آسیب دیده» یا «سرکوب شده» مقابل‌شان رنگ می‌بازد، معنایشان در برابر این همه درد از دست می‌رود. حکایت روان‌های نژند و سلسله اعصاب‌ فروپاشیده؛ اینجا مختصات هیهات است، جایی که علومی که درباره‌ی روان انسان سخن می‌گویند در برابرش به زانو درمی‌آیند. به شوخی می‌مانند. حرفی برای گفتن ندارند و شاید تنها کاری که از دست‌شان برمی‌آید، محدود کردن چنین آدم‌هایی‌ است؛ به غل و زنجیر کشاندن‌شان. کنترل و محصور کردن چنین افرادی‌ که به دیگران آسیب می‌زنند، اما واقعیت این است که این‌‌ها خودشان قربانی‌اند. قربانی‌ خشونت، بی‌مهری، نامردی و کثافت. درست که این‌ها به دیگر آدم‌ها آسیب می‌زنند، درست که عامل این صدمات هولناک‌اند، درست که فاجعه‌ای هستند که روی دو پا راه می‌روند. بمب‌های متحرک؛ اما همه‌ی تقصیرها به گردن‌شان نیست و در واقع سهم عمده‌ای شامل حال آنانی می‌شود که در ابتدای این زنجیره ایستاده‌اند. آن‌‌هایی که چرخه‌ی قربانی شدن و قربانی گرفتن را به راه انداخته‌اند. به راه می‌اندازند. این گزاره‌ها و کلماتی‌ست که وقتی مجموعه داستان «گفت‌وگو با مرد گنجه‌ای» را می‌خوانیم به مثابه‌ی سرگیجه‌ای در سرمان می‌چرخد؛ به ویژه واژگان «هیولا» و «رنج». نخستین کلمه مربوط به «ایان مک‌ یوون» نویسنده‌ی این مجموعه‌ داستان می‌شود که به راستی با این داستان‌ها هیولاهای خفته‌ی درون انسان‌ها را احضار کرده است. او نشان می‌دهد که این هیولاهای درنده و دهشتناک چگونه بیدار می‌شوند. نوشتارش ارزشمند است، دقیق، موشکافانه و قابل تامل و تکان‌دهنده؛ این نویسنده به خوبی «رنج» را می‌شناسد، یعنی واژه‌ی دومی که تقریبا فصل مشترک همه‌ی شخصیت‌های اصلی این مجموعه داستان است. رنجی که چون رشته‌ای آزارنده همه‌ی آن‌ها را به یکدیگر پیوند می‌زند. رنجی که آن‌ها را در خود فشرده است. پرس کرده. موجب استحاله‌شان شده. درد از سرحدات که بگذرد آدمی مبدل به موجود دیگری می‌شود که شرح و بازگوی آن فقط از دست ادبیات برمی‌آید. ادبیات به فریاد می‌رسد. ادبیات می‌آید و جنایت را به صفحات کاغذ منتقل می‌کند. خشم تلنبار شده را همان‌جا تخیله می‌کند شاید تا در واقعیتِ واقعی، در زندگی واقعی از بروزش ممانعت شود. ادبیات می‌آید و نشانگان را در اختیار می‌گذرد. هشدار می‌دهد. برای بعدی‌ها. برای آدم‌های بعدی که به دنیا می‌آیند. برای پدر و مادرهاشان. برای جامعه‌. ادبیات به صدا درمی‌آید. او منجی می‌شود.

*

نخستین داستان شروعِ کُندی دارد. حتی حوصله‌ سر بر به نظر می‌رسد: داستان کلافه‌کننده‌ای از نویسنده‌ای خرفت. اما رفته‌رفته هر چه پیش می‌رویم ماجرا شکل دیگری پیدا می‌کند و یکباره در پایان ورق برمی‌گردد و بازی طور دیگری رقم می‌خورد. همان داستان کم‌ رمق، هولناک تمام می‌شود. حالا نویسنده‌ی واقعی رخ نمایانده. نویسنده‌ای که می‌داند درباره‌ی چه می‌نویسد. می‌داند آن را چگونه بنویسد. حتی با وجود این‌که پایان هر چهار داستان قابل پیش‌بینی است. چند صفحه که به فرجام‌شان باقی مانده، می‌توانی حدس بزنی قرار است چه اتفاقی بیفتد، ولی همچنان ادامه‌ می‌دهی. نمی‌توانی رها کنی. با کارکتر داستان همراه می‌شوی. می‌دانی قرار است با یک فاجعه‌ روبرو شوی. اما نویسنده متبحرانه تو را در داستان نگه می‌دارد. تا انتهای آن. تا منتهای درد. تا چشم در چشم هیولا بدوزی.

 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


نقد رمان سایه و مرگ تصویرها(اینجا)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد مجموعه داستان گفت و گو با مرد گنجه ای ، گفت‌وگو با مرد گنجه‌ای ، : ایان مک یوون ، نورا موسوی‌نیا ، نقد گفت و گو با مرد گنجه ای نورا موسوی نیا ، Ian McEwan ، First Love Last Rites ،

چهارشنبه 26 تیر 1398

گفت‌وگو با مرد گنجه‌ای (ایان مک یوون)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پارگراف‌های مورد علاقه‌ام ،

بعد از ماجرای کوره، می‌خواهم محصور باشم. کوچک باشم، نمی‌خواهم این همه صدا و آدم دور و بَرم باشد. می‌خواهم از این همه دور باشم، تو دل تاریکی. آن گنجه را می‌بینی آن‌جا، همان که بیشتر اتاق را گرفته؟ اگر یک نگاه داخلش بیندازی می‌بینی توش هیچ لباسی آویزان نیست. پُرِ بالش و پتوست. می‌روم آن‌جا، در را عقبم می‌بندم و ساعت‌ها می‌نشینم توی تاریکی. لابد به نظرت احمقانه می‌آید. حس می‌کنم آن‌جا بهترم. احساس ملال نمی‌کنم، فقط می‌نشینم. گاهی وقت‌ها آرزو می‌کنم گنجه پا در بیارد، برود و فراموش کند من آن تو هستم. اولش خیلی اتفاقی آن‌جا بودم ولی بعد بیشتر و بیشتر آن‌جا بودم، تقریباً هر شب. بعد کلاً قید سر کار رفتن را زدم. سه ماه است که تو گنجه‌ام. از بیرون رفتن متنفرم. گنجه‌ی خودم را ترجیح می‌دهم.



برچیده از مجموعه داستان «گفت‌وگو با مرد گنجه‌ای»

نویسنده: ایان مک یوون

ترجمه: نورا موسوی‌نیا

(ص 70)


 

نگاهی به این مجموعه داستان (اینجا)


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: گفت و گو با مرد گنجه ای ، مجموعه داستان ، گفت‌وگو با مرد گنجه‌ای ، ایان مک یوون ، کتابهایی که باید بخوانیم ، پارگراف ، دوست بازیافته ،

جمعه 21 تیر 1398

سایه یک شک (آلفرد هیچکاک)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پارگراف‌های مورد علاقه‌ام ،

«ما دوستان قدیمی هستیم، بیش از اون، ما مثل دوقلوها می‌مونیم. تو هم به خودت همین رو می‌گی...تو هر روز صبح از خواب بیداری می‌شی و خوب می‌دونی که هیچ‌چیز نمی‌تونه تو رو به زحمت بندازه. تو روز مختصرت رو شروع می‌کنی و شب به خواب مختصر و بی‌دردسرت می‌ری که  پر از رویاهای احمقانه و آرومه و من برات کابوس آوردم. به نظرت آوردم یا این‌که این فقط ادعایی احمقانه و دروغی بچگانست؟ تو، توی یه رویا زندگی می‌کنی. تو یه خواب‌رویِ کوری! دنیا چطور به نظرت می‌یاد؟ آیا می‌دونی که جهان یه زباله‌دونی پر از کثافته؟ می‌دونی که اگر تمام خونه‌ها رو بشکافی، کلی چیزِ گند پیدا می‌کنی؟ جهان یه جهنمه!»

 

 


پی‌نگار:

این دیالوگ، مربوط به یکی از آثار برجسته‌ سینما، «سایه یک شک»(1943) ساخته‌ی‌ استاد «آلفرد هیچکاک» است.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: سایه یک شک ، آلفرد هیچکاک ، شاهکارهای سینمای کلاسیک ، فیلم جنگ سرد ، سایه یک شک 1943 ،



فیلم: به هنگام سقوط

کارگردان: ماگنوس مه‌یر آرنسن

محصول 2018 نروژ

*

بی‌پرده با خود

پیام رنجبران


«ماگنوس مه‌یر آرنسن» فیلم‌ساز متولد سال 1981 لهستان، تجارب فراوانی در زمینه‌ی ساخت فیلم مستند و داستانی با موضوعات متفاوت دارد، اما «به هنگام سقوط» نخستین ساخته‌ی بلند اوست. فیلم با صحنه‌ای آغاز می‌شود که «جوچیم» شخصیت اصلی داستان- مردی سی و چند ساله- مشغول شرح کابوس‌هایش است، خیلی زود متوجه می‌شویم که او در مطب روانپزشک نشسته و این توضیحات برای اوست و بعدتر درمی‌یابیم که زندگی‌اش نیز دست کمی از کابوس‌هایی که می‌بیند ندارد. ماجرا از این قرار است که «جوچیم» در حال دست و پنجه نرم کردن با بیماری اعتیاد است، و ما از آن بخشی وارد ماجرا شده‌ایم که او پی برده وقتی مواد مصرف نمی‌کند حال و روز بهتری دارد و خودش هم به آن اقرار می‌کند اما معتقد است خود به تنهایی می‌تواند از پس قضیه برآید. در این اثنا همسر سابقش چون در خانه‌اش مواد نگهداری می‌کرده دستگیر و روانه‌ی زندان شده و حالا حضانت تنها فرزند‌شان که جوچیم نیز او را تا به‌حال از نزدیک ندیده به عهده‌‌اش می‌افتد. بعد از کش و قوس‌هایی و با وجود این‌که چه مراکز دولتی و چه خانواده‌ی جوچیم قصد کمک کردن و نگهداری از کودک را دارند اما او تصمیم می‌گیرد که بچه را پیش خود نگه دارد. از این‌رو در گام نخست می‌بایست فکری به حال اعتیادش بکند پس اقدام به ترک مصرف مواد می‌کند اما جریان به این سادگی‌ها نیست و پیش نمی‌رود. «به هنگام سقوط» با وجود این‌که نخستین فیلم بلند آرنسن محسوب می‌شود اما فیلم خوب، آموزنده و در برخی لحظات به لحاظ عاطفی و احساسی تاثیرگذار است و در کل می‌توانیم این فیلم را شسته رفته و تمیز بخوانیم. کارگردان جوان فیلم مدیوم سینما را می‌شناسد، از قاب‌هایی که می‌بندد سر درمی‌آورد، درک موسیقیایی داشته و همچنین از مصالحی که در دست دارد به خوبی بهره می‌برد و از همه مهم‌تر این‌که با واقعیتِ سخت، سمج، منجمد و به شدت لغزنده به خوبی آشناست؛ به دیگر زبان او می‌داند درباره‌ی چه موضوعی در حال فیلم ساختن است از این‌رو پس از ورود بچه به زندگی جوچیم و تقبل مسئولیتش از سوی او، کارگردان با این مساله به صورت احساسی و فانتزی‌وار برخورد نمی‌کند و جوگیر نیز نمی‌شود چرا که خیلی خوب می‌داند مهر پدری و این سنخ احساسات یک موضوع است و بیماری اعتیاد که قدرت هولناکش همه‌ی درمانگران را همیشه به چالش‌ کشانده موضوع دیگری؛ برخورد او با مساله کاملاً شعوری و منطقی است: جوچیم به فرزندش علاقه دارد و تمام سعی‌اش را می‌کند تا برایش پدری خوبی باشد اما واقعیت این است که خودش نیاز به کمک دارد و آیا او، خود به این نتیجه خواهد رسید؟




پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


پی‌نگار:

این یادداشت اردیبهشت 98 در ماهنامه صدبرگ، در مروری بر فیلم‌های به نمایش درآمده‌ی جشنواره جهانی فیلم فجر، منتشر شده است.






ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم به هنگام سقوط ، فیلم با موضوع اعتیاد ، نقد فیلم As I Fall ، نقد فیلم nar jeg faller ، : ماگنوس مه‌یر آرنسن ، Magnus Meyer Arnesen ، سینمای نروژ ،

تعداد کل صفحات: 52 1 2 3 4 5 6 7 ...