پنجشنبه 26 مهر 1397

عقوبت (شکفتن در مه)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شعر ،

میوه بر شاخه شدم

                      سنگپاره  در کفِ کودک.

طلسمِ معجزتی

مگر پناه دهد از گزندِ خویشتنم

چنین که

          دست تطاول به خود گشاده

                                          منم!

.

.

.

با ما گفته بودند:

                 «آن کلامِ مقدس را

                  با شما خواهیم آموخت

                  لیکن به‌ خاطرِ آن

                  عقوبتی جانفرسای را

                  تحمل می‌بایدتان کرد.»

 

عقوبتِ جانکاه را چندان تاب آوردیم

                                              آری

که کلامِ مقدس‌مان

                       باری

از خاطر 

گریخت!

 

 


 

برچیده از دفتر« شکفتن در مه»

احمد شاملو

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: شکفتن در مه احمد شاملو ، شعر عقوبت شکفتن در مه ، اشعار احمد شاملو ، عقوبت شکفتن در مه ، شعر عقوبت دفتر شکفتن در مه ، دفتر شکفتن در مه احمد شاملو ، کتابهایی که باید بخوانیم ،

دوشنبه 23 مهر 1397

«اسفار سرگردانی»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،

 


«کارولین چگونه به این زن زخمی و دل ‌شکسته بگوید که کاکو از مدت‌ها پیش سفر کرده است؟ چگونه به او بگوید که پسرش با تنی تکه‌تکه سفر کرده است و هر کس تکه‌تکه سفر کند، برگشتنش محال است؟ اگر چشم‌هایش برگردند، دست‌هایش برنمی‌گردند...پاهایش جا می‌مانند...و یا ممکن است همه‌ی تکه‌هایش برگردد، ولی کسی که برمی‌گردد، کس دیگری است...»

 

 

 

 


برچیده‌ از رمان «اسفار سرگردانی»

نوشته‌ی «جبار جمال غریب»

ترجمه‌ی فوق‌العاده‌ی «رضا کریم‌مجاور»

درباره‌ی این رمان خواهم گفت...


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)



برچسب ها: اسفار سرگردانی ، رمان اسفار سرگردانی ، اسفار سرگردانی جبار جمال غریب ، اسفار سرگردانی رضا کریم مجاور ، کتابهایی که باید بخوانیم ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، مترجم رضا کریم‌مجاور ،






«ردپای ناگاه»

ضربان



شاید تردیدم به این خاطر بود، تحمل حضور هیچ موجود زنده‌ای در خانه برایم ممکن نبود؛ نه این‌که علاقه‌ای به وجود موجودات مرده‌ داشته باشم، نه! اما وقتی یکی جز خودم در خانه بود نمی‌توانستم کتابی ویراست کنم یا وقتِ خواب بابت اینکه دیگر نمی‌توانستم نقاشی بکشم در عوالم رویا «آه» بکشم؛ اگر یک نفر در آن یکی اتاق هم می‌بود حواسم به‌جای این امور بر نحوه‌ی تنفس، جُنبیدن، یا حتی صدای ضربان قلبش که به طرز چندش‌آوری با وضوح بالا می‌شنیدم متمرکز می‌شد؛ سپس چیزی در من می‌غلید که از بس نمی‌توانم بگویم چیست بیزاری می‌خوانمش. گرچه هیچ‌گاه برایم پیش نیامده بود که فرد دیگری جز خودم در خانه باشد و این‌ها فقط حدس‌هایی بود که می‌زدم. چه دارم می‌گویم؟ وقتی از اتوبوس خط واحد در ایستگاه پیاده شدم ابتدای زمستان بود، باران هم طوری می‌بارید که آن را شلاقی توصیف می‌کنند، دانه‌های درشتش انگار قبیله‌ای بابت مساله‌ای دلخور باشند شرنگ‌شرنگ خودشان را بر کف خیابان و سر و صورتم می‌کوبیدند؛ نیمه‌شب بود که هیچ‌کس در خیابان و پیاده‌روها جز من خیس نمی‌شد. برای رسیدن به خانه گام‌هایم را تنداتند و بلند و بلندتر برمی‌داشتم که درست وقتی آخرین پیچ را پیچیدم، جلوی در ورودی‌ ساختمان چشمم به گربه‌ی سرمازده‌ی در خود مچاله‌ای افتاد که ابتدا پنداشتم چون تمام جانش خیس است به شدت می‌لرزد، ولی زیر یکی از چشم‌هایش آنقدر ورم داشت که بهم آمده بود، یک‌جور کبودی که می‌توانست جای یک مشت باشد تا وقتی لنگ‌لنگان شروع به لنگیدن کرد آن لهیدگی خبر می‌داد که شاید ضارب با کیسه مشت اشتباه گرفته‌اش اما با لگد ‌خرد و خمیرش کرده. آن تردیدم در این لحظه رخ داد چون واقعاً نمی‌دانستم چه کنم؛ گربه همان‌طور که می‌لرزید و می‌لرزید با آن یکی چشمِ نیمه‌بازش جوری به من نگاه می‌کرد انگار نگاهش از من می‌گذشت و می‌گذشت و در عمقِ تاریکیِ سیاه‌چاله‌ای به فاصله‌ی هزار سال نوری پشت‌سرم قندیل می‌بست. احتمالاً چهره‌ام طوری تغییر حالت داد که وقتی درِ ساختمان را باز کردم، گربه هم دنبالم لنگید و باز هم لنگید و من جلوتر پله‌ها را یکی‌یکی بالا ‌رفتم تا او هم پی‌ام خودش را کشان‌کشان بالا ‌‌کشید؛‌ همان حین به این فکر می‌کردم که دیدن وضعیت خانه‌‌ام شاید بیشتر بترساندش؛ هیروشیما بعد از حمله‌ی اتمی؛ لباس‌های چرکی که در اقصا نقاطش منفجر شده‌اند. بوی کپک‌زده‌ی کتاب‌ها. ظرف‌هایی که محتویات ته‌مانده‌‌شان آنقدر نشسته مانده که در حال مبدل شدن به عنصری جدید در جدول مندلیف‌اند. ته سیگارها در لیوان‌های نیم‌خورده‌ی چای به جنازه‌های باد کرده‌ی توی مرداب که حالا وا رفته‌اند می‌مانستند. گاهی که می‌خواستم در این محشر گمشده‌ای را پیدا کنم، به جایش خودم گم می‌شدم. اما وقتی کلیدِ واحد را در قفل چرخاندم گربه بدون رد و بدل شدن کلامی، انگار بر حسب یک آگاهی درونی داخل شد، بعد لنگید سمت شوفاژ و طوری بی‌حرکت همانجا ولو شد که چنانچه هر چند دقیقه یکبار شاید به خاطر درد، مثل آن‌هایی که زیر شوک الکتریکی‌اند ناگهان در جایش نمی‌پرید گمان می‌بردم یک نفر جلوی شوفاژِ خانه هم‌اکنون مُرد. شاید هم پیش‌تر تصاویری دیده بود که نباید می‌دید و اینک داشت توی ذهنش مرور می‌شد. روی کاناپایه‌ای نشستم و همان‌طور که به تیک‌هایش چشم دوخته بودم با خود گفتم حالا چه بایدم کرد؟

 


*


«بابا مامان‌ها»


ادامه مطلب

برچسب ها: داستان کوتاه ردپای ناگاه ، داستان کوتاه تربیت کودکان ، آسیب های اجتماعی کودکان ، داستان آسیب های اجتماعی نوجوانان ، داستان سفر در زمان ، داستان خشونت پدر و مادر آسیب کودکان ، داستان فانتزی ردپای ناگاه ،

دوشنبه 9 مهر 1397

سفر در زمان (پیام رنجبران)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پارگراف‌های مورد علاقه‌ام ،





می‌دانی؟ «آدم‌ها می‌توانند در زمان سفر کنند. آن‌ها می‌توانند مثل آب خوردن از گذشته به آینده بروند و دست به قتل‌عام بزنند. شاید بهتر است بگویم آدم‌های گذشته‌ات‌ طی سفری در زمان به آینده می‌آیند و آدم‌های آیند‌ه‌ات را می‌کُشند و تو می‌توانی بگویی آدم‌های گذشته‌ی من، آدم‌های آینده‌ی مرا کشته‌اند. امروز با فردی آشنا می‌شوی، یک نفر سر راهت قرار می‌گیرد، اما به ناگه از او می‌گریزی، حتی بدون این‌که برایش توضیح بدهی چرا؟ حتی بدون این‌که در آن لحظه خودت هم بدانی چرا؟ او که آدم خیلی خوبی‌ست و به دلت نشسته، اما گویی چیزی در او هست که تکانت می‌دهد، چیزی که فقط ذره‌ای شباهت داشته، فقط ذره‌ای به آدم‌های گذشته‌ات شباهت دارد؛ آن‌هایی که به تو آسیب زده‌اند. روحت را خراشیده‌اند و تو گمان برده‌ای همه چیز را فراموش کرده‌ای. اما نه! تو به کرم‌چاله‌ای مبدل شده‌ای که انسان‌ها از آن حفره دست به سفر زمانی می‌زنند. از گذشته به آینده می‌آیند؛ آوار می‌شوند در لحظه‌های امروزت. یکی به دیگری آسیب می‌زند و آن دیگری تلافی‌جویانه یا حتی بدون اینکه بخواهد و بدان آگاه باشد به یک دیگری؛ و چرخه‌ی قربانی شدن و قربانی کردن ادامه پیدا می‌کند؛ این‌طور است که وقتی موجب ویرانی فردی می‌شوی، وقتی از مسیر زندگی طبیعی‌اش خارجش می‌کنی، طرف حسابت فقط یک نفر نیست، نه! تو با یک نسل مواجه‌ای، شاید هم چند نسل».

 

 

 

 

 


پیام رنجبران

برچیده از داستان کوتاه «ردپای ناگاه»

این داستانم در روزنامه فرهیختگان منتشر شده! 

(97/7/9)

نقاشی از «امریکو» نقاش مجارستانی



ادامه مطلب

برچسب ها: دیالوگ های داستانی ، دیالوگ های داستان های کوتاه ، داستان ردپای ناگاه پیام رنجبران ، سفر در زمان پیام رنجبران ، قربانی شدن قربانی کردن ، ناخودآگاه فراموشی حافظه ، نقاشی by Emerico Imre Toth ،


این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- شهریور 97 منتشر شده!






رمان: شماره‌ی صفر

نویسنده: اومبرتو اکو

مترجم: دکتر مجتبی پردل، علی باش

نشر: ترانه/ تاریخ انتشار: 1396

*

شُومَنیسم

 

پیام رنجبران

 

«اومبرتو اکو» شهرتش با عنوان «رمان‌نویس» گره خورده اما به این خلاصه نمی‌شود! حتی اگر «نام گل سرخ» و «آونگ فوکو» را نگاشته و توسط همین رمان‌ها نامش در جهان ادبیات داستانی برای همیشه ماندگار شده باشد. او را فیلسوف، تاریخ‌شناس با تخصص ویژه‌ای در شناخت تاریخ قرون وسطی، اسطوره‌شناس، منتقد ادبی و روزنامه‌نگار نیز می‌دانند، اما وجه‌ غالبی که بر فراز تمامی این القاب و تخصص‌ها به چشم می‌آید، تبحرش در «نشانه‌شناسی» است. «اومبرتو اکو» یک نشانه‌شناس تیزبین و بی‌بدیل است که این خصیصه‌ به ویژه در دروغ‌شناسی دستمایه‌ی رمان‌هایی قرار می‌گیرد که می‌نوشت. وی متولد سال 1932 در شهر آلساندریا واقع در استان پیدمونت ایتالیا است. شاید بعد از مطالعه‌ی آثارش یکباره خود را در جهانی بیابیم که با آنچه می‌شناختیم از زمین تا آسمان متفاوت است- و البته هولناک‌تر- جهانی که در آن دیر زمانی است دروغ به جای حقیقت به ما قالب شده، آنقدر درهم و برهم و با قدمتی طولانی که تشخیص راست از دروغ اگر نگوییم غیرممکن اما به‌غایت دشوار است؛ «نشانه‌شناسی» ابزار و سلاح کارآمدی برای واکاوی و مواجهه با این جهان به دست می‌دهد و در نهایت لحظه‌ای که ناگهان درمی‌یابی هر آنچه تا به امروز به عنوان حقیقتی مسلم در ذهنت انگاشته‌ای، دروغ‌هایی پوشالی بیش نبوده است. دروغ‌هایی که به مرور زمان به تو القا شده، در وجودت نهادینه گشته، شخصیت و رفتارهای کنونی‌ات را شکل داده و در نتیجه همان‌ها پایه‌های تعریف تو از خودت بوده است؛ حالا درمی‌یابی آنچه از خودت به عنوان «خود» می‌شناختی وانموده و تصویری دروغین بیش نبوده است. اما وقتی به سرمنشاء این خودِ کاذب رجوع می‌کنیم به مرکزی جز «قدرت» نمی‌رسیم! و منظورم در اینجا از قدرت، نظام‌های حاکم بر انسان‌ها در طول تاریخ‌شان است. زمامداران برای اینکه جامعه‌ای فرمان‌بردار و برده‌وار داشته باشند به طرق و شیوه‌‌های گوناگونی در ذهنیت افراد نفوذ کرده و از آنان خودی دروغین، موجوداتی مسخ شده و در نتیجه بی‌دردسر بنا به مصلحت و مطلوبِ نظرشان می‌سازند. این مساله تا حدی و امروزه گاهی آنقدر ظریف پیش می‌رود که آدمیان بدون اینکه حتی خودشان بدانند در جهت منافع بیشتر حاکمان و بردگی فزون‌تر خویش گام برمی‌دارند. این حاکمان و اصحاب قدرت پیش‌ترها روش‌های گوناگونی به کار می‌بردند از قبیل نگاشتن تاریخ‌های ساختگی، تحریف و جعل حوادث و وقایعی که رخ می‌داد، نمایش و بالماسکه‌های اقتدار، انواع و اقسام شیوه‌های قدرت‌نمایی از قبیل گیوتین، سوزانیدن آدم‌ها، اعدام و شکنجه در ملاعام و البته این روال تا به امروز نیز کشانیده شده اما به شیوه‌های نوین‌تری توسط ابزاری که جهان ارتباطات امروزی در اختیارشان قرار داده یعنی «رسانه‌»ها. این موضوع یکی از محور‌ها و مضامین اصلی «شماره‌ی صفر» آخرین رمان منتشر شده‌ی «اومبرتو اکو» پیش از مرگش در سال 2016 به شمار می‌رود. ارتباط تنگاتنگ حاکمان و صاحبان قدرت با رسانه‌ها. آنچه امروزه مردم یک جامعه به آن می‌اندیشند و تمام ذهنیت آن‌ها را در برگرفته است، در واقع آن چیزی است که حاکمان آن جامعه می‌خواهند مردم بدان بیاندیشند، و همچنین بدین طریق اذهان را به مسیرهای دلخواهشان هدایت کرده و در نهایت دوام و اقتدار خود را تضمین می‌کنند. تمامی این موارد مذکور توسط بازی‌های رسانه‌ای میسر می‌شود و به این وسیله‌‌ نمایش‌ها و بالماسکه‌های قدرت به اکران و نمایش عمومی درمی‌آید. «این خبرها نیستند که روزنامه را می‌سازند بلکه روزنامه است که خبرها را می‌سازد»(صفحه 58). بدون اینکه در ورطه‌ی توهم تئوری توطئه بیافتیم، اضافه می‌کنم به ندرت پیش می‌آید که در سراسر شبکه‌های دنیا شما یک منتقد مستقل واقعی را در تصاویر تلویزیونی بالاخص پخش زنده مشاهده نمایید، گاهی اوقات هم که چنین حضوری ممکن می‌شود صرفاً جهت ردگم‌کنی، محق جلوه دادن یک رسانه و رنگ و لعابی مردمی بدان بخشیدن است؛ یا اینکه رسانه‌ای مردمی که در آن کشور دمکراتیک مشغول فعالیت است به صورت مستقیم و شفاف توسط مردم شکل گرفته باشد که این مورد مذکور نیز به زعم من شاید تعدادشان به انگشتان یک دست هم نمی‌رسد و گرچه همچنان در جهت خدمت واقعی به شکل ایده‌آل و صادقانه‌ به حقوق مردم در حال تلاش و مبارزه هستند. صاحبان قدرت منتقدین، فلاسفه، روزنامه‌نگاران، کارشناسان اقتصادی، مخالفین، ستارگان سینمایی و هنرپیشگان وابسته به خود را که البته اکثرشان از لحاظ بُعد تفکری و دامنه‌ی اندیشه در سطوح نازلی نیز به سر می‌برند ابتدا توسط همین رسانه‌ها معروف کرده و سپس از آنان در جهت منافع‌شان استفاده می‌کنند. اکثریت این افراد نمونه‌های تقلبی از آنی هستند که نشان می‌دهند. به عنوان مثال «شومنی» به نام «اسلاوی ژیژک» در بوق و کرنای رسانه‌ای به نام فیلسوف و منتقد جا زده می‌شود و سپس در تصاویر تلویزیونی همیشه مشغول نمایش آن است. 



رمان «شماره‌ی صفر» ماجرای نویسنده‌ای در سایه به نام «کولونا» است که برای نوشتن کتابی درباره‌ی روزنامه‌ای استخدام می‌شود که این روزنامه قرار نیست هیچ‌گاه منتشر گردد. به این بهانه «اومبرتو اکو» به بهترین وجه ممکن دانش و تجربیات ارزشمندش را از یک عمر سر و کله زدن با جهان رسانه‌ها توسط داستانی بسیار گیرا و جذاب و البته لحن طناز و سرگرم‌کننده‌اش در اختیار خواننده‌اش می‌گذارد؛ علاوه بر این به باور من «شماره‌ی صفر» را که با زبانی ساده و روشن نگاشته شده و همچنین نسبت به سایر رمان‌های «اکو» حجم بسیار کمتری دارد، می‌توان در واقع رساله‌‌ای نشانه‌شناسانه جهت تمیز بیشتر و دقیق‌تر و همینطور شناخت طرز کار بازی‌های رسانه‌هایی خواند که بر زندگی آدمیان طی زمان بر حسب تکرار دروغ به‌سان یک صدای درونی و ناخودآگاه تاثیر می‌گذارند. «درست است، هیچ‌وقت نفهمیدم که این شیوه‌ی عذرخواهی نشانه‌ای از فروتنی است یا گستاخی. کاری می‌کنی که نمی‌بایستی می‌کردی، سپس عذرخواهی می‌کنی و دست‌ات را آب می‌کشی. این موضوع آدم را به یادِ آن جُک قدیمی درباره‌ی کابویی می‌اندازد که از وسط علفزار گذر می‌کرد و ناگهان صدایی از آسمان می‌شنود که به او می‌گوید به آبلینه برود، بعد وقتی به آبلینه می‌رسد صدا به او می‌گوید به میکده برود، و سپس همه‌ی پول‌اش را در بازی رولت روی شماره‌ی پنج شرط ببندد، کابوی هم که فریفته‌ی صدای آسمانی شده اطاعت می‌کند، شماره‌ی هجده بیرون می‌آید و صدا زمزمه‌کنان می‌گوید: حیف شد، باختیم.»

 





پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان شماره‌ی صفر اومبرتو اکو ، نقد رمان شماره صفرم امبرتو اکو ، رسانه دروغگو ، دروغ رسانه ها ، دروغگویی رسانه ها ، کتابهایی که باید بخوانیم ، نقد رمان طریق بسمل شدن ،

چهارشنبه 4 مهر 1397

داستان: حالِ ما خوب است (8)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،




حال ما خوب است (8)

رفقا

 

 

روی هم رفته اتاق ویزیتش فضای جالبی داشت، رنگ‌ غالب محیطش با لباس‌هایش «ست» شده و فصل مشترک‌شان سپید بود، امواج موسیقی لایت به نرمی روی انوار ملایمی می‌لغزید که از پنجره‌های کنارمان به آهستگی توی اتاق می‌ریخت؛ اگر حین صحبت به‌جای ور رفتن مداوم با گره کرواتش «کیمونو» پوشیده بود و جای این مبلمان روی تشکچه نشسته بودیم و آن تابلوی «جیغ» ادوارد مونش پشت سرش به آن شدت جیغ نمی‌کشید، گمان می‌بردی اینجا محل ملاقات با یکی از اساتید فن «ذن» است تا مطب روانپزشک و ما در آستانه‌ی وصال به نیروانا! گره کرواتش را شل و سفت کرد و سپس صفحه‌ کاغذی که انگار یکی حواسش نبوده روی آن جوهر ریخته بعد برای پوشاندن کثیف‌کاریش درست از وسط تاش کرده و زیر فرش گذاشته جلوی من باز کرد؛ حالا جوان‌تر به نظر می‌رسید و گفت:«تفسیرت از تصویر چیه؟» با دقت به آن لکه‌های جوهر خیره شدم، او هم قلمش را برداشت و طوری آماده‌ی نوشتن شد انگار قرار است راه‌حل مسائل حل‌ناشده‌ی جهان پیرامون‌مان را در همین لحظه ارائه دهم. گفتم:«یه خانواده می‌بینم» با یقه‌اش ور رفت، گفت:«دیگه چی؟» گفتم:«یه خانواده‌ دوست‌داشتنی، روابط گرم، بابا، مامان، بچه‌ها...به به...چقد اینا همو دوست دارند...همه با هم رفتند پیک‌نیک» با گره کرواتش ور رفت، کارت بعدی گفتم:«عصر پنجشنبه» بعدی:«بهار، شکوفه‌های گیلاس»، بعدی:«کاهو سکنجبین» بعدی:«هایکو...اشعار هایکوی دایگوبو توشیو: به رخساره‌ای، که تبسم‌کنان، با من سخن می‌گفت، با تبسمی زلال، پاسخ دادم»...کارت بعدی در حالیکه گویی اشک شوق در چشمانم حلقه بسته بود(این حلقه‌زدن اشک در چشمان را به تاسی از داستان‌های رمانتیک نوشتم، تقریباً در تمام داستان‌هایشان لحظه‌ای هست که به دلیلی اشک در چشمان طرف حلقه می‌زند، بالاخص لحظه‌ای لطیف) گفتم :«عشق!..عشق!..عشق!» کارت بعدی:«لبِ کارون، چه گل بارون...می‌خونن نغمه‌ی خوش، لب کارون»...تست گرفتنش که تمام شد، لبخندزنان از جا برخاست و جلو آمد و به گرمی دست روی شانه‌ام فشرد و گفت:«یه مقدار شوکه‌ای...اما روحیه‌ات امیدوارکننده است، من مشکل حادی نمی‌بینم...درود»؛ سر چرخاندم رو به همراه بغل دستم، یعنی رو به دو همراهم که رفقای دوران بچگی‌ام بودند، همان رفقایی که کنار هم کیف‌کنان با «ساعت گویا» تماس می‌گرفتیم و حالا به اصرار آنها به مطب روانپزشک آمده بودم، گفتم:«دیدید آقایون! من حالم خوبه» بعد رو به دکتر گفتم:«خواهش می‌کنم به اینا بگید، من خودم می‌دونستم چیزیم نیست» دکتر باقی توضیحاتش را برای آنها ادامه داد و با هر دو کلی گرم گرفت و از قضا با یکی‌شان هم فامیل درآمد. بعد از خوش‌و‌بش‌های معمول، سفارشات و نحوه مراقبات و اندرزهای معمول بابت بهتر نگهداری نمودن از روانم جهت بهبودی کامل، همگی شاد و شنگول از مطب درآمدیم. اما شب فرا نرسیده دچار عذاب وجدان شدم. این احساس به من دست داد: کارم با دوستانم قشنگ نبود. پس با رفقا تماس گرفتم و تا اولی گوشی را برداشت گفتم:«بابت صبح عذر می‌خوام» گفت:«واسه چی؟» گفتم:«مطب روانپزشک رو می‌گم...راستش من تُو اون لکه‌های جوهر، منظورم همون «تست‌ رورشاخ» چیزای دیگه‌ای میدیدم...اما خب دیگه...متوجه‌ای که؟» گفت:«صبح؟...مطب روانپزشک؟! چی داری میگی؟» گفتم:«میگم صبح که با هم رفته بودیم مطب روانپزشکه...من...» پرید توی حرفم و گفت:«ما صبح کجا بودیم؟...مطب روانپزشک چیه؟ این چرت و پرتها چیه تحویلم می‌دی؟» تماس را قطع کردم و به رفیق دوم تلفن زدم و تا گفتم:«چطوری» گفت:«کجایی تو؟...سه چهار روزه دارم دنبالت می‌گردم...حالت خوبه؟» گفتم:«تو چی؟ تو حالت خوبه؟ مرد حسابی ما صبح با هم بودیم که...» گفت:«کجا؟» گفتم:«مطب روانپزشک...» گفت:«چی داری میگی؟ قرار بود با هم بریم...واسه همین دنبالت می‌گشتم» گفتم:«مگه دکتره فامیلت نبود؟...» گفت:«الان کجایی بیام سراغت» وقتی گوشی را گذاشتم لکه‌‌ای روی صورتم به شکل خنده پهن‌ و پهن‌تر می‌شد، سرگرمی جدیدی کشف کرده بودم! رفتن به مطب‌ روانپزشک‌‌ها، متخصصان مخ و ملاج، روانکاوان؛ ولی باید از اولی مطمئن می‌شدم، پس یکبار دیگر با همین رفیقم که با دکتر فامیل درآمده بود پیش او رفتیم. دکتر به‌جایش نیاورد اما از آشنایی با او به شدت اظهار خوش‌وقتی می‌کرد و همچنین مدام احوال آن دوتا همراه قبلی‌ام را می‌پرسید، بالاخص همان‌که با او فامیل درآمده بود! گویا قرار کوه‌پیمایی نیز با هم هماهنگ کرده بودند. 

 

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

 

 

پی‌نگار:

این داستان بخشی‌ست از داستان بلند «حال ما خوب است» که پیش‌تر در روزنامه فرهیختگان منتشر شده.(3 الی 15 شهریور 97)


ادامه مطلب

برچسب ها: داستان حال ما خوب است ، داستان کوتاه تست رورشاخ ، داستان تست رورشاخ ، داستان کوتاه فارسی رفقا ، داستان کوتاه شیزوفرنی ، داستان کوتاه اسکیزوفرنی ، حال ما خوب است پیام رنجبران ،

شنبه 31 شهریور 1397

داستان: حالِ ما خوب است (7)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،




حال ما خوب است (بخش هفتم)

مورد مشکوک

 

 

گام بعدی تماس با «آقا پلیس مهربون» بود تا به او بگویم:«یه تمساح هفت‌متری اومده توی اتاقم» که بعد از سکوتی معلق بگوید:«پسر تو چی مصرف می‌کنی؟» ولی راستش را بخواهید قرار نبود با پلیس تماس بگیرم، ترجیح می‌دهم چه تلفنی و چه حضوری حالا حالاها مصدع اوقات‌شان نشوم؛ چون طی آخرین مواجهاتم با ایشان روی نکته‌ای مکث کرده بودند:«پسر، تو آدم ناراحتی هستی» که من هم به‌سرعت عبارت حاضر و آماده‌ام را تحویل‌شان دادم:«کاملاً حق با شماست»؛ در این محله‌ای که ما زیرِ پونز در نقشه‌ی جغرافیای شهری مشغول تنازع بقاییم، مابین آدم‌هایی که پای ثابتِ صفحه‌‌ی حوادث روزنامه‌اند، فردی که هر شب یک گونی روی دوشش بیندازد و مثل سایه‌ چسبیده به زیر دیوار سوی شهر بلغزد، چیزی جز یک مورد مشکوک نیست. دقیق‌تر، نسبت به سایر محلات، مشکوک‌تر. مدتی از خوداخراجی‌ام از کتابخانه نگذشته بود که این‌بار با سرعت بیشتری نتیجه گرفتم: موجوداتی که در گونه‌ی انسانیان طبقه‌بندی می‌شوند قادر به تغذیه از طریق هوا نیستند، پس تنها چاره‌‌ برای آدمی که دیگر فکر هم نمی‌تواند بکند فروش دارایی‌هایی است که طی سال‌ها جمع‌آوری کرده، یعنی کتاب‌هایش؛ هر شب یک گونی پر از کتاب روی دوشم می‌انداختم و به شهر می‌رفتم؛ دقیق‌تر، با ریختِ گویی «که جانم می‌رود» کنار پیاده‌روهای شهر. عاقبت در یکی از همین شب‌ها گیر افتادم و پلیس بهم متذکر شد:«پسر، تو خیلی آدم ناراحتی هستی!» که این‌بار تاکیدشان بر واژه‌ی «خیلی» بود، چون شب قبلش عبارت را به گونه‌ی دیگری شنیده بودم. نیمه‌شب با یک کتاب پله‌ها را چندتا یکی بالا دویده و خودم را به حیاط خانه رسانده و با تمام توان آنر‌ا به آن‌طرف دیوار پرتاب کرده بودم. آن نسخه یکی از همان کتاب‌هایی بود که تصمیم گرفتم به معمار بدهم‌شان...آخر بدجوری روی رگ و پی و مفاصل اعصاب نوک می‌زنند؛ کتاب‌هایی که عکس نویسنده‌‌هاشان با لبخندی پهن و خمیردندانی‌ روی جلدشان به تو نگاه می‌کنند و مدام در رج‌رج نوشته‌های‌شان رازهای موفقیت‌ را برملا می‌کنند! و هیچ‌گاه پرده از راز اصلی برنمی‌دارند، یعنی ساختن رویایی سحرآمیز در ذهن تو که هیچ نسبتی با واقعیت زندگی‌ات ندارد؛ راز اصلی چگونگی فروش کتاب‌شان به تو. ترغیب به سگ‌ دو زدن بیشتر. راز بزرگ منافع جهان سرمایه‌داری. دسته‌ دوم، کارشناسان تخدیرند! در واقع قاچاقچیان و کارتل‌های مواد مخدر پادوشان هم محسوب نمی‌شوند. آنها هم لبخندی آرامبخش بر لب دارند که اصرار می‌ورزد برآمده از یک آرامش عمیق درونی است؛ این لبخند باسمه‌ای به شدت مسری است، مدام از توی کتاب‌ها بیرون می‌پرد و در چهره‌ی آدم‌ها تکثیر می‌شود! معتقدند زندگی جز همین «لحظه‌ حال» نیست، نه گذشته‌ای وجود دارد و نه آینده‌ای، این فریب‌های ذهن توست که تو را به گذشته می‌برد یا از آینده می‌ترساند! اغلب در این مواقع زبانم دنبال دندان‌هایی توی دهانم می‌گردد که دقیقاً در لحظه‌ی «اکنون» سرجایشان حضور ندارند، گویا در گذشته‌ای که وجود ندارد کرم‌هایی که وجود نداشتند کلک دندان‌هایی را کنده‌اند که حالا وجود ندارند! مختصر، نسبت به این کتاب‌ها آلرژی دارم؛ و نیمه‌شب مثل هر شب حین جان‌کندن در رختخواب و به‌خود پیچیدن برای دمی خواب، این‌بار چشمم  به آن‌ لبخند ملیح و خونسرد روجلدِ یکی از آن‌ کتاب‌ها افتاد، انگار مقصر بی‌خوابی‌ام پیدا شده باشد آنرا برداشتم و توی کوچه پرت کردم. بعد گفتم:«خب این‌چه کاریه؟ بذار نظر معمار رو هم بدانم» که برای پیدا کردن کتاب رفتم توی کوچه، اینور و آنور دنبالش می‌گشتم که در همین لحظه ماشین پلیس سر رسید؛ «آقا پلیس مهربون» داخل خودرو با نگاه عمیق و نافذش سرتاپایم را ورانداز ‌کرد و گفت:«دنبال چی می‌گردی؟» گفتم:«کتابم» از اتومبیل پیاده شد و بالای سرم ایستاد، گفت:«پیداش کن» گفتم:«شما بفرمایید، نگران نباشید، پیدا میشه» که با جدیت بیشتری گفت:«پیداش کن» در همین لحظه چشمم به کتاب افتاد، آن گوشه افتاده بود، که تندی برداشتمش و گفتم:«پیدا شد» گفت:«اینجا چیکار می‌کنه؟» روی جلد کتاب را به او نشان دادم، گفتم:«ببینید این لبخندو...حال شما بهم نمی‌خوره از این خنده‌هاشون» که «آقا پلیس مهربون» گفت:«تو آدم ناراحتی هستی!» و شب بعدش وقتی با یک گونی کتاب گیر افتادم با تاکید روی واژه‌ی «خیلی» گفت:«پسر، تو خیلی آدم ناراحتی هستی!» و من جابه‌جا گفتم:«کاملاً حق با شماست».

خلاصه بعد از تعریف این ماجراها قرار بود به خانه برگردم:«گورکی» توی حیاط پرسه می‌زند، جلو بیاید و بگوید:«اون طشت پلاستیکی رو به من قرض میدی؟» بعد من به‌طرف دالانِ منتهی به اتاق بروم، صاحبخانه را روی پله‌ها منتظر ببینم که انگشت شست و سبابه‌اش را به شکل «اجاره‌ی من کجاست؟» روی هم می‌مالد و می‌گوید:«اجاره‌ بیشتر شده» بپرسم «چرا؟» بگوید:«همینه که هست...نمی‌خوای برو» بعد من وارد اتاق بشوم و شروع به نوشتن تمام این ماجراهایی کنم که می‌خواستم خاتمه‌اش این باشد:«وقتی به خانه برمی‌گشتم یادم افتاد تمساح حتماً گرسنه‌اش شده، در این محله، ما خودمان طعمه‌ی تمساح می‌شویم اما غذایش پیدا نمی‌شود. پرسه‌زنان سر از آن خیابان‌ها درآوردم، آن خیابان‌ها که غذای تمساح می‌خورند؛ جلوی مغازه‌‌ی اغذیه‌ی دریایی مشتری خانمی با رخساری «مکش مرگ ما» انگار به چشم «چه غلطا» بهم نگاهی انداخت. می‌خواستم از مغازه‌دار بپرسم:«این قیمت‌ها واقعی‌اند؟» پاسخش معلوم بود:«مثه اینکه در جریان نیستی؟...» نپرسیدم. حین بازگشت وقتی از جلوی بیمارستانی رد می‌شدم، شنیدم یکی به دیگری می‌گفت:«می‌خوان از بعضی وسایل مصرف‌شده پزشکی مجدد استفاده کنن»؛ نمی‌دانستم آیا این شامل نخ بخیه هم می‌شود؟ یعنی اگر عضوی از تنت قطع یا خورده شود، با چه نخی بخیه‌ات می‌کنند؟ وقتی به‌خانه رسیدم مُشتی شمع توی کاسه‌ آب کردم، بعد، هر چند ساعت یکی از اعضای بدنم را کندم جلوی حیوان انداختم، با ولع می‌بلعید، جای زخم را شمع می‌گرفتم که جلوی خون‌ریزی را بگیرد تا تمام نشده‌ام بتوانم بنویسم: نگران ما نباشید! حالِ ما خوب است».

 




پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


 

داستان: حال ما خوب است (بخش ششم)





پی‌نگار:



ادامه مطلب

برچسب ها: داستان حال ما خوب است ، داستان کوتاه حال ما خوب است ، نقد کتابهای موفقیت ، نقد کتاب لحظه حال ، استفاده مجدد از وسایل پزشکی ، کتاب کتابفروشی پیاده رو ، داستان کوتاه تلخ فارسی ،

تعداد کل صفحات: 45 1 2 3 4 5 6 7 ...